9 دیدگاه

رمان سکوت تلخ پارت 7

4.3
(194)

#پارت_هفتم

 

دست پیش برد و تلفن همراهش را برداشت

 

هیچ صحبتی با او نداشت

 

اگر تا خود صبح هم زنگ میزد جواب نمیداد

 

پس از قطع تماس،

 

وارد لیست مخاطبین شد و شماره کیارش را مسدود کرد.

 

باید سیم کارتش را عوض میکرد

 

به عمو جاویدش میگفت

 

او براش میخرید

 

هر چیزی را میتوانست تحمل کند جز کیارش را

 

چنان با تمام وجودش از او متنفر شده بود که حتی آرزوی مرگش را میکرد

 

تا خود عصر کمک حال طلا خانم بود

 

و پس از آن دوش کوتاهی گرفت

 

به گفته طلا لباس مرتب پوشید و حاضر آمده منتظر مهمان های میرزا رضا خان ماند

 

البته که حضورش به دستور میرزارضا بود

 

جماعتی قرار بود به این خانه بیایند…

 

 

 

با ورود پدربزرگش به خانه چشم از تلفن همراهش برداشت و از روی مبل بلند شد .

 

سلام کرد و میرزا تنها سری برایش تکان داد

 

سر تا پای دخترک را برانداز کرد

 

هر چند که او سخت گیری های خود را داشت اما هیچ وقت تعصبی روی حجاب نداشت

 

البته که محدودیت هایی بود اما دخترک آنقدر عقلش میرسید که هر جایی چگونه لباس بپوشد

 

همانکه برای مجلس امشب پوشیده بود و مرتب کفایت میکرد

 

آن چهارنخ مو اهمیتی نداشت که بخواهد رو ترش کرده و دخترک را وادار به پوشیدن شال یا روسری کند

 

عصا زنان جلو رفت روی مبلی تک نفره نشست و به ساعت چشم دوخت

 

کم کم دیگر سر و کله مهمان ها پیدا میشد

 

برنامه ها داشت برای این دختر

 

یکبار گوش به حرف او داد

 

اجازه داد با آن پسرک بی سر و ما بپلکد ، آبرویش را ببرد و اما این بار اوضاع فرق میکرد…

 

 

ساعتی میگذرد و بالاخره سر و کله خاندان فخار پیدا میشود

 

از بزرگ طایفه تا کوچک ترین عضو …

 

خوش آمد گویی نیم ساعتی به طول می انجامد

 

مانلی سردرگم میان جمعیت به دور خود می پیچد و اخر این همه مهمان برای امشب؟

 

چشم میان زن و مرد حاضر در خانه می چرخاند

 

میخواهد به کمک طلا رود اما میرزا رضا امر میکند تا کنار دستش بنشیند

 

حاج کمال بزرگ طایفه فخار است که می گوید

 

– اولادت کجان میرزا؟

 

تبسمی به روی لبهای میرزا رضا شکل میگیرد و در کمال خونسردی جواب میدهد

 

– دعوت ندارن حاجی.

 

حاج کمال با تعجب دستی به محاسنش میکشد و میرزا رو به مانلی اشاره میزند تا کنارش بنشیند

 

قدم به سمت پدربزرگش برمیدارد

 

نگاهای زن و مرد حاضر در سالن را روی خود حس میکند و اما تمام تلاشش را میکند تا لبخند بزند و دستپاچه نشود

 

کنار میرزا که می نشیند

 

حاج کمال دخترک را برانداز میکند

 

این دختر را برای نوه ارشدش میخواست!!! هاکان ……

 

 

 

 

از همان چندسال پیش در رابطه با ازدواج این دو با میرزا صحبت کرده بودند

 

هر چند که این مدت مشکلاتی پیش آمده بود اما این باعث کدورت میان آنها نمیشد

 

رفاقت آنها محکم تر آن بود که بخواهد به این سادگی ها از هم بپاشد .

 

– هنوز درس میخونی دختر جان؟

 

مردمک های چشمانش روی چهره حاج کمال ثابت ماند

 

میرزا از این لال بودن دخترک اخم کرد و او بود که به زحمت جواب داد

 

– بله ..

 

– هاکان خان نیومده؟

 

با سوال میرزا حاج کمال چشم از دخترک برداشت

 

نگاهی به ساعت انداخت و رو کرد به میرزا

 

– میاد تا چند دقیقه دیگه..

 

البته که خود هم به آمدن هاکان تردید داشت

 

او کسی نبود که زیر بار حرف زور رود

 

گفته بود نمی آید

 

حاج کمال تهدید کرده بود

 

هاکان را با اسم و رسم خود ، با نفوذش تهدید کرده بود

 

گفته بود اگر نیاید زحمت چندساله آن پسر را در یک چشم به هم زدن نابود میکند…

 

دقایقی گذشت

 

پذیرایی از مهمان ها شروع شد و در این بین میرزا رضا تنها چشم انتظار هاکان بود

 

جمعیتی را به خانواده خود دعوت نکرده بود برای مفت خوری

 

پشت این دعوت هدف بود

 

باید تکلیف مانلی روشن میشد

 

این دختر تا اخر همین هفته باید به عقد آن پسر در می آمد

 

حاج کمال که متوجه بدخلقی و ناراحتی میرزا از تاخیر‌ پیش آمده شده بود

 

تماسی با هاکان میگیرد

 

هر چند که او جواب نمیدهد اما همین که تلفنش خاموش نیست هم جای شکر دارد

 

– تو راهه میرزا ..

 

مانلی متوجه مکالمات رد و بدل شده میان حاج کمال و پدربزرگش نبود

 

سر پایین انداخته و زل زده بود به بچه های قد و نیم قدی که فارغ از هر مشکلی درگیر بازی با یک دیگر بودند

 

محو دختربچه ‌ای که سعی در بغل کردن خواهرش داشت بود که صدای زنگ آیفون بلند میشود

 

هاکان نوه ارشد حاج کمال آمده بود!!!!

 

«و اینک اژدها 🐉 وارد میشود😂!»

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 194

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۱ ۱۷۱۹۲۰۰۳۸

دانلود رمان تو را در گوش خدا آرزو کردم pdf از لیلا نوروزی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   غزال دختر یه تاجر معروف به اسم همایون رادمنشه که به خاطر مشکل پدرش و درگیری اون با پدر نامزدش، مجبور می‌شه مدتی همخونه‌ی خسرو ملک‌نیا بشه. مرد جذاب و مرموزی که مادرش به‌خاطر اتفاقات گذشته قراره دمار از روزگار غزال دربیاره و این بین…
photo 2020 01 09 01 01 16

رمان تاوان یک روز بارانی 0 (0)

6 دیدگاه
  دانلود رمان تاوان یک روز بارانی خلاصه : جانان توسط جاوید اجیر میشه تا با اغواگری هاش طوفان رو خام خودش کنه و بکشتش اما همه چی زمانی شروع میشه که جانان عاشق مردونگی طوفان میشه و…    
1676877296835

دانلود رمان تو همیشه بودی pdf از رؤیا قاسمی 0 (0)

21 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مادر محیا، بعد از مرگ همسرش بخاطر وصیت او با برادرشوهرش ازدواج می کند؛ برادرشوهری که همسر و سه پسر بزرگتر از محیا دارد. همسرش طاقت نمی آورد و از او جدا می شود و به خارج میرود ولی پسرعموها همه جوره حامی محیا…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۹ ۲۳۲۳۱۳۸۷۱

دانلود رمان به گناه آمده ام pdf از مریم عباسقلی 2 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آریان پارسیان، متخصص ۳۲ ساله‌ی سکسولوژی از دانشگاه کمبریج انگلیسم.بعد از ده سال به ایران برگشتم. درست زمانی که خواهر ناتنی‌ام در شرف ازدواج با دشمن خونی‌ام بود. سایا خواهر ناتنی منه و ده سال قبل، وقتی خانوادمون با فهمیدن حاملگی سایا متوجه رابطه‌ی…
IMG 20240623 195232 003

دانلود رمان بازی های روزگار به صورت pdf کامل از دینا عمر 4.3 (4)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:   زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد گاهی انسان ها چنان به عمق چاه پرتاب می شوند که فکر میکنن با تمام تاریکی و دلتنگی همانجا میمانند ولی نمیدانند که روزی خداوند نوری را به عمق این چاه میتاباند چنان نور زیبا…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۹ ۱۳۳۱۲۳۴۴۸

دانلود رمان تردستی pdf از الناز محمدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   داستان راجع به دختری به نام مریم که به دنبال پس گرفتن آبروی از دست رفته ی پدرش اشتباهی قدم به زندگی محمد میذاره و دقیقا جایی که آرامش به زندگی مریم برمیگرده چیزایی رو میشه که طوفانش گرد و خاک بزرگتری توی زندگی محمد…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۴ ۱۳۴۱۱۴۶۷۰

دانلود رمان رثا pdf از زهرا ارجمند نیا و دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     امیرعباس سلطانی، تولیدکننده ی جوانیست که کارگاه شمع سازی کوچکی را اداره می کند، پسری که از گذشته، نقطه های تاریک و دردناکی را با خود حمل می کند و قسمت هایی از وجودش، درگیر سیاهی غمی بزرگ است. در مقابل او، پروانه حقی، استاد…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۰ ۱۰۰۰۵۶۶۱۵

دانلود رمان مرد قد بلند pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         این داستان درباره ی زندگی دو تا خواهر دو قلوئه که به دلایلی جدا از پدر و مادرشون زندگی میکنند… یکیشون ارشد میخونه (رها) و اون یکی که ما باهاش کار داریم (آوا) لیسانسشو گرفته و دیگه درس نمیخونه و کار میکنه ……
Negar ۲۰۲۱۰۶۰۱ ۰۱۵۶۵۸

رمان اشرافی شیطون بلا 5 (1)

2 دیدگاه
  دانلود رمان اشرافی شیطون بلا خلاصه : داستان درباره ی دختریه که خیلی شیطونه.اما خانواده ی اشرافی داره.توی خونه باید مثل اشرافیا رفتار کنه.اما بیرون از خونه میشه همون دختر شیطون.سعی میکنه سوتی نده تا عمش متوجه نشه که نمیتونه اشرافی رفتارکنه.همیشه از مهمونیای خانوادگی فرار میکنه.اما توی یکی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Prny
Prny
5 ماه قبل

یه حسی میگه دل پسره برایش می‌ره وکیارش هم می‌فهمه چی از دست داده

رهگذر
رهگذر
5 ماه قبل

چرا همه اجباری میان خواستگاری مانلی

پریناز یوسفی
پریناز یوسفی
5 ماه قبل

چه عجب این رمان ‌پارتی کم نیست 🥹

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

خدا کنه مانلی باهاش کنار بیاد عاشق هم بشن دل کیارش بسوزه حسابی

نازنین
نازنین
5 ماه قبل

یعنی این دختره ته بد اقبالیه اینم که نمیخوادش زوری اومده خواستگاری 😕

بانو
بانو
5 ماه قبل

نگو اژده ها شاید عسلی باشه برا خودش این هاکان خان😉

رمان خوان
رمان خوان
5 ماه قبل

سلام خدمت نویسنده عزیز،واقعا ممنون که هر روز پارت میزاری،امیدوارم هر روز خوشحالمون کنید.

دلارام
دلارام
5 ماه قبل

بایید بجای اژدها گفت جومونگ وارد می‌شود 😂

خواننده رمان 2
خواننده رمان 2
پاسخ به  دلارام
5 ماه قبل

نه دیگه نشد
باید می‌گفت تسو وارد می شود!🤣🤣
فعلا باید به عنوان شخصیت منفی نگاهش کنیم 🤣😂

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x