3 دیدگاه

رمان خان زاده پارت 19

4.5
(6)

 

با لبخند سلام کردم که جوابمو داد و گفت
_بپر بالا.
متعجب گفتم
_ببخشید؟واسه چی؟
_واسه اینکه میخوام یه کم از تجربه های دندون پزشکی مو در اختیارت بذارم.
خندیدم و گفتم
_مرسی ولی زوده واسه من.
_بابا دختر میخوام مجبورت کنم امشب و بیای.
با مخالفت گفتم
_ممنون ولی واقعا شرایط شو ندارم.
_چرا؟من با خانوادت حرف میزنم…میگم.
خندیدم و گفتم
_ممنون ولی نمیام.
نفسش و فوت کرد و گفت
_باشه پس سوار شو تا یه جایی برسونمت.
انگار دلش نمی‌خواست دست برداره بازم مخالفت کردم
_ممنون من با اتوبوس…
وسط حرفم پرید
_از اون سر شهر کوبیدم این ور انقدر نه نیار دیگه سوار شو.
ناچارا سر تکون دادم و سوار شدم. ماشین و روشن کرد و گفت
_چه خبرا؟
بعد بدون اینکه من چیزی بگم خودش گفت
_می تونم یه سوال بپرسم؟
سر تکون دادم که گفت
_چرا امشبو نمیای؟
ای بابا اینم عجب سمجی از آب در اومد…با کلی مکث گفتم
_راست بخوام بگم علاقه ای به شرکت تو اون نامزدی ندارم.
خندید و گفت
_منم همین طور. نظرت چیه منم نرم؟
_نامزدی خواهرتونه ها…
نفسش و فوت کرد و گفت
_اما با یه آدمی که…
سکوت کرد. متعجب گفتم
_اهورا خان که آدم خوبیه.
پوزخندی زد و گفت
_نه بابا…اون طورام نیست.خواهر بی فکر ما هم عاشق کی شد!

نتونستم جلوی خودم و بگیرم و پرسیدم
_چرا؟
برخلاف تصورم جواب داد
_عیاشه.
جلوی آهم و گرفتم.مشتی به فرمون کوبید و گفت
_تقصیر منه خره که گذاشتم این دو تا با هم آشنا بشن.
با دلجویی گفتم
_من مطمئنم بعد ازدواج همه چیز درست میشه شما خودتونو ناراحت نکنید.
فقط لبخندی زد و چیزی نگفت. به ایستگاه اشاره کردم و گفتم
_من همین جا پیاده میشم..
ابرو بالا انداخت
_آدرس خونه تو بده میخوام اجازه تو بگیرم. امشب باید یکی باشه تا نزنم کاسه کوزه شونو خراب کنم استثنا فکر میکنم تو خیلی آرامش داری.
پوزخند زدم. اون چه می‌دونست من امشب عزاداریمه.
نفسی فوت کردم و گفتم
_من بحثم اجازه نیست نمیخوام بیام
با تحکم گفت
_بهانه نمیخوام باید بیای.
با حرص گفتم
_نمیام چون که من ز…
به موقع جلوی دهنمو گرفتم و چیزی نگفتم. از لحنم برداشت دیگه ای کرد و گفت
_تو یه احساسی به اهورا داری نه؟
سکوت کردم. سر تکون داد و آروم گفت
_فهمیدم ببخش اگه ناراحتت کردم.
جوابش و ندادم و جز دادن آدرس دیگه حرفی نزدم
بر خلاف تصورم راه خونه رو نرفت.متحیر گفتم
_کجا میرید؟
با اخم گفت
_انگار ما تفاهم زیاد داریم. امشب شب خوبی واسه جفتمون نیست.بهتره مه هیچ کدوممون نباشیم.

متحیر گفتم
_آخه نامزدی خواهرتونه!
بی اعتنا سرعتش و بیشتر کرد و گفت
_نامزدی من که نیست.
شخصیتش برام جالب بود. هیچ از کاراش سر در نمیاوردم.
نگاه به مسیر نا آشنا انداختم و گفتم
_حالا کجا داریم میریم؟
با لبخند ژکوندی گفت
_مطب من.
* * * * *
با هیجان به وسایلش نگاه کردم و گفتم
_خیلی سخت به نظر میاد.
روی یکی از صندلی ها نشست و گفت
_هیچ کاری آسون نیست ولی خوب علاقه داشته باشی اوکی میشی..
لبخند محوی زدم که گفت
_فکرش و بکن یه روزی به عنوان خانوم دکتر بیای اینجا…اصلا تو چرا با من کار نمیکنی؟تجربه ی خوبیه واست.
شونه بالا انداختم و خواستم جواب بدم که گوشیم زنگ خورد.
از جیبم بیرون آوردم و با دیدن اسم اهورا جا خوردم.ترسیده نگاه به سامان که داشت نگاهم می‌کرد انداختم و از سر ناچاری جواب دادم.
بدون مقدمه چینی گفت
_کجایی آیلین؟
زیر سنگینی نگاه سامان به سختی حرف زدم
_بیرونم…
_کجااااااا؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_با یکی از دوستام…
باز وسط حرفم پرید
_کدوم دوستت؟
طاقت نیاوردم و گفتم
_به تو چه؟
کلافه گفت
_ارباب و مامان اومدن…مهتابم هست.بدبخت شدم من آیلین آدرس خونه ی تو رو دادم. تا گاومون نزاییده آدرس بده بیام دنبالت.
ماتم برد. از شانس قشنگم همون لحظه گوشی ی سامان زنگ خورد و بیچاره در حالی که بیرون می‌رفت جواب داد. با اینکه صداش آروم بود اما به گوش اهورا رسید.
_پیش کدوم نره خری توو؟
حرصم گرفت و گفت
_به تو چه؟ارباب اومده که اومده به من چه؟خوبه اتفاقا تو نامزدیتم میان. زن پا به ماه تو نشون نامزدت بده ببینم…
با صدای عربده مانندش وسط حرفم پرید
_گور بابای همشون… به ولای علی قسم نگی کدوم گوری خودم پیدات میکنم اون وقت ببین چه بلایی سرت میارم.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_با چه نسبتی؟خونه ی دوست پسرمم اصلا.ربطش به تو چیه اهورا؟
سکوت کرد.سامان درو باز کرد و بی هوا گفت
_فکر کنم باید این موبایل کوفتیو…
وقتی دید من هنوز با تلفن حرف میزنم سکوت کرد و دستاش و به نشونه ی تسلیم بالا برد.
صدای گرفته ی اهورا به زور از ته حلقش در اومد
_با سامانی؟

سکوت کردم که باز پرسید:
_اون دوست پسر ته؟
نگاهمو به سامان انداختم و گفتم
_باید قطع کنم!
منتظر جواب نموندم. تماس و قطع کردم و بعد هم گوشیمو خاموش کردم.
لبخندی بهم زد و گفت
_فکر کنم منم باید گوشیمو خاموش کنم.. هلیا بود. وقتی گفتم نمیام دیوونه شد.
مغموم گفتم
_خوب این طوری که نمیشه باید برید.
ابرو بالا انداخت و گفت
_نچ لج کردم نیای… نمیرم.

با تردید نگاهش کردم. اهورا گفت ارباب اومده. تازه آدرس خونه ی منم داد این یعنی قراره من امشب کلا مهتاب و ببینم و دروغ بگم. طی یه تصمیم ناگهانی گفتم
_میام اما قبلش منو جلوی یه مرکز خرید پیاده کنید نمی تونم برم خونه لباسامم توی همون باغ عوض میکنم.
لبخند ژکوندی زد و گفت
_اونو بسپار به من.
* * * *

با خجالت گفتم
_یه کم زیادی روی نکردیم؟
آدامس شو ترکوند و گفت:
_ای بابا لباست که مدلش بسته ست شالتم که به این قشنگی با حجاب برات درست کردم حالا تو لنگ این یه ذره آرایشی مطمئن باش بری عروسی مهمونا رو ببینی می فهمی آرایشت کمه.
با تردید به خودم نگاه کردم. من حتی شب عروسیمم انقدر آرایش نکرده بودم.
چند تقه به در خورد و سامان گفت
_دیر شد شبنم تمومه؟
_آره بیا تو.
سامان اومد تو و با دیدن من با حالت شوخ طبعی گفت
_پس آیلین خانوم کو؟
خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم که شبنم گفت
_این دختر نوبره والا…بلند شید برید ساعت هشت شد.دیرتون میشه.
سامان از من پرسید
_حاضری آیلین خانوم؟
سر تکون دادم و مانتوم و پوشیدم و گفتم
_آره بریم.
از جلوی در کنار رفت. با سری پایین افتاده از کنارش رد شدم.نمیدونستم کار درستی میکنم یا نه اما دلم میخواست به خودم ثابت کنم اهورا دیگه قرار نیست برای من باشه… که ته قلبم هم اسم شو هم خاطراتش و بکشم.
سامان در ماشین و برام باز کرد و گفت
_بفرمایید مادمازل!
تعظیم کوتاهی کردم که خندید. سوار شدم. قلبم تند می‌کوبید. خدا امشب و به خیر کنه

ماشین و راه انداخت و گفت
_امیدوارم که خانوادت نفرینم نکنن بی خبر اومدی.
خنده ی کوتاهی کردم و گفتم
_نه… خیالت راحت.
بهم نگاه کرد و گفت
_منظور بدی ندارم آیلین اشتباه برداشت نکن اما…نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و این همه زیبایی و تحسین نکنم.
رنگم عوض شد و سرمو پایین انداختم که خندید
_بابا… من تا این سن دختری مثل تو ندیدم.
_چرا؟
شونه بالا انداخت
_خوب الان همه ی دخترا از پسرا بی حیاتر شدن تو با یه جمله‌ی کوتاه خجالت میکشی.
ابروهام بالا پرید. این باید میومد روستای ما تا ببینه نسل این دخترا هنوز هست.تازه من خیره ترین دختر روستا بودم.
سرعتش و بیشتر کرد و گفت
_اوه… فکر کنم هلیا سر نذاره رو بدنم. حتما عروس دامادم تا الان اومدن.
قلبم هری پایین ریخت عروس داماد…
اهورا داماد بود… اهورایی که…
سرمو به طرفین تکون دادم.خفه خون بگیر آیلین.تو فراموشش کردی.
با سرعت بالای سامان خیلی زودتر رسیدیم.
جشن شون یه باغ خیلی بزرگ بود.
ماشین و پارک کرد و پیاده شد. در سمت منو باز کرد و گفت
_می‌خوام برای پیاده شدن کمکت کنم اما… میدونم قبول نمیکنی.
لبخندی زدم و پیاده شدم گفتم
_پاشنه ی کفشام زیاد بلند نیست ممنون.
درو بست…با هم از روی فرش قرمز رد شدیم.
جشن هم توی محوطه ی باز بود و طبق گفته ی سامان عروس و داماد هم نشسته بودن.
با دیدنش توی کت شلوار دامادی پاهام لحظه ای به زمین قفل کرد و حس بدی به سراغم اومد و تمام دلداری هایی که به خودم داده بودم پر کشید.
هلیا با لباس زیبای دکلته ای کنارش نشسته بود و داشتن آروم با هم حرف میزدن.
پس سلیقت چنین دختری بود اهورا خان.
نگاه ازشون گرفتم و مانتوم و از تنم در آوردم و به دست خدمتکاری که کنارم ایستاده بود دادم و به سمت سامان که منتظر نگاهم می‌کرد رفتم که گفت
_اول یه سلامی به عروس داماد بکنیم بعد بریم تا به خانوادم معرفیت کنم.
با لبخند سر تکون دادم و کنار به کنار سامان به سمت جایگاه شون که با کلی گل و بادکنک تزئین شده بود رفتم.

🍁🍁🍁

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۱۴۷۷۳۵

دانلود رمان در سایه سار بید pdf از پرن توفیقی ثابت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ابریشم در کوچه پس کوچه های خاطراتش، هنوز رد پایی از کودکی و روزهای تلخ تنهایی اش باقی مانده است.دختری که تا امروزِ زندگی اش، تلاش کرده همواره روی پای خودش بایستد. در این راه پر فراز و نشیب، خانواده ای که به فرزندی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۸۳۷۶۸۲

دانلود رمان ماه صنم از عارفه کشیر 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     داستان دختری به اسم ماه صنم… دختری که درگیر عشق عجیب برادرشِ، ماهان برادر ماه صنم در تلاشِ تا با توران زنی که چندین سال از خودش بزرگ‌تره ازدواج کنه. ماه صنم با این ازدواج به شدت مخالفِ اما بنا به دلایلی تسلیم…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۹ ۱۳۳۱۲۳۴۴۸

دانلود رمان تردستی pdf از الناز محمدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   داستان راجع به دختری به نام مریم که به دنبال پس گرفتن آبروی از دست رفته ی پدرش اشتباهی قدم به زندگی محمد میذاره و دقیقا جایی که آرامش به زندگی مریم برمیگرده چیزایی رو میشه که طوفانش گرد و خاک بزرگتری توی زندگی محمد…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۲۳۲۹۳۷

دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد، آشنایی او با جوانی در هواپیما و در مورد زندگی خود، این داستان را شکل می دهد ……
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG 20240529 202112 583

دانلود رمان بی گناه به صورت pdf کامل از نگار فرزین 3.5 (6)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   _ دوستم داری؟ ساعت از دوازده شب گذشته بود. من گیج و منگ به آرش که با سری کج شده و نگاهی ملتمسانه به دیوار اتاق خواب تکیه زده بود، خیره شده بودم. نمی فهمیدم چرا باید چنین سوالی بپرسد…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
f1d63d26bf6405742adec63a839ed542 scaled

دانلود رمان شوماخر به صورت pdf کامل از مسیحه زادخو 3 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان:   داستان از جایی آغاز میشود که دستها سخن میگویند چشم هاعشق میورزند دردها زخم بودند و لبخند ها مرهم . قصه آغاز میشود از سرعت جنون از زیر پا گذاشتن قوائد و قانون بازی …. شوماخر دخترک دیوانه ی قصه که هیچ قانونی…
رمان هکمن

رمان هکمن 0 (0)

8 دیدگاه
دانلود رمان هکمن   خلاصه : سمیر، هکر ماهری که هیچکس نمی تونه به سیستمش نفوذ کنه، از یه دختر باهوش به اسم ماهک، رو دست می خوره و هک می شه و همین هک باعث یه کل‌کل دنباله دار بین این دو نفر شده و کم کم ماهک عاشق…
wp3551985

دانلود رمان او دوستم نداشت pdf از پری 63 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   زندگی ده ساله ی صنم دچار روزمرگی و تکرار شده. کاهش اعتماد به نفس ، شک و تردید و بیماری این زندگی را به مرز باریکی بین شک و یقین می رساند. صنم برای رسیدن به ارزشهای ذاتی خود، راه سخت و پرتشنجی در پیش…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مریم
مریم
4 سال قبل

چراااااا اینجوری پارت میذاریییییییین؟ میخونین اصن کامنتها رو. نصف ملت داد میزنن سر این موضوع

Linda
Linda
4 سال قبل

بیچاره ایلین چی میکشه از دست این اهورا
واقعا ک سامان درست گفت که عیاشه
کاش سامان و ایلین عاشق هم شن

هور
هور
پاسخ به  Linda
4 سال قبل

منم دقبقا همینو میخوام سامان خیلی خوبه

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x