رمان سال بد پارت 42

4.2
(71)

 

 

 

 

***

 

عاشق تحت نظر گرفتن دیگران بود ! اینکه به آدم ها نگاه کند ، وقتی خودشان خبر ندارند … به حرف هایشان گوش کند … .

 

مادرش زنی مقدس و مبادی آداب بود … همیشه می گفت فالگوش ایستادن کار زشت و دور از اخلاقی است ! ولی او همیشه همه ی اطلاعات مهم زندگی اش را از همین طریق به دست می آورد !

 

آدم ها خودِ واقعیشان را به نمایش می گذاشتند ، وقتی فکر می کردند تماشاچی ندارند … .

 

چیز عجیبی بود که حالا هم داشت تماشا می کرد ! می توانست پایین برود و همه ی آدم ها را از نزدیک ببیند … ولی آن وقت دیگر تماشایی نبودند !

 

آن وقت مردم نقاب ها را بالا می گرفتند و روی صورت می گذاشتند !

 

نزدیک نرده های پر نقش و نگار ، کف زمین نشسته بود … با همان کت و شلوار رسمی … سیگار می کشید و به آدم های پایین نگاه می کرد … .

 

رقص و رقص و رقص … آنهمه صدای خنده … لباس های رنگارنگ ! سرخ ، سبز و مشکی … و آبی !

 

– انتظار دور از عقلی بود اینکه فکر می کردم از داستانِ امشب بی خبر می مونی و واقعاً سوپرایز میشی !

 

صدای رشید را پشت سر شنید . پوزخندی زد … نگاهش هنوز آن پایین بود .

 

بعد رشید آمد و درست پشت سرش ایستاد .

 

– حالا چرا اینجا نشستی ؟ همه پایین منتظرت هستن !

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_244

 

کام عمیقی از سیگارش گرفت و دود را با لذت میان ریه هایش فرو بلعید … گفت :

 

– از اینجا تماشایی تر شدن ! بیا ببین !

 

باز نگاه کرد … به دختر آبی پوشی نگاه کرد که به یقه ی شهاب چسبیده بود و می خندید ! بی ملاحظه … بی مهابا می خندید !

 

رشید نچ کلافه ای گفت :

 

– ببینمت مرتیکه … خیر سرمون خواستیم غافلگیرت کنیم ! این کت و شلوار چیه پوشیدی ؟! … حداقل حفظ ظاهر می کردی دلمون خوش بشه !

 

– میخواستی با بیژامه بیام ؟!

 

رشید نفس عمیقی کشید . یک جورایی خنده اش گرفته بود از موقعیتی که داشتند . از اول هم انتظار نداشت جشن بزرگی درست زیر گوش عماد تدارک ببینند و او با خبر نشود . ولی این خونسردی فوق العاده ی عماد … و اینکه در تمام روزهای گذشته کوچک ترین اشاره ای به این موضوع نکرده بود … برایش جالب بود … .

 

بعد گفت :

 

– داری به چی نگاه می کنی ؟

 

و کنار عماد روی دو زانو نشست و به پایین نرده ها نگاه کرد . چیزی نمی دید به غیر از جمعیتِ حاضر در سالن … همه ی آن زنان و مردانی که هر کدام به کاری مشغول بودند و … فقط همین !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_245

 

– شاید اگه بهم بگی به چی اینقدر با دقت نگاه می کنی … منم مثل تو از این صحنه ی ک..سشر لذت بردم !

 

شوخی کرده بود ! … عماد اما پوزخندِ تلخ و زهر داری زد . رشید فهمید حالش خوش نیست … نگاه دوخت به نیمرخش .

 

– چته عماد ؟ حالت خوش نیس !

 

عماد هنوز به پایین خیره بود :

 

– دستامو ببین رشید !

 

یک دستش را جلو برد ، انگشتانش را مقابل چشمان رشید باز کرد … انگشتانش انگار لرزش خفیفی داشت .

 

– دستام دارن می لرزن ! باورت میشه ؟! من ترسیدم !

 

– از چی ترسیدی ؟!

 

عماد مکثی طولانی کرد … .

 

– من آدم بی وجدانی هستم ! ولی گاهی اوقات حتی من برای رد شدن از بعضی خط قرمزا می ترسم !

 

رشید نفس عمیقی کشید … از حرفهای بی سر و ته عماد سر در نمی آورد … ولی نگران شده بود ! می ترسید عماد خبطی مرتکب شود … .

 

هیچوقت در عاقل بودن عماد شکی نداشت … ولی باز هم همیشه او بود که دست به دیوانگی هایی می زد …

 

– ببینمت عماد !

 

دست روی شانه اش گذاشت … عماد سر برگرداند به جانب او .

 

رشید خیره در چشم هایش … گفت :

 

– نکن !

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_246

 

– چیکار ؟

 

– همون کاری که توی سرته و خودتم میدونی اشتباهه !

 

عماد نیشخندی زد .

 

– مگه می دونی چی توی سر منه ؟

 

– میشناسمت ! این نگاهتو میشناسم عماد ! این نگاهت اصلا نگاه خوشی نیست !

 

نگاه عمیق و تاریک عماد … بعد سر به زیر انداخت و ته سیگارش را روی سرامیک های براقِ کاراملی رنگ خاموش کرد .

 

– بریم رشید … دیگه دیر شده !

 

و زودتر از رشید از جا بلند شد و مشغول مرتب کرد لباس هایش شد .

 

رشید گفت :

 

– تو برو … من از پله های پشتی میام توی سالن !

 

عماد تنها سری تکان داد … و باز به پایین نگاه کرد .

 

موسیقی تمام شده بود … حالا می توانست آیدا را ببیند که هنوز بین دستان شهاب بود … و صورت هایشان نزدیک بهم … خیلی نزدیک … .

 

انگار آیدا روی نوک پنجه های پاهایش بلند شده بود تا کمی به قد شهاب نزدیک شود … و آن طور که به همدیگر زل زده بودند … .

 

عماد پایین رفت … بدون اینکه نگاهش را از آیدا و شهاب بگیرد … .

 

صدای تشویق و هیاهوی حضار بلند شد … برایش مهم نبود ! هیچ انسان دیگری برایش ذره ای مهم نبود … .

 

و بعد آیدا از شهاب رو چرخاند و به سمت او نگاه کرد … و چشم هایش گیر کرد در چشم های عماد … .

 

***

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_247

 

***

 

شهاب یک قدم دیگر جلو رفت … و من بی اختیار انگشتانم را درهم پیچ و تاب دادم .

 

– کجا میری ؟!

 

آقای شاهید وارد مجلس شده بود … و نظم همه چیز بهم ریخته بود . باز هم موسیقی پخش می شد ، ولی دیگر کسی نمی رقصید .

 

حواس حضار به جانب او بود که مشغول خوش و بش با خانواده اش بود . یک دست دورِ شانه های آلای ظریف و زیبا داشت … و دست دیگرش میان انگشتان مادرش جا مانده بود … .

 

شهاب چرخید و از روی شانه نگاهم کرد :

 

– چی شد آیدا ؟

 

لبخند متشنجی زدم :

 

– شلوغ شد یهو ! نفسم گرفت !

 

و به عادتِ مزخرفِ همیشگی ، با ناخن افتادم به جان لاک هایم .

 

دروغ می گفتم ! من مشکلی با شلوغی نداشتم ! مشکل من شخصِ عماد شاهید بود !

 

از لحظه ی ورودش … تا چشمم به او خورد ، حس اضطراب مثل گردبادی سهمگین در تنم پیچید …. مخصوصاً با آن نگاهی که به من کرد … .

 

نگاهِ طولانی و عجیبش که رنگی خالص از آشنایی داشت … .

 

انگار من را می شناخت … انگار آن دیدارمان در کافه شاهید و ماجرای زخمی شدن زانویم را به یاد می آورد … .

 

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_248

 

شهاب گفت :

 

– خب بیا یه چیزی بخور ! رنگت انگار پریده !

 

لبخند لرزانم را به زور روی صورتم نگه داشته بودم :

 

– نه ! نه !

 

بزاق دهانم را قورت دادم و بعد به تندی اضافه کردم :

 

– بازم برقصیم ؟ … من این آهنگو خیلی دوست دارم !

 

نمی خواستم جلو بروم … نمی خواستم من را ببیند ! همه اش حرف های هستی توی سرم چرخ می خورد … در مورد من و نگاههای آقای شاهید و فافا و قرمه سبزی !

 

شهاب گفت :

 

– یکم دور و برش خلوت تر شد ، بریم تبریک بگیم !

 

از سر حرص دندان قروچه ای کردم :

 

– خب !

 

امیدوار بودم حداقل حالا حالاها دور و بر اقای شاهید شلوغ بماند !

 

با نشستن دستی سبک روی شانه ام به سرعت به عقب چرخیدم … و با دیدن دوستم ،روشنک …

 

– هییع … روشن !

 

حقیقتاً غافلگیر شده بودم ! انتظار دیدن روشنک را نداشتم !

 

روشنک خندید و من را یک لحظه ی کوتاه در آغوش گرفت .

 

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_249

 

– چقدر خوشگل شدی آیدا ! از دور دیدمت ، همچین دلم پر زد برات !

 

باز خندید … با صدای بلند حرف می زد تا میان شلوغی کلماتش به گوشم بنشیند .

 

– تو اینجا چیکار می کنی ؟!

 

– یادت رفته مگه ؟ دوست پسرم پیانیستِ آقای شاهیده ! ما رو دعوت کردن ! … تو خودت اینجا چیکار میکنی ؟

 

اصلاً به گوشه ی ذهنم خطور نکرده بود که می توانم روشنک را در این جشن پیدا کنم . غافلگیر بودم ، ولی خوشحال !

 

– چیزه … ! … شهاب از آشناهای آقای شاهیده … براش کار می کنه !

 

– اع … نگفته بودی قبلاً !

 

حرص زده پاسخ دادم :

 

– چرا باید می گفتم ؟! … حرفش پیش نیومد !

 

روشنک من را کنار زد و با شهاب مشغول سلام و احوالپرسی گرمی شد . باز چشم چرخاندم میان جمعیت تا صابر را ببینم … و باز نگاهم گیر کرد به آقای شاهید !

 

خوشحال بود و مشغول بگو بخند با حلقه ی دوستانش … ! … کت و شلوار به تن داشت و خوش قیافه و جذاب به نظر می رسید !

 

همه چیز داشت خوب و نرمال پیش می رفت . ولی من نمی فهمیدم چرا از این مردِ جذاب و خوش مشرب ، وایبِ خوبی نمی گرفتم !

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_250

 

روشنک به سمت من برگشت :

 

– این صابر هم معلوم نیست کجا غیبش زده ! باید امشب با شهاب آشناشون کنیم … فرصت خوبیه !

 

و بعد یک دفعه به من نگاه کرد و نمی دانم در صورتم چه دید … که کم کم لبخندش محو شد .

 

– آیدا ! چته ؟!

 

انگشتانم همچنان درهم گره خورده … ناخن هایم درگیر تراشیدن لاک هایم بود … و نگاه به مقابل … به سمتی که آقای شاهید ایستاده بود .

 

به زور گفتم :

 

– هیچی !

 

باور نکرد !

نمی دانستم باید چطور به او بگویم … حس بدی که در دلم بود !

 

سر انجام با تردید پرسیدم :

 

– به نظرت … منو یادشه ؟!

 

روشنک حتی متحیر تر شد .

 

– کی ؟ شاهید ؟!

 

اوهومی گفتم ! روشنک با گیجی شانه ای بالا انداخت .

 

– چرا باید تو رو یادش باشه ؟ اصلاً چه اهمیتی داره ؟!

 

– نمی دونم ، فقط … دوست ندارم در مورد اون روز به شهاب چیزی بگه ! شهاب بفهمه کسی مزاحمم شده ، بهم می ریزه !

 

روشنک گفت :

 

– فکر نکنم یادش مونده باشه … مونده باشه هم چیزی نمی گه ! مردا معمولاً از این خاله زنک بازیا ندارن !

 

نفس عمیقی کشیدم و با تردید سری تکان دادم … .

 

شاهید باز اتفاقی با من چشم در چشم شد … باز همان برق آشنا …

 

دیواری در قلبم فرو ریخت ! به سرعت نگاهم را از او دزدیدم .

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_251

 

روشنک باز سوالی پرسید :

 

– کادو چی آوردین ؟!

 

با ذهنی غیر متمرکز … در حالی که تلاش می کردم ظاهر شاد و بی خیالم را حفظ کنم ، گفتم :

 

– کتاب شعر !

 

روشنک متحیرانه پلکی زد :

 

– کتاب آوردی براش ؟! … به نظرت کتاب خونه ؟!

 

– اون روزی که عمه جانم به مناسبت تولدم ، یک دست کاسه ی آبگوشت خوری آورد .‌.. مگه من دیزی سرا داشتم ؟!

 

روشنک غش غش خندید … من هم ! بعد چرخیدم به طرف یکی از خدمه که سینی در دست می چرخاند … و یک گیلاس نوشیدنی برداشتم .

 

نمی دانستم اسم آن نوشیدنی چیست … تجربه ای نداشتم ! رنگش سفید شفاف بود و یک زیتون ته گیلاس غلت می خورد .

 

روشنک نفس کلافه ای کشید :

 

– ای بابا … این صابر هم معلوم نیست کجا مونده ! آیدا جون من برم پیداش کنم … باز میام پیشت !

 

لبخندی زدم و سری جنباندم . روشنک از من دور شد … و یک ثانیه ی بعد دستی حلقه شد دور بازویم … .

 

آنقدر سریع و غیر منتظره که هول کردم … .

 

– هیع !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_252

 

بعد صدایی را نزدیک گوشم شنیدم که بیشتر از هر آهنگی در دنیا دوست داشتم … صدای شهاب را !

 

– دوستت کجا رفت ؟

 

چرخیدم به طرفش و نگاهش کردم … و لبخند زدم .

 

– انگار دوست پسرش رو گم کرده … رفت دنبالش !

 

– بله دیگه ! همه عین من نیستن که عین چی دنبال خانومشون راه بیفتن ، یه لحظه هم تنهاش نذارن !

 

لحن سرشار از تکبر و خود پسندی اش … لبخندم را عمیق تر کرد …. بعد نگاه شهاب نشست روی گیلاس بین انگشتانم .

 

– به سلامتی عزیزم … تشنه ات شده ؟ اون آب نیست ها !

 

– می دونم !

 

– بذارش کنار !

 

– می خوام امتحانش کنم !

 

– من اصلاً دوست ندارم که … اصلاً دوست ندارم …

 

کلافه به نظر می رسید ! … گیلاس را بین انگشتانم چرخاندم .

 

– به یک شرط می ذارمش کنار شهاب ! … به یک سوال من جواب بده ! … خودت تا حالا از اینا خوردی ؟!

 

شهاب تند تند پلک زد … معلوم بود عصبی است !

 

– من فرق دارم ! من پسرم …

 

زل زل توی چشم هایش نگاه کردم تا از رو برود … نفس عمیقی کشید :

 

– من اشتباه کردم ! دلیل نمیشه تو هم …

 

حتی اجازه ندادم حرفش تمام شود … گیلاس را بالا بردم و به لب هایم چسباندم . تا قبل از اینکه شهاب بتواند به خودش بجنبد ، جرعه ای از آن نوشیدنی سوزان در گلویم روانه شد … .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 71

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۲۰۰۵۳۸۹

دانلود رمان ماهت میشم pdf از یاسمن فرح زاد 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که اسیر دست گرگینه ها میشه یاسمن دختری که کل خانوادش توسط پسرعموی خشن و بی رحمش قتل عام شده. پسرعمویی که همه فکر میکنن جنون داره. کارن از بچگی یاسمن‌و دوست داره و وقتی متوجه بی میلی اون نسبت به خودش…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۷۴۱۹۲۵

دانلود رمان شاه صنم pdf از شیرین نور نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       شاه صنم دختری کنجکاو که به خاطر گذشته ی پردردسرش نسبت به مردها بی اهمیته تااینکه پسر مغرور دانشگاه جذبش میشه،شاه صنم تو دردسر بدی میوفته وکسی که کمکش میکنه،مردشروریه که ازش کینه داره ومنتظرلحظه ای برای تلافیه…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۷ ۱۱۰۱۰۵۸۶۴

دانلود رمان تو فقط بمان جلد دوم pdf از پریا 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   شیرین دختر سرهنگ سرلک،در ازای آزادی برادر رئیس یک باند خلافکار گروگان گرفته میشه. درست لحظه ای که باید شیرین پس داده بشه،بیگ رئیس باند اون رو پس نمیده و پیش خودش نگه می داره. چی پیش میاد اگر بیگ عاشق شیرین بشه و اون…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۸ ۱۱۲۶۴۰۲۰۲

دانلود رمان سرپناه pdf از دریا دلنواز 3 (1)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان :       مهشیددختری که توسط دوست پسرش دایان وبه دستورهمایون برادرش معتادمیشه آوید پسری که به خاطراعتیادش باعث مرگ مادرش میشه وحالاسرنوشت این دونفروسرراه هم قرارمیده آویدبه طور اتفاقی توشبی که ویلاشو دراختیاردوستش قرارداده بامهشید دختری که نیمه های شب توی اتاق خواب پیداش میکنه درگیر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۹ ۱۷۴۵۱۲۱۵۳

دانلود رمان فردا زنده میشوم pdf از نرگس نجمی 0 (0)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     وارد باغ بزرگ که بشید دختری رو میبینید که با موهای گندمی و چشمهای یشمی روی درخت نشسته ، خورشید دختری از جنس سادگی ، پای حرفهاش بشینید برای شما میگه که پا به زندگی بهمن میذاره . بهمن هم با هزار و یک دلیل…
IMG ۲۰۲۱۱۰۲۱ ۲۱۵۴۳۱ scaled

دانلود رمان اسمارتیز 5 (1)

2 دیدگاه
    خلاصه رمان:     آریا فروهر برای بچه هاش پرستار میگیره اونم کی دنیز خانم مرادی که تو شیطنت و خراب کاری رو دستش بلند نشده حالا چی میشه این آقا آریا به جای مواظبت از ۳ تا بچه ها باید از ۴ تا مراقبت کنه اونم بلاهایی…
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
6 ماه قبل

توروخدا لطفا پارت بعدی رو زودتر بذارید خیلی خیلی ممنون

خواننده رمان
خواننده رمان
6 ماه قبل

ممنون فاطمه جان بخاطر این پارت
آیدا بلاخره یه دردسری درست میکنه تو مهمونی

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x