رمان عروسک پارت 19

 

-جوابی نداری؟
-تو جوابت عقلانیه؟
فکرای تو سرمو مسخره میکنی و میگی فکرای مسخره؟!
مطمئنی مسخره اس؟
چیزی که تو بهش فکر نمیکنی دلیل نمیشه که مسخره باشه.
-خیله خب تو که فکر میکنی چی عایدت شده؟
وقتی که روهام زندگی خوبی داره
وقتی منو داره، وقتی تو رو به عنوان مادرش داره..
پس چرا ناراحتی؟
چه مشکلی داری؟
چشم باز کردم و درست نشستم.
با چشمهایی که برق میزد بهم خیره شده بود
در حقیقت به برهنگی بدنم نگاه میکرد و از دیدنش لذت میبرد.
عصبی دو دکمه بالایی لباسم رو بستم و تشر زدم :
-میتونی نگاهتو بالا بکشی و اینقدر هیزی نکنی
اونم الان که من تو این وضعیتم
نگاهش تو کسری از ثانیه خندون شد و گفت :
-کدوم وضعیتی؟
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و سریع بلند شدم.
-چه قدر تو پررویی.
صدای خنده اش تو خونه پیچید که لگدی به پاش زدم و به سمت آشپزخونه رفتم
-ممنونم که بلند شدی و رفتی
آخه منظره زیبای جدیدی رو تو دیدم قرار دادی .
اول متوجه حرفش نشدم اما با یاداوری اینکه فقط پیراهن اون‌تنمه
سریع روی اولین مبل نشستم و خودمو جمع کردم
و با حرص غریدم :
-مردک هیز.
بلند شد و خواست به سمتم بیاد
که صدای زنگ در اومد و راهش به سمت در کج شد
صدای باز شدن در اومد و بعد شهریار :
-انلاین پرداخت شده.
-بله جناب فیشش دستمه.
بفرمایید.
در که بسته شد به سمت شهریار برگشتم و با دیدن جعبه پیتزاهای توی دستش نگاهمو گرفتم.

-بیا تا سرد نشده
-سیرم
از کنارم رد شد و گفت :
-سوسول بازی ها و نمیخورما تاثیری نداره چون..
جعبه ها رو روی اپن گذاشت و به سمتم برگشت.
دست انداخت زیر پام و دست دیگه اشو پشت گردنم انداخت و بلندم کرد
پر از سوال نگاهش کردم که ادامه داد :
-چون من میبرمت
و به سمت اپن رفت و منو روی صندلی پایه بلند کنار اپن نشوند.
نگاهی به جعبه ها کردم و با رسیدن بوشون به مشامم دلم ضعف رفت.
-خوشمزه است. دیگه بعد سه سال باید سلیقه منو بدونی.
نیم نگاهی بهش کردم و بدون منظور گفتم :
-امروز میگفتی رهایش خواری.
تک خنده ای کرد و مقابلم داخل اشپزخونه و اون سمت اپن نشست و گفت :
-اره درست فهمیدی
منتها رهایش خودش منو میخوره
دیگه چه طوری من بخورمش؟ هوم؟
اینو گفت و جعبه اول پیتزا رو باز کرد و به سمتم هول داد.
یه سس رو هم برام باز کرد و به سمتم گرفت
با وجود گرسنگیم اما مقاومت کردم و گفتم :
-سیرم
و نگاهمو ازش گرفتم
تکونی به دستش که سس توش بود داد و گفت :
-تو یکی بخور اشتهاتم باز میشه.
نگاهی بهش کردم و سس رو با تعلل برداشتم و یه کم روی یه برش پیتزا ریختم
سس رو روی اپن گذاشتم و برش رو برداشتم
و به دهنم نزدیک کردم و یه گاز کوچولو زدم
نمیدونم از گرسنگی بود یا مزه عالیش
که بی توجه به شهریار و نگاه سنگینش
گاز دیگه ای زدم و با لذت خوردمش
-خوشمزه اس اره؟
نگاهی بهش نکردم و فقط سری تکون دادم.
-خوبه. نوش جونت.

عصبی چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
-اگه اینقدر اشاره نکنی خوشمزه ترم میشه.
که صدای خنده اش اومد و بعد با لحن مهربونی گفت :
-باشه.
و خودشم شروع به خوردن، کرد.
توی طول زمانی که صرف غذا خوردن کرده بودیم
هرازگاهی فکرم به سمت روهام میرفت و تنهاییش
و اونقدر نپرسیده بودم که پیتزاها تموم شدن و جفتمون روی کاناپه نشسته بودیم و فیلم میدیدیم.
-روهام کجاست؟
سرش برای یه لحظه کوتاه به سمتم برگشت و گفت :
-عمارته.
-کی پیششه؟
اینبار خیره به تلویزیون گفت :
-همونایی که همیشه هستن.
-بیارش اینجا
اونجا تنهاست.
-روهام همیشه تو عمارته و همون ادما پیششن
براش چیز جدیدی نیست
-اما اینبار توام نیستی
-نباشم. من وقتی هستم هم زیاد وقت صرفش نمیکنم
-دلم میخواد پیشم باشه.
مکثی کرد و کامل به سمتم برگشت و با ابروی بالا داده نگاهم کرد
که منم سری تکون دادم و طلبکار گفتم :
-چیه؟!
چشم تنگ کرد و گفت :
-تو چی میخوای؟
هی روهام تنهاست، روهام سختشه، تو‌ نیستی من نیستم!
اصلشو بگو.
پوفی کشیدم و گفتم :
-هیچی دلم میخواست فقط پیشمون باشه
اونجا یعنی..
نگاهمو به تلویزیون دادم و گفتم :
-اونجا عمارته
خدمتکارا هستن ابراهیم هست
اما بازم اونا خانواده اش نیستن
الان من و تو…
منو تو با وجود همه مشکلاتمون کنار همیم
دوتایی داریم فیلم میبینیم و مثل..
مثل…مثل یه…
-خونواده ایم!

خونواده؟!
نگاهش کردم که دیدم اونم‌داره نگاهم میکنه
اعتراف سختی بود؟!
اینکه با وجود همه درگیری های بین ما
با وجود همه مشکلاتی که بود
نخواستن های من و تموم‌ تلاش های شهریار
برای پا گرفتن رابطه
بالاخره رابطه بوجود اومده بود و حالا ما درست شبیه چیزی بودیم که هرکدوم به نوعی ازش فراری بودیم..
خانواده.
یه جمع کوچیک اما صمیمی و شاد با نسبت های خونی و عاطفی.
-قبل از همه اتفاقا
قبل از اینکه من بخوامت و تو ازم فرار کنی.
قبل از همه نقشه ها و طمع ها..
من و تو از یه خونیم.
از یه نسلیم و دخترعمو پسرعموییم.
شاید بارها کلمه دخترعمو رو به زبون اورده بود اما هیچوقت اینقدر ملموس نبود برام
اینکه من فقط دختری نیستم که باهاش خوابیده
دختری نیستم که عاشقمه..
من از خون پدرشم، من حتی از خون خودشم!
-اینجا رو دوست داری؟
با سوال نگاهش کردم که گفت :
-این خونه، این ارامشو دوست داری؟
اگه واقعیت رو میخواست اره دوست داشتم.
تو این خونه ارامش حکم فرما بود
تو این خونه بادیگارد نبود
قرارهای پنهونی
معاملات نحس و پر از کثافت نبود
تو این خونه هیچ خبری از شغل پر از نجاست شهریار نبود
فقط من بودم و اون…
فقط من و شهریار…
-اره دوست دارم
اینجا عین یه تیکه از بهشته.
-میخوای اینجا بمونیم؟
به سمتش برگشتم و نگاهش کردم و تکرار کردم :
-اینجا؟!

با آرامش لبخندی زد و گفت :
-اره همینجا.
جایی که تو توش راحتی
دلم نمیخواد اذیت بشی
-پ…پس…پس عمارت چی؟
-اونجا باقی میمونه..
-روهام…
-روهام میاد اینجا
برقی تو چشمام جهید و گفتم :
-عمارتو ببند.
دهن باز کرده بود حرفی بزنه که بست و منتظر نگاهم کرد
-عمارتو ببند
ابراهیم و اصغر رو نگهدار
بقیه رو مرخص کن برن.
هرکی که تو عمارته..
دلم نمیخواست بگم دخترایی که دزدیده شدن، جنازه هایی که هرگز به خونواده نمیرسه
و بادیگاردهایی که بعضی از شبا صدای خنده های وحشتناکشون وقتی رو تن یه دختر زخمی و بیجون مانور میدن تو عمارت میپیچه.
-دلت میخواد فقط شهریار باشم نه؟
نه شهریار اصلانی.
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم :
-اره فقط شهریار باش
دستش رو روی تاج مبل گذاشت و گفت :
-اگه فقط شهریار باشم چه طوری زندگی کنیم؟
-بقیه چطوری زندگی میکنن؟
تک خنده ای کرد و مهربون گفت :
-یعنی میخوای با من زندگی کنی؟!
مات نگاهش کردم و واقعا چرا به اینجاش فکر نکرده بودم!
و اونقدر راحت جواب داده بودم.
نگاهمو معذب ازش گرفتم که سرشونه ام توسط دستش فشرده شد و به سمتش کشیده شدم.
با افتادنم تو آغوشش باز هم نگاهش نکردم که گفت :
-خب؟!
وقتی دستور میدی عمارت خراب بشه
نمیگی به چه انگیزه ای؟!
که با چه امیدی خرابش کنم و بیام اینجا؟
ادمای دورمو مرخص کنم بیام تو تنهایی؟

جوابی بهش ندادم که ادامه داد :
-من یه چیزی میخوام
یه دلیل یه هدف یه انگیزه
چیزی که به خاطرش از همه چی دست بکشم
-عشق انگیزه نیست؟
مکثی کرد و گفت :
-عشق انگیزه اس اما عشق بی سرانجام نه!
-تو این حال رو بی سرانجام میبینی؟
غیرمستقیم جوابشو داده بودم
و دیگه با خودش بود.
اینکه متوجه جواب و حرفم میشد یا نه
چیزی بود که به خودش بستگی داشت.
-بی سرانجام نیست اما سرانجامش هم مشخص نیست
-دیگه چی بیشتر از این که محکومم به تو؟
-من محکومیتتو نمیخوام
این سرانجام یه احساس پاک نیست
من میخوام اگه یه روز روهام، پدرت مادرت میترا و حتی بکارت پیش روت بودن
و من پشت سرت بودم
و برای رسیدن بهم کلی تلاش نیاز بود
باز هم اونی که انتخاب میشه من باشم و راه رسیدن به من.
این میشه سرانجامی که من دنبالشم.
مات نگاهش کردم اما نگاه اون پر از جدیت بود.
واقعا تو افکار شهریار یه همچین چیزایی بود؟
این که واقعا دنبال یه عشق بود؟
اون هم از طرف من؟!
-چیزی که دنبالشی زمان زیادی میبره
با اطمینان سری تکون داد و گفت :
-اما می ارزه.
نگاهمو ازش گرفتم و به تلویزیون دادم.
-تو خلاف این فکر میکنی؟
-نه.
صدام ضعیف بود و من واقعا خلاف عقاید شهریار فکر نمیکردم
من هم میدونستم عشق ارزش خیلی چیزا و خیلی کارها دو داره.
من هم میدونستم یه عاشق واقعی تلاش میکنه
صبر میکنه و در نهایت لذت میبره.

-بهش فکر نکن.
نیم نگاهی بهش کردم و جوابی ندادم.
نمیدونم چرا و چه طوری اما سرمو روی شونه اش گذاشتم و به تلویزیون خیره شدم
شوکه شدن و یکه خوردن خودشو هم حس کردم
اما منم دختر بودم
من هم عواطف داشتم
و بعد از همه اون حرفها شاید گاهی دلم میخواست تکیه گاه داشته باشم
حتی اگه اون آدم، بدی های زیادی در حقم کرده باشه.
نفسی کشیدم و تو همون حالت چشم بستم
که دست شهریار دور کمرم حلقه شد و بیشتر بهش چسبیدم.
:::::::::::::::::::::::::::::::
چشم باز کردم که متوجه شدم توی اتاق روی تخت خوابیدم.
دستی به چشمم کشیدم و مالشی بهشون دادم و روی تخت نشستم.
نگاهم دور اتاق چرخ خورد که توجهم به کاغذ روی پاتختی خورد
-شلوارک بپوش و بیا بیرون.
دست خط شهریار بود و نمیدونستم چرا اینو گفته بود.
از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد لباس هاش رفتم.
از یکی از کشوها، شلوارک مشکی رنگ بیرون اوردم و پوشیدمش و کش رو تنظیم کردم و چندتا گره زدم که کوتاه بشه و تو آینه به خودم نگاه کردم
موهامو مرتب کردم و نیشخندی به وضعیتم زدم
شبیه پسرای نوجوون شده بودم که هر تیپی میزدن و براشون چیزی اهمیت نداشت.
به سمت در رفتم و درو باز کردم و از اتاق بیرون رفتم
که صدای تلویزیون به گوشم خورد
که کارتون پخش میکرد
متعجب قدمهامو تندتر برداشتم که صداشون به گوشم خورد.
-چرا اینقدر فلفل میزنی بابا؟
-خب مزه اش به فلفلشه.
-گلوی ادم میسوزه بابایی. تنده اتیش میگیریم.
-میشینیم زیر کولر میخوریم .
-بابا؟!
-نخوریم؟
-الا چیزی بگم ابراهیمو دعوا نمیکنی؟

صدای تک خنده‌ی شهریار اومد و بعد حرفی که زد :
-بگو اینبار رو با ابراهیم کاری ندارم.
-خیلی شنگول میزنی امروز.
سرجام ایستادم و با فاصله بهشون نگاه کردم
شهریار رکابی تن زده بود و روهام هم تیشرت شلوارک بن تن تنش بود و باهم تو اشپزخونه ایستاده بودن.
دست روهام یه ملاقه بود و شهریار هم با ظرف ادویه کنار گاز ایستاده بود.
-حیف که گفتم کاری باهاش ندارم.
شنگول؟!
سری به نشونه تاسف تکون داد و به سمت گاز برگشت و ظرف ادویه رو بالای تابه گرفت که روهام پرید و از بازوش آویزون شد.
-نه نه بابا نزن این دیگه قابل خوردن نیست.
شهریار دستشو اروم کشید و گفت :
-مامانت همیشه زیاد میزنه.
روهام یکم به شهریار نگاه کرد و گفت :
-اونی که مامان میزنه اون ظرفه نه این بابا.
این همش شوره و تنده.
اما اون زردچوبه اس.
شهریار ظرفو جلو چشماش گرفت و نگاهی به ظرف روی میز کرد و گفت :
-جفتشون زردن.
روهام نالید :
-اما باهم فرق دارن بابا.
همین الانش کلی فلفل زدی
کی میخواد بخوره.
شهریار سریع دستشو کشید و روهام عقب رفت
ظرف ها رو جمع کرد و سرجاش قرار داد و گفت :
-بیا تمیزش کنیم.
-چه جوری؟
-اب میریزیم توش جوش میاد مزه اش میره.
-اونی که شما ریختین با ۱۰لیتر آب هم مزه اش نمیره.
شهریار اخم بامزه ای به روهام کرد و گفت :
-همین مونده بود توی الف بچه اینو بگی.
و بعد به سمت سینک ظرفشویی رفت و گفت :
-یه پارچ بده روهام.
روهام به عقب برگشت که منو دید و چشماش برقی زد.
-مامان؟!
شهریار با شنیدن صدای روهام به عقب برگشت و با دیدنم لبخندی زد.

4.2/5 - (12 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

ووییی جومم چه رمان باحالیه عالیهههه:smile::smile:

بتی
بتی
1 سال قبل

سلام ادمین امشب این رمان پارت نداریم ؟؟

مهرناز
عضو
پاسخ به  بتی
1 سال قبل

همین الان گذاشت پارت جدیدو

Kooky
Kooky
1 سال قبل

عالی عالی هرچی بگم کمه

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالیه
خیلی زحمت کشیدین

گیسو
گیسو
1 سال قبل

ادمین جان چطور میتونم رمانم رو در سایت قرار بدم میشه کمکم کنید لطفاَپ😢😢😢😢

Fatemeh
Fatemeh
1 سال قبل

خیلی قشنگ شده.مرسی نویسنده عزیز

...
...
1 سال قبل

نویسنده عزیز ممنون😘
ولی کاش زودتر تکلیف پدر روهامو مشخص کنی فکرمو درگیر کرد🤯

AYNAZ
1 سال قبل

عالی

Reyhaneh
Reyhaneh
1 سال قبل

ممنون نویسنده جون🌹🌹
عالی بود و مرسی که منظمی

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x