رمان دالاهو پارت 31

2.3
(3)

 

 

با حس تکون خوردنش مجدد چشم باز کردم.

شاید فکر می کرد تا الان خوابم برده باشه.

یقه پیراهنش رو آروم چسبیدم.

– من هنوز نخوابیدم!

 

زیر لب “نوچ” کرد که توی گردنش نفسم رو خالی کردم.

– می تونی بری، فردا بیرون میشه!

 

آروم از کنارم بلد شد اما قبلش نامحسوس بوسه ریزی روی موهام کاشت.

شاید خیال می کرد خیلی زیرکی بوده که من متوجه نشدم اما من حتی می تونستم گرمای لب هاش رو توی همون چند ثانیه جذب کنم.

 

***

– پس کی برمیگردیم؟

 

مامان که لقمه کره مربایی برام گرفته بود دستم داد.

– فردا میریم دیگه؛ تو که بهت بد نگذشته اینجا!

 

هنوز سر صبح سردم بود و پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم.

– چه خوشی گذشت مثلا؟!

 

مامان شونه ای بالا انداخت و جرعه ای از چای شیرینش خورد.

– من چه می دونم، رنگ و روت باز شده!

 

پوزخندی زدم که با گوشیش شماره دایه گیان رو گرفت.

سرم رو مجدد روی همون جایی که دیشب یاسر خوابیده بود گذاشتم و عمیق نفس کشیدم که صدای مامان منو به خودم اورد.

– بفرما …انقدر موس موس کردی که لیلا هم عروس شد تو هنوز رو دستمون موندی!

 

کش و قوسی به بدنم دادم.

– لیلا بیست و پنج سالشه، اونو با من مقایسه میکنی؟! حالا با کی ازدواج کرده؟

 

مامان تاسف بار سری تکون داد‌

– نمیدونم حالا اخر هفته که رفتیم میبینیش دامادو.

 

من عاشق عروسی بودم و این میتونست بهترین خبر این چند وقت باشه.

– واسه عروسی لباس دارم؟

 

 

 

– کمدت پره لباسه!

 

غز زنان لب زدم:

– همشون برام کوچیکه؛ بعد عمری نمی خوای واسه من لباس مجلسی بگیری یعنی؟

 

پشت گوشش رو به عادت لمس کرد.

گه گاهی غیر ارادی سوت می کشید.

– حالا بزار یاسر بیاد اگر فرصت داشت میگم بریم بازار.

 

لبخند عریضی زدم.

تا برگشتن یاسر رسما داشتم بال در اوردم که بر خلاف تصورم این بار اصلا استقبالی از تصمیمم نکرد.

دست خودش نبود.

خستگی چشم هاش رو می تونستم از بدو ورودش به خونه ببینم و مشخص بود امروز چقدر فشار کاری روش بوده.

 

در حالی که مامان کیف و کتش رو ازش گرفت، وارد خونه شد.

نگران رنگ و رخسارش زدم.

به نظر حال زیاد خوب نبود‌.

– چیزی شده؟

 

بدون هیج تغییری در رفتارش با من روی مبل بی حال نشست.

– نه یکم خسته‌م!

 

نزدیک شدم و دست روی پیشیونیش گذاشتم.

بدنش داغ بود.

به نظر می اومد تب داشته باشه.

– مطمعنی؟ اخه …

 

از جاش بلند شد و جواب داد:

– اره دوش بگیرم بهتر میشم.

 

داخل اتاق رفت که رو به مامان کردم.

– مریض شده یعنی؟

 

 

 

مامان شونه بالا انداخت و پشت سرش داخل رفت.

کاش منم می تومستم برم زود تر از حالش با خبر بشم‌.

بی حوصله و کنجکاو از وضعیتش روی مبل نشستم که مامان بعد از چند دقیقه در اومد.

– نری تو اتاق!

 

ابرو هام بالا رفت‌

– چرا؟

 

لبش رو به دندون گرفت.

– زشته، تب داشت لباسش رو در اوردم.

 

واقعا من و یاسر چیزی برای پنهون کردن از هم داشتیم؟

– خب مگه پتو ننداخته روش؟

 

مامان اخمی کرد.

– گیرم که انداخته باشه، تو واسه چی اصلا میخوای بری تو اتاق؟

 

واقعا بهونه ای برای رفتن نداشتم.

اما آهو نبووم اگر بهونه نمی تراشیدم.

– خب حموم تو اتاقه، میخوام برم حموم!

 

زیر لب “نچ” کرد.

– خب حالا هر وقت خواستی بری چشماتو ببند زود برو تو حموم میگم یاسر پشتشو بکنه بهت.

 

سری تکون دادم که مامان قرص و لیوان آبی تو دستش گرفت و داخل اتاق رفت.

بی حال تا برگشتنش از اتاق نشستم.

موندنش طولانی شد که تقه ای به درب زدم.

– مامان من میخوام برم حموم ها …

 

از توی اتاق صداش رو بالا برد.

– الان میام …

 

بالافاصله درب رو باز کرد که رو بهم گفت:

– اومدی تو باز درو ببند، هوای سالن سرده نیاد داخل اتاق!

 

از خدام بود درو ببندم.

مامان بیرون اومد که درب رو پشت سرش بستم و نگاهم روی یاسر زوم موند.

 

 

 

روی تخت به تاج تکیه داده بود.

انقدر که تصور می کردم غش نکرده بود.

بی تاب نزدیکش شدم و خواستم برم روی تخت بغلش کنم که دستش رو نزدیک اورد.

 

– مریض میشی آهو!

 

اخم کردم.

اصلا برام مهم نبود.

چطوری می تونستم این بدن بی عیب و نقصش رو ببینم و برای بغل کردنش وسوسه نشم؟!

 

– فدا سرت، دلم برات تنگ شده خب!

 

بی توجه به حرفش روی تخت نشستم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم که نفس عمیق توی موهام کشید.

– آهو …مگه نمی خواستی بری حموم؟

 

سرش رو روی قفسه سینه برهنه‌ش گذاشتم.

– میرم، دیر نمیشه؛ دیشب سرما خوردی فکر کنم پیش من خوابیدی نه؟

 

یکم تو جاش جا به جا شد و گلوش رو صاف کرد.

– من بیدی نیستم به این بادا بلرزم …مامانت یکم شلوغش کرد.

 

پوزخندی زدم.

– اره دیگه تو تا تب کنی مثل پروانه دورت میپیچه اون وقت به من میگه ادا در میارم …هعی یکی هم نیست اینجوری تحویلمون بگیره وقتی مریض میشیم، شیطونه میگه شوهر کنم.

 

نیشکون ارومی از بازوم گرفت.

– نیست؟

 

منظورم رو فهمید.

یاسر دقیقا چنین ادمی بود و منم میخواستم به همین جواب برسم.

– حسودی میکنی اگر شوهر کنم.

 

 

 

چشم هاش رو ریز کرد.

– به چی حسودی کنم؟

 

حتی وقتی هم که اینجوری مریض میشد باز هم قصد نداشت از سر به سر گذاشتن من دست برداره‌

– به این که من یکی دیگه رو جای تو بغل میکنم، براش شیطنت میکنم و لباس قشنگ میپوشم.

 

من رو از توی بغلش جدا کرد و با تشر اما صدای که هی داشت کنترل کنه که بیرون نره، غرید:

– دیگه چی؟ برو حموم تا بقیه چیزا رو هم شرح ندادی!

 

دستش که داغ شده بود رو گرفتم.

– شرحش بدم عصبی میشی؟

 

چشم هاش رو چرخوند و محکم بازوم رو گرفت.

– میشم اون یاسری که وقتی ازش می ترسی تو هفت تا سوراخ موش قایم میشی که دستم بهت نرسه …

 

ناخودآگاه عقب رفتم.

ترس نبود.

من ازش حساب می بردم.

دلم نمیخواست حداقل توی این تبش بخوام اذیتش کنم.

اما از بی فروغ شدن چشم هام متوجه رفتار واضحم شد که به درب حموم اشاره کرد.

– برو زود، یکم دیگه اینجا واستی تضمین نمیکنم که …

 

خواست حرفش رو ادامه بده که مامان وارد اتاق شد و با دیدنم اخم کرد

– مگه تو نمی خواستی بری حموم؟

 

هول زده به ساک لباسم اشاره کردم.

– لباسم رو پیدا نمیکردم، دیگه میرم!

 

جدی تو چشم هام نگاه کرد که زود از جلوش چشمش محو شدم اما صداش به گوشیم رسید که رو به یاسر کرد.

– شرمنده، فکر بد نکنی! آهو تورو جای بابای خودش میبینه انقدر باهات راحته.

 

 

تو گلوم در حالی که لباسم رو در می اوردم به حرف مامان خندیدم.

شاید یاسر هم توی همون موقعیت مثل من سعی داشت خنده‌ش رو از دید مامان پنهون کنه که صدایی ازش نیومد.

 

شیر آب گرم رو باز کردم و با وسواسیت تمام بدنم رو شستم.

انگار ذهنم و چشمم بی اختیار توی حموم هم به دنبال رد پایی از زن دیگه ای میگشتن که هیچ چیز پیدا نشد.

 

حوله ای دورم پیچیدم و قبل خروج از حموم سرم از لای درب بیرون اوردم و رو به یاسر گفتم:

– میشه برگردی اون طرف؟!

 

بدون هیچ تایید و تکذیبی پشتش رو به من کرد که با حوله بیرون اومدم.

– پوشیدی لباستو؟

 

نفسم که جا اومد حوله‌م رو باز کردم.

– نه هنوز، یکم دیگه صبر کن.

 

هیچ مخالفتی نکرد که زود لباسم رو بدون معطلی پوشیدم و بالاخره لب زدم‌:

– میتونی برگردی! البته که هیچ پدری به دخترش نا محرم نیست.

 

اخم ریزی بین ابرو هاش جا داد.

– البته که شرم و حیا هم چیز بدی نیست!

 

موهای خیسم رو بالا سرم دادم.

– خیلی هم بده …اصلا باهاش موافق نیستم، مثلا اگر من شرم و حیا نداشتم الان می تونستم راحت بپرم بغلت بعدش …

 

نذاشت حرفم رو ادامه بدم و خودش در حالی که گلوش گرفته بود، خندید.

– تازه شرم و حیا داری مثلا؟ اگر نداشتی چی؟

 

 

چشمکی روی هوا براش زدم و بین جوابی که میخواستم بهش بدم دو دل شدم‌ اما در نهایت ترسم رو زیر پا گذاشتم.

– هیچی دیگه …الان از من حامله بودی!

 

اخمی کرد و دستش سمت بالشت کنار دستش رفت که طرفم پرت کنه و قبل از نشونه گیریش در رفتم.

 

مطمعن بودم توی ذهنش داره بابت این که بهم رو داده و‌ پر روم کرده خودش رو سر زنش میکنه اما چه می شد کرد؟ من دختری نبودم که ذاتم رو فراموش کنم و زاده شده از شیطنت بودم.

 

مامان با خنده روی صورتم واکنش نشون داد.

– چیه؟ خوشحالی؟ کبکت خروس میخونه؟

 

شونه بالا انداختم.

– گریه کنم؟

 

درب قابلمه رو سر جاش گذاشت و سری تاسف بار تکون داد.

– عین بابای خدا بیامرزتی، آدم نمی تونه دو کلام باهاتون حرف بزنه.

 

شاید منظورش خودش بود وگرنه من تقریبا توی برخورد با مامانم آدم آرومی بودم تا زمانی که با رفتار هاش اذیتم نمی کرد.

– شانس اوردی دیگه؛ تصور کن اگر به خودت می رفتم اینجا ما هر روز جنگ جهانی داشتیم!

 

پوست لبش رو جویید.

– همین حالاشم چیزی کم نداره.

 

روی مبل وا رفتم.

– تقصیر منه؟ خوبه خودت داری میبینی کی هر روز داری به یه بهونه ای گیر میدی که زود فلنگمو ببندم برم خونه شوهر که چی بشه؟

 

از اشپزخونه بیرون اومد.

– که پس فردا من بی آبرو نشم! که نگن طاهر رفت و زنش نتونست دخترش رو از بی آبرویی بیرون بکشه.

 

 

 

ترسیدم.

شاید فهمیده بود.

شاید از اولش می دونست که من با یاسر …

 

به افکارم اجازه ادامه دادن، ندادم.

– منظ …منظورت چیه؟

 

روی مبل رو به روم نشست‌

– منظورم واضحه، فکر کردی نمی دونم اون دوست هم کلاسیت که با داداشش تو رو می رسونه چه خوابی برات دیده؟ خیال کردی من بَبو ام که نفهمم تو هم سر گوشت می جنبه؟!

 

 

نفسم رو راحت فوت کردم.

حاضر بودم رابطه با تمام دنیا رو بهم بزنه جز یاسر.

– این حرفا چیه میزنی خب؟ من که همیشه آسته رفتم و آسته اومدم …اگر داداشش از من خوشش اومده قصد جدی داشت که جلو اومد وگرنه …

 

حرفم رو قطع کرد.

– اون پسری که قصدش جدی باشه با خانواده حرف میزنه نه با خود دختر!

 

خنده ای کردم و روی مبل دراز کشیدم.

– اتفاقا قصدش جدی بود، میخواست با خودت حرف بزنه که من …

 

قبل از تکمیل حرفم پرید وسط.

– که تو چی؟

 

کوسن مبل رو بغل گرفتم‌

– حالا ببینا اگر گذاشتی حرف بزنم؟! منم گفتم اولا قصد ازدواج ندارم دوما خانواده‌م اجازه نمیدن سوما خودم خاطر خواه یکی دیگه‌م.

 

 

 

اخم هاش توی هم رفت.

تعجبش از هر زمان دیگه ای بیشتر بود.

– تیر به جیگرت بخوره دختر …خاطر خواه کی؟

 

گاف دادم.

خودم می دونستم اما دلیل نمی شد راستش رو بگم.

اصلا دلم نمی خواست سرم از تنم جدا بشه و برای همین با کمال رضایت دروغ گفتم:

– هیچ کس …فقط خواستم بپیچونمش! تو چرا جدی گرفتی؟

 

نفسش رو راحت بیرون داد.

شاید من واقعا برای مامانم دختر بدی بودم اما اون هم مادر زیاد خوبی نبود هرچند من بیشتر از این انتظاری نداشتم.

– داشتی سکتم می دادی! فکر کردم این همه سال دختر بزرگ کردم که یک شبه منو بی آبرو کنه بشم سوژه خنده در و همسایه!

 

پوزخندی زدم.

واقعیت فاجعه تر از تصوراتش بود.

– هوف حالا که چی؟

 

سری به نشونه تاسف تکون داد.

موهای خیسم رو بالا دادم که اشاره کرد.

– انقدر موهاتو دور دستت نپیچون …بیار برات ببافم ریزش مو نگیری کچل بشی!

 

از خدا خواسته بلند شدم تا کش مو هام رو براش بیارم.

دست هاش رو تمیز شد و شروع به بافتن موهام از فرق سر تا پایین کرد.

– تمومه؛ بشین برم شام یاسر رو بهش بدم …

 

خواست بلند بشه که دستش رو گرفتم.

– من می برم براش، می خوام ازش یه سوال بپرسم.

 

چین به پیشونیش داد.

– سوال چی بپرسی با این حالش؟ ببر شامشو زیاد پر حرفی نکنی سرش درد بگیره.

 

 

 

از جام بلند شدم سینی غذا رو برداشتم و داخل رفتم.

یاسر تازه داشت از تخت پایین می اومد که توبیخش کردم

– چرا از زیر پتو بیرون اومدی؟ مگه ناخوش نیستی؟ بمون توی جات دیگه تازه می خوتستم غذا بزارم دهنت!

 

تیشرتش رو از روی زمین برداشت و تنش کرد.

– ناسلامتی من مَردم، این سوسول بازی ها بهم نیومده …دفعه اولم نیست که مریض میشم انقدر نی نی به لالام میذارید.

 

جلو رفتم و بر خلاف لجبازیش مجبورش کردم روی تخت بشینه.

– باشه خب پهلوون پنبه، اول اینو بخور تا بزارم بری.

 

مچ دستم رو گرفت.

– از کی تا حالا اختیارم دست دخترمه؟

 

چشمکی براش زدم.

– از همون اول، یادت نیست؟ هرچند دیگه دیره من همون اول گربه رو دم حجله کشتم …به این میگن سیاست دخترونه!

 

لیوان آبی که توی سینی بود رو سر کشید.

– یه سیاسیتی نشونت بدم اون سرش نا پیدا.

 

جلوی خنده‌م رو با دست گرفتم.

– نترسون منو ددی خشن نمیگی من قلبم ضعیفه؟ از دار دنیا یه دختر که بیشتر نداری!

 

سینی رو روی پام گذاشتم و قاشق رو سمت دهنش بردم.

– فردا که برگشتیم دستم باز تره تو رو تنبیه کنم.

 

قاشقش رو توی دهنش برد که دستم خشک شد.

– فردا میخوایم برگردیم؟

 

سری تکون داد که مجدد لب زدم:

– اما تو هنوز به من نگفتی!؟

 

مشکوک بهم زل زد.

– چیو؟

 

– قضیه این خانمه که طبقه پایینتون میشینه و موهاش توی خونه‌ت پیدا میشه و بابام رو میشناسه و با لباس نیم تنه میاد بالا و حتی کلید هم داره …

 

 

 

چهره‌ش رنگ تعجب گرفت.

جای تعجب نداشت.

حداقل چیزی بود که باید راجبش حرف می زد هر چند که خوام احساس مالکیت نسبت به یاسر داشتم و هیچ زنی حتی نباید فکر تصور کردن بهش رو می کرد.

 

– چرا ساکت شدی؟ پس جواب من چی شد؟

 

انگشت روی بینیش گذاشت.

– هیش مادرت میشنوه!

 

نفسم رو کلافه فوت کردم و پچ زدم:

– د پس بگو …

 

دندون روی هم سایید.

– اول قول بده!

 

اخم هام رو توی هم کشیدم.

– قول چی بدم؟ اصلا واسه چی قول بدم؟

 

سرش رو نزدیک اورد و باز انگشت اشاره‌ش رو سمتم نشونه گرفت تا اتمام حجت کنه.

– قول بده وقتی گفتم داد نزنی، جیغ نکشی، رسوا هم نکنی!

 

مگه قرار بود چی بگه اینجوری از قبلش داشت برنامه‌ش رو می رخت و پیشبینی واکنش من رو می کرد؟!

 

– چرا اینجوری میکنی؟ خب یه سوال میخوای جواب بدی ها! شبیه جاسوس ها و خیانت کار ها به نظر می رسی این شکلی.

 

موهاش رو بالا فرستاد.

– چون تو به من تضمینی نمیدی که بعدش کولی بازی در نیاری!

 

پا به زمین کوبیدم.

– ای بابا، باشه اصن قول میدم لام تا کام حرف نزنم، حالا میگی؟

 

سری به نشونه تایی تکون داد و صداش رو آهسته تر کرد.

– اسمش محبوبه‌ست!

 

چین به بینیم دادم.

– همش همین؟ اسمشو میخوام چیکار؟ بگو اصن اینجا چی میخواد؟

 

 

عرق روی پیشونیش نشست.

کاملا غیر طبیعی میخواست از زیرش در بره ولی آهو نبودم اگر میذاشتم چنین اتفاقی بیوفته.

 

– با من صنمی نداره، همسر پدرت بوده.

 

این که نمی تونستم از شدت تعجب جیغ بکشم یا به چرندیاتش بخندم دست خودم نبود.

یاسر با تمام توانش دست روی دهنم گذاشته که صدایی ازم خارج نشه.

 

باید می پرسیدم.

باید بهم جواب میداد دقیقا داره چه چرندی میگه؟!

 

این اولین باری بود که نمی تونست چشم و گوش بسته تایید کنم.

ضربه ای به دستش زدم که رهام کنه ولی به حرفم گوش نکرد و جاش سعی کرد با حرفاش آرومم کنه.

– بهت گفتم جیغ نکشی، گوش نکردی اگر جلوت رو نگرفته بودم رسوا می کردی! حالا چه تضمینیه که من بردارم و آروم باشی؟

 

با چشم هام ملتمس وار نگاهش کردم که آهسته دستش رو برداشت و نفسم جا اومد.

نمی تونستم بیشتر از این به سکوت ادامه بدم.

 

– چی …چی میگفتی؟

 

انگشت روی بینیش گذاشت.

– نگران نباش قضیه تون طوری که فکر میکنی نیست فقط یه کار خیر از سمت طاهر بود.

 

کار خیر؟

این چجوری کار خیری بود؟

انگار تمام تصوراتم از بابام بهم ریخت.

انگار برای لحظه ای اون مرد خانواده دوست و متعهد توی ذهنم دود شد.

 

– کار خیر اینه که روی زنت هوو بیاری؟ به خانواده‌ت پشت کنی؟ از نظر تو کار خیر اینه؟ اونم با همچین زنی؟

 

عصبی شد و دوباره دهنم رو با دستش گرفت که اشکم روی انگشت هاش چکید.

 

 

– مگه قرار نشد داد نزنی؟ ای بابا گفتم گوش کن! قضیه اون چیزی نیست که تو خیال بچگونه‌ت میگذره …

 

مشتی به ساق دستش زدم که دهنم رو ول کنه که آروم دستش رو برداشت.

در حالی که سعی می کردم صدام رو آروم نگه دارم مجدد پرسیدم:

– پس چیه؟

 

انگشت روی گونه‌م گذاشت و اشک جاری شدم رو پس زد.

– الان واسه چی گریه میکنی؟

 

از حرکتش انگار احساساتم بیشتر جریحه دار شد.

– چرا گریه نکنم؟ میدونی چند ماهه که بابام مرده؟ اون وقت تازه بعد از این همه مدت میگی اون زنیکه، زن بابامه؟

 

دستی لای موهاش برد.

– به ولله یه بار دیگه صداتو ببری بالا دیگه حرف نمیزنم! گفتم آروم باش مامانت نشنوه آهو …

 

مشتی به رون پاش زدم.

وقتی اینجوری قسم می خورد دیگه چاره ای جز اطاعت نداشتم.

– باشه باشه …تو گوش میدی اصلا چی میگم؟

 

از جاش بلند شد.

عصبی و کلافه و بی هیچ راه پس و پیش.

– نه گوش نمیدم تا وقتی برگردیم خونه خودمون تنهایی یه جایی که مامانت نباشه حرف بزنیم.

 

پتوی روی تخت رو توی دستم مچاله کردم‌.

اون نمی خواست الان حرف بزنه چون دلش نمی خواست حتی مامانم یک کلمه از این جریان بفهمه و تصورش از بابام بعد از یک عمر زندگی باهاش خراب بشه.

 

عصبی از روی تخت بلند شدم.

این اتاق جای موندن نبود چون من نمی تونستم بیشتر از این خودن رو کنترل کنم.

سمت درب رفتم که آرنجم رو کشید.

– کجا با این شکل و شمایل؟ اینجوری بری که مامانت بد تر نگران میشه!

 

از قفسه سینه‌ش به عقب هولش دادم.

– همینو بگو …تو نگران من نیستی که عین ابر بهار دارم اشک میریزم، الان هوش و حواست پی مامانمه.

 

 

 

منو محکم تر طرف خودش کشید و این بار طوری که سرم رو به سینه‌ش چسبوند و بین بازو هاش فشارم داد.

– هیشش …

 

با اشک هام لباسش رو تر کردم که آروم بوسه ای روی موهام کاشت.

اصلا برام مهم نبود الان مریضه و ممکنه منم بیمار بشم، من فقط نمی خواستم یک ثانیه از این حصار رو از دست بدم.

 

***

– جمع کردی همه وسایلتو؟ چیزی که جا نذاشتی؟

 

بی حوصله به ماشین تکیه دادم.

– همه چیو برداشتم مامان چقد می پرسی؟

 

دری رو باز کرد که بشینه.

– چون تو گیج میزنی، از دیروز تا حالا هپروتی میترسم برگردیم خونه بگی فلان چیزو جا گذاشتی.

 

خواستم چیزی بگم که یاسر از پله ها پایین اومد.

– چک کردم، چیزی جا نمونده بود …بشینید.

 

به درب همسایه پایینه نگاهی کردم که یاسر متوجه شد و قبل از سوار شدنش سری تکون داد و آروم کنار گوشم زمزمه کرد:

– نگفتم اخماتو باز کن؟ اینجوری من حواسم تو رانندگی پرت میشه.

 

دست به سینه شدم.

– میخوام اصن پرت بشه، سر به سرم نذار الان توپم پره ها!

 

دستش رو به نشونه تسلیم بالا برد.

– فعلا بتازون که وقتی برگشتیم ازین خبرا نیست.

 

چینی به بینیم دادم و سوار ماشین شدم.

این که قرار بود فردا بریم عروسی تنها دلیلی بود که منو از برگشتنمون خوشحال می کرد.

 

 

– آهو …

 

هنوز راه نیوفتاده بودیم و با صدای مامان سرمو که به شیشه تکیه دادم بودن رو برداشتم.

– بله؟

 

سمتم چرخید.

– میای جلو بشینی من امروز یکم اشوبم، چرت بزنم حالم سر جاش میاد.

 

امروز اولین روزی بود که نمی خواستم زیاد به یاسر نزدیک باشم اما چنین موقعیت هایی کم پیش می اومد و ناچار با سر تایید کردم که جامون رو عوض کردیم.

 

جلو نشستم و مامان صندلی عصب دراز کشید و پشتش رو به ما کرد.

نیم نگاهی به یاسر انداختم که از پارکینگ بیرون اومد و دربش رو بست.

خمیازه ای کشیدم که رو بهم کرد.

– تو هم میخوای بخوابی؟

 

دست به سینه شدم.

– نچ، خوابم نمیاد!

 

زیر لب “خوبه” ای گفت و سرفه تو گلویی کرد.

هنوزم مریض احوال بود اما چون مرد بود یه وقت نمی خواست به زبون بیاره مبادا از درجات مردونگیش کم بشه.

 

– چیزی نمیخوای؟ تو راه حوصله‌ت سر میره‌.

 

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– نچ نمیخوام، چقدر امروز مهر عطوفتت زیاد شده؟

 

صدام پایین بود و مامان اگر خیلی دقت می کرد می تونست نوای آرومی رو بشنوه و مثل خوام در گوشی جواب داد:

– چون از این آهو اخمالو خوشم نمیاد!

 

لبخند فیکی روی صورتم جا دادم.

امیدوار نبودم به این راضی باشه اما اخرین تلاشم بود.

– از آهویی که قهره چی؟ اونم خوشت نمیاد؟

 

به عقب نگاه کرد که از خواب بودن مامان مطمعن بشه.

– اون که با تنبیه میاد سر جاش!

 

 

دندون غروچه کردم اما ترجیح دادم بحث رو کش ندم.

پا روز پا انداختم و به دست های یاسر روی برمون و دنده که رگ هاش برجسته شده بود خیره شدم.

 

تصور گرفتن دست هام با اون انگشت های مردونه و کشیده‌ش قشنگ تر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم و بی هیچ پیش زمینه ای دستم رو یکم دراز کردم و خواستم روی دنده بزارم که متوجه چرخش مامان شدم و قبل از ایجاد هر نوع اتصالی بینمون عقب کشیدم.

 

– هنوز نرسیدیم؟

 

سمت مامان چرخیدم.

– کجا؟ هنوز راهمون نصفه هم نشدم …سر جمع نیم ساعت خواب بودی.

 

یاسر خنده ای زد رو به مامانم کرد.

– شما بخواب آفاق خانم، رسیدیم بیدارت میکنم.

 

جلوی من فقط “آفاق خانم” صداش میکرد؟

مامان خمیازه ای مجدد کشید.

– باشه، فقط بی زحمت اون بخاری رو خاموش کن من این پشت خفه شدم.

 

بی معطلی بخاری رو کم کرد که سرما به پاهام رسوخ کرد.

کفش هام رو در اوردم و روی صندلی چهارزانو زدم که یاسر پرسید:

– سردت شد؟

 

آروم سر تکون دادم که راهنما زد و گوشه ای از جاده ایستاد.

– چرا ایستادی؟

 

بی معطلی کتش رو به سختی پشت فرمون در اورد و روی پام گذاشت.

– من تب دارم هنوز بدنم داغه، بنداز روت سرما نخوری …اینجوری نمیتونی بری عروسی …

 

 

 

– خودت سردت نمیشه؟

 

سری به نشونه نفی تکون داد.

این که حواسش بهم بود و مثل اون اول ها سعی نمی کرد متقاعدم کنه که رابطمون اشتباهه خودش قدمی برای پیشرفت بود.

 

تا رسیدن به نزدیکی شهر خودمون نگاهی به ساعت انداختم.

– چقدر زود تر رسیدیم این دفعه!

 

مامان که از شنیدن صدام بیدار شد با چهره خواب آلود رو بهم کرد

– مگه رسیدیم.

 

سری تکون دادم.

– اره پنج دقیقه دیگه میرسیم، هنوز ظهره تازه.

 

***

– میخوای واسه فردا چی بپوشی؟

 

رو به مامان که جلوی درب کمدم ایستاده بود کردم.

– مگه چند دست مجلسی دارم که حالا بخوام انتخاب کنم، همونا که عروسی روژان پوشیدم رو فردا هم تنم میکنم.

 

نگاه اجمالی انداخت.

– خودت که دیدی نشد بری خرید، همونا رو بپوش هنوز یک بار بیشتر تنت نکردی.

 

سری تکون دادم که پیراهن آستین بلندی که قدش به زانو هام می رسید رو در اورد.

– اتوش بزن فردا تنت کنی!

 

طی یک حرکت ناگهانی سوال بی ربطی پرسیدم:

– یاسر هم میاد؟

 

لبش رو دندون‌ گرفت.

– مگه هم سنته که با اسم خالی صداش میزنی؟ یه آقا بزن تنگش بدونن درست تربیتت کردم …بعدشم اره میاد.

 

لبخندم کش اومد که از مامان پنهونش کردم.

 

 

 

– بخواب دیگه در وقته، صبح خواب نمونی …

 

پتوم رو دور پیچیدم.

– اگر برق رو خاموش کنی‌ میخوابم دیگه، نمیزاری که!

 

تا دم درب اتاق رفت و انگشت اشاره‌ش رو سمتم گرفت‌

– باز نری تو گوشی!

 

نفسم رو کلافه فوت کردم.

– خیلی خب، نمیرم.

 

با بیرون رفتش فقط پتو رو روی سرم کشیدم که صدای یاسر از راهرو اومد.

– شما بخواب آفاق خانم، من یه نخ سیگار بکشم بعد میخوابم.

 

جوابی از مامان نشنیدم و فقط متوجه بیرون رفتن یاسر از خونه شدم و در نهایت روشن شدن چراغ حیاط که از پنجره اتاقم مشهود بود.

 

بی اختیار از جام بلند شدم.

امروز زیاد سر به سر یاسر نذاشته بودم و انگار که یک مهره از شطرنجم گم شده بود.

 

پنجره رو آروم باز کردم و رو به یاسری که روی پله اول نشسته و به سیکارش فندک می زد، کردم.

 

– پیشش …

 

با صدام سرش رو طرفم چرخوند و پای پنجره‌م اومد.

– مگه من‌ گربه‌‌م که پیش پیش میکنی؟ چرا هنوز بیداری؟

 

از اینجا قدم بلند تر بود و دستی به موهاش کشیدم.

– خواستم قبل از خوابیدن انجام وظیفه به عمل بیارم.

 

دستش روی پنجره نشست.

– برو تو سرده …میچایی!

 

 

 

پرده رو دور خودم پیچیدم که از سوز سرما کم کنم.

– الان دیگه خوبه! حالا من میخواستم اشتی کنم دیگه خودت نخواستی.

 

سرش دو بالا اورد و دود سیگارش رو طرف مخالفم خالی کرد.

– مگه قهر بودی که حالا اشتی کنی؟

 

پلک هام رو به نشونه تایید تکون دادم که نوک پاش روی زمین ریتم گرفت و دست به سینه شد.

– پس اگر اینطوریه این منم که باید آشتی کردنت رو بپذیرم که برام مقدور نیست.

 

سرم رو جلو بردم و محکم و عصبی پرسیدم:

– چرا مثلا؟ حالا از کی تا حالا دخترا باید ناز ددی شون رو بکشن؟

 

آخرین پُک رو به سیگارش زد و فیلترش رو زیر پا له کرد تا جوابم رو بده.

– چون دلیلی نداشت قهر ‌کنی پس اشتی کردنت بی مورد بود، ضمنا قانون رابطه ما با روابط عادی بقیه فرق میکنه.

 

ابرو هام بالا پرید.

– چه فرقی؟

 

دستش لبه پنجره نشست.

– این که من قوانینش رو تایین میکنم، از حالا تا فردا ظهر یک کلام دیگه با هم حرف نمیزنیم! اینم تنبیه‌ت …بخواب تا تایمش رو بیشتر نکردم.

 

خواستم اعتراض وار چیزی بگم و غر زدم.

– این نامردیه!

 

انگشت اشاره‌ش رو به سمتم گرفت.

– فردا شب …کلمه بعدی که بگی بیشترش میکنم.

 

حرصی پنجره رو بستم که نقه ای به پنجره‌م زد و مجدد بازش کردم.

– انجام وظیفه‌ت یادت رفت!

 

سرم رو برای بوسیدنش نزدیک بردم که دستش روی لب هام نشست و مانع شد.

– یادم نبود اینم جز تنبیه‌ته …برو بخواب.

 

 

جیغ کشیدن جایز بود و بیشتر از همیشه این رو می خواستم ولی موقعیتم اجازه نمی داد و حرصی فقط به تختم پناه برم تا مشت محکمی جای یاسر به متکام بزنم.

 

***

– میخوای همینجوری پا لخت بیای مجلس؟

 

توی آیینه به خودم خیره شدم‌

– همه که اونجا دخترن …پس اشکالش چیه؟

 

مامان از توی کمد ساپورتم رو بیرون اورد.

– اشکالش اینه که گیرم یکی توی اون عروسی پیدا شد که سرش به تنه‌ش بارزه …اون وقت خواست واسه پسرش یه دختری انتخاب کنه، پر و پاچه بریزی بیرون مردم چی فکر میکنن؟

 

حرصی ساپورتم رو پوشیدم.

– فکر میکنن من چقدر پاهای سفید و قشنگی دارم!

 

چینی به بینیش داد و کت و دامن خودش رو پوشید.

– مگر خودت از خودت تعریف کن؛ بجنب دیر شد دیگه انقدر با من یکی به دو نکن.

 

آماده موهای حالت داده شده‌م رو زیر شال دادم.

– من که آماده‌م! با چی میریم؟ زنگ بزنم آژانس؟

 

از اتاقم بیرون رفت.

– نخیرم لازم نکرده، الان یاسر میرسه با خودش میریم.

 

سر قول و قرار دیشبم با یاسر بادم خالی شد.

نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم که باهاش حرف نزنم.

 

– آقایون هم هستن؟

 

مجدد داخل اتاقم اومد.

– تو امروز چت شده؟ هنوز هپروتی؟ معلومه که هستن!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
IMG 20230128 234015 1212 scaled

دانلود رمان رقصنده با تاریکی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     کیارش شمس مرد خوش چهره، محبوب و ثروتمندیه که مورد احترام همه ست… اما زندگی کیارش نیمه پنهان و سیاهی داره که هیچکس از اون خبر نداره… به جز شراره… دختری باهوش و بااستعداد که به صورت اتفاقی سر از زندگی تاریک کیارش…
IMG 20240522 075103 721

دانلود رمان طالع آغشته به خون به صورت pdf کامل از مهلا حامدی 5 (4)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   بهش میگن گورکن یه قاتل زنجیره‌ای حرفه‌ای که هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره… تشنه به خون و زخم دیدست… رحم و مروت تو وجود تاریکش یعنی افسانه… چشمان سیاه نافذش و هیکل تومندش همچون گرگی درندست… حالا چی…
IMG 20230123 225816 116

دانلود رمان تقاص یک رؤیا 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه باورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۲۰۰۵۳۸۹

دانلود رمان ماهت میشم pdf از یاسمن فرح زاد 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که اسیر دست گرگینه ها میشه یاسمن دختری که کل خانوادش توسط پسرعموی خشن و بی رحمش قتل عام شده. پسرعمویی که همه فکر میکنن جنون داره. کارن از بچگی یاسمن‌و دوست داره و وقتی متوجه بی میلی اون نسبت به خودش…
IMG ۲۰۲۴۰۳۳۰ ۰۱۳۴۳۶

دانلود رمان هایکا به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 3.6 (15)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   -گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن دختررو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد.. -خودم…
567567

دانلود رمان بید بی مجنون به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان: سید آرمین راد بازیگر و مدل معروف فرانسوی بعد از دوسال دوری به همراه دوست عکاسش بیخبر از خانواده وارد ایران میشه و وارد جمع خانواده‌‌ش میشه که برای تحویل سال نو دور هم جمع شدن ….خانواده ای که خیلی‌هاشون امیدی با آینده روشن آرمین نداشتن…
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۰۷۱۸۶

دانلود رمان همقسم pdf از شهلا خودی زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       توی بمباران های تهران امیرعباس میشه حامی نیلوفری که تمام کس و کار خودش رو از دست داده دختری که همسایه شونه و امیر عباس سال هاست عاشقشه … سال ها بعد عطا عاشق پیونده اما با ورود دخترعموی بیمارش و اصرار…
IMG 20230127 013504 2292

دانلود رمان سعادت آباد 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :         درباره دختری به اسم سوزانه که عاشق پسر عموش رستان میشه و باهاش رابطه برقرار میکنه و ازش حامله میشه. این حس کاملا دو طرفه بوده ولی مشکلاتی اتفاق میوفته که باعث جدایی این ها میشه و رستان سوزان رو ترک…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
TORKI
TORKI
1 سال قبل

این رمان آخرش چی میشه
پایانش خوشه ؟

کراش ارسلان
کراش ارسلان
1 سال قبل

فاطی دلارای چیشذ

ناشناس
ناشناس
1 سال قبل

واقعا داستان مزخرفیه، مامانه که انگار بوقه شوهرش و دخترش مدام ور دل همن ایشونم معلوم نیست کدوم گوریه، دختره هم که دست هرچی آدم وقیح توی دنیاست از پشت بسته ناپدری گرامی هم که با دست پس میزنه با پا پیش میکشه
به نظرم ادامه ش ندید کلا

فاطمه@
فاطمه@
1 سال قبل

برا دختری که این کار کنه متاسفم
همش تقصیر اون یاسر ، اگه از اول با آهو ازدواج میکرد چی میشد؟
خاک تو سر دوتاتوون
فقط دوست دارم مامانش بدونه

فردخت
فردخت
1 سال قبل

ممنون از اینکه توی یه روز چندتا پارت میزاری.😘

ZiZi
ZiZi
1 سال قبل

خیلی چرته
همش از تیکه کلام های تکراری استفاده می‌کنه برا دیالوگ ها و شرح وقایعش واقعا افتضاحه
کدوم مادری انقدر بچش رو خورد می‌کنه و وقتی توی یه خونه هستن از این همه قضایا هیچی نمیفهمه؟
واقعا بر پایه خریت انگار این رمان رو نوشته
مثل اینکه موضوع جدیدی برای نوشتن نیست که میرن پی نوشتن همچین چرندیاتی
البته که نمیشه اسم رمان یا کتاب رو روی همچین چیزی گذاشت!

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط Zypd_10
CFSET
CFSET
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

مرسی از رمانی که می‌زاری 🤍به نظر من بهتره از رمان های تکراری من تا حالا همچین رمانی نخونده بودم واقعا داستانش هیجانیه ، لطفاً ادامه بده و به واکنش های بد توجه نداشته باش 🤍🤍

[vc_wp_categories]

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x