8 دیدگاه

رمان خان زاده پارت 39

4.4
(7)

 

حتی توان برگشتن هم نداشتم.
ادامه داد
_فقط می‌خوام امشب و با خیال راحت با عطر موهات بخوابم.
اخم کردم.هنوز فراموش نکرده بودم چند شب پیش وحشیانه بهم تعرض کرد.اون وقت با صیغه میخواست مراعاتم و بکنه؟
سرسنگین جواب دادم
_شام تو بخور برو…دلم نمیخواد صداتو بشنوم.
صدای رها شدن نفس کلافه ش رو شنیدم.
کنار سفره نشستم. با این امکانات کم تونسته بودم املت درست کنم. برای توی بشقاب کشیدم.
اول رفت دست و صورتش و شست و بعد مقابلم نشست.
سنگینی نگاهش و حس می‌کردم اما سرم و بالا نگرفتم.
میدونستم اگه بلایی سرش بیاد میمیرم اما ازش دلخور بودم.
با حرف بی مقدمش متعجبم کرد
_اون شب سامان بهم گفت تو رو به دست میاره و بعد می ندازتت دور.
نگاهش کردم که ادامه داد
_من اول با سامان دوست بودم. اونم عاشق یه دختره شده بود. اما اون دختره منو می خواست! خودش اومد سمتم منم باهاش اوکی شدم.از همون موقع کینه مونده روی دل سامان.
_می‌خواست تلافی شو سر من در بیاره؟
سر تکون داد و گفت
_وقتی گفت تو رو به دست میاره نتونستم تحمل کنم و گند زدم به هیکل اون و عروسی!
خیره نگاهش کردم و گفتم
_با تجاوز کردن به من می‌خواستی به چی برسی؟
_فقط می‌خواستم مطمئن شم مال من میمونی

پوزخندی زدم.نه اون میلی به خوردن داشت نه من.
بعد از خوردن چند لقمه سفره رو جمع کردم و بدون تعارف گفتم
_برو اهورا…
اخم داشت و با این حرفم بدتر شد
_با هم میریم!
با جدیت گفتم
_من باهات نمیام.
_می‌دونی که به زور میبرمت.
با پوزخند گفتم
_نمی‌تونی!
چند لحظه زل زد به صورتم،وقتی دیدم چیزی نگفت منم به آشپزخونه رفتم و مشغول جمع کردن ظرف ها شدم
بالاخره خودش می رفت.
شیر آب و باز کردم و همزمان حضورش رو پشت سرم حس کردم. قبل از اینکه برگردم دستمالی و محکم جلوی دهنم گرفت و کنار گوشم پچ زد
_هیش!! به خاطر خودته آیلین…
با وجود تقلاهام کم آوردم و همزمان با نفس عمیقم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.

* * * * *
پلکام و باز نکرده بودم و صدای نامفهومی می‌شنیدم:
_نحس تر از این دختره من ندیدم.کاش قلم پام می‌شکست و نمی‌رفتم اینو خواستگاریش کنم
_خوب تقصیر اهورا هم هست مگه طلاق نگرفتن؟ برای چی این دختره رو آورده ور دل تو گذاشته خواهر؟حداقل می برد خونه ی ننش
_چی میگی تو دلت خوشه؟ مگه بعد از اون آبرو ریزی که بار آورد خانوادش قبولش می‌کنن؟من پیشونی سیاه باید جمعش کنم.
پلک هام و به سختی باز کردم و با دیدن مادر اهورا برق از سرم پرید. من کجا بودم؟

با دیدن چشمای بازم پوزخند زد و گفت
_اوووو چه عجب بیدار شدی!
تند سر جام نشستم و هول زده گفتم
_من اینجا چی کار می‌کنم؟
_یعنی نمی‌دونی؟آفرین به تو خیلی خوب بلدی خودت و بزنی به موش مردگی!
بلند شدم و گفتم
_من باید برم!
زودتر از من جلوی درو گرفت و گفت
_خان زاده گفته حق نداری پاتو از این در بذاری بیرون!
عصبی داد زدم
_یعنی چی؟من نمی‌خوام این جا بمونم.
دست به کمر زد و گفت
_منم نمیخوام والا. خان زاده خواسته توعه تحفه رو نگه دارم.
_خودش کجاست!
نفسش و فوت کرد و گفت
_من باید به تو حساب پس بدم؟ خودش رفت شهر…
ناباور نگاهش کردم. عوضی منو حبس کرد اینجا و خودش رفت شهر.. به همین راحتی؟
هر دو از اتاق بیرون رفتن. قبل از بستن در گفت
_امروز و بخواب لاجون نشی از فردا وامیسی پا دستم کمک می‌کنی من نمیتونم نعش کشی کنم.
حرفش و زد و از اتاق بیرون رفت و درم قفل کرد

متحیر به در بسته زل زدم.من با این زنیکه تو یه خونه نمیمونم…هرگز!

دنبال موبایلم گشتم.خداروشکر که توی کیفم بود.
شماره ی اهورا رو گرفتم که بعد از کلی معطلی جواب داد
_بله؟
با عصبانیت داد زدم
_این چه مسخره بازیه؟چرا منو آوردی این‌جا؟
_چون لازم بود یه مدت اونجا بمونی!
صدام بی اختیار بالاتر رفت
_تو حق نداری برای من تایین تکلیف کنی اهورا… من نمی‌خوام اینجا بمونم..
نفسش و فوت کرد و گفت
_فقط یه مدت بمون تا از هلیا طلاق بگیرم و بدهی مو بدم.
_چه طوری می‌خوای بدهی تو بدی وقتی هیچ پولی نداری؟
صداش خسته بود و درمونده
_نمی‌دونم. یه فکری براش می‌کنم.
بغضم گرفت و بی اختیار نالیدم
_اگه بلایی سرت بیارن چی؟
خنده ی کم جونی کرد و گفت
_هیچی از دستم راحت میشی.
این حرفش بیشتر آتیشم زد.سکوت کردم که گفت
_آیلین!
اشکام و پاک کردم و جواب ندادم که گفت
_خیلی دوستت دارم!
ضربان قلبم تند شد و چند لحظه حتی نفس هم نکشیدم.
لرزون گفتم
_اگه دوستم داری…مواظب خودت باش!
_یه حرف خوب بهم بزن! می‌دونی که خیلی نیاز دارم الان!
مکث کردم!انقدر طولانی که گفت
_توقع الکی دارم ازت ببخشید. کاری نداری؟
تند گفتم
_نه فقط…
نفس عمیقی کشیدم و بی اختیار گفتم
_من تو زندگیم هیچ کس و مثل تو دوست نداشتم اهورا…
صدای نفس کشدارش و شنیدم. لبخند محوی زدم و تماس و قطع کردم.
نمی‌دونم کارم درست بود یا غلط اما می‌دونم حرفی که زدم عین حقیقت بود.

🍁🍁🍁

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
IMG 20230128 233633 5352

دانلود رمان کابوک 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     کابوک داستان پر فراز و نشیبی از افرا یزدانی است که توی مترو کار می‌کنه و تنها دغدغه‌ش بدست آوردن عشق همسر سابقشه… ولی در اوج زرنگی، بازی می‌خوره، عکس‌هایی که اونو رسوا میکنه و خانواده ای که از او می‌گذرن ولی از…

دانلود رمان لمس تنهایی ماه به صورت pdf کامل از منا امین سرشت 1 (1)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   همیشه آدم‌ها رو با ظاهرشون نباید قضاوت کرد. پشت همه‌ی چهره‌هایی که می‌بینیم، آدم‌هایی هستن که نمی‌شه فهمید تو قلب و فکر و روحشون چه چیزی جریان داره. گاهی باید دستشون رو گرفت، روحشون رو لمس کرد و به تنهایی‌هاشون نفوذ کرد تا…
photo 2019 01 08 14 22 00

رمان میان عشق و آینه 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان میان عشق و آینه خلاصه : کامیار پسر خشن که با نقشه دختر عمه اش… برای حفظ آبرو مجبور میشه عقدش کنه… ولی به خاطر این کار ازش متنفر میشه و تصمیم میگیره بعد از ازدواج انقدر اذیت و شکنجه اش کنه تا نیاز مجبور به طلاق…
InShot ۲۰۲۳۰۳۱۶ ۰۰۳۳۰۵۷۱۳

دانلود رمان ماهی زلال پرست pdf از آزیتا خیری 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     جناب آقای سید یاسین میرمعزی، فرزند رضا ” پس از جلسات متعدد بازپرسی، استماع دفاعیات جنابعالی، بررسی اسناد و ادلهی موجود در پرونده، و پس از صدور کیفرخواست دادستان دادگاه ویژۀ روحانیت و همچنین بعد از تایید صحت شهادت شاهدان و همه پرسی اعضای…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان ماه دل pdf از ریحانه رسولی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد که یکی از آن‌ها به دنبال انتقام و…
download

رمان رویای قاصدک 5 (1)

5 دیدگاه
  دانلود رمان رویای قاصدک خلاصه : عشق آتشین و نابی که منجر به جدایی شد و حالا سرنوشت بعد از دوازده سال دوباره مقابل هم قرارشون میده در حالی که احساسات گذشته هنوز فراموش نشده‌!!!تقابل جذاب و دیدنی دو عشق قدیمی…ایلدا دکترای معماری و استاد دانشگاه موفق و زیبایی…
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بوووووووووووووووووووووووووق
بوووووووووووووووووووووووووق
4 سال قبل

کی تموم میشه؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عسل
عسل
4 سال قبل

وای خیلی خوشحالم بالاخره بهم اعتراف کردن بعداز این همه سختی

محمد علی شرفی
محمد علی شرفی
4 سال قبل

خاک بر سر ایلین احمق بیشعور پسره را دق مرگ کرد خوب مثل ادم برو باهاش زندگی کن

دختری که آهنگ امید مینوازد💙
دختری که آهنگ امید مینوازد💙
پاسخ به  محمد علی شرفی
4 سال قبل

اتفاقا خوب میکنه این قدر اهورا این بدبختا اذیت کرد حالا بره راحت باهاش زندگی کنه؟؟؟!!!😐😕اینقدر آیلین حرص خورد یکمم اهورا حرص بخوره به جایی نمیرسه😁

حدیث
حدیث
4 سال قبل

هر دفعه کمتر از دفعه قبلی می نویسن. احتمالا هنوز ایده ای واسه ادامه داستان ندارن

Zahra
Zahra
4 سال قبل

ای کاش قشنگ تموم شه حداقل بخدا دوخط بیشتر بنویسین اتفاقی نمیفته ها

حدیثه
حدیثه
4 سال قبل

نویسنده محترم کشش نده انقد 🙂

ستاره
ستاره
4 سال قبل

اه دیگه حالم داره از آیلین بهم میخوره دختره احمق

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x