رمان سال بد پارت 35

5
(1)

 

 

 

***

 

ساعت یازده صبح … دیر کرده بودم !

این هم از اولین بد بیاری آن روزم !

 

نفس عمیقی کشیدم و دامنم را مرتب کردم و با قدم هایی آرام و با وقار پیش رفتم . حالا که دیر رسیده بودم نمی خواستم با چهره ی آشفته و نفس نفس زنانم پرتره ی جذابِ یک دختر شلخته را به نمایش عموم بگذارم !

 

از درهای شیشه ای عبور کردم و وارد قسمت اداری شرکت شدم .

 

دو میز بهم چسبیده در انتهای سالن قرار داشت که پشت آنها دو زن سانتی مانتال نشسته بودند و مشغول کار … به گمانم منشی بودند .

 

چند صندلی هم در اطراف سالن چیده شده بود و پنج متقاضی کار … در انتظار نشسته بودند .

 

دو نفر آنها زن و سه نفرشان مرد بودند .

 

نگاهم را بین چهره ها و لباس ها چرخاندم و بزاق دهانم را قورت دادم ! لعنتی !

 

یکی از زن ها مانتو و شلوار کاملاً رسمی و اداری به تن داشت و دیگری بر عکس او ، پانچِ سفید و شال نارنجی پوشیده بود و حداقل یکی دو کیلو کرم و لوازم ارایشی به صورتش مالیده بود !

 

هر کدامشان به نوعی تکلیف خود را مشخص کرده بودند ، ولی من …

 

نگاهی زیر زیرکی به لباس هایم انداختم … پیراهنِ بلندِ طرح شلوغ با رنگ های غالبِ گرم و مانتوی کتیِ کوتاه و ان همه دست بندهای چوبی و رنگی رنگی دور مچ هایم … انگار آمده بودم برای تماشای گالری نقاشی !

 

 

یک لحظه چشم هایم را بستم و سعی کردم خشمم را نسبت به گندبازی های خودم کنترل کنم ! بعد لبخندِ مصنوعی بر لب نشاندم و تا مقابل میزهای بهم چسبیده ، پیش رفتم .

 

– سلام !

 

زن منشی سرش را از روی لپ تاپ بلند نکرد !

 

– من تماس گرفته بودم باهاتون … بابت استخدام بخش حسابداری …

 

زن باز هم سرش را بلند نکرد :

 

– بفرمایید بنشینید ! صداتون می کنم !

 

با خودم فکر کردم وقتی حتی به خودش زحمت نداده نگاهم کند یا اسمم را بپرسد ، جطور می خواست صدایم کند ؟! …

 

بزاق دهانم را قورت دادم و از او رو چرخاندم و رفتم تا مثل بقیه ی متقاضیان ، چند ساعتی سماق بمکم !

 

کنار زنِ رسمی پوش یک صندلی خالی بود که همان جا را انتخاب کردم و نشستم .

 

پای راستم را روی پای چپم گرداندم ، کیفم را کنار گذاشتم و دست هایم را خیلی با وقار روی هم قرار دادم .

 

دختر کناری ام داشت کتاب می خواند . زیر چشمی نگاهش کردم … دنیای سوفی بود ! فکر کردم چقدر خونسرد است که می تواند چنین جایی روی کتاب تمرکز کند !

 

– قشنگه ؟!

 

 

 

 

دختر با مکث کوتاهی سرش را از روی کتاب بلند کرد و به سمت من چرخید :

 

– ببخشید ؟!

 

– کتابتون رو می گم ! … قشنگه ؟!

 

ظاهراً از سوالم تعجب کرده بود ، ولی به روی خودش نیاورد و با لبخند کمرنگی پاسخ داد :

 

– بله ، من خیلی دوستش دارم !

 

– خوش به حالتون که توی این موقعیت می تونید مطالعه کنید ! … من که اینقدر استرس دارم که …

 

پِی جمله ام را نگرفتم … هر چه فکر کردم نتوانستم معادلِ مودبانه ای برای “بالا آوردن” پیدا کنم !

 

– خب به هر حال آدم باید از تمام تایم های روزش استفاده ی بهینه کنه !

 

در ذهنم گفتم اولالا ! چقدر هدف دار و قانونمند !

 

دختر دومی که آرایش سنگینی داشت کمی به سمت ما متمایل شد و خود را وارد بحث کرد :

 

– منم اگه می دونستم قراره اینقدر علاف بشم حتماً فکری بر می داشتم !

 

فوری پرسیدم :

 

– مگه چند وقته منتظرید ؟

 

– بیشتر از یک ساعت و نیمه !

 

جفت ابروهایم هم زمان بالا پریدند ! پس خوب شد که دیر کرده بودم !

 

 

 

دخترک ادامه داد :

 

– اول که خودِ جناب مدیر عامل دیر کردن … بعدم مهمون براشون اومد و هنوز هم هست ! … نمی دونم کِی قراره کارمون راه بیفته ! … حالا اگه نتیجه ای داشته باشه این صبرم ، دلم نمی سوزه !

 

دخترِ رسمی پوش خیلی جدی گفت :

 

– چرا نتیجه نداشته باشه ؟ … آدم اگه همیشه تلاش کنه تا بهترینِ خودش رو ارائه بده ، هر کاری ممکنه !

 

انگار خیلی به خودش مطمئن بود و این یک جورایی من را می ترساند و متزلزل می کرد ! لبخندی بر لب نشاندم که تلاش می کردم دوستانه باشد … گفتم :

 

– درسته ، ولی شرایطشون یه مقدار سخته ! مدرکِ لیسانس یا بالاتر می خوان !

 

دختر لبخندی از خود راضی زد :

 

– خدا رو شکر مشکلی در این زمینه ندارم ! من فوق لیسانس گرفتم !

 

ته دلم خالی شد !

دخترِ آرایش کرده انگار خیلی از این فیس و افاده زورش گرفت که گفت :

 

– منم فوق دارم عزیزم … این که خیلی مهم نیست ! مهم سابقه کاره !

 

دختر رسمی پوش باز هم با اعتماد به نفس پاسخ داد :

 

– من سابقه کار هم دارم !

 

با احساس ناامیدی مطلق سرم را بالا و پایین کردم … تا وقتی این زنِ با دیسیپلین و کار بلد با مدرک فوق لیسانس و سابقه کارش وجود داشت … من انجا چه غلطی می کردم ؟!

 

 

 

 

 

دختر آرایش کرده تصمیم گرفت او را کاملاً نادیده بگیرد … از من پرسید :

 

– شما مدرکت چیه عزیزم ؟

 

بزاق دهانم را قورت دادم و صادقانه گفتم :

 

– من فوق دیپلم دارم !

 

نتوانست جلوی تعجب نگاهش را بگیرد … چند ثانیه ای مکث کرد ، و باز پرسید :

 

– سابقه ی کار چی ؟ داری ؟!

 

سرم را به چپ و راست تکان دادم … نداشتم ! هیچ چیزی نداشتم و اصلاً نمی دانستم آنجا ماندنم چه فایده ای داشت !

 

دختر رسمی پوش از گوشه ی چشم نگاهی به من انداخت که انگار سخت جلوی خنده اش را گرفته بود ! … خب ، انگار آنجا ماندم چندان هم بی فایده نبود … باعث می شد دیگران حس بهتری به خودشان بگیرند و امیدوارتر شوند !

 

دختر آرایش کرده صدایش را حتی پایین تر آورد و به گمانم برای تسلی دل من گفت :

 

– فرقی هم نمی کنه عزیزم ! بهر حال اینجا آشنای خودشون رو استخدام می کنن !

 

– اِه ؟!

 

– اون پسره رو می بینی ؟!

 

 

 

 

 

 

 

و با انگشت به مردی جوان اشاره کرد که کت و شلوارِ سورمه ای پوشیده و کیف چرمی کنار دستش داشت و کمی دورتر از ما … با حالتی صاف و شق و رق نشسته بود … .

 

– می گن از آشناهای مدیر عامله !

 

– جدی ؟!

 

دختر شانه ای بالا انداخت :

 

– حالا به نظرت تا اون هست … کسی ما رو استخدام می کنه ؟ … حالا بخواد هر چی مدرک یا سابقه کار داشته باشیم !

 

و نگاهی خصمانه حواله ی دختر رسمی پوش کرد !

 

آه غمباری کشیدم و روی صندلی ام صاف نشستم … پاک ناامید شده بودم ! دلم می خواست همان لحظه از انجا بروم !

 

صدای دینگ دینگِ تلگرامِ موبایلم همزمان شد با صدای زنگ تلفن منشی . منشی تلفن روی میزش را پاسخ داد … و من نگاهی به موبایلم انداختم .

 

هستی بود :

 

– شیری یا روباه ؟!

 

از خوش خیالی اش خنده ام گرفت … پاسخ دادم :

 

– شغالم ! شغال !

 

هستی استیکر خنده برام فرستاد … بعد ایز تایپینگ شد … که صدای منشی را شنیدم :

 

– شما خانم …

 

سرم را بلند کردم … مستقیم به من نگاه می کرد .

 

– من ؟!

 

– بله عزیزم ! اسمِ شریفتون چی بود ؟!

 

بلاخره یادش آمده بود اسمم را بپرسد ! موبیلم را خاموش کردم و همانطور که آن را ته کیفم می انداختم ، گفتم :

 

– آیدا سلطانی !

 

– خانم سلطانی … شما استخدامید ! تشریف بیارید فرم رو بدم خدمتتون تا پر کنید !

 

***

 

 

 

 

 

 

 

***

 

– مثل اینکه عرضِ بنده رو اشتباه به شما رسوندن ، شاهید جان ! … من اگه گفته بودم نمی تونم بار شما رو به مقصد برسونم … منطورم این نبوده که نمی خوام ! … من هیچوقت خدایی نکرده حرف شما رو زمین نمی ندازم ! ولی قضیه اینه که … تواناییشو ندارم !

 

لحن مرد عجیب بود ! احساسی مابین دوستی و گریز … ترس و شهامت … و احتیاط !

 

عماد لبخندی زد که در انحنای آن هزاران تهدید و تطمیع نهفته بود ! انگشتانش را درهم گره زد و همانطور که کمرش را به تکیه گاهِ چرمِ صندلی ریاست می فشرد ، گفت :

 

– من نمی فهمم .. فرق نمی خوام و نمی تونم چیه ؟ … وقتی تو به هر حال قراره به من نه بگی ! …

 

– خدا شاهده که …

 

– اسم خدا رو وسط کار ما نیار !

 

لحنش آرام بود … ولی سیبک گلوی سمیعی به سختی بالا و پایین غلتید . انکار هزار حرف را ناگفته و به سختی فرو بلعیده بود !

 

مجتبی پشت صندلی عماد ایستاده بود … نگاه از بالا به پایینی به سمیعی انداخت و اظهار نظر کرد :

 

– باید بدونید که … رئیس از نه شنیدن بدشون میاد !

 

عماد گفت :

 

– می دونه ! … سمیعی جان خودش می دونه !

 

کف دستانش را روی شیشه ی میز گذاشت و از روی صندلی ریاست ، که در واقع متعلق به سمیعی بود ، برخاست . با قدم های آرام و با وقار میز را دور زد و بعد درست رخ به رخ سمیعی ایستاد :

 

– فکر کردی … روزی که اومدی و گفتی پسرت با یک مامور درگیر شده و شرفت در خطره ، برای من ساده بود که از لجن درت بیارم ؟!

 

 

 

 

 

سمیعی خواست چیزی بگوید … عماد سرش را به چپ و راست تکان داد :

 

– نبود ! … سمیعی جان … از لجن در آوردن هیچوقت کار ساده ای نیست ! … ولی در عوض ، به لجن کشیدن دیگران … خیلی راحته !

 

دستش را گذاشت روی شانه ی او … با همان لحن عادی خود … ادامه داد :

 

– و اتفاقاً … کار مورد علاقه ی منه !

 

لبخند کمرنگی زد و بعد از کنار او عبور کرد … .

 

سمیعی نفس تندی کشید و بعد به سمت او چرخید :

 

– به من تضمینی بدید که کسی جلوی کانتینر رو نمی گیره …

 

– هیچ تضمینی نیست !

 

عماد گفت … بعد پشت پنجره ی بزرگ اتاق که رو به فضای اداری شرکت باز می شد ، ایستاد .

 

می توانست از بین کرکره ی چوبی ، سالن وسیع مقابل را ببیند … . میزهای دو منشی … تابلوهای بزرگی از تصاویرِ مبلها و میزها و صندلی های مدرن … و چند جوانکی که این طرف و آن طرف پخش و پلا بودند و احتمالاً متقاضی کار .

 

در بین آنها … نگاهش قفل چهره ای شد … .

 

خیزش ناگهانی خون را در شریان هایش احساس کرد … .

 

دستش را بالا برد و کمی بین چوبهای کرکره فاصله انداخت … و با چشم های ریز شده … خیره به تصویر آشنای مقابل … .

 

 

 

 

 

 

مجتبی که پشت سر او بود … بی اختیار گفت :

 

– اه … اینکه آیداست !

 

آیدا … همان اسم آشنا !

ضربان قلب عماد بی اختیار اوج گرفت … سر چرخاند و از روی شانه نگاهی به مجتبی انداخت . نفهمید مجتبی در نگاهش چه خواند که اندکی دستپاچه … شروع کرد به توضیح دادن :

 

– آیدا خانم ! … دوست دختر شهابه ! …

 

– شهاب ؟!

 

– شهاب خودمون … همون رفیقمو می گم ! زنشه …

 

– کی زنشه ؟ درست حرف بزن ببینم !

 

لحنش بدون اینکه دست خودش باشد ، تند شده بود . مجتبی حرفش را تصحیح کرد :

 

– زنشم نیست ! قراره بعداً بشه … نامزدشه !

 

مجتبی علناً رنگش پریده بود … و پشیمان شده بود از تمام چیزهایی که گفته بود . عماد با چشم هایی باریک شده لحظاتی به او نگاه کرد … آنچنان سخت و سنگی که انگار می خواست توی دهان مجتبی بکوبد .

 

مجتبی دلیل این ولکنش او را نمی فهمید … گیج شده بود !

 

عماد باز هم به سمت پنجره برگشت و به آن دختر نگاه کرد .

 

روی صندلی نشسته و با ظرافت پا روی پا انداخته بود و با دیگران حرف می زد ! آن مدل خاص لباس پوشیدنش … پیراهن بلندی که به تن داشت … مچِ پای ظریفش که از لبه ی دامن پیدا بود … و موهایش !

 

داشت به دخترک فکر می کرد … که صدای سمیعی را شنید :

 

– من نگران خودم نیستم … ولی اگه مشکلی پیش بیاد ، حیثیت برندمون به باد می ره ! نون اینهمه کارگر و کارمند و جیره خور آجر میشه !

 

عماد یک لحظه ی کوتاه با بی حوصلگی چشم هایش را بست … پاک بحثش با سمیعی را از یاد برده بود ! بعد یک دفعه برگشت به سمت او … .

 

– اینا برای چی جمع شدن بیرون ؟

 

و به پنجره اشاره کرد .

سمیعی آشکارا جا خورده بود از این تغییر بحث ناگهانی … با مکث کوتاهی پاسخ داد :

 

– احتمالاً برای استخدام ! … بخش حسابداری نیروی کار لازم داره …

 

 

 

 

عماد نفس عمیقی کشید و گردنش را صاف گرفت … نگاه خیره اش به سمیعی ، بدون هیچ پلک زدنی … نشان می داد مشغول سبک سنگین کردن افکارش است . بعد به بیرون اشاره کرد :

 

– بیا اون دختره رو ببین …

 

سمیعی جلو رفت و از لای کرکره ها به سالن نگاه دوخت … .

 

عماد گفت :

 

– همونی که زیر تابلوی رنگ روغن نشسته ! … دامن رنگی تنشه ! اسمش آیدا … امم …

 

به مجتبی نگاهی انداخت … مجتبی به سرعت گفت :

 

– سلطانی !

 

– آیدا سلطانی ! … زنگ بزن بگو همین الان آیدا سلطانی رو استخدام کنن !

 

سمیعی یک مدلی به او نگاه کرد … انگار عماد جک گفته بود و انتظار داشت طرف مقابلش بخندد !

 

– همین الان ؟!

 

– آره !

 

– بدون مصاحبه ؟!

 

– آره !

 

– ولی ممکنه شرایطش …

 

نگاه اخطار دهنده و رک عماد …

 

سمیعی نفس عمیقی کشید :

 

– در واقع … این کمترین کاریه که می تونم برات انجام بدم ، شاهید جان !

 

به سمت میزش رفت تا به منشی تماس بگیرد … .

 

عماد باز هم چرخید به سمت پنجره و به آیدا چشم دوخت … .

 

تپش شدید قلبش … عجیب و غریب بود !

 

***

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
4 ماه قبل

ای بابا
نکنه یادتون‌رفته پارت بذارید

آوا
آوا
5 ماه قبل

می شه لطفا لینک کانال تلگرام این رمانو بدین گمش کردم

رزا
رزا
5 ماه قبل

کاش یکم زود تر پست میذاشتین🥲

همتا
همتا
5 ماه قبل

ای واااای
حالم بد شد، همش منتظر بودم اینجوری پیش نره رمان

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

عماد دیگه زندگی آیدا و شهاب رو بهم میریزه

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x