رمان دل دیوانه پسندم پارت 82

1.5
(6)

 

 

صدای مازیار بود. آره صدای خودش بود. مطمئن بودم.

 

دستم رو گذاشتم جلوی دهنم.

بیشتر دقت کردم ببینم چی میگه.

 

صدای سروش هم اومد.

_ در جریان نبودم. کسی به من اطلاعی نداد قربان.

 

از کجا باید می دونستم؟

 

چشمام کم مونده بود از حدقه بزنه بیرون؟ قربان؟

 

_ همون احمقی که باهاش در ارتباط بودی می دونست

 

_ چیزی بهم نگفتن. من پوزش می خوام.

 

_ پوزش تو الان به چه دردی می خوره؟ حال و روز دلارام رو دیدی؟

 

دیگه حتی نگاهم نمی کنه.

این قرارمون نبود.

 

_ چه جوری می تونم جبران کنم؟!

_ فقط زودتر تمومش کن.

 

بچها کارا رو تموم کردن یا نه؟

_ میگن چیزی نمونده

 

_ تمومش کنید. بگو سرعت بدن به کارا.

 

_ چشم…

حس کردم داره میاد سمت در.

 

هول شدم

 

 

 

سریع رفتم و پشت یکی از گلدون های بزرگ توی راهرو قایم شدم.

 

خدا خدا می کردم متوجه حضورم نشده باشه.

 

صدای دور شدن قدم هاش که اومد یکم سرمو آوردم بالا و دیدمش.

 

داشت می رفت.

نفس صدا داری کشیدم و بلند شدم.

 

حرفاش تو سرم داشت تکرار می شد.

اون حرفا چی بود زد؟

 

چرا سروش با مازیار اونجوری حرف می زد.

 

چرا بهش می گفت قربان.

اصلا چی شد که سروش به حرف اومد؟

 

مغزم داشت منفجر می شد.

هنگ کردم.

 

یه چیزی این وسط درست نبود. باید تاتوی ماجرا رو در می‌آوردم.

 

یعنی موسوی می دونست که مازیار اومده اینجا؟

 

باید می رفتم و فقط همینو ازش می پرسیدم.

 

ببینم اصلا می دونه ارتباط اینا با هم چیه.

آخه طوری با هم حرف می زدن انگار وسط عملیاتن

 

و خیلی وقته هم دیگه رو می شناسن.

 

بیخیال سروش شدم و رفتم سمت اتاق موسوی.

 

پشت در وایسادم و بی معطلی در زدم.

_ بفرمایید.

 

 

 

 

رفتم داخل.

موسوی با دیدن من جا خورد.

 

یکم شوکه و بی هیچ حرفی نگاهم کرد و بعد گفت :

 

سلام خانم یاقوتیان.

خوش اومدید.

 

جدی گفتم :سلام.

ممنون. می تونم بیام داخل؟

 

_ بله بفرمایید.

کامل وارد اتاقش شدم و درو بستم.

 

رفتم روی همون مبل همیشگی نشستم.

نه گذاشتم و نه برداشتم.

 

گفتم :

مازیار یاقوتیان اینجا بود. درسته؟

 

بازم شوکه شد. انگار امادگی رو به رو شدن با من و جواب دادن به سوال هام رو نداشت.

 

یکم من من کرد که خودم گفتم :

 

اینجا دیدمش.

_ بله اینجا بوده.

سر تکون دادم.

 

_ میشه لطفا بگید چی کار داشت؟

 

یکم مکث کرد. بعد جدی شد و گفت :

 

خانم یاقوتیان فکر نمی کنم این مدل سوال جواب کردن درست باشه.

 

این یعنی به تو ربطی نداره. یا نمی تونم جواب بدم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1.5 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x