رمان سکوت قلب پارت ۳۰

سکوت‌ قلب:
سری به موافقت تکان دادم که عسل به سمت پارکینگ پاساژ دوید.

بازوی نفس را گرفتم که نیفتد؛

نگاهی به صورتش انداختم که داشت با نگرانی، اطراف را چک می‌کرد.

خواستم چیزی بگویم تا از نگرانی اش کاسته شود، اما با دیدن نگاه هراسانش که به جایی دوخته شده بود، مسیر نگاهش را دنبال کردم که رسیدم به چند مرد با هیکل های درشت و چشمان ترسناک و به خون نشسته که به دنبال نفس در پاساژ چرخ می‌خورد!

دهانم همان‌گونه باز ماند، کلمات از ذهنم پر کشیدند و تنها وحشت بود که به دلم سرازیر شد!

نفس دستم را چنگ زد و با تته پته گفت:

-ت..تروخدا..بدو..اگ..اگر..بگیرن..م..بد..بخت..می..شم!

به قدم هایم سرعت بخشیدم تا زودتر از آن جهنم خارج شویم اما از شانس بد، همان لحظه یکی از آنها متوجه‌مان شد و کم کم نیشخندی روی لبش نشست.

از ترس دست و پاهایم یخ زده بود اما الان وقت مات شدن نبود، باید هرچه سریع تر فرار می‌کردیم!

رو به نفس با لرزش لب زدم: میتونی بدویی؟
سرش را با ترس تکان داد که با آخرین سرعت شروع کردیم دویدن

از پشت سر صدایشان را شنیدم:
بگیریدشون!

یک لحظه به عقب برگشتم که با دیدن فاصله کمی که بینمان بود، ترس و استرسم تشدید شد.

حال نفس خوب نبود و این را از یک در میان نفس کشیدن های خشدارش فهمیدم اما باید عجله می‌کردیم!

همان لحظه به درِ خروجی رسیدیم و بیرون آمدیم.

با دیدن ماشین عسل، با سرعت به سمتش رفتم و به نفس کمک کردم که سوار ماشین شود و خود نیز به دنبالش سوار شدم.

درِ ماشین را که بستم ماشین از جا کنده شد.

عسل از آینه به پشت سر نگاه کرد و زیر لب گفت: لعنتی! هنوز دنبالمونن

اما من نگاه بهت زده ام به دست خونی ام بود!

بلافاصله نگاهم به سمت نفس رفت.

با دیدن لباس خونی اش، وحشت تمام وجودم را در بر گرفت.

با ترس رو به عسل گفتم: عسل زودباش گاز بده خونریزی داره!

نگاه نگرانی به نفس انداخت و رو بهش گفت: یکم دیگه طاقت بیار

نفس که رنگش با گچ دیوار فرقی نداشت، بی‌حال سرش را تکان داد

با اضطراب همانطور که لبم را گاز می‌گرفتم از آینه بغل، به پشت نگاهی انداختم و با دیدن ماشین غول پیکری که دنبالمان روانه بود، رنگم پرید!

آب دهانم را قورت دادم و برگشتم سمت عسل و گفتم: مراقب باش خیلی نزدیک شدن!

چشمکی زد و گفت: نگران نباش

با تعجب نگاهش کردم که ناگهان پایش را تا آخر بر روی گاز فشرد و ماشین انگار به پرواز درآمد!

به صندلی چسبیدم و با چشمان گرد شده به خیابان رو به رو خیره بودم

چطور آنقدر حرفه ای میان ماشین ها لایی می‌کشید و ماشین را هدایت می‌کرد بدون اینکه کنترلش از دستش خارج شود؟!!

دهانم خشک شده بود؛ نگاهی به آینه انداختم و با ندیدن ماشین مشکی رنگ، بیشتر بهت زده شدم

عسل که متوجه نگاه متعجبم شد، لبخند پرشیطنتی زد و گفت: من رو دست کم نگیر!

متحیر پرسیدم:
– چطوری اینقدر رانندگیت خوبه؟!
با تک خنده ای گفت:
– تنها نقطه مشترک من و هاکان همین رانندگیه
بیش از پیش گیج شدم!
می‌دانستم که هاکان رانندگیه اش خیلی خوب است اما اینکه عسل چه نقشی دارد را نمی‌فهمم!
به هرحال الان اصلا زمان مناسبی برای سوال و جواب کردن نبود
کمی دیگر که از آن منطقه دور شدیم، عسل رو به نفس گفت:
-من الان کجا برم؟ بیمارستان؟
نفس لبش را از درد گاز گرفت و گفت:
– نه؛ به این آدرسی که میگم برو
به سمت آن آدرس به راه افتادیم که آخر سر طبق چیزی که فکر می‌کردم، عسل ساکت نماند و با حرص گفت:
-نمی‌خوای بگی چه اتفاقی افتاده و اون آدما چرا دنبالت بودن؟؟
نفس کمی خود را بالا می‌کشد و می‌گوید:
-چند وقتی بود درگیر یک پرونده امنیتی شده بودم و با پلیس همکاری می‌کردم؛
مکثی کرد و آرام تر ادامه داد:
– اما متاسفانه لو رفتم برای همین می‌خواستن بکشنم!
دهان من و عسل از گفته هایش باز مانده بود!
مگر همچین چیزی امکان داشت؟!
عسل کلافه زیر لب گفت: من آخرش از دست شماها دیوونه می‌شم
دیگر کسی چیزی نگفت و به طرف مسیری که نفس گفته بود حرکت کردیم..
با توقف ماشین، سرم را بالا گرفتم که خانه ای ویلایی با نمای شیکی را دیدم
عسل یکم به جلو متمایل شد و همانطور که خانه را نظاره می‌کرد، پرسید:
-همین‌جاست؟
نفس سری به تایید تکان داد و سعی کرد پیاده شود که در را باز کردم و به سمتش رفتم تا کمکش کنم
هر سه به سمت خانه رفتیم؛
عسل دستش را بر روی زنگ فشرد که چند ثانیه بعد صدای بم و مردانه ای به گوش رسید:
-بله بفرمایید؟
نفس صدایش را صاف کرد و گفت:
– سامان درو باز کن
ابروهای عسل بالا پرید و مرا به تک خنده ای واداشت
صدای سامان نامی آمد که با تعجب گفت:
-نفس تویی؟
عسل که درحال غر زدن بود و نفس هم که دیگر درد، مجالش نمیداد صحبت کند؛ بنابراین من لب گشودم و گفتم:
-بله اگر میشه لطفا درو باز کنید، نفس حالش خوب نیست!
مرد مکثی کرد اما چندی نگذشت که در با صدای تیکی باز شد.
بازوی نفس را گرفتم و به داخل رفتیم
روی سنگ ریزه ها که قدم گذاشتیم، بوی خوش گل های مختلف شامه‌ام را پر کرد و سبب شد نفسی عمیق از این رایحه شیرین بکشم
نگاهم به سمت اطراف کشیده شد؛
حیاط بسیار زیبایی که با درخت ها و گل ها مزین شده بود
با دیدن مردی که به سوی‌مان آمد، فرصت کنجکاوی بیشتر را نکردم و نگاهم به آن سمت رفت
با قدم هایی بلند و استوار اما چشمانی که ترکیبی از خشم و نگرانی در آنها موج می‌زد و نفس را هدف قرار داده بود، به سمتمان می‌آمد.
با قرارگرفتنش کنارمان، سلامی کردیم که بعد از پاسخ، سریع گفت: چی‌شده؟!
با دیدن لباس خونیِ نفس، به کسی اجازه سخن نداد و دوباره خودش جدی ادامه داد:
-اول باید به حال نفس برسیم بعد راجبش صحبت می‌کنیم
سامان جای من را گرفت و به نفس کمک کرد تا داخل خانه برود
عسل نگاهی به دست سامان که بر روی بازوی نفس قرار گرفته بود انداخت و گیج زمزمه کرد:
– اینجا چه خبره؟ این کیه اصلا؟!
کمی به جلو هولش دادم و زیر گوشش‌ گفتم:
-برو تا بفهمی
پشت سرشان حرکت کردیم و داخل رفتیم
سامان با همان جدیتی که از اول روی صورت مردانه و پر جذبه اش، خودنمایی می‌کرد با صدایی خشک رو به ما گفت:
-من نفس رو میبرم اتاق تا زخمش رو چک کنم، شما بفرمایید بشینید
منتظر پاسخی نماند و نفس را برد
بر روی مبلی نشستیم و منتظر ماندیم
نگاهم را در خانه چرخاندم، بیشتر وسایل رنگی تیره داشتند و به طور منظم کنار هم چیده شده بودند.
دکور شیک اما سردی داشت؛ دقیقا مناسب ظاهرش
با صدای عسل نگاهم به سمتش کشیده شد:
-چرا نمیاد پس؟ بلایی سرش نیاره؟
چشم غره ای نثارش کردم و گفتم: به نظرت اگه قابل اعتماد نبود، نفس آدرسش رو می‌داد؟!
پوفی کرد و زمزمه کرد:
-دیگه مغزم نمیکشه، این همه بلا اونم توی یک روز!
حق داشت من هم گیج شده بودم؛
با بیرون آمدنش از اتاق، از جای برخاستیم
نگاه عجیبی به ما انداخت و گفت:
-حالش خوبه؛ میخواد ببینتتون
نفس راحتی کشیدیم و عسل بود که گفت:
-پس ما بریم
دست من را کشید و باهم داخل اتاق رفتیم
نفس با دیدنمون به تخت تکیه زد.
-یه دنیا ممنونم عسل این ماجرا امروز تموم میشه سامان گفت همشون تا یه ساعت دیگه دستگیر میشن.
نگاهی به من انداخت: راستی عسل تو اون هاگیر واگیر نشد بپرسم.معرفی نمیکنی؟
عسل تک خنده ای کرد و گفت:عیبی نداره الان میگم.هیوا رو میشناسی؟
نفس قیافه متفکری به خود گرفت.انگار چیزی به ذهنش نیامد که گفت: یادم نمیاد کدومو میگی؟
-بابا همون دختر کُرده که چهره می‌کشید.
نفس با لبخند بزرگی گفت: وای اونو میگی الان یادم اومد. حالا هیوا چه ربطی به اوینار داره؟
عسل با لبخندی نگاهم کرد و خطاب به نفس گفت:اوینار خواهر هیواست.
لبخندی به رویش زدم و بعد به نفس نگاه کردم.
با همان لبخندش گفت:واقعا؟هی میگم ته چهره اوینار برام آشناست انگار یه جایی دیدم هی یادم نمی‌رود ببخشید
به رویش لبخندی زدم و خواهش میکنمی به لب آوردم.

عسل تک خنده ای کرد و به شوخی گفت:اتفاقا یه چند وقتی هم هست که هیوا رفته فرانسه هاکان برای اینکه اوینار تنها نمونه مراقبشه. فکر می‌کردم بشناسیش.
رویش را به من کرد .از حالت چشمانش تعجب کردم.چرا یک دفعه ای چشمانش حالت خاصی گرفتند؟نمیتوانستم حس درون چشمانش را معنی کنم.ولی هرچه بود بد بود.
عسل انگار فهمید که حرف نابه جایی زده تک سرفه ای کرد و گفت:راستی یادم رفت بگم ما امشب پیشت میمونیم.
نفس خودش را بالا کشید و با لحن قاطعی گفت:نه شما برید
به قیافه های مات مانده‌مان مصنوعی خندید و گفت: نگران نباشید من به سامان اعتماد کامل دارم، شما هم امروز خیلی به زحمت افتادید ممنونم.

-بریم خونه ما

با جمله عسل به خودم آمدم و خواستم مخالفت کنم که زودتر جواب داد:

– بحث نکن اوینار که امروز دیگه نمیکشم، بیا تا ببینیم چجوری این ماجرا رو تموم کنیم

باشه ای زمزمه کردم و تا رسیدن به خانه دیگر چیزی نگفتم.

روی مبل نشسته بودم و برای بار هزارم نگاهی به هاکان که عصبی طول و عرض اتاق را طی می‌کرد، خیره شدم

عسل ماجرای امروز و نفس را برایش تعریف کرد و “او” مدتی عصبی و پریشان حال بود

حسادت! تنها حسی که می‌توانست حال آن لحظه ام را توصیف کند

او را هنوز دوست داشت! حتما همین‌گونه است؛ وگرنه چه دلیلی دارد آنقدر آشفته شود؟!
لعنت به من که او را دوست داشتم، لعنت!

با صدای عسل که مارا دعوت به شام کرد، از جای برخاستم و با غمی که در دلم لانه کرده بود به سمت میز رفتم

بعد از صرف شام که در سکوت سپری شد، هاکان نگاهی به من انداخت و گفت:

-بریم؟

من نبودم!
شاید هم بودم و نمیخواستم باور کنم که آنقدر سرد با او برخورد کردم!

با صدایی که خالی از هرگونه حس بود، جوابش را دادم که متوجه تعجب در چشمانش شدم

اما برایم مهم نبود! او را دوست داشت و این را نمی‌توانستم هضم کنم

نه اینکه از او دلخور باشم نه؛ خود را مقصر این حسِ یک طرفه میدانستم.

من نباید آنقدر راحت قلبم را تقدیمش می‌کردم!

او حق دارد؛ حق دارد که هنوز هم عاشقش باشد، دختر همه چی تمام و زیبایی که هرکسی آرزویش را دارد؛
من در برابر او هیچ نداشتم، هیچ!

احساس تهی بودن داشتم!
اینکه کسی که قلبت برایش می‌تپد، قلبش برای فرد دیگری می‌تپد، تو را می‌شکند، وجودت را آتش می‌زند و به یکباره تمام رویاهایی که داشتی را نابود می‌سازد!

شاید قانون دنیا همین باشد،
من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست…!

با توقف ماشین روبه روی خانه ام ، آرام و سرد ممنونی زمزمه کردم و بدون اینکه بگذارم چیزی بگوید، پیاده شدم

کلید را به در انداختم و با بغضی که در گلویم مانده بود، داخل رفتم..

هاکان

اعصابم خراب بود برای نفس هرچه با خود فکر میکردم به این نتیجه میرسیم که نکند به خاطر جدایی از من خودش را غرق کار کرده و این بلا سرش آمده؟اگر اینگونه باشد هیچ وقت خودم را نمیبخشم.
نباید اورا اینقدر به حال خودش میگذاشتم.نباید تنهایش میگذاشتم.
حس عذاب وجدان دارم.با خود میگویم که بروم به خانه خاله.
شاید آنجا باشد و بتوانم از تو بپرسم برا چه این بلا سرش امده؟
به اوینار پیام میدهم که ببه بیماران وقت دیگری بدهد چرا که امروز به مطب نمیروم.انگار گوشی اش دستش بوده که زود جواب پیامم را میدهد.
تغییر مسیر میدهم و به سمت خانه خاله میرانم.
در طول مسیر فکرم به نفس است.
یعنی خیلی بد مجروح شده؟خداروشکر که آن زمان عسل و اوینار آنجا بودند که به دادش برسند وگرنه معلوم نبود الان چه حالی داشت.
بالاخره با هزار فکر و خیال به خانه خاله میرسم.
در خانه اشان را میزنمبعد از چند دقیقه صدای طعنه آمیز خاله ام می‌آید
-به به ببین کی اینجاست؟اقا هاکان-سلام خاله درو باز میکنی؟-بله بفرما داخل
میدانم که خاله ام نزد خود من را مقصر این ماجرارا میپندارد و میدانم قرار است کلی حرف و تیکه بشنوم ولی باز هم عذاب وجدانم اجازه نمی‌دهد که این راه را باز گردم.
به داخل میروم و سلام میکنم
-بعد به سلام خواهر زاده عزیزم
-حالتون خوبه خاله؟
-بله که خوبه مگه میشه این همه اتفاق خوب بیوفته و حالم خوب نباشه
خودم اعصابم خراب بود حالا طعنه های خاله شده بود قوز بالا قوز
-خاله جان این ماجرا اصلا به من ربطی نداشته من خودمم تازه همین یه ساعت پیش فهمیدم چی شده
پوزخندی زد و حرفی نزد.
به آشپزخانه رفت و در همانجا دوباره شروع کرد به حرف زدن:
-دختر دست گل من از دیشب معلوم نیست کجاست با اون حالش این چند روزه همش حالش بده هی میگم دخترم عزیزم چته میپره هوا از ترس میگه نه هیچی نیست بعد تو میگی تو تقصیری نداری؟دختر من از وقتی تو از زندگیش رفتی این حالشه
دیگر نمیتوانم گوش دهم.
از خانه خارج میشوم.حیاط خانه اشان بزرگ است و کمی زمان میبرد رسیدن به در ورودی.
با سگرمه های درهم به سمت در میروم که نفس از در ورودی داخل می‌آید.
با تعجب به او می‌نگرم که با کمر خمیده و دست باند پیچی شده در را پشت سرش می‌بندد و به آن تکیه میزند.
جلو میروم و صدایش میزنم
تکان سختی میخورد و چشمانش را با ترس باز میکند
وقتی من را میبیند نفسی از آسودگی میکشد.
-اه تویی ترسیدم.اینجل چیکار میکنی؟
-دختر ما هممون از دیشب که فهمیدیم چی شده مردیم و زنده شدیم
-ببخشبد که همتونو نگران کردم.
-بیا اینجا بشین تعریف کن برام ببینم چی شده
-وای هاکان ول کن من الان خستم
-من امشب دست از سرت برنمیدارم تا نگی چی شده
-بذار حداقل بشینم.
از سر راهش کنار میروم.
میرود و روی تخت کنار دیوار مینشیند .
بالای سرش می‌ایستم
-خب میشنوم
با کلافگی میگوید
-هاکان گیر نده نمیتونم بگم
-یعنی چی نمیتونم بگم
-ببینم تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که این کار سیاسیه و نمیتونم دربارش حرف بزنم
تعجب میکنم.نفس و سیاست؟او که همیشه می‌گفت هیچ کار سیاسی قبول نمیکنم چون همش دردسر است؟حالا چه شده؟
تعجب را میبیند و لبخندی میزند
-یکم هیجان بد نیست
-نمیتونی کنار بکشی؟چون بیشتر بلا سر خودت میاد نه بقیه
-نه دیگ رفتم تو دلش اگرم بتونمم خودم نمی‌خوام
با نگرانی گفتم
-نفس..
نگذاشت سخنم را به پایان برسانم که با خنده گفت
-بابا چیزی نیست که یکم هیجان توی زندگی آدم لازمه بیا بریم تو
سرم را تکان میدهم
-نه دیگ میرم خونه خودم
انگار فقط منتظر یک حرف از من بود .باشه ای گفت و از جایش بلند شد.
-ببخشید با این حالم نمیتونم تا دم در بیام
-خدافظ
و از در ورودی خارج میشوم و به سمت ماشینم می‌روم…

در طول راه در فکر نفس بودم.
نگرانش بودم که در این میان بلایی سرش بیاید.
خودش می‌گفت هیجان ولی می‌دانستم که تمام فکر و ذکرش نگرانی برای خودش و خانواده اش است.
یه مکان آرام بخش این روزهایم میروم.
شاید کمی از این مشغله فکری هم با دیدن روشنایی و زیبایی شهر کاسته شود.
نمی دانم چه کسی !
دست اتفاق های خوب زندگی ام را گرفت
که دیگر نمی افتند
یک طرف ذهنم اوینار است.
نمیدانم حسم چیست نسبت به او
میبینمش حالم خوب میشود انگار دنیا دوباره اتفاق می‌افتد.
خجالت و گونه های سرخش از خجالت برایم زیباترین تابلو این دوره از زندگیست.
پیمان حسش را در زمان دیدن هیوا برایم تعریف کرده بود.زیبا بود همانند حس های من به اوینار
وقتی میخواهم حسم را به او نمایان کنم چیزی جلویم را میگیرد.
آن هم خالی بودن چشمانش از حس عشق و علاقه است.

اگر بخواهم کاری کنم که حسم را نشان دهم او متوجه نمی‌شود.چون حسی به من ندارد.
زندگی…
خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی…
حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی…
باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی…
ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی…
فهم نفهمیدن هاست.
نفسی عمیق میکشم و هوای پاک را وارد شش هایم میکنم.
کاری نمیشود کرد.زندگی راه خودش را پیش گرفته.
آخرین نگاهم را به شهر می‌اندازم و بالاخره از این عظمت نور دل میکنم.
سوار ماشین میشوم و با سرعت میرانم.
شاید سرعت کاری برای حالم کرد.
شاید این سرعت توانست حس و حال بد را از من دور کند.
نمیدانم چگونه به خانه میرسم.ان هم با آن حجم فکر.
وارد اسانسور میشوم و به چهره ام نگاه میکنم.
خسته ام.نیاز به خواب دارم.
خوابی بلند و طولانی که خستگی هایم را از تنم برهاند.
از آسانسور خارج میشوم و به سمت واحدم میرم.میخواهم در را با کلیدم باز کنم که صدای بیتا متوقفم میکند
-هاکان
برمی‌گردم.
تنها چیزی که در چهره اش مشخص است خونسردی مطلق است
-چیزی شده
-بیا پایین کارت دارم.
-اتفاقی افتاده
-ای بابا بیا بریم دیگ
-باشه بریم
همراه او میروم و میبینم درش بسته شده.
-دوباره از بس ترسیدی در واحدت بسته شده
-نه بابا این دفعه کلیدمو آوردم.
کلیدش را می‌چرخاند.در باز میشود و داخل میرویم
-چرا اینقدر تاریکه؟تو که اینقدر زود نمیخوابیدی
سکوت است که در جواب سوالم به گوش می‌رسد.
صدایش میزنم و در کمال تعجب نور های خانه روشن میشود و صدای جیغ و تولد مبارک می‌آید
در جایم میپرم.
اوینار و عسل و ماهان و سارا و ساشا را میبینم که دارند با خوشحالی دست می‌زنند و شعر تولد مبارک میخوانند.
با همان چشم های گشاد شده ام لبخند میزنم.
در همین گیر و دار نگاهم به اوینار می‌افتد.
بسیار زیبا شده.
انگار امشب در پوشیدن و انتخاب لباس دست و دلباز شده.
پیراهن کوتاه دکلته طلایی رنگ بسیار زیبا به تنش نشسته و آرایش ملایم چهره اش را دلنشین تر کرده.
با لبخند و عشق نگاهش میکنم.اوهم با لبخند به من خیره شده.
دست ماهان جلوی رویم تکان میخورد و از دنیای عشق و دوست داشتن بیرون می‌آیم.
رویم را به سمتش برمیگردانم و لبخند شیطنت بارش را میبینم.
نمیدانم چرا ولی عصبی میشوم که کسی اینگونه با این شکل مرا بنگرد.انگار مچ مرا در صحنه بدی گرفته.
-ماهان خودتم میدونی که بدم میاد اینجوری نگام میکنی
در همان سکوت نگاهش را ادامه داد.
اگر نگاهم را از او نمیگرفتم قطعا مشتی به صورتش میزدم.
میروم جلو و از بچه ها تشکر میکنم به خاطر غافل گیری اشان
سارا با خوشحالی و ذوق دستانش را به هم میزند و میگوید
-خب بریم شام بخوریم که اوینار برامون پخته
نگاهش میکنم.باز هم گونه های سرخش و باز هم زیباتر شدن آن لحظات
زود نگاهم را از او میگیرم که کار نابه جایی نکنم.
همگی همراه هم به آشپزخانه میرویم و دور میز می‌نشینیم.
غذاهای روی میز را نگاه میکنم.
همگی خوش رنگ و لعاب هستند و آدم دوست دارد از هر کدام از آنها بخش بزرگی بخورد.
از لازانیا خوش رنگش یک قاچ بزرگ برمیدارم.
در خنده و شوخی غذاهای خوشمزه دست پخت اوینار را میخوریم.

بعد از خوردن وقتی بلند شدم از اوینار تشکر کردم.
همراه ساشا و ماهان به پذیرایی رفتیم.از هردری حرف می‌زدیم.از شغل هایمان از مشکلات و …
عسل کیک به دست با خواندن تولدت مبارک وارد پذیرایی شد و کیک را روی میز جلوی پایم گذاشت.
کیک ساده ای بود و رویش اسمم و تبریک نوشته شده بود.
سرم را بلند کردم و از همه اشان بار دیگر تشکر کردم.
بعد از بریدن کیک صدای دست و جیغشان بالا رفت.
لبخندی به روی تک تکشان زدم.
قاچ های کیک بینمان پخش شد.من که جا نداشتم برای خوردن کیک ولی برا ناراحت نکردنشان کمی از سهمم را خوردم.
در گیر و دار خوردن کیکم بودم که بیتا جلو آمد و با لبخندی که کم در چهره اش نمایان میشد گف
-تولدت مبارک هاکان جان
با لبخند نگاهش کردم
-مرسی بیتا چرا زحمت کشیدی
و کادویش را باز کردم.
ساعت اسپرتی بود.باز هم از تو تشکر کردم.
بچه ها یکی یکی کادوهایشان را می‌دادند و از تک تکشان تشکر میکردم
در آخر اوینار جلو آمد و با خجالت همیشگی در چهره و رفتارش گفت
-تولدت مبارک ایشالع تولد ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیریم.
نگاهش کردم با لبخند.نگاهش به من افتاد و لبخندی خجولی زد.
چیزی درونم تکان خورد.
قلبم بود که با این حرکتش نشان داد حسم به او چیست.
من اورا با تمام وجودم دوست دارم.
×××

اوینار
استاد فاتحی در حال تدریس بود و من هم طبق معمول درحال نت برداری از سخنانش بودم.
در این هنگام گوشی ام زنگ خورد.
استاد مرا در تیررس نگاهش قرار داد و گفت
-خانوم اسدی مثل اینکه شما اول ترم یادتون رفته گفتم وقتی سر کلاس من هستین گوشی خاموش باشه
با استرس و اضطراب گفتم
-بله استاد گفتین معذرت میخوام
گوشی ام را برداشتم و خاموشش کردم.
وقتی استاد فاتحی از کلاس خارج شد تازه وقت کردم که گوشی ام را روشن کنم تا ببینم چه کسی زنگ زد.
بیتا بوده است.
حتما کاری داشته که زنگ زده چون پیش نیامده که بیتا در این ساعت به من زنگ بزند.
شماره اش را میگیرم و منتظر میمانم تا جواب دهد.
-بله؟
-سلام بیتا خوبی؟بیخشید سرکلاس بودم نتونستم جواب بدم
-سلام مرسی تو خوبی؟اه پس بد موقع مزاحمت شدم عیب نداره یه چند بار از کلاس بندازنت بیرون عادت می‌کنی به جواب دادن تلفن ها
سعی کردم تعجبم در کلامم هویدا نشود
-مشکلس پیش اومده
-نه
-خب کاری داشتی که زنگ زدی؟
-اره خواستم برای ناهار دعوتت کنم.
انگار بیتا امروز قصد داشت مرا با حرکات و حرف هایش متعجب سازد.
بیتا و دعوت کردن برای غذا؟محال ممکن است.
انگار خیلی تعجب کرده ام که ناهید در کنارم از خنده غش کرده و میگوید
-مگه چی شنیدی که اینقدر تعجب کردی دختر؟
بی توجه به او، به بیتا گفتم
-اره میام اتفاقا امروز کلاسام زود تموم میشه
-خب پس خوبه میبینمت
-خدافظ
و گوشی را از کنار گوشم پایین آوردم.
ناهید مشتی آرام به بازویم زد و گفت
-چی بود که نزدیک بود چشات از کاسه دربیاد از تعجب
-دوستم بود
-مگه چی می‌گفت
-هیچی دعوتم کرد برای ناهار
-خب این که تعجب نداره
-اخه همچین عادتی نداره
شانه ای بالا انداخت و هیچ حرفی نزد.
در این روزها همه تغییر کرده بودیم.
من دارای حسی ناشناخته بودم
بیتا رفتارش تغییر کرده بود حداقل با من
هاکان نگاه هایش خاص و گنگ بود
ساشا از قبل مهربان تر شده بود.
به راستی در گذر زمان هرکداممان چقدر تغییر کرده بودیم.
از فکر بیرون آمدم و همراه ناهید به بوفه دانشگاه رفتیم.

از ناهید خداحافظی کردم و سوار اسنپی که گرفته بودم شدم.
به بیرون نگاه کردم.
در همه جای دنیا یک تفاوت در میان هست.
ساده ترینش همین پیاده رو.
مردمی هستند که با عجله و شتاب از میان جمعیت رد می‌شوند و هیچ توجی به دیگران نمی‌کنند و فقط میخواهنپ به مقصدشان برسند و افراد دیگری هستند که با آرامش و متانت راه میروند و از هوا و این شور بین مردم لذت میبرند.
صحنه جالبی است.
از آن صحنه عبور میکنیم و وارد کوچه خانه بیتا میشویم.
مرا دم خانه بیتا پیاده میکند و از او تشکر میکنم.
حتی چشم بسته هم میدانم معماری خانه هاکان و بیتا چگونه است.
جدیدا گذرم زیاد اینجا می‌افتد.
وارد ساختمان میشوم و بعد از پیاده شدن از آسانسور بیتا را میبینم که دم در واحدش به انتظار من ایستاده.
سلامی میکنم و وارد خانه اش میشوم
-خوش اومدی بیا تو

از او تشکر میکنم
روی کاناپه راحتی سفید رنگش مینشینم.
اورا میبینم که از اتاق آخر راهرو بیرون می‌آید و به طرفم قدم میگذارد.
-مرسی که دعوتمو قبول کردی
لبخندی به رویش میزنم
-وظیفه بود
-خبه حالا کلیشه ایش نکن چای یا شربت؟
اگر این حرف را نمی‌زد دیگر باورم میشد که کس دیگری در قالب بیتا روبه رویم ایستاده
-چای کم کم هوا داره سرد میشه
وارد آشپزخانه میشود و همزمان میگوید
-اره کم کم باید رادیاتورا رو راه بندازم
با سینی چای از آشپزخانه بیرون می‌آید
-مرسیی
-بخور گرم شی
انگشتانم را دور لیوان میپیچانم.گرمای چای حس خوبی را درونم ایجاد میکند.
-راستی دلیل دعوتمو بهت نگفتم
کنجکاو سرم را بالا میگیرم
-برای تشکر به خاطر اینکه موقع سرماخوردگیم حواست بهم بود
لبخند صمیمانه ای به رویش میزنم
-عزیز دلم وظیفه بود حالا منم مریض میشم ایندفعه تو میای مراقب من
میرود در قالب بیتا سابق
-بیکارم بیام مراقبت باشم
میخندم
-یعنی من اومدم مراقب تو از سر بیکاری بود؟
-نع دیگ شماها همتون میدونین من تو مریضی بد قلقم ولی تو خودت از پس کارات برمیای
لبخندی میزنم
از جایش بلند میشود و به آشپزخانه میرود.
-بیا که ناهار از دهن افتاد
-چه زود غذا رو کشیدی
وارد آشپزخانه میشوم و اورا میبینم که ژست مغرورانه ای یه خود گرفته
-بیتاتو دست کم نگیر خانومی حالا بشین که بخوریمش
صندلی را بیرون میکشم و بر رویش می‌نشینم.
-ببین منو
سرم را بالا می آورم
-من اهل تعارف کردن مهمون برای خوردن نیستم پس برای خودت بخور باشه؟
-اتفاقا بهتر شد منم با خیال راحت میخورم

-خب پس اوکیه شروع کن
سری تکان میدهم و بدون خجالت شروع به غذا خوردن میکنم.
همین که دومین قاشق را در دهانم میگذارم،صدایی از بالا می‌آید.
دست از خوردن میکشم و بالا را نگاه میکنم.
بیتا با ابروهای بالا رفته گفت
-توام صدارو شنیدی؟
-اره تو فهمیدی صدای چی بود؟
-فک کنم هرچی بود از واحد هاکان بود
ترسی وجودم را میگیرد.نکند بلایی سرش امده؟
خدای من!
هردو همزمان از جایمآن بلند میشویم و به سمت در ورودی میرویم.
صدا از راه پله است.
صدای هاکان را تشخیص میدهم
-صدای هاکان بود انگار داره با یه نفر بحث می‌کنه
بیتا قیافه متفکری به خود گرفت.
محلت فکر کردن به او ندادم و از خانه خارج شدم.
هاکان بود که داشت با مامور نظامی بحث میکرد.
ترسیده از پله ها بالا رفتم.
-سلام چی شده جناب؟
مامور برمیگردد و مرا از نظر میگذراند
-چیزی نشده خانوم بفرمایید خونتون
عصبی میشوم.
میخواهم جلو بروم که تازه دستبند فلزی را دور دستان هاکان میبینم
چشمانم گشاد میشود میخواهم حرفی بزنم که بیتا جلوی مامور را میگیرد
-اقای محترم برای چی این آقا رو میبرین؟با چه حکمی؟
-ما حکم جلب این آقا رو داریم خانوم محترم بفرمایید داخل
-ببینید من از اشناهای این آقا هستم بگین چی شده؟
مامور کلافه میگوید
-ایشون چکشون برگشت خورده طلب کارشون حکم جلبشونو گرفتن الآنم باید با ما بیان کلانتری تا زمان پرداخت کردن طلبشون بفرمایید کنار
بیتا هاج و واج از سر راه مامور کنار می‌رود.
مامور و سرباز همراهش و هاکان با آسانسور پایین میروند.
ترسیده به بیتا میگویم
-حالا چیکار کنیم؟
کلافه دستی به پیشانی اش کشید و گفت
-فعلا بریم من سند خونمو برداریم ببریم کلانتری شاید آزادش کردن
با شتاب به سمت خانه اش رفتم
-خب منتظر چی هستی؟بیا بریم دیگ

اوینار
هنوز هم استرس و نگرانی تمام وجودم را گرفته بود.
می‌ترسیدم که نکند با وجود سند باز هم هاکان را نگه دارند.
از استرس تمام ناخن هایم را جویده ام.
اگر بیتا به دادشان نمی‌رسید کلا خوردن بودمشان.
بالاخره رسیدیم.
پیاده که نه از ماشین خودم را پرت کردم پایین.
بیتا با صدای بلند پشت سرم گفت
-کجا میری تو سند دست منه تو عجله داری بری تو اون خراب شده؟
ایستادم تا به من برسد.
همراه هم به داخل رفتیم.
کلانتری بسیار شلوغ بود.
هرکس مشکلی داشت
یکی داد میزد.
یکی آرام میکرد.
یکی با استرس راه می‌رفت.
یکی میخواست دیگری را بزند.
غوغایی بر پا بود دیدنی
می‌ترسیدم با وجود این همه آدم به ما توجه نکنند.
ولی هرچیزی قانونی دارد.
بیتا برمیگردد و زیر لب میگوید
-ای خدا باز این بیشعور کله خراب اینجاست
با تعجب به صورت عصبی اش نگاه کردم
-چی اینجاس؟
سرش را بالا می‌آورد
-برادر کله خراب بیشعور هاکان
-خب حالا این بخت برگشته اسم نداره؟
پوزخندی زد
-هامون اسمشه
-حالا کجا هست
-اونجا کنار در نشسته
نگاهم را به آن سمت سوق دادم.پسری قد بلند و هیکلی کنار در ایستاده بود.اول از هرچیز در صورتش خطی که در ابرویش افتاده به چشم می‌آید.
در کل صورت مردانه و البته خشنی دارد.
-چقدر خشنه
نیشخندی گوشه لبش می‌افتد
-آقا بوکسورن به هرکس برسه یا با نگاه میخورش یا میشینه یارورو میترکونه
لحظه ای با ترس نگاهش کردم.نکند بفهمد علاقه ای به هاکان دارم و من را هم بترکاند؟
سرم را تکان دادم تا این افکار پوچ پر کشند
بیتا با هزار کلنجار رفتن با خودش بالاخره به سمت هامون رفت
من هم مانند جوجه اردک به دنبال او
با اخم های درهم گفت
-سلام
اگر هامون را نمی‌دیدم مطمعن میشدم که فقط بیتا با او مشکل دارد.
ولی انگار اوهم به شدت بیتا و شاید بیشتر با بیتا مشکل دارد که اینگونه با خشم نگاهش میکند
-علیک فرمایش
مشخص بود بیتا داشت خودش را آرذم میکرد تا دعوایی نیندازد وسط
-هاکان به کی چک داده بود که الان برگشت خورده؟
هامون پوزخندی زد
-شما رو سننه؟
چشمانم گشاد شد.نگاهم به بیتا خشمگین افتاد.
می‌دانستم الان یه کاری میکند.
-ببین پسره الدنگ.من حوصله سر و کله زدن با توعه عنترو ندارم یا میگی یا یه کاری میکنم بشینی اینجا جای بزرگ در کردن مثل بچه ها عر بزنی
یا خدا.این روی بیتا را دیگر ندیده بودم.من شده بودم تماشا گر و آن دو درحال دوئل بودند.
هامون با همان پوزخند روی لبش گفت
-خیلی داری بزرگتر از دهنت تناول میکنی خانوم نقاش
بیتا قیافه خونسردی به خود گرفت
-اولا برای اول حرفت که تو داری از اول تناول میکنی انگار به مزاقت خوش اومده دوما من نقاشم تو چی هستی؟یه پسر پیزوری که دم به دم به هرکی برسه یه مشت نوش جونش می‌کنه و هیچی نداره
به هامون کارد میزدی خونش درنمی‌آید.
-از تو بهترم که تا نصف شب معلوم نیس..

حرفش با سیلی بیتا ناتمام می‌ماند !

هینی می‌کشم…

4.5/5 - (4 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ayliiinn
عضو
1 سال قبل

دکلته طلایی دوست دارم!
هامونم کراشمه!

نفس
نفس
1 سال قبل

پارت جدیدوکی میزاری نویسنده ی عزیز؟؟؟

(:
Elnaz
پاسخ به  نفس
1 سال قبل

می‌زارم الان گلی😊

شیرین
شیرین
1 سال قبل

وای خیلی حال کردم سیلی چه چسبید
خسته نباشی نویسنده ی عزیزم

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x