رمان سال بد پارت 44

4.2
(85)

 

***

 

آیدا وسط بود و داشت می رقصید ! در حین رقص مدام حرف می زد … روشنک نزدیکش بود و با حرارت به حرف هایش پاسخ می داد … .

 

شهاب با بی حوصلگی پای راستش را روی پای چپش برگرداند و فکر کرد … حرف های این دخترها چرا تمامی نداشت ؟ … اصلاً این همه کلمه از کجا می اوردند ؟!

 

اصلاً راحت نبود و مدام روی صندلی جابجا می شد … حس می کرد روی میخ نشسته ! …

 

دلش می خواست دست آیدا را بگیرد و از آنجا برود ! اینهمه قشنگ بودن آیدا را تاب نمی آورد ! … مخصوصاً حالا که انگار مست هم شده بود …

 

لعنت بر او و بی فکری هایش ! اینقدر در مقابل این دختر ضعف داشت و گوش به فرمانش بود … که خودش را در چنین موقعیت هایی قرار می داد !

 

با غرولند فکر کرد از اول هم خوب می دانست نباید به این جشن می آمدند … .

 

– فکر می کردم مربی ورزش هستید !

 

با صدای صابر ، تکانی به خود داد و نگاهی بی اختیار عبوس به سمت او حواله کرد .

 

– چی ؟!

 

– روشنک می گفت مربی بدنسازی هستید !

 

چقدر این مرد مودب و با وقار بود ! شهاب صاف نشست و تلاش کرد پاسخ خوبی به او بدهد .

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_261

 

– خب … هستم !

 

لبخند نصفه و نیمه ای نشست روی لب های صابر .

 

– آیدا خانم الان گفتن شما هم برای عماد خان کار می کنید !

 

شهاب باز نگاهش را چرخاند وسط میدان رقص … آیدا با چه حرارتی می رقصید ! … لباسش چقدر به خودش و رنگ موهای خاصش می آمد ! … چه غلطی کرده بود این لباس را برایش خریده بود … ! توی این لباس دو برابر زیباتر به نظر می رسید !

 

– برای عماد خان هم کار می کنم !

 

– جداً ؟ چه کاری ؟!

 

علاقه ی صابر به این موضوع برای شهاب خوشایند نبود . باز سر چرخاند و نگاهش کرد … و نفهمید صابر در نگاهش چه خواند که با دستپاچگی گفت :

 

– البته … من خودم پیانیست هستم ! توی کافه ی هتل پیانو می زنم !

 

عضلات فکِ شهاب سفت شدند .

 

پیانیست بودن شغلی جذاب و شیک و پیک برای این مرد بود ! به ظاهر ظریف و آراسته ی او هم می آمد !

 

هر چه بود خیلی بهتر از شرخر بودن و جابجا کردن پاستیل خرسی بود ! وجاهت بیشتری داشت !

 

همینطور به صابر نگاه می کرد که خدمتکاری مقابلش ایستاد و گفت :

 

– آقای سلطانی ! بیرون با شما کار دارن !

 

و بدون هیچ حرف دیگری رفت . شهاب با لحنی رک به صابر گفت :

 

– من پادوی عماد خان هستم !

 

گزشی که در لحنش بود … به او حس بهتری داد ! از روی مبل بلند شد :

 

– عذر میخوام ! الان برمی گردم !

 

دکمه ی کتش را بست و بعد به سمت در خروجی راه افتاد … .

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_262

 

حس می کرد بی خود و بی جهت اخلاقش تلخ شده … به زمین و زمان عبوسانه نگاه می کرد !

 

آنقدر که به آیدا خوش می گذشت … به او خوش نمی گذشت . او با آیدا و قرارهای ساده یشان بیشتر لذت می برد … آن وقت هایی که هودی ست می پوشیدند و کتانی به پا می کردند و آنقدر وسط شهر قدم می زدند تا انگشتانشان به گز گز می افتاد … زیر ایستگاه اتوبوس کز می کردند و با یک هندزفیری موسیقی گوش می دادند و آخر شب ساندویچ خوراکِ تند و ایستک می خوردند .

 

اما حالا وسط جشنی بودند که هیچ خوشایندش نبود … آیدا پیراهنی به تن داشت که زیبایی اش را برجسته تر از قبل کرده بود … و لعنت بر شیطان ! او حسودی می کرد !

 

اصلاً فکر می کرد جایشان وسط تالارِ بزرگ هتل شاهید نیست … با آنهمه زرق و برقش … و نوشیدنی هایی که سرو می شد ، و غذاهایی که متعلق به از آنها بهتران بود !

 

دوست نداشت به افکارش دامن دهد … ولی قلبش از حس اینکه برای اولین بار دنیایش با دنیای آیدا یکی نیست ، درهم فشرده شد .

 

مطمئناً آیدا با او هم نظر نبود … مطمئناً داشت با تمام سلولهای تنش از آن جشن لذت می برد … مطمئناً اگر شهاب از او می خواست همان لحظه دستش را بگیرد و همراهش برود و به جای آن مهمانیِ نحس ، دو نفری به کافه ای وسط شهر پناه بگیرند و پاستا بخورند … قبول نمی کرد !

 

برای اولین بار انگار آیدا از دنیای او دور شده بود ! … برای اولین بار با هم غریبه شده بودند !

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_263

 

افکار تیره و تار مثل مه غلیظی جلوی چشمانش را گرفته و نگاهش را کدر کرده بود .

 

از سالن خارج شد و به محوطه ی بیرونیِ تالار رسید . تنها وقتی هوای خنک و تازه به سر و صورتش خورد … به خود آمد و نگاه متحیری به اطراف انداخت .

 

آنقدر در افکارش غوطه ور بود که حتی فراموش کرده بود بپرسد چه کسی او را فرا خوانده ! …

 

آدم های نسبتاً زیادی در محوطه پخش و پلا بودند . اکثرشان مرد بودند و برای کشیدن سیگار از تالار خارج شده بودند .

 

شهاب نگاه گنگی میان مردم چرخاند … که صدای مجتبی را شنید :

 

– شهاب … داداشِ خودم ! … بلاخره امشب دیدمت !

 

شهاب به سمت صدایش چرخید … مجتبی با لحنی سر خوش و خنده ای که هر سی و دو دندانش را به نمایش گذاشته بود ، به سمت او می آمد .

 

شهاب از دیدنش خوشحال شد .

 

– مجتبی ! تو هم اینجایی !

 

غافلگیر نشده بود . مجتبی قبلاً هم به او گفته بود هر جا که عماد شاهید باشد ، او هم هست !

 

به هم رسیدند و دست هایشان قوی و مردانه درهم گره خورد . مجتبی به حالتی دوستانه مشتی به کتف او کوبید و گفت :

 

– عجب خوشتیپ شدی ها ! … البته تعجبی هم نداره ! این کت و شلوارتو آیدا انتخاب کرده ؟!

 

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_264

 

شهاب پرسید :

 

– تو منو صدا کرده بودی ؟

 

– من ؟ … نه بابا ! من کی باشم تو رو از اربابت جدا کنم ؟! … رئیس خواست بیای !

 

چشم های شهاب لحظه ای کوتاه میان چشم های مجتبی قفل شد … انگار که انتظار این پاسخ را نداشت . با دستپاچگی گفت :

 

– اون … اینجاست ؟!

 

مجتبی هوومی گفت و شهاب بی خود و بی جهت دلشوره گرفت . نمی فهمید چرا عماد شاهید او را از وسط جشن بیرون کشیده . چندین ماه می گذشت که در خدمت این مرد بود … و هنوز به این فراخواندن های ناگهانی و خرده کارهایش خو نگرفته بود .

 

نگاهش را از مجتبی گرفت و به سرعت گفت :

 

– خب … خب بریم ! معطلش نذاریم !

 

عماد شاهید جایی دورتر از جمعیت مهمانان انتظارش را می کشید ‌‌… جایی نزدیک درختچه های زینتی که گلهای صورتی و معطر داشتند … .

 

به لبه ی دیوار کوتاهی تکیه زده بود و با دستانی در جیب هایش … به بحثِ پیش پا افتاده ی پسران گوش می داد … .

 

به جز او ، سه مرد جوان دیگر آنجا حضور داشتند … هر سه مثل مجتبی شلوار جین و لباس غیر رسمی به تن داشتند و یک سیگاریِ تازه پیچیده شده را بین خودشان دست به دست می کردند .

 

با نزدیک شدنشان … یکی از آنها به شهاب اشاره کرد :

 

– چی می بینم ؟ … این پسره رو از هالیوود سفارش دادین ؟ چرا اینقد خوشتیپه کثافت ؟!

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_265

 

شهاب در چشم های تیره ی عماد ، برق خنده را دید … ! …

 

مجتبی باز هم به حالتی دوستانه به کتف او کوبید و همچنان که به حلقه ی دوستانش ملحق می شد ، با افتخار گفت :

 

– داداشِ خودمه دیگه !

 

شهاب نیمچه لبخندی زد . مضطرب بود ،ولی نمی خواست دیگران اضطرابش را به چشم ببینند . دست هایش را توی جیب های شلوارش فرو برد و مشت کرد .

 

مجتبی سیگاریِ نیمه سوخته را گرفت و پک زد … خواست آن را به نفر بعدی بسپارد . دوستش باز به شهاب اشاره کرد :

 

– آقا اهل دخانیات نیستن ؟!

 

مجتبی نیم نگاهی به شهاب انداخت و نچی گفت .

 

– نامزدش بفهمه لب به دود زده ، توی دهنش فلفل می ریزه !

 

اینبار عماد واقعاً خندید … نه آنقدر واضح که دیگران ببینند ! … شهاب این را از چین افتادنِ گوشه ی چشمانش و کش آمدنِ اندکِ لب هایش فهمید .

 

بیخود و بی جهت سرخ شد . دوست مجتبی همچنان که به سیگاری پک می زد ، گفت :

 

– تف به این زندگی ! … یعنی جدی جدی اختیار سیگاری زدنت هم نداری ؟! …

 

مجتبی گفت :

 

– عوضش کت شلوار درست حسابی میخره برات … تنت می کنه ! زن بگیری شکل آدما میشی !

 

– نمی خوام داش ! من توی همین پالونم راحتم !

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_266

 

یکی دیگر از دوستان مجتبی گفت :

 

– بشین حالا تو هم ! کی بهت زنِ میده مرتیکه پوفیوز ؟! … یه جوری حرف میزنه انگار دخترا براش صف بستن !

 

– پَ نبستن ؟! … نمیدونی مگه ؟! … آنجلینا جولی به خاطر من متارکه کرد !

 

عماد با تفریح به مزخرفاتِ پسرها گوش می کرد … ولی بعد تکیه اش را از دیوار گرفت و صاف ایستاد و گفت :

 

– این چه مرگشه ؟ چیزی زده ؟ … توی توهمه !

 

کاملاً جدی پرسیده بود ! … نگاه کرد به مجتبی … و مجتبی پاسخ داد :

 

– انگار آره آقا … حالش سر جا نیست !

 

– بفرستینش بره ! اینجا گند نزنه به چیزی !

 

مجتبی چشمی گفت . ان وقت عماد چرخید و نگاهش را به صورتِ معذب و خیس از عرق شهاب دوخت … .

 

نگاهِ سنگین و عمیقش را … که گوشت تنِ شهاب را هز حسی ناشناخته و موهوم به گزش می انداخت … .

 

– به حرفای این مرتیکه گوش نده !

 

شهاب گفت :

 

– گوش نمی دم آقا !

 

عماد پوزخندی زد … دستش را به شانه ی شهاب کوبید و در حالی که چند قدمی از دیگران فاصله می گرفت ، گفت :

 

– به نظر من خیلی خوبه یک زن توی زندگیت داشته باشی که بهت دستور بده ! … خیلی لذت بخشه !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_267

 

شهاب نگاه کرد به نیمرخ صورت او … و چشم های تیره اش که حالا به نقطه ای در دور دست خیره شده بود . به خود جرات داد و پرسید :

 

– چنین زنی به زندگی شما اومده آقا ؟!

 

عماد پوزخندی زد :

 

– نه … نمی دونم ! … ولی امیدوارم بیاد !

 

نفس عمیقی کشید … و بعد ناگهان بحث را تغییر داد .

 

– بگذریم ! … شهاب ، می دونم امشب وقت کار نیست ! … ولی مجبورم بفرستمت جایی !

 

کاملاً روبروی شهاب ایستاد و نگاهش را باز به چشم های شهاب دوخت .

 

شهاب دیگر او را کاملاً می شناخت . وقتی او اینطور مستقیم به کسی نگاه می کرد ، یعنی نظرش قطعی بود و امکان چانه زدن و تغییر وجود نداشت . اما شهاب با نارضایتی آشکاری گفت :

 

– الان آقا ؟!

 

عماد اوهومی گفت … شهاب باز گفت :

 

– آخه آقا … نامزدم تنهاست !

 

عماد شانه ای بالا انداخت … با اطمینان گفت :

 

– نیم ساعته میری و برمیگردی ! … قول می دم حتی متوجه غیبتت نمیشه !

 

و با نگاهی تیز و منتظر …

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_268

 

برای شهاب هنوز هم غیر قابل قبول بود ! … حتی برای همان چند دقیقه ای که آیدا را تنها گذاشته و از تالار خارج شده بود ،حس ناامنی می کرد . ولی از جانبی حس می کرد غرورش به چالش کشیده شده !

 

عماد گفته بود آیدا حتی متوجه غیبتش نخواهد شد ! … هیچ بعید نبود ! آیدا او را نادیده گرفته بود ! آیدا دستش را رها کرده بود و وسط جمعیت مشغول رقص بود !

 

مثل پسر بچه ای که از بی مهریِ مادرش رنج ببرد و خجالت زده شود … نگاهش را پایین انداخت . بزاق دهانش را قورت داد و آخرین سوال را به نشانه ی اعتراض بر زبان آورد :

 

– نمیشه یک نفر دیگه رو بفرستید ؟ حتماً باید من برم ؟!

 

– باید کدومشون رو بفرستم ؟ … یه نگاه به این لش و لوشا بنداز !

 

شهاب سری به نشانه ی تایید تکان داد … عماد انگار حوصله اش از چانه زدن های او تنگ شده بود :

 

– بحث میکنی با من چرا ؟! … میخوای به من نه بگی ؟!

 

شهاب به سرعت گفت :

 

– نه آقا ! هر چی شما امر بفرمایید !

 

عماد هوومی گفت … راضی به نظر می رسید !

 

– آفرین پسر خوب ! میگم بچه ها بهت آدرس بدن !

 

و بعد دست در جیب … بی خیال … با گردنی صاف و متکبر … چرخید و شهاب را پشت سر گذاشت … .

 

***

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_269

 

***

 

روشنک گفت :

 

– تو شانس داری آیدا ! من هر چی غذا میخورم ، چربی هاش جمع میشه توی شکم و پهلوهام ! ولی برای تو ذخیره میشه توی باسنت !

 

خندیدم و بعد یکی از توپک های پنیریِ بی نهایت خوشمزه را از توی بشقابم برداشتم و به دهان گذاشتم .

 

همچنان که از طعم بی نظیرِ آن لذت می بردم ، گفتم :

 

– منم عادت ندارم اینهمه غذا بخورم ، ولی امشب یک شبِ خاصه ! … من و شهاب تصمیم گرفتم امشب خیلی خوش بگذرونیم !

 

اسم شهاب را بر زبانم آوردم … و ناگهان به یادش افتادم !

 

یادم آمد مدت نسبتاً زیادی بود که از او خبری نداشتم و نمی دانستم کجاست ! بی خود و بی جهت ترس برم داشت … نگاهم را به سرعت میات جمعیت چرخاندم و دنبال او گشتم .

 

– راستی … شهاب کجاست ؟

 

روشنک نق زد :

 

– من چه می دونم ! … اه ! خیر سرمون دوست پسر داریم ها ! معلوم نیست کجا هستن !

 

ولی من صابر را دیدم که روی یک صندلی نشسته بود و سرش را خم کرده بود روی موبایلش . بشقابم را همانجا روی میز رها کردم و به طرف او رفتم … صابر سر بالا آورد و من و روشنک را دید . به شوخی به روشنک گفت :

 

– خوش می گذره روشنک خانم ؟ … منو اینجا ول کردی رفتی !

 

قبل از اینکه روشنک بتواند چیزی بگوید ، پرسیدم :

 

– شهاب کجاست ؟

 

– رفت !

 

چیزی در تنم فرو ریخت … بدنم سرد شد ! صابر ادامه داد :

 

– منظورم اینه که … رفت توی محوطه ! … البته گفت زود برمیگرده !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_270

 

نمی دانم چرا جا خورده بودم … انتظارش را نداشتم ! شهاب من را ول کرده و رفته بود !

 

حس می کردم دل نازک شده ام … بیخودی بغض کردم !

 

– برای چی رفت ؟!

 

صدایم لرزش خفیفی داشت . صابر شانه ای بالا انداخت . روشنک دستش را روی کمرم گذاشت .

 

– گفته زود برمیگرده دیگه آیدا جون ! بی خیال !

 

ولی من با حرکت تندی دستش را پس زدم :

 

– میرم دنبالش !

 

گوشه ی لب هایم پایین افتاده بود . دوست نداشتم روشنک و صابر ببینند غرورم جریحه دار شده ! … از آنها رو چرخاندم و به سمت در خروجی به راه افتادم … .

 

نمی دانستم چرا از دست شهاب عصبی شده ام … هیچ دلیل منطقی نداشتم ! ولی عصبانی بودم و این دست خودم نبود ! … مثل وقتهایی که پریود می شدم و بیخود و بی جهت از همه چیز به خشم می آمدم !

 

علاوه بر آن حالم چندان خوش نبود … سردرد داشتم و بدنم از ضعف و سستی می لرزید .

 

در آن لحظه و با آن حال مزخرفم شهاب را می خواستم … فقط و فقط شهاب را !

 

بلاخره به محوطه ی بیرونی رسیدم . فضای چمن کاری شده ای که پر از میز و صندلی های حصیری بود و آدم هایی که سیگار می کشیدند و فارغ از هیاهوی داخل تالار ، غرق گفتگو بودند . میزی هم قرار داشت که به حضار نوشیدنی می داد … .

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_271

 

هوای خنک و آزاد را میان ریه هایم فرو بلعیدم و در جستجوی شهاب ، میان میزها شروع کردم به قدم زدن .

 

او را نمی دیدم ! انگار رفته بود … انگار پودر شده بود و ریخته بود کف زمین !

 

ناامید از پیدا کردنش … بغض هر لحظه قوی تر بر گلویم نیشتر می زد .

 

به قسمتی رسیدم که نسبتاً رفت و آمد کمتری بود  . جایی دور از هیاهو … .

 

ردیفی از درختچه های گل کاغذی کنار هم کاشته شده بود و نیمکت هایی با رویه ی مخمل و کوسن های پولک دوزی شده با فواصل مناسب بر زمین میخکوب شده بود .

 

لحظه ای سر جایم توقف کردم . زیبایی این قسمت واقعاً مسحور کننده بود . ولی ناراحتی ام از شهاب آنقدر من را غبضه کرده بود که نمی توانستم دیگر از چیزی لذت ببرم .

 

با حسرت در دلم گفتم :

 

– کجا ولم کردی لعنتی ؟ … الان باید پیش من می بودی … با هم عکس می گرفتیم ! … قرار بود امشب خیلی خوب باشه واسمون !

 

غرق در اندوهم بودم که صدایی شنیدم … صدای مردی که داشت به جانب من حرکت می کرد و حرف می زد :

 

– یکم دیگه صبر کن … پسره رو فرستادم ، الان میرسه بهت ! …

 

صدا ، صدای عماد شاهید بود !

 

ناگهان دیواری درون تنم فرو ریخت . هول شدم و با نگاه به دنبال راه فراری از رویارویی با او …

 

فکر می کردم چون آن قسمت از باغ خلوت است ، پس یک نقطه ی خصوصی است و من نباید در آنجا دیده می شدم … و از طرف دیگر همان حس قوی و بی دلیلم برای اجتناب از این مرد …

 

یک دفعه با تصمیمی لحظه ای … همانجا روی چمن های مرطوب نشستم ! … پشت درختچه های گل کاغذی … از دیدرس او پنهان شدم … .

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 85

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
21 روز قبل

وااای خیلی جای حساسی تموم شد
مرسی عزیزم

خواننده رمان
خواننده رمان
21 روز قبل

ممنون فاطمه جان لطفا پارت بعدی رو زودتر بذار خیلی جای حساسی تمومش کردی

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x