رمان سال بد پارت 50

4.4
(84)

 

 

 

سوده وسط سالن ایستاده بود و به دور و اطراف نگاه می کرد … . گفت :

 

– چه بو و برنگی راه انداختی آیدا جان ! به سلامتی امشب دیگه بابا اکبرت برمی گردن خونه ؟!

 

– بله … بابا اکبر توی راهه الان !

 

– دیشب که تنهایی نترسیدی ؟! … هی می خواستم شادی رو بفرستم پیشت ، تنها نباشی ! … باز ترسیدم مزاحم خلوتت بشه !

 

نفسم گیر کرد زیر جناق سینه ام ! … رنگ از رخم پرید !

 

چه داشت می گفت این زن ؟ کدام خلوت ؟! … کِی به فکر تنهایی و ترس من بود که این دومین بار باشد ؟ … نکند بویی برده بود ؟!

 

دست های بی هدفم را پشت بدنم پنهان کردم و پاسخ دادم :

 

– ن… نه ! نه اصلاً ! اینقدر خسته بودم … نفهمیدم کی خوابم برد !

 

با تمامِ تلاشم برای خونسردی … به لکنت افتاده بودم ! … بعد نفس عمیقی کشیدم … ادامه دادم :

 

– براتون چایی بیارم !

 

– نمی خواد ، باید برم ! … فقط اگه توی خونه داری ، دو دونه پیاز بهم قرض بده ! فردا که برای خونه خرید کردم ، بهت پس می دم !

 

با اشتیاق گفتم :

 

– حتماً ! … الان میارم !

 

و به سرعت رفتم به سمت آشپزخانه تا برایش پیاز بیاورم … بلکه زودتر گورش را گم می کرد !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_323

 

 

خم شدم داخل کابینت تا سبدی پیدا کنم … . قلبم درون سینه ام جست و خیز می کرد . استرسم مهار نشدنی بود ! به حد مرگ از این زن وحشت داشتم !

 

از بختِ نکبتم سوده از آن زن هایی بود که شامه ی فوق العاده تیزی در مسائل زنانه داشت . گاهی حتی با یک نگاه می توانست خیلی چیزهای نگفته را بفهمد ! این را بارها دیده بودم … و حالا هم اینطور که نگاهم می کرد …

 

نفس پر حرصی کشیدم و در دل به خودم تشر رفتم :

 

– روی پیشونیت که کسی چیزی حک نکرده ! میشه نرینی به خودت ؟!

 

با صدای سوده … سبد کوچکِ سفید رنگ را برداشتم و به سرعت صاف ایستادم .

 

– دیشب خوش گذشت ؟!

 

حالا پشت به آشپزخانه ایستاده بود … در انتهای سالن … وانمود می کرد مشغول تماشای تابلوی روی دیوار است .

 

– جاتون خالی خیلی عالی بود !

 

باز به سرعت دست به کار شدم و دو پیاز درشت برداشتم و توی سبد گذاشتم . هر چه زودتر پیازها را به دستش می رساندم و راهی اش می کردم … به نفعم بود !

 

ولی اینبار تا چرخیدم به عقب … سوده را در سالن ندیدم !

 

قلبم انگار از بلندی سقوط کرد ! … وحشت زده صدایش کردم :

 

– زن عمو !

 

و پشت سرش تقریباً دویدم . سوده ایستاده بود وسطِ راهروی کوچکی که اتاق ها را از هم تفکیک می کرد … رو به درِ نیمه باز اتاقم … .

 

نگاهش خیره به تختخوابی که ملافه نداشت … .

 

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_324

 

 

سر جا میخکوب شدم … .

 

نفسم بالا نمی آمد . فهمیده بود … فهمیده بود ! … قطعاً … می دانستم این زن موذی بلاخره کار دستم می دهد !

 

با صدایی که از ته چاه بر می آمد ، نامش را خواندم :

 

– سوده جون ! کاری دارید اینجا ؟!

 

گفت :

 

– نه ! چه کاری ؟!

 

هنوز آن لبخندِ ملایمِ نفرت انگیز را روی لب هایش داشت . سپس چرخید و کاملاً رخ به رخ من ایستاد … و نگاه دقیق و عجیبش را در صورت من چرخاند .

 

نفس کشیدن برایم سخت تر شد .

 

دهان باز کرد چیزی بگوید … که صدای ماشین بابا از توی حیاط بلند شد . انگار بلاخره برگشته بود !

 

سوده هر چه که می خواست بپرسد یا بگوید … بی خیال شد . سبد کوچک پیازها را گرفت و گفت :

 

– بابات هم انگار اومد ! بهتره مزاحم نشم !

 

و راه افتاد به سمت در خروجی .

 

صدایش را می شنیدم که با بابا اکبر سلام و احوالپرسی گرمی داشت .

 

چند ثانیه بعد … بابا وارد آپارتمان شد و در را بست .

 

– دخمرِ بابا … آیدا خانم ! کجایی ؟!

 

هنوز توی شوک بودم و مبهوت … ولی نفس تندی کشیدم . از همان جا که ایستاده بودم صدایم را بالا بردم و با لحن به ظاهر شادی پاسخ دادم :

 

– همین جا … زیر سایه ی علی اکبر آقا !

 

و رفتم برای استقبالش … .

 

***

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_325

 

***

 

ساعت پنج و نیم عصر بود که از سرویس شرکت پیاده شدم ، کلید انداختم و وارد حیاط خانه شدم .

 

خسته و گرسنه بودم و دلم یک دوش آب گرم می خواست ! ماشین بابا اکبر توی حیاط پارک بود … و این یعنی در خانه حضور داشت .

 

سلانه سلانه و با شانه هایی پایین افتاده حیاط را طی کردم و وارد آپارتمان شدم .

 

فضای خانه مطلقاً سوت و کور بود ‌. دسته کلیدم را روی میز جلو مبلی پرتاپ کردم و همزمان صدایم را بالا بردم :

 

– بابا اکبر ! خونه نیستی ؟!

 

کسی پاسخم را نداد .

 

خسته و بی حوصله مقنعه ام را از سر در آوردم و همچنان که دکمه های مانتوام را باز می کردم ، به سمت اتاقم راه افتادم .

 

از ماجرای بین من و شهاب چند روزی می گذشت . خدا را شکر همه چیز عادی و طبق روال بود . سوده هم چیزی به رویم نیاورده بود … نمی دانستم واقعاً از ماجرا بویی نبرده یا برای اولین بار تصمیم گرفته نجابت به خرج بدهد و در کاری که به او مربوط نبود ، دخالت نکند .

 

اما هیچ چیزی … مطلقاً هیچ چیزی در این دنیا نتوانسته بود حال بد من را ، خوش کند .

 

هر روز که می گذشت انگار در خودم بیشتر فرو می رفتم و غمگین تر می شدم . نمی دانستم چه مرگم شده !

 

دلم برای شهاب می سوخت . هنوز به همان شدت روز اول ، عذاب وجدان داشت … نمی خواستم این عذابش را بدتر کنم … اما …

 

هووف !

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_326

 

مانتوام را از تن در آوردم و بعد روی تختخواب طاقباز دراز کشیدم .

 

نگاهم به سقف بی نقش و نگار بود .

 

از وضعیت زندگی که داشتم بدم می آمد ! از شرایطمان به ستوه آمده بودم !

 

چه میشد اگر ما هم کمی وضع مالیمان بهتر بود … فقط کمی … در حدی که می توانستیم خانه ای رهن کنیم و پی سرنوشتمان برویم …

 

من و شهاب همه ی عمر معصومانه عاشق هم بودیم ! حق ما این نبود که اولین هماغوشیمان … اولین یکی شدنمان را با چنین عذابی به یاد بیاوریم .

 

نگاه بی تحرک و کدرم خیره به سقف بود … که کم کم خواب مثل موجی سبک من را در بر گرفت .

 

خواب مادرم پشت پلک هایم نقش بست ! … مادرِ عزیز و زیبایم … که حالا صدایش را از یاد برده بودم ! … ولی هنوز گاهی در خواب برایم شعر میخواند !

 

موهایم را می بافت و می خواند : عروسک قشنگ من قرمز پوشیده … تو رختخواب مخمل آبی خوابیده !

 

دست هایش را به یاد داشتم … و پیراهنش را که آبی روشن بود … .

 

دلم می خواست برگردم و او را سفت در آغوش بگیرم . ولی افسوس که حتی در عالم خواب می دانستم او مرده ! …

 

تکان نمی خوردم تا از خواب بیدار نشوم … تا کمی بیشتر با او بمانم … .

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_327

 

 

صدای زنگ خانه که بلند شد … از خواب سبکم پریدم . دستی کشیدم پشت پلکم و نگاهی به ساعت انداختم … انگار ربع ساعتی بیشتر نخوابیده بودم !

 

خمیازه ای کشیدم و به سمت در رفتم و در را باز کردم . شایان پشت در بود … .

 

– سلام زن داداش !

 

لحنش سبک و صمیمی بود … لحظه ای پلک هایم را روی هم گذاشتم و لبخند سست و خواب آلودی بر لب نشاندم .

 

– سلام !

 

– عمو اکبر بالا ، خونه ی ماست ! گفتن که بگم شما هم برید پیششون … حرف بزنید !

 

– در مورد چی ؟!

 

– نمی دونم ! ولی حتماً مهمه که منو فرستادن پی نخود سیاه !

 

و شاد و بی خیال خندید .

 

راستش اصلاً دل و دماغ رفتن به خانه ی عمو رضا و سر و کله زدن با سوده و شادی را نداشتم . بیشتر دلم می خواست حمام کنم و بعد مشغول آشپزی شوم . ولی گفتم :

 

– باشه حتماً می رم !

 

شایان خداحافظی کرد و راه افتاد بیرون . من هم به داخل خانه برگشتم .

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_328

 

اول به سرویس رفتم و آبی به سر و صورتم زدم … بعد از برس کشیدن موهایم سراغ کمدم رفتم تا لباس مناسبی انتخاب کنم و بپوشم .

 

یک لگ و تیشرت مشکی تنم کردم و روی تیشرتم پیراهن جینی پوشیدم تا کمی روی ران هایم را بپوشاند . شالی هم روی موهایم انداختم … چون می دانستم بابا اکبر خوشش نمی آمد بدون روسری در پله ها بگردم … .

 

سپس بیرون رفتم .

 

وقتی در واحدِ عمو رضا را زدم ، انتظار داشتم مثل همیشه شادی در را باز کند . ولی اینبار شهاب در را برایم باز کرد … .

 

– بلاخره اومدی ماه جان ! داشتم می اومدم دنبالت !

 

دیدنِ پیراهنِ سورمه ای رنگی که خودم چند وقت پیش برایش خریده بودم در تنش … باعث شد در چشم هایم قلب بترکد ! … . و بعد لبخندی بزرگ روی صورتم نقش بست .

 

– به … چه خوشتیپی !

 

شهاب یک مدلی لبخند زد … انگار همین واکنش را از من انتظار داشته ! دستم را گرفت و من را کشید داخل خانه و همچنان کنار گوشم زمزمه کرد :

 

– می دونستم خوشحال می شی ! … دلم می خواست بلاخره خنده تو ببینم !

 

در کلیدورِ ورودی بودیم و پنهان از چشم دیگران . برای همین روی نوک پنجه هایم بلند شدم و آهسته گونه اش را بوسیدم .

 

شهاب هم پاسخم را با بوسه ای روی پیشانی ام داد … .

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_329

 

همانطور که دست هایمان درهم گره زده بود ، از او پرسیدم :

 

– جریان چیه شهاب ؟ در مورد چی قراره حرف بزنن ؟!

 

شهاب با صدایی پچ پچ مانند پاسخم را داد :

 

– من بازم حرف عروسیمون رو پیش کشیدم ! راستش …

 

نتوانست جمله اش را تمام کند … صدای عمو رضا بلند شد :

 

– شهاب ! کجا موندی ؟ آیدا بود که در زد ؟!

 

بی خیال پچ و واپچ هایمان … دست در دست هم کلیدور را طی کردیم و وارد سالن شدیم . بابا اکبر ، عمو رضا و سوده روی مبلهای استیلِ سالن نشسته بودند و چای می نوشیدند . شادی هم حاضر و آماده ، با مقنعه و کوله و کتاب زبانش … همان حوالی ایستاده بود .

 

سلامی دسته جمعی کردم . عمو رضا با لحن سرحال و صمیمی همیشگی پاسخم را داد :

 

– سلام از ماست آیدا خانم ! شما که ماشالله سایه ات سنگین شده … این جا نمیای ،مگر اینکه ازت دعوت رسمی بشه !

 

دلم می خواست بگویم ، همین حالا هم نباید می آمدم با وجودِ زن عفریته ات و دختر بدتر از خودش ! … ولی نوک زبانم را گاز گرفتم و با لبخند پاسخ دادم :

 

– اختیار دارید عمو جان ! یه خرده گرفتارم این روزا !

 

عمو رضا “زنده باشید”ی گفت … و سوده با لحنی مطلقاً بی اعتنا اضافه کرد :

 

– شهاب جان … تا هنوز سر پایی ، یه چایی بریز برای آیدا !

 

به سرعت گفتم :

 

– چایی نمی خورم ، ممنون !

 

انگشتان شهاب را سفت تر گرفتم و نگاه رکی توی صورت سوده پرتاپ کردم … .

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 84

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
20 روز قبل

خبری از پارت جدید نیس؟

همتا
همتا
26 روز قبل

سلام و عرض ادب سال نو مبارکتون باشه
پارت جدید رو نمیذارید

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

ممنون فاطمه جان بابت پارت گذاری🙏😍

همتا
همتا
1 ماه قبل

نمیدونم چرا هروقت پارت جدیدی میاد ودارم میخوونم همش استرس و دلشوره میگیرم
بگم خدا چیکارت کنه عماد شاهید که منو تو استرس میندازی حتی وقتی اسمتم نمیاد

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x