رمان سال بد پارت 31

4.3
(6)

 

 

شهاب داغی چندش آور و عذاب دهنده ای زیر پوستش احساس می کرد :

 

– نه ! معلومه که نه !

 

با چنان لحنی گفت … نگاه عماد حتی عمیق تر و سنگین تر شد . باز درون صندلی اش با حالتی راحتیِ تکبر آلود فرو رفت … .

 

– گفتم اگه می خوایش … به عنوان جایزه برات نگهش دارم ! آخر شب که کارت رو انجام دادی … .

 

دانه های درشت عرق روی صورت شهاب راه گرفته بودند … . عماد نگاه کوتاهی به مجتبی انداخت .

 

– دوستت خجالتیه مجتبی ! حوصله ی آدم رو سر می بره !

 

مجتبی جواب داد :

 

– خجالتی نیست … نامزد داره !

 

به خیال خودش می خواست وجه ی شهاب را پیش رئیس حفظ کند … ولی شهاب خشمگین تر شد . دوست نداشت حتی اسم آیدا در چنین مکانِ کثافتی برده شود ! به غیرتش بر می خورد !

 

عماد درون صندلی اش فرو رفت و نگاهش دقیق شد روی صورت غرق در شرم شهاب … و با لحن عجیب و سنگینی گفت :

 

– پس یک مرد خانواده داره ! … من به مردهای خانواده دار احترام می ذارم !

 

 

 

 

 

 

شهاب نفس عمیقی کشید … و نفس عمیق دیگری . خدا را شکر می کرد که سرش پایین بود و عماد شعله های خشم را در چشم هایش نمی دید !

 

همایون باز به جمعشان پیوست و کیف برزنتیِ مشکی رنگی را روی میز وسط گذاشت .

 

عماد به او نیم نگاهی انداخت :

 

– متشکرم ! حالا زنت رو جمع کن و ببر ! باید چند دقیقه ای با این دوستمون تنها حرف بزنم !

 

ستاره از جا برخاست … قبل از رفتن ، باسنِ بزرگش را به شهاب کرد و گونه ی عماد را بوسید … عماد تقریبا به سختی او را تحمل کرد … و وقتی که رفت ، زیر لب غر زد :

 

– تحمل زن های شوهر دار رو ندارم ! حتی در حد یک بوسه ی معمولی !

 

شهاب کمی تعجب کرد . نمی دانست چرا فکر می کرد عماد با این زن رابطه ی جنسی دارد ! … ولی بعد با خودش فکر کرد امکان نداشت مردی مثل عماد شریک رختخوابش را به زیر دستش پیشکش کند .

 

در افکارش غرق بود که متوجه شد عماد دستش را مقابل صورت او تکان می دهد :

 

– هی … کجایی ؟! … من لخت نیستم … می تونی راحت باشی و نگاهم کنی !

 

شهاب به سرعت برق سرش را بالا گرفت … و نگاهش میخکوب شد در چشم های سیاه و براق عماد … .

 

 

 

– معذرت می خوام ! داشتم فکر می کردم که …

 

– فکر می کردی که چی ؟!

 

شهاب مکثی کرد … همین فقط مانده بود که به عماد در مورد افکارش حرف بزند !

 

– مهم نیست ! شما امرتون رو بفرمایید !

 

عماد با تاخیر نگاهش را از او گرفت و کیف را روی میز … به سمت او هل داد .

 

– این کیف رو بر می داری و می بری … به آدرسی که بهت می گم !

 

مردمک های چشم های شهاب از ترسی نا شناخته لرزید … . عماد ادامه داد :

 

– ازت می خوام که داخل کیف رو نگاه نکنی ! … وقتی هم که به مقصد رسیدی … صبر می کنی تا با من تماس بگیرن و بگن که کیف رو تحویل دادی ! مفهومه ؟!

 

شهاب پرسید :

 

– توی کیف چیه ؟

 

صدایش ارتعاش خفیفی داشت . عماد خیلی جدی پاسخش را داد :

 

– پاستیل خرسیه !

 

لعنت بر او ! معلوم بود که داشت شهاب را دست می انداخت !

 

شهاب حس خشم می کرد و در عین حال … حس ترس ! … ترس از مخمصه ای که در آن گیر افتاده بود …

 

 

 

 

 

 

 

 

مجتبی به عنوان دلگرمی اطهار نظر کرد :

 

– نگران نباش ، مشکلی پیش نمیاد ! … مطمئنم این راحت ترین پولیه که توی زندگیت در میاری !

 

و کثیف ترین !

شهاب با خشم در دلش این کلمه را تکرار کرد . عماد هنوز نگاهش می کرد . شهاب به سختی روی پاهایش ایستاد و کیف را با انگشتانی که سِر و بی حس شده بودند ، برداشت .

 

– من … پس … با … با اجازه تون …

 

حالا علنا به لکنت افتاده بود ! عماد سیگاری برای خودش گیراند :

 

– مرخصی !

 

و مجتبی آرنج شهاب را گرفت و او را دنبال خودش از مقابل عماد دور کرد .

 

هر دو راه رفته را باز گشتند … شهاب با هر دو دستش بند کیف را به چنگ گرفته بود و با نگاهی مستقیم و رو به جلو سالن را طی می کرد … .

 

مجتبی به او توپید :

 

– برای چی عین پخمه ها رفتار می کنی ؟! مگه نمی خوای بهت اعتماد کنه ؟!

 

شهاب هیستریک وار زیر لب تکرار کرد :

 

– گندش بزنن ! گندش بزنن !

 

و واقعا هم گندش می زدند ! او حالا باید در شب نشینیِ خانه ی عمه آشا می بود … کنار آیدای عزیزش ، پشت میز شام … نه در آن ویلای نفرت انگیز و لجن … .

 

 

 

 

 

مجتبی پرسید :

 

– چی می گی ؟!

 

به حیاط رسیده بودند … شهاب به خودش اجازه داد از کوره در برود .

 

– اینا مواد مخدره ! … مواد مخدره ! می فهمی ؟!

 

و به کیف اشاره کرد . مجتبی شانه ای بالا انداخت و حق به جانب گفت :

 

– خب باشه ! سرِ بُریده نیست که !

 

واقعا حرف شهاب را نمی فهمید ؟ از سیاره ی دیگری بود ؟!

 

– می دونی اگه ازم بگیرن ، چی می شه ؟ حکمش اعدامه !

 

– برای چی بگیرن ؟ … تو عین آدم رفتار کن هیچی نمی شه !

 

– من نمی تونم !

 

– هان ؟!

 

– همین الان می رم بهش می گم … من نمی تونم !  من مال این کارا نیستم !

 

و واقعا هم می خواست برگردد توی ویلا … ولی مجتبی وحشت زده مقابلش قد علم کرد .

 

– زده به سرت ؟ بری بهش بگی نمی تونی ؟! … خشتکت رو می کشه روی سرت !

 

 

 

شهاب احساس خستگی بی پایانی می کرد … کیف میان انگشتانش آنقدر برایش سنگینی می کرد که می توانست کمرش را بشکند !

 

– نمی تونم مجتبی ! مال این حرفا نیستم ! … می خوام ول کنم این کارو !

 

– ول کردنیه مگه ؟ نمی دونی عماد خان کسی رو ول نمی کنه ؟!

 

شهاب چیزی نگفت که مجتبی صورتش را به او نزدیک کرد … و با خوف انگیز ترین لحنی که می توانست ، ادامه داد :

 

– یا ازت خوشش میاد و می رسونتت به قله … یا خوشش نمیاد و پرتت می کنه ته درّه ! حد وسط نداره شهاب ! … حالا تو می خوای برسی به قلّه یا درّه ؟!

 

***

 

بدترین چهل و پنج دقیقه ی زندگی اش را گذراند … .

 

از وقتی کیف را روی دوشش انداخت و از ویلای سفید خارج شد … تا وقتی که به آن آلونکِ کثیف ته شهر رسید … .

 

قلبش در گلویش می کوبید و پوستش به طرز زجر آوری داغ بود .

 

حس می کرد مریض شده ! … حضور عماد شاهید در زندگی اش و استرسی که به او وارد می کرد ، مریضش کرده بود !

 

هیچ چیزی نمی خواست … فقط می خواست زودتر آن کیف شوم را برساند و برگردد به خانه … باز نزدیک آیدای عزیزش …

 

 

 

 

 

به آدرس مورد نظر رسید … خانه ی کوچک و چرک گرفته ای در حومه ی شهر پر زرق و برقشان که تا قبل از آن شب هرگز گذرش به آنجا نیفتاده بود .

 

زنگ را فشرد و منتظر ماند . از آن طرف در صدایی جوابش را داد :

 

– کیه ؟

 

– از طرف آقا اومدم !

 

خیلی زود در باز شد و پیرزنی کثیف با موهای سرخ و چانه ای خالکوبی شده … مقابلش قرار گرفت .

 

– بیا تو !

 

شهاب دنبالش به داخل رفت . زیر نور زرد و بد رنگ چراغ ، دو مرد میانسال را دید که داشتند سیگار می کشیدند .

 

– کیف رو بده من بچه جون !

 

از یک جایی به بعد دیگر شهاب حس می کرد خودش نیست … فقط عروسکی است که کوک شده و طبق برنامه های از پیش تعیین شده حرف می زند و عمل می کند !

 

– رئیس گفتن باهاشون تماس بگیرید !

 

– ای به چشم !

 

 

 

 

مرد تلفن را برداشت و شماره گیری کرد و هم زمان زیپ کیف را گشود … چشم های از حدقه در افتاده ی شهاب خیره به کیف بود … .

 

– سلام عماد خان … احوالِ شریف ؟ … بله همین الان رسید !

 

نگاه کرد به شهاب … پوزخند زد .

 

– نخیر … انگار نگاه نکرده داخل کیف رو ! پسر خوبیه !

 

بسته ی مشما پیچ را از کیف در آورد و انگشتانش را نوازش وار روی آن کشید … .

 

– بله قربان … چشم ! شما صاحب اختیارید !

 

و بعد مشما را پاره کرد و آن وقت … صدها پاستیل رنگارنگ و میوه ای روی زمین ریخت !

 

شهاب مات شد !

باور نمی کرد ، ولی … داخل بسته واقعا پاستیل بود !

 

– بیا پسر جون … آقا می خوان حرف بزنن باهات !

 

شهاب گوشی تلفن را گرفت … .

 

– الو ؟

 

– کارت خوب بود پسرم … آفرین ! امشب منو خوشحال کردی !

 

شهاب نتوانست چیزی بگوید … احساسی قوی راه گلویش را درهم می فشرد . عماد باز گفت :

 

– حالا برو به زندگیت برس !

 

و تماس را قطع کرد … .

مرد میانسال به صورت هاج و واج شهاب خندید .

 

– چی انتظار داشتی ؟ … برای دفعه ی اول چهار کیلو شیشه بده دستت ؟!

 

شهاب چیزی نگفت و از ان ها رو چرخاند و از خانه خارج شد . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که احساس تهوع شدیدی … وادارش کرد کف زمین زانو بزند و عق بزند … و بالا بیاورد تمام استرس و ترسی که به او تحمیل شده بود !

 

همان وقت صدای زنگ اس ام اس موبایلش … به خیال اینکه آیداست ، با انگشتانی لرزان گوشی را از جیبش در آورد … .

 

ولی آیدا نبود ! اس ام اس واریز بانک بود !

 

ده میلیون تومان به حسابش واریز شده بود ! … ده میلیون تومان بابت سالم به مقصد رساندن پاستیل ها !

 

***

 

 

 

 

 

 

 

***

 

دو هفته تعطیلات نوروز گذشته بود … و فروردینِ همیشه طولانی و کشدار هم داشت تمام می شد !

 

روی تختخوابم سر و ته دراز کشیده بودم و در حالیکه کف پاهایم را به دیوارِ خنک چسبانده بودم ، پاسخ دایرکت هایم را می دادم !

 

زنی یکی از ست های دستبند و گوشواره ی رزینم را که استوری کرده بودم را ریپلای کرده بود :

 

– قیمت ؟

 

نه سلامی … نه علیکی ! حرصم گرفته بود از ادبیات طلبکارانه اش ! … مثل خودش پاسخ دادم :

 

– دویست و پنجاه و هزینه ی ارسال رایگان !

 

خیلی طول نکشید که پاسخم را داد :

 

– چه خبره بابا ؟ آب طلا کار می کنی ؟

 

این هم از طعنه و توهینش !

 

خیلی به سختی جلوی خودم را گرفتم که فحشی برایش نفرستم !

 

سوالش را بی پاسخ گذاشتم ، از اینستاگرام بیرون آمدم و موبایلم را روی تخت رها کردم .

 

پیجم روز به روز داشت پیشرفت می کرد ! بازدیدهایم بیشتر می شد و لایک های پای عکس هایم هم داشت رفته رفته زیاد تر می شد ! … ولی کار و کاسبی کساد بود !

 

کمتر کسانی بودند که قدر هنرم را بدانند . یک عده ای هم که کارهایم را دوست داشتند … خیلی سخت برای این مدل خنزر پنزرها پول پرداخت می کردند !

 

کم کم داشتم قبول می کردم که هنر برایم نان و آب نمی شود !

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Helia
Helia
7 ماه قبل

خیلی دوست دارم بدونم ادامش
چی میشه

هانیه
هانیه
7 ماه قبل

چرا اذیت میکنین آخه

ستاره
ستاره
7 ماه قبل

توروخدا پارت بده

بنده خدا
بنده خدا
7 ماه قبل

چرا پارت جدید نمیادددد

همتا
همتا
7 ماه قبل

ببخشید چرا دیگه پارت جدید نمیاد

همتا
همتا
8 ماه قبل

چرا پارت جدید نمیاد آخه

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x