رمان دل دیوانه پسندم پارت 80

1.3
(3)

 

 

نمی دونستم بگم از پیش اون میام یا نه.

 

دعوام می کرد یا نه. ولی خب تقصیر من که نبود.

 

خودش سر و کلش پیدا شد و دیگه ولم نکرد.

 

_ آره بابا خبر دارم

نفس صدا داری کشید و گفت :

خب؟

 

یکم مکث کردم.

_ امروز اون منو رسوند خونه.

 

چشماش گرد شد و با صدای نسبتا بلندی گفت :

 

چی؟!

 

_ بابا آروم. چیزی نشده که.

_ اون رسوندت؟ چه دلیلی داره اون تو رو برسونه

 

اصلا چرا سوار ماشینش شدی.

 

_ بذارید براتون تعریف می کنم

رفته بودم همون پارک همیشگی قدم بزنم، که سر و کلش پیدا شد.

 

با خواهش و زاری و التماس نگهم داشت که باهام حرف بزنه.

 

همون حرفای تکراری و همیشگی. بعدشم گفت یه چیزایی این وسط هست که من نمی دونم

 

و فعلا نمی تونه بهم حرفی بزنه.

 

خواستم بیام که دستم رو گرفت و وقتی خواستم دستمو ازدستش در بیارم، در رفت

 

 

 

 

_ مازیار در رفت؟

خندم گرفت و گفتم :

نه بابا. مچ دستم در رفت.

 

اخماش رو باز کشید تو هم

 

_ دستت رو کشیده در رفته؟

نگران گفتم :

 

بله.

_ من باید خودم شخصا با این بشر تسویه حساب کنم

 

_ بابا آروم باشید

خوبم الان.

 

_ خب خوب باشی. یعنی چی که هر چند وقت یه بار میاد یه زهری می ریزه و گورش رو گم می کنه؟

 

شما دو تا مگه بهم نزدید؟ الان اصلا چه معنی داره بیاد سراغ تو.

 

_ می دونم بابا. چشم. دیگه نمی ذارم

 

_ تو تا حالا چند بار اینو گفتی دلارام. ولی انگار حریفش نمی شی.

 

خودم باید با این بچه حساب کتاب کنم

بچه هم که نیست. خرس گندس

 

منم درس می ده الان.

ولی از هیکلش خجالت نمی کشه

 

عین بچها افتاده سر دنده لج. اونم به ناحق.

 

_ حالا این دفعه هم بگذرین.دفعه بعد اگه باز خواست تکرار کنه اونوقت خودتون باهاش طرف حساب شین.

 

_ بذارم یه جای دیگتو ناکار کنه بعد دست به کار شم؟ غیرتم کجا رفته؟

 

 

نفس صدا داری کشیدم.

حرفی نداشتم بزنم.

 

به عنوان پدر حق داشت

گفتم :

آروم باشید بابا

 

به هر حال منم یه سن و سالی الان دارم. بچه نیستم.

 

این بار هم آروم باشید. گذشت کنید.

 

من دیگه نمی ذارم از شیش فرسخی منم رد شه

 

خیالتون راحت.

 

اگه این بار کاری کرد هر کار دلتون خواست باهاش بکنید.

 

سکوت کرد. انگار داشت قانع می شد.

 

چند بارنفس عمیق کشید و استغفرالله گفت.

 

وقتی یکم آروم شد بلند شد وگفت :

 

استراحت کن. چند روزی سعی کن بیرون نری. یا اگه رفتی برا تفریح باشه

 

به خودت برس یکم جون بگیری.

 

مامان طفلیت چه گناهی کرده که هر بار تو رو این شکلی می بینه حالش بد میشه

 

بیشتر مراعات کن. یه زندگی جدید شروع کن

 

_ چشم.

_ بی بلا.

یکم نگاهم کرد و از اتاق رفت بیرون

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x