رمان عروسک پارت 13

 

اخ بلندی گفتم و چشمامو بستم
بستم تا واکنش میترا رو نبینم
ما کم بدبختی نکشیده بودم به خاطر قبول کردن اون صیغه محرمیت و تمام بندهای ذکر شده توش، به چندتا دفتر سر زدیم.
چقدر این در و اون در زده بودیم و تهش…
-کثافت بیناموس…
با وحشت چشم باز کردم که دیدم سپنتا محکم میترا رو گرفته
اما میترا تقلا میکنه تا شهریار رو بزنه.
شهریار هم سرشو خم کرده و دستشو به گونه اش گرفته و با ارامش به میترا نگاه میکنه.
بزاق دهنم رو قورت دادم و اروم‌صداش زدم.
-میترا؟
سر بلند کرد که موهاش ریخت تو صورتش و با بغض گفت :
-میترا؟
میترا الهی بمیره که از دستت راحت بشه.
میترا الهی خبر مرگش بیاد که از دستت راحت بشه.
چیکارت کنم هان؟
من چیکارت کنم تو رو که تف سر بالاتم.
چیکارت کنم که یه بار اسمم از دهنت درنمیاد؟
که یه بار بچرخه تو دهنت و بهم بگی مامان؟
گناه کردم که وقتی ۱۲سالم بود بدنیات اوردم؟
گناه کردم که نخواستم بلایی سرت بیاد؟
که خودمو گم و گور کردم و دادمت دست برادرم؟!
الان باید اینا رو ببینم.
خودشو جلو کشید تا به سمتم بیاد که سپنتا محکم نگهش داشت‌
اونم عصبی تکون محکمی به دست داد و جیغ زد :
-ولم کن سپنتااااااا
-عزیزم…
-ولم کننن بی شرف..
و تو بغل سپنتا چرخید و شروع کرد به زدنش.
-ولم کن کثافتتت
دخترمه میفهمی دخترمه؟!
رفیق لندهورت چنبره زده روش.
رو اینده اش رو ارامشش

نفس عمیقی کشید و گفت :
-ولم کن.
-میترا…
-میترا مُرددددد میترا مُردددد
ولم کن میخوام با دخترم حرف بزنم.
سپنتا ناراحت سری تکون داد و رهاش کرد و میترا سریع به سمتم اومد
جفت بازوهامو گرفت توی دستش و گفت :
-درستش میکنم خب؟!
همه چیو درست میکنم.
چندبار باهاش بودی؟
مات نگاهش کردم که صدای تک خنده‌ی شهریار اومد.
-جمعش کن زنتو ببر.
و به سمتم دست دراز کرد که میترا عصبی جیغ زد :
-دستت بهش بخوره ازت شکایت میکنم
برمیگردم تو همین کلانتری و شکایت میکنم.
میگم بهش تجاوز کردی.
میگم که تو محرمیت نگفته بودن دخول!
دهن من که باز بشه شهریار اصلانی،
برام مهم نیست شوهرم زیردستته.
برام اونی مهمه که جلوم ایستاده
دختری که قرار بود تو ناز و نعمت بزرگ بشه
اما بازم گذرش خورد به اصلانی های بی شرفففف!
اصلانی های بی ناموس!
به شهریار نگاه کردم که با حرص نیشخند زده بود و پلک چپش میپرید
-اصلانی های بی شرف؟
شرفتو اصلانی به باد داده اره؟
خودت چرا کمکش کردی؟
فکر کردی بری تو تخت عموی جوون من چی بهت میرسه؟
پول؟ زندگی؟
تو فقط تخت خواب گرم کنش بودی
خودت حامله شدی و اونو به کشتن دادی.
سر یه عشق مسخره و نامزدیش با دختر تیمسار.
تو اونو به کشتن دادی
تو با عشق مسخره ات بهش که فکر کردی اون میشه پدر بچه ات!
تو‌باعث شدی تیمسار اونو بکشه.
پس حرف از شرف نزن که خودت بی شرفی!

دیدم که چه غمی تو نگاه میترا نشست و با بغض صداش زدم:
-میترا؟
چونه اش لرزید و لب زیرینشو به داخل دهنش کشید و سری تکون داد.
اشکی از گوشه چشمش ریخت و گفت :
-باشه…اره من مقصرم.
من شروین رو به کشتن دادم.
من زندگی عموت رو به مرگ فرستادم.
اما اگه شرف داشتین
وقتی اون همه سال میدونستین رهایش کیه
میدونستین کی بوده و کجا زندگی میکنه
چرا سراغش نرفتین؟
صبر کردین تا بزرگ بشه و وقتی از هیچی خبر نداره
به خاطر یه انتقام مسخره واسه سرپرستی روهام درگیرش کنین؟
اونم وقتی که هنوز خودش نمیدونه روهام خواهرزاده اش نیست؟
که اصلا خواهری نداره؟
این همه فداکاری برای بچه دخترداییش؟
شرف اگه داشتی، واسه ارث دادن بهش، اونو فرزند خونده پدرت نمیکردی.
که محرمش نمیکردی وقتی بابات عموشه‌
شرف اگه داشتی، قرانِ خدا رو زیر سوال نمیبردی.
عقدی که فقط قانونیه اما شرعی نیست.
عقدی که کلاه شرعیه اصلانی با شرففففففففف.
نگاه پر از حرصِ میترا به چشمای شهریار بود.
شهریاری که هنوز نیشخند زده به میترا نگاه‌ میکرد.
اما تو‌ نگاهش میشد غم رو درک کرد، رنج رو درک کرد‌
ولی باز هم از تک و تا نیفتاده بود.
که هنوز خودش رو محق میدونست.
دستش که دور مچم قلاب شد با تعجب نگاهش کردم.
اما اون‌به میترا خیره شده بود.
-خیلی حرف زدی‌
خیلی حرفها زدی در واقع.
اما متاسفانه حرفهات هیچ فایده ای نداره.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
-من با همه بی شرفیم و بی ناموسیم الان سند بکارت دخترتم!
سند ناموس دار بودنش.
پاک بودنش.
سر به سرم نذاز زنعمو!
سر به سرم نذار که خودم سند بی ابروییشو امضا کنم.
که هنوز تیمسار رو ویلچره و جون میده واسه اینکه بفهمه تخم و ترکه تو و شروین کیه و کجاست.
که بفهمه رهایش کیه، سر دو سوت سرش زیر ابه.
من ادمم، من دل دارم و من عاشقم اما..
بخوای از من بگیریش.
از دنیا میگیرمش.
باشه زن عمو؟!
با ابروی بالا رفته و جدیت زیادی خیره به چشمای میترا بود
و من تنم لرزیده بود از مفهومی که پشت حرفش بود.
-د…داری تهدید میکنی؟
راست ایستاد و دستی به چشمش کشید و گفت :
-دارم میگم دیگی که برای من نجوشه
بهتره سر سگ توش بجوشه.
دخترت تا وقتی پیش منه جاش امنه‌
بخوای ازم بگیریش
اگه قرار باشه من نداشته باشمش
پس هیچکی نداشته باشه!
و منو کشید به سمت خودش که یه قدم عقب رفتم و ناراحت به میترا نگاه کردم.
میترا یکم خیره به شهریار نگاه کرد و بلند گفت :
-بریم سپنتا.
نگاهم به چشمای غمگین میترا بود که لبخند تلخی زد و سری تکون داد.
بی حرف نگاهم کرد و قدمی عقب رفت و منتظر سپنتا موند که سریع به سمت اون سمت خیابون رفت تا ماشینشو بیاره.
-اصغر؟
-بله آقا.
-اینجا باش تا خانوم سوار ماشین بشن.

-چشم آقا.
اصغر که اینو گفت، شهریار منو به سمت ماشین کشید و من نگاهم به میترا بود‌.
-صاف راه برو.
با تشری که زد به سمتش برگشتم و درست راه رفتم که در جلو رو باز کرد و منو نشوند و بعد درو بست.
ماشین سپنتا جلوی پای میترا توقف کرد و میترا صندلی عقب نشست.
پوزخندی به وضعیتمون زدم.
اون صندلی عقب ماشین شوهرش میشست.
و من صندلی جلو ماشینِ…
در که باز شد نگاهمو از شیشه کندم و به روبرو دادم.
صدای نفس بلندی که کشید تو گوشم نشست.
-من…
-تو ؟!
بگو نیم من! نگو منننننن!
با چنان حرصی گفته بود که لبمو گاز گرفتم‌.
-میدونی وقتی به یه نفر زیاد توجه کنی چی میشه؟
و نیم نگاهی به سمتم روونه کرد که جوابی ندادم.
سرشو تکون دادو گفت :
-خب…
این میشه که اون ادم فکر میکنه چه چیز خاصیه.
مثل طرز فکر گربه و سگ!
سگ اگه به فکرش باشی میگه اون خدای منه.
اما گربه میگه حتما من خدام!
-الان تو توی فاز خدا بودنی؟!
اره؟ همینو میخوام بدونم فقط
تو تصورت چون دوستت دارم هرکاری کنی حله؟
میدونی منو امشب تو چه مخمصه ایی انداختی؟
بگو دوربین چک بشه بفهمن تو بودی
قانع نمیشن که یه دعوای زن و شوهری ساده بوده؟!
با کلمه زن و شوهری که گفت پوزخندی زدم که انگار اتیش گرفت
-د من بدونم چرا پوزخند زدی
د بدونم که میدوزم اون لبا رو

-زن و شوهر؟!
و با تفریح نگاهش کردم که ابرو بالا داد و گفت :
-نظر خودت چیه؟
بهت بگم همخواب؟ زیرخواب؟‌شب خواب؟ هوم؟
و نگاهی بهم کرد.
اونقدر از لحنی که داشت و الفاظی که به کار برده بود تحقیر شده بودم که نگاهمو با حرص ازش کندم
-تقصیر من نیست.
خودت لفظ دیگه ایو میپسندی.
-من به میل خودم…
-وقتی که با مادرت واسه پس گرفتن ارث نداشته شروین قد راست کردی باید فکرشو میکردی
حقتو خوردم؟
نخوردم!
فقط بهت گفتم، اگه بفهمن کی هستی، اگه بفهمن زنده ای
تیمسار سر ابروریزی چندسال پیش میکشدت.
چون به دخترش قول داده.
قول انتقام!
گفتم تو میشی خواهرم!
میشی محرم من تا به پدرمم محرم بشی.
قصد محرمیت و ازدواج چندساعته بود
تا بتونی تا اخر عمر به عنوان عروس پدرم بهش محرم باشی
قصد بستن دهن مردم بود
اون محرمیت اعتبار شرعی نداشت
اما مردم که خبر نداشتن، داشتن؟
همه فک میکردن دخترخونده بابامی
تقصیر منه که شما ترسیدین کردینش ۹۹سال؟
که میترا گفت اینجوری فکر میکنن زنمی؟
تقصیر منه که هول شناسنامه گرفتن به اسم اصلانی تو دلت بود و سر یه هفته از سرمدی شدی رهایش اصلانی؟
تقصیر منه که اسم پدر من رفت تو شناسنامه ات؟
که نقش واسه همه بازی کردیم حتی خودمون؟
زد و تو اون زد و بندا من ازت خوشم اومد
چیش تقصیر منه که منو با نفرت نگاه میکنی؟
همه حرفاش حقیقت داشت..
و درد همینجا بود.
اینکه طمعِ داشتن اون فامیلی، ما رو به کجا کشونده بود.
طمعِ اصلانی بودن…

اما یه چیزایی رو نباید نادیده میگرفتم
اگه میترا داغِ اون سوختگی رو شکمشو هنوز داشت
اگه داغِ کشته شدن شروین رو داشت
اگه دلش پر بود از تهمت هایی که بهش خورد
که تو ۱۲سالگی بچه اشو سپرد به داداشش و فرار کرد
باز هم این ما نبودیم که شالوده کار رو برنامه ریزی کرده بودیم.
اون بود که منو به خودش نزدیک کرده بود
اون بود که واسه اوردنم جزو دخترای…
-بگو ابراهیم.
-روهام رو بردم خونه. خانوم همراهته؟
-اره اینجاست.
-متوجه نشدی اون کی بود؟
به سمت شهریار برگشتم و به در تکیه دادم و نگاهش کردم.
با دیدن حرکتم، ابرویی بالا انداخت و نیم نگاهی بهم کرد و گفت :
-جزو دار و دسته شقانی بوده
-چه جوری مُرده؟
-میگن قصدشون مرگ نبوده
اما من میگم بوده
برنامه ریزی دارو بد بوده
وقتی رسید بهمون چشماش دودو میلرزید
دونه های عرق رو پیشونیش بود
حرف زدنش خیلی اوکی نبود
و در نهایت، توانایی دستشو از دست داد و پایین میز کلا سکته کرد.
با چشمهای از حدقه دراومده به شهریار خیره شدم
وقتی از حالات اون پسر میگفت احساس میکردم که من اونجا حضور نداشتم
چه طور من متوجه اینا نشده بودم؟
-خوبه. پس ربطی به ما نداره.
-نه هیچ ارتباطی نداره.
و مکثی کرد و ادامه داد :
-روهام ناراحته؟
-روهام که…خب اره. الان هم قول بستنی شاتوتی دادم البته‌..
به همراه مادرش‌
شهریار غرولندی کرد و گفت :
-قول های مربوط به مادرش رو من باید بدم نه تو!
-یه بارم افتخارش به من رسید

-مراقب باش این افتخارات سرت رو به باد نده عزیزم!
از عزیزمی که تو کلامش بود ابروهام بالا پرید
و چه قشنگ تهدید میکرد!
-بله حواسم هست
تو صدای ابراهیم، رگه هایی از خنده بود و در کمال تعجب روی لب شهریار هم ردی از خنده بود.
خیله خبی گفت و تماس رو قطع کرد.
-با میترا رابطه ات چه طوره؟!
گیج نگاهش کردم که بدون نگاه بهم گفت :
-ازش تاثیر میگیری؟
-متوجه‌…
-خیلی موش میدوئونه!
اگه تحت تاثیر حرفاش قرار میگیری بگو تا یه راهی واسه بستن دهنش پیدا کنم!
اگه نه که مهم نیس.
با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم :
-یعنی چی این حرفت؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت :
-از اینکه هر دیقه حرفهای اونو تو گوشم بخونی متنفرم.
با حرص چشم تنگ کردم و گفتم :
-کدوم حرفش؟!
اون بدبخت مگه اصلا مهلت داره حرفی بزنه؟
تو و سپنتا جوری براش نقشه…هییین.
وسط حرفام جوری بوق زده بود، اونقدر با خشم بوق زده بود که حرفمو نیمه کاره رها کردم و هینی کشیدم.
دستشو از روی بوق برداشت و ابرویی بالا انداخت و گفت :
-من و سپنتا نقشه کشیدیم؟
من برای تنها کسی که تو زندگیم وقت صرف کردم و برای داشتنش نقشه کشیدم فقط خودت بودی!
بزاق دهنم رو قورت دادم و دستمو روی دستگیره در گذاشتم
نگاهش پی دستم رفت و پوفی کشید
-از فرار کردن بدم میاد
تیز نگاهم کرد و ادامه داد :
-کاری که تو اکثر وقتا انجامش میدی!

4.4/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

واووووووووووو
چی بودو چی شنیدیم
پس اینها دخترعمو پسرعموهستن
خداروشکر
حالاچی میشه؟

مریم
مریم
1 سال قبل

من تقریبا گیچ شدم خیلی خر تو خر شد کی کیه کی میشه😂😂

zeinab
zeinab
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

عجب🤔
چه نسبتایی شد… ولی عالیه🙂✨

SAMIN
SAMIN
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

منم 😂😐
فقط تا اینجا فهمیدم که میترا ننه رهائه ، و فکر کنم رها دخترعموی شهریار میشه ، و رهام هم خواهر زاده رها نیست ولی جالبه که رها واکنش خاصی بعد از شنیدن حرفایی که درمورد رهام شنید نداشت
قلم نویسنده خیلی خوبه ، باعث میشه نظر ادم به ادامه دادن رمان جلب شه

AYNAZ
1 سال قبل

رمانتون یکم گیج کنندس:/

1 سال قبل

خسته نباشید ،جناب نویسنده ، رومانتون داره کم‌ کم جالب میشه 😍😍😍

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x