رمان سال بد پارت 40

4.8
(4)

 

 

***

 

سکوت کرده بودم … ولی تمامِ سرم پر از فکر آن مهمانی بود !

 

دست خودم نبود که نمی توانستم ذهنم را از خیال پردازی آزاد کنم . هر آدمی نقطه ضعفهایی دارد ، و نقطه ضعف من هم احتیاجِ مبرم و دل ضعفه آورم به شرکت در چنین ماجراجویی هایی بود ! آنقدر که عاشق موسیقی و رقص و آرایش بودم ، برای من حتی رفتن به یک دورهمی ساده ی دخترانه یا شرکت در جشن تولدِ بچه های فامیل هم لذت بخش بود … وای به این مهمانی خاص و لاکچری که حتی فکر کردن به آن قلبم را می لرزاند !

 

شهاب راست می گفت که مهمانی های مختلط مدل ما نبود … ولی من می خواستم آن را تجربه کنم .

 

توی سرِ نا پخته ام هزار تصویر رنگارنگ ساخته بودم … تالارِ بزرگ هتل شاهید با آن سقف بلند و حالت اعیانی و پر نور … .

 

روزهایی که از روی بیکاری اینترنت را چرخ می زدم و تالارهای مختلف شهر را با هم مقایسه می کردم … تا به خیال خودم عروسیمان را آنجا برگزار کنیم ، عکس های تالار را دیده بودم … و منوی پذیرایی اش … .

 

آنقدر قیمتش نجومی بود که حتی در رویاهایم جایی نداشت . ولی حالا … ما مهمانی دعوت بودم … در همان تالار ! چطور وسوسه نمی شدم ؟!

 

روی تختخوابم غلتی زدم و موبایلم را جلوی صورتم گرفتم … و رفتم به صفحه ی چتم با شهاب :

 

– بیداری ؟

 

خیلی طول نکشید که جوابم را داد :

 

– آره ماه جان ! می ترسی تنهایی ؟! می خوای بیام پایین ؟

 

یک لحظه فکر کردم بگویم بیاید … و سر حرف را با او باز کنم . ولی بعد پشیمان شدم . با چت بهتر می توانستم حریفش شوم و حرفم را به کرسی بنشانم .

 

– نه !

 

پیام را فرستادم … و پیام دیگری :

 

– حرف بزنیم ؟

 

– بزنیم ماه جان ! تا صبح حرف بزنیم !

 

– بریم مهمونی ؟

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_222

 

شهاب یک جوری سکوت کرد که اگر آن نقطه ی آبی روی پروفایلش نبود ، فکر می کردم آفلاین شده است . ولی بود … و پیامم را خوانده بود … و لابد از اینهمه سماجت من توی شوک بود !

 

هووفی کشیدم و سپس روی تختخواب نشستم و موهایم را با بی تابی از جلوی صورتم پس زدم .

 

آن وقت برایش ویسی فرستادم :

 

– شهاب یه لحظه گوش بده عزیزم ! من نمی دونم الان چرا مخالفی با این مهمونی . من می شناسمت ، هیچوقت به حجاب من گیر ندادی می دونم مسئله ات این نیست !

 

ویس را ارسال کردم و در انتظار پاسخی … ولی شهاب جواب نداد . پوست لبم را جویدم و با حرص و کلافگی ویس دوم را هم فرستادم :

 

– می دونم مهمونی مختلط توی خانواده ی ما خوشایند نیست ، ولی من میخوام برم . میخوام این تجربه رو داشته باشم ! واقعاً چرا باید این فرصت رو از خودمون دریغ کنیم ؟

 

باز هم سکوت شهاب … دیگر داشت گریه ام می گرفت !

 

– خواهش می کنم با عقل خودت تصمیم بگیر نه با عقل مادرت و پدرت و عمه هات ! بی خیال رسم و رسومات شو ! من و تو نامزدیم و یک مهمونی دعوتیم ! برای چی نباید بریم ؟ ها ؟ یه دلیل بیار که قانع بشم !

 

شهاب این ویس را هم گوش کرد و جواب نداد . کاملاً خسته و درمانده به دیوار پشت سرم تکیه زدم . مطمئن بودم که نمی توانم نظرش را تغییر بدهم ! آخرین تیر در تاریکی را پرتاپ کردم :

 

– بین خودمون می مونه ! قول می دم به هیچ کسی نگم !

 

و بعد سرم را روی بالش گذاشتم و مشتم را روی متکا کوبیدم … .

 

من باید شهاب را راضی می کردم … باید ! باید ! که اگر به آن مهمانی نمی رفتیم ، فکرش خوره ی روحم می شد !

 

***

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_223

 

***

 

وقتی کلید انداختم توی قفل و وارد حیاط شدم ، سوده را دیدم که پشت پنجره ی خانه اش ایستاده بود و پایین را می پایید ‌.

 

بی اختیار با او چشم در چشم شدم . در نگاهش حالتی بود … نفرتی و حرصی گیج کننده . البته این حس دو طرفه بود !

 

من هم از او متنفر بودم … با تمام وجودم متنفر بودم و این نفرت هر روز بیشتر هم می شد . ولی به رویش لبخند زدم … چون می دانستم این خونسردی و شادی من او را بیشتر عذاب می دهد !

 

لبخند زدم و لی لی کنان طول حیاط را پیمودم و وارد خانه شدم .

 

هر چقدر حالِ سوده امروز بد بود ، من خوشحال بودم !

 

روزِ جشن تولد آقای شاهید رسیده بود … و ما بلاخره تصمیم گرفته بودیم در این جشن شرکت کنیم !

 

تمام روزهای قبل در گوشِ شهاب غرولند کردم و تلاش کردم او را برای شرکت در این جشن راضی کنم . ولی چیزی که در نهایت او را راضی کرد … کارتِ دعوتی بود که برایمان ارسال شد !

 

سوت زنان مانتو و شالم را از تنم در آوردم و روی دسته ی مبل انداختم . بعد رقص کنان وارد اتاقم شدم .

 

کارتِ دعوت کوچک و ساده روی میز آرایشم بود … پشت کارت به خطی خوش نوشته شده بود : حضورِ محترمِ آقای شهاب سلطانی به اتفاقِ بانو !

 

جست و خیز احتیاط آمیزِ شادی را در قلبم احساس می کردم … شهاب سلطانی و بانو ! من و شهاب زوج بودیم ! خانواده بودیم ! این را دیگران قبول داشتند اگر سوده قبول نداشت !

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_224

 

صدای دینگ دینگِ پیام موبایلم را از توی کیفم شنیدم .

 

نگاهم را از کارت دعوت گرفتم و به سرعت موبایلم را از کیفم خارج کردم .

 

پیامی از هستی داشتم و پیامی هم از بابا اکبر .

 

اول پیام بابا اکبر را باز کردم :

 

– بابا جان من امشب رو تهران هستم . انشالله فردا بعد از مراسم برمیگردم خونه . مراقب خودت باش !

 

نچی گفتم و گوشه ی لب رژ خورده ام را میان دندانهایم کشیدم .

 

یکی از دوستانِ دوران خدمت بابا که سالها بیماری سرطان داشت ، دیروز فوت کرده بود و بابا برای شرکت در مراسم خاکسپاری اش صبح زود راهی تهران شده بود .

 

یک لحظه عذاب وجدان گرفتم از اینکه بابا اکبر عزادار دوستش بود و من قرار بود به یک میهمانی بروم … . ولی عذاب وجدانم چندان طول نکشید ! … وقتی هستی در واتس اپ با من تماس تصویری گرفت !

 

– ببینمت بلوبری ! برگشتی از آرایشگاه ؟ … بچرخون دوربین رو ببینم چطورت کرده !

 

لبخندی زدم و با اعتماد به نفسِ کامل ، قر و قمیشی به گردنم دادم !

آرایشگرم موهای کوتاهم را به سختی پشت سرم گوجه ای بسته و دو حلقه از موهای مشکی و آبی ام را دو طرف صورتم رها کرده بود . آرایش اسموکی و جذابی که روی صورتم پیاده کرده بود ، باعث شده بود چشم هایم جذابیت ویژه ای پیدا کنند !

 

هستی گفت :

 

– اولالا ! حلالش باشه پولی که گرفته ! ماه شدی ! … حالا نود بده خاله ببینه !

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_225

 

خندیدم و انگشت وسطم را مقابل تصویرش گرفتم . هستی به شوخی ناله ای کرد و گفت :

 

– خیلی نامردین آیدا ! دو تایی دارید می رید مهمونی هتل شاهید منو نمی برید !

 

در مورد این مهمانی به تنها کسی که حقیقت را گفته بودم ، هستی بود ! به دیگران گفته بودیم عروسیِ یکی از دوستان شهاب دعوتیم و چیزی در مورد مختلط بودن جشن نگفته بودیم . ولی هستی همه چیز را می دانست ! او رازداری اش را بارها و بارها ثابت کرده بود … من هم کسی نبودم که بتوانم چنین رازِ مهیجی را در دلم نگه دارم و به او نگویم !

 

– آخه تو رو تحت چه عنوانی ببرم ؟ همینطوری الکی کسی رو راه نمی دن ! کارتای دعوت رو چک می کنن !

 

– چقدر با کلاسید شما ! خب بگید من بچه تونم ! منو به فرزندی قبول کنید !

 

– ببخشید ، ولی در این صورتم باید می ذاشتیمت پیشِ مامان جون سوده و عمه شادی ! چون آق بانو دعوت شدیم !

 

خندیدم و بعد هیجان زده بحث را تغییر دادم :

 

– حالا ولش کن اینا رو … بگو ببینم چی بپوشم به نظرت ؟!

 

به سمت کمد لباسم رفتم و در کمد را باز کردم . هستی گفت :

 

– بگو ببینم چی داری ؟

 

– همون چرت و پرتای همیشگی !

 

لب ورچیده انگشتانم را روی پارچه ی لباس هایم کشیدم و با صدایی از حرارت افتاده ، گفتم :

 

– این پیرهنِ مشکیه که دامن ماهی داره رو بپوشم ؟

 

– دامن ماهی از مد افتاده ! هیچی دیگه نداری ؟!

 

نچی گفتم که هستی با غیظ گفت :

 

– خاک بر سرت کنم آیدا ! خبرِ مرگت حالا دیگه سر کار میری دستت توی جیبته ! نمی تونستی یه لباس درست و درمون بخری ؟!

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_226

 

نفس عمیقی کشیدم و برای ترمیم سرشکستگی که احساس می کردم ، مغرورانه گفتم :

 

– من به حقوقم برای کارای مهم تر نیاز دارم ! نمی تونستم دو سه میلیون بدم به یه لباس اونم برای یک شب ! … اصلاً ولش کن ! یه چیزی می پوشم دیگه !

 

چند جمله ی دیگر با هستی حرف زدم و بعد با خداحافظی کوتاهی ، تماس را تمام کردیم . زیاد وقت نداشتم . تا نیم ساعت دیگر سر و کله ی شهاب پیدا می شد و باید راه می افتادیم !

 

باز چرخیدم میانِ لباس هایی که به رگال آویخته بودم … که باز موبایلم زنگ خورد .

 

این دفعه شهاب بود !

 

– جانم ؟

 

– برگشتی خونه ، ماه جان ! آره ؟!

 

– آره عزیزم ! تا نیم ساعت دیگه آماده ام !

 

یک لحظه مکث کرد … بعد گفت :

 

– یک دقیقه بیا دم در !

 

– نه عشقم ! اول بذار لباسم رو عوض کنم … بعدش تو منو ببینی !

 

– یک لحظه بیا ماه جان ! فقط یک لحظه !

 

این دفعه حتی اجازه نداد مخالفت کنم ، زود تماس را قطع کرد !

 

بزاق دهانم را قورت دادم و موبایلم را کنار گذاشتم و راه افتادم سمت در .

 

در را باز کردم و … یک لحظه خشکم زد !

 

در ارتفاعی که انتظار داشتم صورت شهاب را ببینم ، هیچ چیزی نبود … در واقع هیچ کسی پشت در انتظارم را نمی کشید !

 

به اندازه ی دو ثانیه گیج شدم که با دیدنِ جعبه ی بزرگ و سفیدی که روی پا دری بود … هینی کشیدم !

 

خم شدم و جعبه را از روی زمین برداشتم و داخل بردم . انگشتانم از اشتیاق می لرزید … قلبم گاپ گاپ توی سینه ام محکم می زد !

 

به سرعت در جعبه را باز کردم و با چیزی که دیدم … نفسم بند آمد !

 

 

آیا می تونید حدس بزنید چی توی جعبه بودددد ؟؟؟ 🤩🤩

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_227

 

لباسی توی جعبه بود … همان پیراهنِ آبی ابریشمی که چند هفته قبل با هم دیده بودیم … همانی که در تن مانکن نظرم را جلب کرده بود و فکر می کردم آنقدر گرانقیمت است که برایم دست نیافتنیست … همان پیراهن داخل جعبه بود !

 

از شوکِ عجیبی که به من وارد شده بود ، به سختی نفس می کشیدم !

 

دست های لرزانم را داخل جعبه بردم تا پیراهن را بردارم . برخورد انگشتانم با پارچه ی لطیفش عینِ خواب و خیال بود !

 

پیراهن را برداشتم و مقابلم گرفتم … حسی درونم جست و خیز می کرد و می خواست وادارم کند از شدت خوشحالی به گریه بیفتم !

 

پیراهن را با سینه ام چسباندم و نفس های عمیق و پی در پی کشیدم تا جلوی شکستن بغضم را بگیرم .

 

عقلانی اش این بود که به شهاب زنگ می زدم … می پرسیدم ، آخر دیوانه … نوزده میلیون و هشتصد برای یک لباس ؟ … باید پیراهن را به جعبه برمی گرداندم تا صبح شنبه به مزون بروم بلکه میتوانستم به التماس و سماجت آن را پس بدهم و پول را بگیرم !

 

ولی هرگز این کار را نمی کردم !

 

مردی عاشق من شده بود که دوست داشت با من شبیه پرنسس های دیزنی رفتار کند ! من را به جشنِ بزرگ ببرد و کاری کند که زیباترین دخترِ شب باشم !

 

من دست او را رد نمی کردم … در این دیوانه بازی با او شریک می شدم !

 

نگاهم به ساعت دیواری افتاد و عقربه هایی که عدد نزدیک هفت عصر را نشان می داد . دیگر داشت دیر می شد ، باید عجله می کردم !

 

پیراهن آبی را که بسیار سبک و لطیف بود ، روی دو دستم انداختم و با احتیاط به سمت اتاقم حمل کردم … .

 

***

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_228

 

***

 

صدای زنگ خانه که به صدا در آمد ، آخرین نگاهِ سریع را به خودم داخل آینه انداختم ، نوک انگشتانم را روی مژه های ریمل خورده ام کشیدم و راضی از تصویری که از خود می دیدم ، از اتاق خارج شدم .

 

برای اینکه به پوشیدنِ کفش پاشنه بلند عادت نداشتم ، آهسته آهسته راه می رفتم تا تعادلم با آن کفش ها حفظ بماند . بعد در را باز کردم … .

 

شهاب پشت در ایستاده بود !

 

یک لحظه از دیدنش با آن کت و شلوارِ سورمه ای و کراواتِ آبی چنان ذوق زده شدم که لباسِ نوزده میلیونی خودم را از یاد بردم !

 

دست هایم را جلوی دهانم گرفتم و جیغ خفه ای کشیدم و گفتم :

 

– ایح … شهاب ! چقدر خوشتیپ شدی !

 

قلبم از شدت اشتیاق در سینه ام تند می کوبید . شهاب محو و ماتِ من شده بود … یک مدلی نگاهم می کرد ، انگار من زیباترین زنِ جهان بودم !

 

– آیدا جان ! تو چقدر …

 

او محو و مات بود ، ولی من از اشتیاق روی پاهایم بند نبودم . کف دست هایم را بهم کوبیدم :

 

– وای وای ! کراواتشو !

 

نگاهش هنوز بندِ من بود … نگاه من هم بند موهایش که به صورت آراسته ای پشت سرش جمع بسته بود .

 

– وای … موهاشو ! … وای کت و شلوارشو ! … وای همه جاشو !

 

روی نوک پنجه هایم بلند شدم و دستم را انداختم دور گردنش … و او را در آغوش گرفتم !

 

چقدر دوستش داشتم !

 

دست های شهاب دو طرف کمرم نشست .

 

– خیلی خوشگل شدی آیدا ! خیلی خیلی زیاد ! اعتراف می کنم …

 

ساکت شد … دستم را از دور گردنش باز کردم و از آغوشش بیرون آمدم . شهاب یک جورایی شرمسارانه خندید :

 

– اعتراف می کنم هنوز هیچی نشده ، روت غیرتی شدم !

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_229

 

خندیدم … دست های شهاب پشت کمرم سفت تر شد .

 

– نمی شه لباستو عوض کنی ؟!

 

اینبار بلندتر خندیدم … صدایم پیچید در کریدورِ خالی . شهاب هم خنده اش گرفت :

 

– حداقل اونجا رفتیم ، اینطوری نخند !

 

– اتفاقاً میخوام بلند بخندم شهاب ! می خوام امشب کلی خوش بگذرونیم ! هر کاری که قبلاً نکردیم ، امشب تجربه کنیم ! دو تایی یه عالمه برقصیم …

 

نوک انگشتم را روی استخوانِ فکش کشیدم و با لحنی اغوا کننده زمزمه کردم :

 

– حتی مست کنیم !

 

شهاب تو گلویی خندید … انگار حرفم را جدی نگرفته بود !

 

– باشه ! … به شرط اینکه بعدشم …

 

حرفش را کامل نکرده بود … صدای باز شدن در واحد عمو رضا آمد . خیلی آهسته و با احتیاط … ولی ما شنیدیم !

 

شهاب زیر گوشم گفت :

 

– برو یه چی تنت کن ، بریم ! دیگه هیچی نگو !

 

به سرعت از بین دستانش خارج شدم ، رفتم داخل تا پانچو ام را بپوشم . شهاب هم زودتر رفت تا ماشین پدرش را از پارکینگ خارج کند … .

***

 

– جناب شاهید … تموم شد ! یک نگاهی به خودتون بندازید !

 

با صدای آرایشگرش … چشم هایش را باز کرد و نگاه تنبلی به آینه انداخت … . صورتش شیو شده و موهای تیره اش به حالتی جذاب به سمت بالا آراسته شده بود … ! …

 

کف دستش را روی صورتش کشید و نگاهی به خط ریش هایش انداخت .

 

– هووم ! بد نیست ! با این مدل مو ده سالی جوون تر به نظر میام ! …

 

پیشبندِ تیره رنگ را از بالا تنه ی لختش کشید و کنار انداخت … و همانطور که از روی صندلی بلند می شد ، اضافه کرد :

 

– مگه نه مجتبی ؟!

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_230

 

مجتبی شانه اش را از چارچوب جدا کرد و صاف ایستاد و پاسخ داد :

 

– آقا شما که خوشتیپ هستین ! نیاز به تایید کسی ندارید !

 

عماد هوومی کشید و در حالیکه به طرف حمام می رفت ، گفت :

 

– کی گفته نیاز ندارم ؟ … ما مردا همیشه به تایید یک زن نیاز داریم !

 

در حمام پنهان شد .

 

آرایشگر وسایلش را جمع و جور کرد و رفت .  مجتبی این پا و آن پایی کرد و گفت :

 

– آقا … حالا خیلی هم به خودتون نرسید ! مثلاً قراره غافلگیر بشید !

 

هنوز پاسخی از عماد نشنیده بود که صدای زنگ خانه بلند شد . مجتبی چرخید و به پشت سرش ، به حیاطِ بزرگی که از چراغ های ایستاده ی پارکی روشن شده بود نگاه دوخت . کنجکاو بود که چه کسی این ساعت به دیدن عماد آمده .‌.. .

 

طولی نکشید که خدمتکار در را باز کرد … و مجتبی از دیدن کسی که پشت در ظاهر شد … ماتش برد !

 

– شروین !

 

شروین بود ! همان نزدیک در ته سیگارش را روی زمین انداخت و راه افتاد به طرف مجتبی .

 

– تو هم که اینجایی !

 

– من اینجام ! …تو اینجا چه غلطی می کنی ؟!

 

بزاق دهانش را قورت داد و با صدایی که پایین آورده بود ، اضافه کرد :

 

– ببینتت … اوقاتش تلخ میشه !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_231

 

شروین نفسی کشید و در حالیکه توی جیب هایش دنبال چیزی می گشت ، گفت :

 

– من دیگه آب از سرم گذشته ! بذار یه بار دیگه قهوه ایم کنه !

 

– امروز دم پرش نباش !

 

– هستم ! دم پرشم ! آویزونشم ! بزنه بکشه منو !

 

مجتبی پووفی کشید و شانه ای بالا انداخت . زیاد در مورد اینکه چرا عماد خان ، شروین را از خودش رانده بود نمی دانست . خودِ شروین می گفت چون سیگاری کشیده و مزاحمِ دخترکی شده  … ولی مجتبی باور نمی کرد ! عماد خان خودش آدم اخلاق مداری نبود و از آدم های دور و برش هم چنین انتظاری نداشت !

 

شروین عطر کوچکی از توی جیبش در آورد و دو پاف به لباسش زد . بعد یک دانه خوشبو کننده ی دهان روی زبانش گذاشت و از تندیِ طعم نعنایش چهره درهم کشید .

 

مجتبی نیشخندی زد :

 

– حالا مگه قراره ازت لب بگیره ؟ این کارا چیه میکنی اسکلِ پَلَشت ؟!

 

– سیگاری زدم ! میخوام بوشو بشوره ببره !

 

مجتبی با تحقیر و طعنه نگاهش کرد و خواست جوابی به او بدهد … که صدای عماد خان را شنید :

 

– کیه مجتبی ؟!

 

پیراهن سفیدِ کلاسیکی به تن داشت و کراوات باریکی دور گردنش رها بود و داشت دکمه های سر دستش را می بست . سرش را کمی بالا آورد و شروین را جلوی در سالنِ خانه اش دید … خشم و بی حوصلگی همزمان صورتش را تیره کرد .

 

– باز که تو پیدات شد !

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_232

 

شروین رنگ باخته از خشم نگاهِ عماد ، تته پته کنان گفت :

 

– آقا کجا برم ؟ من که جز زیر سایه شما جایی ندارم !

 

عماد چنان به او نگاه می کرد … انگار به حشره ی چندشناکی زل زده بود !

 

– گمشو برو شروین … اینقدر سمجِ من نشو !

 

از آن ها رو چرخاند … . ولی شروین از رو نرفت ، حتی قدمی وارد سالن خانه شد .

 

– عماد خان … من نوکرتم ! آخه این کارا چیه ؟! من یه روزی یه گهی خوردم … چرا نمی گذری از تقصیرم ؟!

 

مجتبی آستین لباسش را گرفت و سعی کرد بدون جلب کردنِ توجه عماد ، تنه ی لش شروین را عقب بکشد . اخلاق عماد را می شناخت و می دانست اگر عماد سر بگرداند و او را ببیند که بدون اجازه پا توی خانه گذاشته ، حتی عصبی تر می شود !

 

ولی شروین این چیزها را نمی فهمید … سرش داغ بود … دست مجتبی را پس زد .

 

– به والله اگه من می دونستم به شما بر می خوره … به گور بابام می خندیدم نگاه تو روی دختر مردم کنم ! حالا چیکا کنم ؟! … خر بودم … چِت بودم … نفهمیدم !

 

عماد درست نزدیک کانترِ آشپزخانه از حرکت باز ایستاد … دست هایش روی تگیه گاهِ بلند صندلی بار نشست و سرش میان شانه هایش فرو آویخت . انگار خشمی سوزان مثل آتش فشانی فعال در قلبش حس می کرد … ولی نمی خواست منفجر شود . بعد خنده ای هیستریک نقش صورتش شد … .

 

مجتبی وحشت زده از خنده ی او باز هم تلاش کرد شروین را عقب بکشاند ، ولی شروین گفت :

 

– آقا بیام یکی بخوابونی توی گوشم ، دلتون خنک شه ؟! … اصلاً شما به من بگو خطام چی بوده ، برم جبران کنم ! اگه به داف بازیه که این مجتبی روز در میون ترتیب یکیشونو روی ترک موتورش میده ! … حالا منم به یکیشون یه چیزی گفتم !

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
1 ماه قبل

نمیخواید پارت جدید رو بذارید؟

همتا
همتا
2 ماه قبل

چه عاشق شده عماد

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

این رمان خیلییییی قشنگه ولی دیر به دیر پارت گذاری میشه لطفا زودتر پارت بذارین ممنون😍

نازییی
نازییی
2 ماه قبل

کاش پارت های بعدی رو زودتر بذاری 🥺

آخرین ویرایش 2 ماه قبل توسط نازییی

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x