رمان دلارای پارت 267

5
(3)

 

 

 

 

با ناخن پوست دستش را کند و اولین چیز که به ذهنش رسید را لب زد

 

_ ماشین!

 

زن چشم گشاد کرد

 

_ دمش گرم بابا!

خانوادش چی؟ با اونا مشکل نداری؟

 

تلخ لبخند زد

 

او که هدیه نمی‌خواست

او تنها میخواست مادرش کاچی بیاورد ، برادرهایش از دایی شدنشان خوشحال باشند و مروارید خانم در گوش بچه اذان بگوید!

 

او فقط آلپ‌ارسلان را کنارش می‌خواست

بدون هیچ هدیه ای…

 

_ نه مشکل نداریم

خیلی … خیلی دوستم دارن

تنها عروسشونم آخه!

خانواده خودمم خیلی منتظر بودن بچه‌ام دنیا بیاد

اولین نوه‌اشون میشه

 

بغض گلویش را فشرد

چقدر دلتنگ بود…

او تا آخرین نفس کنار دخترش میماند

بی کس رهایش نمیکرد

 

صدایش لرزید

 

_ حاج بابام … نذر کرده بود تا بچه‌ام سالم باشه

 

بغضش را خورد و به رویاهایش پر و بال داد

 

_ آخه من تنها دخترشم

مامان و بابام میگن دوتا پسر داریم ولی همین یک دونه دختره!

 

 

 

 

 

 

 

زن تخت کناری همانطور که موهایش را شانه میزد خندید

 

_ اصلا بیخود نیست گفتن دختر چراغ خونه‌است!

 

خنده اش از هزار گریه تلخ تر بود

 

_ آره …. خیلی دوستم دارن

شوهرم جرات نمیکنه حتی صداشو بالا ببره

آخه می‌دونه بابا و مامانم چشممو اشکی ببینن طلاقمو گرفتن

 

زن با تعجب به آن یکی اشاره زد

 

دخترک با بغض حرف های عجیب و غریب می‌زد

 

_ خدا برات حفظشون کنه عزیزم!

 

دلارای جواب نداد

 

سرش را در بالشت فرو برد و پتو را روی صورتش کشید تا اشک هایش را کسی نبیند

 

زن کنارش آرام رو به بقیه پچ زد

 

_ دیوونست فکر کنم!

بیچاره هیچکس نیومده دیدنش

بچشم که میگن مریضه!

 

با تاسف سر تکان دادند و هم زمان پرستار داخل شد

 

_ فرهمند؟

 

دلارای بی توجه به صورت خیس از اشکش پتو را کنار زد

 

_ منم ، بچمو آوردید؟

 

 

 

 

 

 

 

پرستار همانطور که سرم تخت کناری را کنترل می‌کرد تایید کرد

 

_ آره ، بگو همراهت بره بیارش گرسنه‌ست

 

با همان چشمان سرخ شده لبخند زد

 

_ خودم میرم

 

پرستار همانطور که از در خارج می‌شد هشدار داد

 

_ مگه اپیزیوتومی نشدی؟!

راه نری بخیه‌هات پاره می‌شه

 

به محض خارج شدنش پتو را کنار زد و پاهای ورم کرده اش را از تخت فاصله داد

 

بی توجه به سوزش شدیدی که تا ران هایش می‌رسید ایستاد و دستش را از دیوار گرفت

 

حتی کسی نبود کمک کند تا دمپایی های پلاستیکی بیمارستان را پا بزند

 

به سختی قدم اول را برداشت و شکمش تیر کشید

 

جای خالی بچه زیادی به چشم می آمد

 

انگار ماه ها خرمالو بزرگی را درسته قورت داده و حال دیگر خبری ازش نبود

 

زنی طعنه زد

 

_ عزیزم کاش حداقل تو که اونقدر برای خانوادت عزیزی همراهت میومدن!

 

انگار‌ جمله اش را نشنید

 

تمام حواسش پی فکر در آغوش گرفتن دخترش بود

 

 

 

 

 

 

نزدیک ده دقیقه منتظر خالی شدن آسانسور بزرگ بود و در آخر هم با چشم غره یکی از مستخدمین سوار شد

 

_ خانم آسانسور برای جابه جایی تخت ها یا کساییه که رو ویلچرن! شما که ماشالله سرپایی!

 

به او هم اهمیت نداد

 

وارد اتاق نوزادان شد و با چشم گشت

 

پرستار جلو آمد

 

_ عزیزم لباساتو عوض کن بچه ها حساسن

 

لباس هایی که تحویلش دادند را تن زد و پرستار اشاره کرد

 

_ تخت شیشم ، اگر یاد نداری چطور شیرش بدی بگو کمکت کنیم

 

لبخند زد

 

روی بدن کوچیکش خم شد و درآغوشش کشید

 

بینی‌اش را به صورتش نزدیک کرد و بوی خوش نوزاد در مشامش پیچید ناخواسته خندید

 

آرام زمزمه کرد

 

_ دورت بگردم مامان

 

دخترک با لپ هایی آویزان و چشمانی بسته زیرلب غر زد و او با محبت خندید

 

_ جان…

 

 

 

 

 

 

 

 

روی صندلی پشت به بقیه نشست و با خجالت لباسش را کنار زد

 

پرستار اما جلو آمد و بچه را در دست هایش جا به جا کرد

 

_ یک دستت رو بذار زیر گردنش

بچسبونش کامل به بدنت … آفرین

به پهلو تکیه‌اش بده به خودت که مجبور نشه گردنش رو بچرخونه

 

کاری که گفته بود را مو به مو انجام داد و مضطرب پرسید

 

_ درسته؟

 

دختر خندید

 

_ نه خیلی محکم گرفتیش

له شد بچه

 

_ میترسم از دستم لیز بخوره

 

_ مگه صابونه؟ لیز نمیخوره

 

_ خیلی کوچیکه

 

_ یکم آزاد تر نگهش دار ، اینطوری نمی‌شه

رفتی خونه به مادرت بسپار چند روز اول حواسش باشه

بزرگ ترا تجربه اشون بیشتره

 

دلارای تلخ خندید و پچ زد

 

_ میگم…

 

پرستار پیراهنش را کنار زد و دلارای خجالت زده زمزمه کرد

 

_ خودم می‌تونم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ خجالت نکش

نوزاد روزای اول خیلی حساسه

خدایی نکرده شیر بپره تو گلوش ، یا وقتی زیر سینه‌اته خوابت ببره ممکنه خفه شه

 

بدن دلارای از ترس لرزید

 

خجالت را کنار گذاشت و دخترک بالاخره سینه را در دهانش گرفت

 

بغض کرده با بغض سرش را بالا آورد

 

_ خورد! گرفت سینه‌امو

 

پرستار ها و زنی که برای رسیدگی به بچه‌اش آمده بود از صدای ذوق زده اش به خنده افتادند

 

دلارای با شانه گونه‌ی اشکی اش را پاک کرد و خندید

 

_ آی … چقدر گرسنه‌است

 

_ درد داری؟ روزای اول اینطوریه

 

_ قلقلکم میاد

 

بچه را به خود فشرد و دوباره خندید

 

_ داره میخوره … می‌بینید؟

 

پرستار با لبخند سمت تخت نوزاد دیگری رفت

 

_ آره عزیزم

 

لبخند دلارای بزرگ تر شد

مثل بچه ها سرش را به سر نوزاد نزدیک کرد

 

_ شبیه منه نه؟

 

زنی که نوزادش در آغوشش بود خندید

 

_ عزیزم ناراحت نشی ولی اتفاقا شبیهت نیست

فکر کنم به شوهرت رفته

چشماش آبیه آقاتون؟

 

لبخند دلارای کمرنگ شد

 

_ نه … آبی نیست چشماش

 

 

 

 

 

 

 

 

_ آخه چشمای بچتون آبی شده

 

پرستار توضیح داد

 

_ رنگ مو و چشم نوزاد ممکنه تغییر کنه

 

دلارای آه کشید و با انگشت اشاره گونه بچه را نوازش کرد

 

_ چشمای مادر بزرگش رنگیه…

 

مروارید چشمان زیبایی داشت

همیشه حسرت رنگ خاصشان را می‌خورد

پوست سفید و چشمان رنگی اش کنار موهای بور از او پیرزنی دوست داشتنی با زیبایی اصیل ساخته بود

 

_ به هرکی رفته خیلی زیباست

 

مثل مادر بزرگ ها ذوق زده خندید

 

_ بختش زیبا باشه!

 

زن و پرستار ها دوباره خندیدند

 

_ حالا اسمش چیه این دختر‌ چشم دریاییمون؟

 

نوزاد همانطور که با سرعت سینه اش را مک میزد انگشتان ظریف و کوچکش را دور انگشت مادرش حلقه کرده و می‌فشرد

 

صدای نفس هایش در فضا پیچیده بود

 

لب هایش را به موهای خرمایی رنگ بچه چسباند و آرام بوسید

 

_ اسمش هاوژینه!

چون اومده تا به مامانش زندگی بده…

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۲۳۵۴۱۴۵۲۰

دانلود رمان کوئوکا pdf از رویا قاسمی 5 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   یه دختر شیطون همیشه خندون که تو خانواده پر خلافی زندگی می کنه که سر و کارشون با موادمخدره ولی خودش یه دانشجوی درسخونه که داره تلاش می‌کنه کسی از ماهیت خانواده اش خبردار نشه.. غافل از اینکه برادر دوست صمیمیش که یه آدم خشک و…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۹ ۲۱۱۶۴۸ scaled

دانلود رمان قصه مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:               داستان یک عشق خاص و ناب و سرشار از ناگفته ها و رمزهایی که از بس یک انتظار 15 ساله دوباره رخ می نماید. فرزاد و مهتاب با گذر از آزمایش ها و توطئه و دشمنی های اطراف، عشقشان…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۳ ۱۷۳۲۵۴۰۸۹

دانلود رمان عقاب بی پر pdf از دریا دلنواز 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:           عقاب داستان دختری به نام دلوینه که با مادر و برادر جوونش زندگی میکنه و با اخراج شدن از شرکتِ بیمه داییش ، با یک کارخانه لاستیک سازی آشنا میشه و تمام تلاشش رو میکنه که برای هندل کردنِ اوضاع سخت زندگیش…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان مهره اعتماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت ! هدی تمام سعی‌اش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
رمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان 5 (1)

13 دیدگاه
  دانلود رمان دلدادگی شیطان خلاصه: رُهام مردی بیرحم با ظاهری فریبنده و جذاب که هر چیزی رو بخواد، باید به دست بیاره حتی اگر ممنوعه و گناه باشه! و کافیه این شیطانِ مرموز و پر وسوسه دل به دختری بده که نامزدِ بهترین رفیقشه! هر کاری میکنه تا این…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۳۴۶۰۶

دانلود رمان ماهلین pdf از رؤیا احمدیان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   دختری معصوم و تنها در مقابل مردی عیاش… ماهلین(هاله‌ماه، خرمن‌ماه)…   ★فصل اول: ســـرنــوشــتـــ★   پلک‌های پف کرده و درد ناکش را به سختی گشود و اتاق بزرگ را از نظر گذراند‌. اتاق بزرگی که تنها یک میز آرایش قهوه‌ای روشن و یک تخت…
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 3.8 (6)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
اشتراک در
اطلاع از
guest

130 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Neno
Neno
1 سال قبل

سلام میشه بگین چجوری اینجا رمان بنویسم
لطفا بگین

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  Neno
1 سال قبل

اتفاقا منم میخام بنویسم میرم رمان وان نمیدونم چحوریه

رضا
رضا
پاسخ به  Neno
1 سال قبل

خواهش اگر میخوای مث این نویسنده ها بی قید و بی فکر باشی و هیچ تعهدی نسبت ب احساس و وقت مخاطبت نداشته باشی اصلا رمان رو شروع نکنی

ندا
ندا
1 سال قبل

خوبه دختره هرزه و پارست باز خجالت ش کجاس؟؟؟😁😁😊😄

صاحره بد ذات تو جیران
صاحره بد ذات تو جیران
پاسخ به  ندا
1 سال قبل

این چه طرز حرف زدنه؟😐من خودم به شخصه قبول دارم دلارای اشتباه زیاد کرد ولی مقصر تمام اشتباهاتش خانواده و طرز تربیتش بود، اگه خانوادش حامیش بودن پشتش بودن شاید هیچوقت دلارای عاشق ارسلان نمیشد و یا اگرم میشد هیچوقت خودشو در اختیار کاملش نمیزاشت. پس جای قضاوت بهتره یکم رو ادبیات و طرز فکرتون کار کنید

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  صاحره بد ذات تو جیران
1 سال قبل

دقیقا

اصغر نسناس
اصغر نسناس
پاسخ به  ندا
1 سال قبل

شما مشکل داری نخون
مگس سمی!

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  ندا
1 سال قبل

محدودیت زیاد ،عواقب داره ، بنظرم وقتی جای کسی نیستیم نظر ندید

هستی:)
هستی:)
1 سال قبل

دلارای واقعا تو این رمان یه روز خوش نداشته!
قلم نویسنده به شدت قویه به طوری که میشه موقعبت ها رو به طور کامل درک کرد.
درسته دیر پارت میده اما رمانش زیبا و بدون کلیشه اس؛بهتره ناحق نباشیم…

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط Hasti haghighat
فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  هستی:)
1 سال قبل

دقیقااااا خیلی ولی حداقل هفته ای یکبار پارت بزاره ،تا حذابیتشو از دست نده

Zoham
Zoham
1 سال قبل

ببین درسته هرکی تو زندگیش با ی سری مسائل و سختی ها پیشروعه،درست.درک میکنم…ولی ی نویسنده باید اینقد مسئولیت پذیر باشه ک اگه وقتی نداره اصن شروع ب نوشتن رمان نکنه،چون مشکلات و دغدغه های زندگی و ذهنی روی نوشته تاثیر مستقیم میزاره… ویا اگه حالا ب هر دلیلی شروع کرد باید اینقد مسئولیت پذیر باشه ک بتونه حداقل بگم تو اوج مشکلات هر ۳ روز پارت بزاره،من دیدم نویسنده ای ک شرایط روحی خوبی نداشت ولی برای احترام ب خواننده ها نشست ب عشقشون نوشت:)و اینکه شروع رمان قلم قوی داشتی ولی آخراش داره خراب میشه حالا نمیدونم تاثیر فشار روحیه یا چی…وظیفم دونستم فقط بهت یادآوری کنم اگه اینطوری پیش بری خواننده هایی هم ک برات موندن از دست میدی:)

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  Zoham
1 سال قبل

میگن ک نویسنده رمان رو تموم کرده ،وادمین دیر دیر میزارم ،و صحت این موضوع رو نمیدونم

افرا
افرا
پاسخ به  فاطمه امینی
1 سال قبل

حتی توی تلگرام هم سرچ کردم کانالاش بالا اومد ولی اونجا هم رمان دلارای نصفه نیمه هستش دقیقا همین پارتش آخرین پارت هستش

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  افرا
1 سال قبل

ن دیگ داره زود زود میزاره اعتراض جواب داد

افرا
افرا
1 سال قبل

بقیییییییش

sAnA
sAnA
1 سال قبل

تف خدایش این چ نویسنده ی عجب غلطی کردیم پارت اول خوندیم 😒

هکر قلبشم
هکر قلبشم
1 سال قبل

پارت بدی احتمالا دوم فروردین

افرا
افرا
پاسخ به  هکر قلبشم
1 سال قبل

خدایی حتی یادم رفت همچین رمانی خوندم یهو یادم اومد اومدم سرچ زدم دیدم ن بابا رمان هنوزم سر جای قبلیش هستش 😅😅

یاسم
یاسم
1 سال قبل

گناه دالیم خب🥺😂ادمین بلو ب نویسند بگو که گناه دالیم😐🙁

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  یاسم
1 سال قبل

ادمین می‌شنوی ،خدایی زود زود بزار پارت

یاسم
یاسم
1 سال قبل

از الان؛قدمای نو رسیده همتون« مبارک »نوه ها و ندیده هاتونم همینطور؛و همچنان دلارای تو بیمارستانه!! /:😂😢 فکر کنم حالا حالا ها پارت،نمیدع …باز خوابید نویسنده.

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  یاسم
1 سال قبل

مبارکع 😂 😂

Miray
Miray
1 سال قبل

اقا توروخدا زود تموم کن این رمانو خیلی دور به دور پارت میزاریییی

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  Miray
1 سال قبل

حیه والله (ارع بخدا)

صاحره بد ذات تو جیران
صاحره بد ذات تو جیران
1 سال قبل

دلم برای ارسلان تنگ شده:( کوش بچممممم🥺💔

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  صاحره بد ذات تو جیران
1 سال قبل

ارسلان مامانت دنبالت میگرده 😍😂

صاحره بد ذات تو جیران
صاحره بد ذات تو جیران
پاسخ به  فاطمه امینی
1 سال قبل

دورش بگردمممم پسرمم🌝😂تازه چشمای نوه ام هم شبیه خودمه اصلا اوففف

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  صاحره بد ذات تو جیران
1 سال قبل

جون چشم آبی کی بودی تو 😍😂

F.S
F.S
1 سال قبل

میشه یه رمان عالی مثل گناهکار معرفی کنید

F.S
F.S
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

خیلیم عالی مرسی😂

رضا
رضا
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

عااااااااااااالیه این رمان
رمان حرارت تنت بهترین رمانه

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  رضا
1 سال قبل

نویسنده خانم قائمی فر؟

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

منم خوندم قشنگه

F.S
F.S
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

هوم منم خوندمش
خیلی خوب بود

نانا
نانا
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

نتونستم دانلودش کنم

خاک پای ماهی
خاک پای ماهی
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

اقا ما غلط بکنیم دیگه تو سایت تو رمان بخونیم با این پارت گذاشتنت

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط خاک پای ماهی
فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  F.S
1 سال قبل

من خیلی رمان خوندم ولی اسماشون خاطرم نمی‌مونه ،ولی پیشنهاد میکنم رمانای خانم نیلوفر قائمی فر رو بخون خیلی خیلی قشنگن

F.S
F.S
پاسخ به  فاطمه امینی
1 سال قبل

اکی مرسی

نانا
نانا
پاسخ به  F.S
1 سال قبل

رمان گناهکار بی نظیر بود من بیشتر از ۱۰ بار خوندمش کامل

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  نانا
1 سال قبل

ارع من تو کانالم کلیپاشم گذاشتم

F.S
F.S
پاسخ به  نانا
1 سال قبل

وای منم و سر هر رمان اینطوریم که اکی ولی هیشکی به پا آرشام نمیرسه

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  F.S
1 سال قبل

درسته

F.S
F.S
1 سال قبل

آخی دلی بیچاره
این ارسلان کجاست قشنگ دوماهه انگار ندیدمش یکم تاسف بخورم

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  F.S
1 سال قبل

ارسلان بداخلاق کجایی 😂

elham
elham
1 سال قبل

ک اینطور

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  elham
1 سال قبل

بله

در حال بارگزاری
در حال بارگزاری
1 سال قبل

عزیزان بهتره در جریان باشید ما یک سااااله درگیره این رمانیم *امروز سالگردشه خیر سرش*

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  در حال بارگزاری
1 سال قبل

عع مبارکع

الهه
الهه
1 سال قبل

چرا من احساس میکنم نویسنده داستان زندگیشو داره مینویسه
آخه خیلی واقعیه🥲
درسته دیر پارت میده اما به جرأت میتونم بگم شاهکاره این رمان

𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
پاسخ به  الهه
1 سال قبل

حتما الان همونجا که اومده شیر بده به بچه یه دقیقه این پارتم نوشته
حالا باید منتظر باشیم تموم شه بره سر جاش ادامشو بنویسه 😂🥲

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  𝒛𝒂𝒉𝒓𝒂
1 سال قبل

ارع😂

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  الهه
1 سال قبل

ارع حتما الان بیمارستانه دیگ دستش بنده😂

F.t
F.t
پاسخ به  فاطمه امینی
1 سال قبل

تقریبا یک ماه بیمارستان بستریه حالش خیلی بده😂

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  F.t
1 سال قبل

ارع والا آدم حس می‌کنه الان تو بیمارستان ،ابجیا کمپوت بگیریم بریم ملاقات😂

Tamana
Tamana
1 سال قبل

ایشالاااا ک واقعااااا بهت زندگی بده ، ما از خدامونه زندگیت درست بشه، چون واقعا نمیکشیم دیگه🥴😂😂

دوست دختره الپ ارسلان
دوست دختره الپ ارسلان
1 سال قبل

دوستان
ارسلان پیشه منه😎
بالاخره من دوست دخترشم دیگههههه

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  دوست دختره الپ ارسلان
1 سال قبل

الان ب دلارای میگم😝

Zoham
Zoham
پاسخ به  دوست دختره الپ ارسلان
1 سال قبل

سرجدت بفرستش پیش دلارای ما خسته شدیم بمولا

سیگارِ دستِ مسیح
سیگارِ دستِ مسیح
1 سال قبل

نویسنده این رمان چه پدر کشتگی با شخصیت زن داره؟!
چرا اینقدر تحقیر می‌کنه ؟!
خودمم درک نمیکنم که هنوز دارم این رمان و میخونم🙄فک کنم ۶ سال میگذره بعدش تازه ارسلان میاد
بعد ۱۲ سال میگذره اینا باهم آشتی کنن…

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  سیگارِ دستِ مسیح
1 سال قبل

بنظرم دور از واقعیت نیس

سیگارِ دستِ مسیح
سیگارِ دستِ مسیح
پاسخ به  فاطمه امینی
1 سال قبل

درسته ؛ ولی دیگه این همه کش دادن و توهین به شعور مخاطب درست نیس!!!!

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  سیگارِ دستِ مسیح
1 سال قبل

دقیقا

یاسم
یاسم
1 سال قبل

خسته شدیم 😂🥺

فاطمه امینی
فاطمه امینی
پاسخ به  یاسم
1 سال قبل

ای خداااا

دسته‌ها

130
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x