رمان سکانس عاشقانه پارت 55

بذار هرچی گفته راست دربیاد … بذار اصلا من همون دختری باشم که با همه س … آریای لعنتی .‌‌..
تارخ با حظ نگاهم میکنه … با لبخند .. با نگاهی که … که … نگاهی که حس میکنم دوست داشتن رو میشه حس کرد ..‌ کثیفه ؟ … نه … کثیف نیست … شیفته س .‌‌.. دوستم داره ؟ …‌
ما دخترا می فهمیم … ما فرق نگاهه آلوده رو با نگاهی که شفافه میفهمیم …
شفافه ‌… خودش تکون نمی خوره … بازم دست ها به جیب به من .. به این بالا پریدن … به این پیچ و تابه تنم زل میزنه …
من اما غرقم … غرق توی قبلا … توی اون روزی که به آریا گفتم دوسش دارم …. صدای خودم توی سرمه ( خیلی دوستت دارم … )
قطره اشکم سر می خوره … هنوزم می رقصم … صبر نمیکنم …. صدای آریا ( بچه بازیه مگه ؟ … ما قرار گذاشتیم !)
بچه بازی ؟ …‌ بالا پایین میپرم هنوزم … پاهام درد گرفتن …. تنم … قلبم … حالم …
تارخ فاصله رو به صفر میرسونه … دستاش دور من … دور تنم حلقه میشه …. من از حرکت می مونم … بی حرکت … بی رقص و تاب ‌‌‌‌ ….
دستام کنار تنم مونده … تارخ ولی منو احاطه کرده ..‌ شکله حصار ؟ ..‌
دلم لک زده برای حسه امنیت ‌‌‌…. تارخ همونه ؟ .. همونی که دلم دنبالشه ؟ ..‌
پس میزنم فکر کردن رو .‌‌‌… خوب یا بد کردن رو … دستام رو بالا میارم تا جایی دوره تنش …
این میشه چراغ سبز نشون دادن … این میشه قبول کردن نزدیکی ..‌‌
فریبرز گفته بقیه ؟ … تارخ جواب داده سوگلی …. گفته با قبلیا فرق دارم … یعنی بعدی ای نیومده ؟ ..‌
همین قدر تنهایی منو احمق کرده ….

چشم می بندم …. دله آدم دست خودش نیست که ..‌‌ وقتی خار رو میشه گل کرد از محبت … دله منو نمیشه ؟ ….
بیخ گوشم صداش رو میشنوم : دلت بغل خواست ؟ …
دلم می خواد بگم خییییلی … همینقدر جذاب و کشنده … همینقدر خوش تیپ و مهربون …. دلم اینا رو خواسته و تو یه جا داریشون … عوضش روی زبونم می چرخه :
_ به روم نیار .‌‌.‌..
تودماغی میگم … اصلا شنید ؟ … صدای آهنگ زیادی زیاده … اما وقتی باز میشنوم :
_ خجالت نداره دختره خوب … تارخم ! …
جا می خورم … هم شنیده و هم جواب تو آستین داره … تارخه ؟ … مگه چقدر نزدیکیم که خجالت سرم نشه ؟ ….
با دستام کمی عقب هلش میدم تا بیرون بیام از حصار تنش … با خودم میگم نمی ذاره … مقاومت میکنه .‌‌‌ اما دستاش شل میشن و سر بلند میکنم برای دیدنش … تارخ آدمه خودش رو تحمیل کردن نیست ..‌
لبخند کجی میزنه و لب میزنه :
_ دل به دست آوردنه به زور ، مثل شمعه تو باده ..‌ روشنم بشه موندگار نیست .‌‌…
لبخند میشینه روی لبم …. میشه به جذابیتش با فکر بودنم اضافه کرد …. جوری که دلم یه جوری میشه … مثلا از خوشی پر میشم ….
*
(رها)
لیوان رو سر میده سمتم … آب پرتقال یا ؟؟؟ … نگاهم رو از روی لیوان سر میدم تا چشماش … میگم :
_ این چیه ؟
لبخند کجی میزنه : آب میوه نخوردی تا حالا؟ …
مشکوک نگاهش میکنم … که لب میزنه :
_ من دوست داشته هام رو قاطی این کثافت کاریا نمیکنم …
با نگاهش به جمعی که اون وسطا بالا پایین میرن اشاره میکنه …. دوست داشته هاش ؟ … منو ؟
چرا ؟ … اگه بده برای همه بده چرا من نه ؟ …
همین بین یه نفر رو میبینم که با عجله سمت تارخ میاد و خم میشه … بیخ گوشش چیزی میگه … تارخ سری تکون میده و سمت پسرکه پشت بار لب میزنه :
_ شاهرخه … برو راهنماییش کن .‌‌
پسر نگاهش میکنه و نیم تنه ش رو از روی باری که پر از لیون و بطری های رنگا رنگه جلو میکشه و میگه : خودت بری بهتر…
تارخ بین جمله ش اخم کرده میگه : کاری که گفتم بکن …‌
کنجکاوی بهم غلبه میکنه و پسر ناراضی اما مطیع دور میشه و بیرون میره از سالن ….
نگاه تارخ به لیوانه روی میزه … نگاهه من به تارخ …
زمان میگذره تا در سالن باز بشه و من … من سر بلند میکنم … آریا ؟؟؟؟؟،؟

حس میکنم اشتباه دیدم … با خودم میگم این رقصه نور و این دود و این فضا تصویره غلطی رو داره نشونم میده …
پلک میبندم و باز میکنم … تصویر اما همون تصویره …
آب دهنم رو قورت میدم .‌‌‌… خودم حرکت سیبک گلوم رو حس میکنم … خودم دستپاچه شدنم رو … رنگ به رنگ شدنم رو ….
حتی تارخ می فهمه ..‌ این نگاهه خیره رو دنبال میکنه و رد نگاهم رو میگیره …. تهش به آریا که میرسه باز سمتم برمی گرده و میگه :
_ دلخواهه خیلیاس … تو ولی نگاهش نکن …. شاخ به شاخ نمی خوام بشم باهاش ! … چیزی که ماله منه .‌‌ ماله منه .‌‌
زل می زنه به من ‌…. چی داره میگه بهم ؟ … شاخ به شاخ ؟ … دلخواهه خیلیا ؟ … آریا ؟ …
ترسیده م … صدای کوبیدنه قلبم حتی از صدای موزیکی که پخش میشه بلند تره …. از کوبی که از باندها می پیچه …
می خوام بلند بشم … دور بشم … می خوام محو بشم تا منو نبینه …‌
از جا بلند میشم و دیره برای در رفتن … شونه خالی کردن و قایم شدن …
اون پسر لعنتی به میز ما اشاره میکنه … آریا سر می چرخونه و تهش به ما می رسه …. مکث میکنه …
اونم شاید فکر میکنه اشتباه دیده و اشتباه ندیده…
سینا رو میشناسم کنارش …. می شناسمش و اونم می شناسه که با دیدنم ابرو بالا می ندازه و لباش رو داخل دهنش میکشه ‌…. شناخته که نگاهش از روی من سر می خوره تا آریا … آریایی که از همین فاصله … از همین جایی که هستم میبینم گره خوردن ابروهاش رو …
اون شاهرخه ؟ … سر در نمیارم … محاله اشتباه کنم …. ممکن نیست … شاید پسر یکی دیگه رو گفته باشه !
پسری که کنارش ایستاده جلوتر از اونا میاد … تا به میز ما میرسه …
میشنوم که میگه : شاهرخ اینجاس … باید برین پیشش …
تارخ به من زل زده … به منو این مات موندنم … باز بهش گفت شاهرخ … چه خبره ؟ … آریا پلیسه … این یه ماموریته ؟ …

حتما هست … حتما هست که آریا شاهرخ شده … با کت و شلوار سیاه رنگ و کراوات سیاه … پیراهن مشکی … آریا از کت و شلوار متنفره …
از موهایی که شلخته دیزاین بشه هم بدش میاد …
حس میکنم بد مخمصه ای گیر کردم … از اون مخمصه ها که نشه فرار کنم …
شوهر سابقم وقتی مچم رو گرفته که توی پارتی لا به لای یه عالمه آدمه مست کنار مردی نشسته م که شیفته نگاهم می کنه .‌‌‌…
مردی در جوابه پسر سری تکون میده و از جا بلند میشه …
جای به استقبال رفتن از مهمونای تازه از راه رسیده میز رو دور می زنه تا نزدیکی من … منی که هنوزم ماتم برده و بیخ گوشم میگه :
_ دست بردار از این خیرگی … اگه نمی خوای خون به پا کنم ! ….
جا می خورم و نگاهم از روی آریا تاب میخوره تا چشمای عصبی تارخ … تا اون مردمک هایی که خشم ازش بیداد میکنه ….
خیره س و تشنه ی جواب … برای بار نمی دونم چندم آب دهنم رو قورت میدم و لب میزنم :
_ ته … تهدیدم میکنی ؟ …
لبخند کجی میزنه و لب میزنه : پای تو وسط باشه … آره !
بعیده ازش این به هم ریختن… ولی حق داره … استرس وار سری تکون میدم و نیم قدم عقب میرم … لب می زنم :
_ فقط … فقط فکر کردم برام آشناست …
ازش ترسیدم ؟ … از تارخ ؟؟؟ نه … نترسیدم … اون منو دوست داره … دوست داره که خونش به جوش اومده … دوست داره که لبخند کجی میزنه و میگه :
_ حالا شد …

3.6/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ایدا
ایدا
2 سال قبل

من تازه این رمان پیدا کردم میتوانید بگید رمان کدوم روزا گذاشته میشه ؟

delvan
delvan
2 سال قبل

چرا پارت جدید رو نذاشتید؟؟؟؟

نیوشا Ss
نیوشا Ss
2 سال قبل

متاسفانه خیرعزیزم من هم جدیدن داشتم چند پارت•قسمتش همینجا دنبال میکردم که یکدفعه ناگهانی این اتفاق افتاد••••

MahSa
MahSa
2 سال قبل

چرا رمان ترمیم رو دیگه نمیذارین؟
نویسنده ش ک توی کانالش داره پخش‌میکنه
ی کپی کردن اینقدر وقت گیره که پارت نمیذارین؟

نیوشاss
نیوشاss
پاسخ به  MahSa
2 سال قبل

عزیزم فکرکنم خبر نداری نویسنده و دوستان اینجا غوقا•طوفان به پاکردن که شما دزدین و•••• غلط اضافه کردین رمان مارو بی اجازه گذاشتین و•••• بروو آخرین پارتی که رمان ترمیم اینجا قرار گرفت نظراتش بخون برگها و پَر هات میریزه

reyhaneh
reyhaneh
پاسخ به  MahSa
2 سال قبل

ببخشید شما لینک تلگرام رمان ترمیم رو دارید

maryam
2 سال قبل

فکر کنم تارخ یه خلافکاره ک آریا میخواد اونو دستگیرکنه نه !؟
شایدم میخواد از رها استفاده کنه یا واقعا عاشقشه!!؟
لطفا پارت بعدی رو زود بذارین منتظرم ببینم چی میشع
ممنون

زینب
زینب
2 سال قبل

ایششش ایکبیرییی حقشه آریا بزنه لهش کنه نکبتو

نیوشا خاتون
نیوشا خاتون
پاسخ به  زینب
2 سال قبل

من شنیده بودم آریا هم اول شوهره اجباری رها بوده [ اهتمالن اجبارو تحمیل خانواده ] درسته••••؟!؟! من کلن از این ازدواج های زورکی با تهدیدمتنفرم••••

A
A
پاسخ به  نیوشا خاتون
2 سال قبل

اول دختره از اریا خوشش میاد میره یجورایی ازش خواستگاری میکنه

yalda
yalda
2 سال قبل

خیلی کم بود !!
به هرحال ممنون از نویسنده و ادمین

Hasti
2 سال قبل

بعد یه هفته خیلی کمه

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x