رمان عروسک پارت 47

 

– داری امپر میچسبونیا
حواست هست که چی میگی؟
که چیو راجع به کی میگی؟
– حواسم هست داداش من…حواسم هست…
حواس شما بود؟
حواس شما بود دارین چیکار میکنین؟
دارین با کی چی کار میکنین؟
شنیدم قرار بوده میترا رو بکشی اره؟
صدایی از سپنتا درنیومد که صدای خنده بیجون اهورا
رو شنیدم
– بگو داداشم.
بگو بدونم از این خبرا بود؟
که میترا بمیره؟ اره؟
– ببین ا…
– فقطططط بگو اره یا نه..
مات به خروش یه دفعه ای اهورا گوش میداد م
که سپنتا با صدای ضعیفی گفت :
– اره.
و بعد صدای برخورد چیزی اومد و اخ بلندی که گفت
دستم رفت تا روی دستگیره بشینه
که خودمو کنترل کردم
نباید لو میرفتم باید خودمو کنترل میکردم.
– اینو..اینو زدم تا بفهمی دیگه از این گه ها نخوری
که یادت بمونه ناموس چیه
احترام چیه اعتماد چیه..
که بفهمی وقتی یه بیناموسی مثل من بهت میگه
ناموسم دستت امانت
تا برم و بیام یعنی چی!
که بفهمی قول شرف یعنی چی!
د اخه بی شرف تو قول داده بودی
همین؟!
چه جوری یادت رفت؟
چه جوری همه چیو خراب کردی اخه..
خدایا خدایا خدایا…
– یه…یه لحظه…بر پدرت…
– نگووو و…نگوووو میفهمی؟
نگوووووو
ترسیده عقب جهیدم و به در اتاق نگاه کردم
اهورا نعره زده بود؟!
با صدای شهریار به عقب نگاه کردم
تو ورودی اشپزخونه ایستاده بود و نگاهم میکرد
– بیا اینور ببینم.

یه قدم عقب رفتم که خودش به سمتم اومد
نیم نگاهی به میترا کرد
و بعد که بهم رسید بازوم رو گرفت
منو محکم به عقب هل داد و رهام کرد
– کنارش میشینی و جم نمیخوری فهمیدی؟
اینو درست با استایل شهریار اصلانی گفته بود
همون مرد خودخواه که همیشه عصبی بود.
فقط نگاهش کردم که چشم تنگ کرد و گفت :
– منتظرم به این حرفم هم بها ندی رهایش
اون وقت دلایل زیادی برای دور کردن رهام ازت دارم.
و به سمت در گام بلندی برداشت
و در رو عصبی باز کرد
یه لحظه نگاهم به اهورا خورد که یقه سپنتا رو گرفته
بود
و بعدش شهریار وارد شد و عین روانیا در رو بست.
– چیشده؟
دستمو تو هوا بدون نگاه به میترا تکون دادم
که عصبی پرسید :
– چیشده؟ اهورا بود؟
پلکی زدم و به سمتش برگشتم.
– نه دعوای خانوادگیه.
نفس عمیقی کشید و گفت :
– برو داخل بیین چشونه.
با تعجب نگاهش کردم که تشر زد :
– چیو نگاه میکنی برو داخل ببینم
– مثل ابنکه نشنیدیا
گفت اگه برم داخل دیگه روهامو نمیبینم.
– برو تو یه وقت بلایی سرش نیارن..
مات نگاهش کردم.
بلا؟؟ کیا!
– میترا تو نگران کی هستی؟
از پس شهریار که یه ایل برنمیان
سپنتا هم که با داداشاش داخله
اهورا هم که سوگلی شهریاره
از چی میترسی؟
سر کی بلا بیارن؟
اخمی کرد و ازم رو گرفت
شقیقه هاشو با دستاش محکم گرفت
که قدمی به سمتش برداشتم و گفتم :
– حالت خوبه؟
– نه خوب نیستم سرم گیج میره.
– اهورا رو صدا…

– به خداوندی خدا اهورا دست از این مسخره بازیا
برنداری
خودم همه چیو میگم!
منو تهدید میکنی؟! رو چه حسابی؟
با چه فکری واقعا اینطوری برخورد میکنی؟
با چهار تهدید میخوای منو بترسونی؟
قبل تو…من خودم میگم
چرا فکر میکنی صبر میکنم تا تو برینی تو نقشه هام؟
چرا فکر میکنی صبر میکنم تا تو بشی راه نجات!
بشی منجی…بشی قهرمان..
تا اینجاشم کارنامه ام سیاهه
از این جا به بعدم باشه
برام هیچ اهمیتی نداره فهمیدی؟
مات به در بسته خیره شدم
شهریار از چی حرف میزد… چی شده بود؟
چرا خب یه همچین اتفاقی افتاده بود…
اصلاً چرا یهو و ناگهانی اینطور به همدیگه پیچیده
بودن؟
اونم سه نفری که فکر میکردم برادریشون…
در که با صدای بدی و عجله ای باز شد سریع عقب
پریدم.
شهریار با چشمایی که سفیدیشون سرخ شده بود بهم
خیره شده بود
من هم نگاهش کردم و یه قدم عقب رفتم
دهن باز کردم حرف بزنمکه اون پرید تو حرف نزده ام :
– میدونستی میترا…
چشم تنگ کردم و منتظر موندم حرفش تموم بشه
اما یهو شهریار به جلو پرت شد
و اهورا با موهایی که توی صورتش ریخته شده بود
و بهش سر و وضع اشفته ای داده بود
از سمت چپ شهریار بیرون اومد و گفت :
– چیز مهمی نمیگه در واقع…
داره زر میزنه پس ولش کن.
شهریار با خشم فروخورده ای به اهورا نگاه کرد
و قدمی برداشت که بیشتر شبیه به خیز بود
اون هم برای تیکه و پاره کردن اهورا
اما سپنتا دستش رو روی شونه اش گذاشت
توجهم به یقه کج شده سپنتا جلب شد
اونا دعوای بدی باهم افتاده بودن
اونقدر بد که شهریار قبول کرده بود تمام حقیقت رو
بگه
یعنی اهورا اونو با چی تهدید میکرد
که شهریار خسته شده بود؟

– خوبی میترا؟
– اره.
– براش یه نوشیدنی شیرین بیار رهایش.
سریع به عقب برگشتم و با دیدن صورت زرد شده
میترا به سمت اشپزخونه دویدم.
– چیشدی میترا جان؟ عزیزم؟
– خوبه فقط یکم فشارش افتاده.
برو کنار چس مثقال هوا میگرفت همونم تو جلوشو
گرفتی که .
– خوبه یعنی؟
– ریخت تو رو نبینه بهترم میشه.
اب پرتقالو به سمت میترا گرفتم
که اهورا ازم گرفت و خودش به خورد میترا داد
نگاهم با دلواپسی به میترا بود
که سنگینی دستی رو دور بازوم حس کردم
نگاهم به سمتش برگشت و شهریار رو دیدم
با صورتی که مشخص بود درگیره فکره
نگاهم کرد و با صدای خشداری که مطمئن بودم در اثر
دادهاش بوجود اومده گفت :
– بپوش بریم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
– میترا!
پلکی زد و عصبی سری تکون داد و گفت :
– بریم رهایش.
و نفسشو محکم بیرون فرستاد.
به سپنتا نگاه کردم که خیره به شهریار گفت :
– بمون امیر. حالت خوب نیست
اعصابت خرابه این طفل معصومم نگران میکنی بخدا.
و بعد لبخند مثلا ارومی بهم زد.
– میریم رهایش م…
– اره بذار برن منم میرم.
نگاهم به اهورا جلب شد که خیلی جدی لیوان خالی رو
به سمتم گرفت و نگاهم کرد.
– بپوش چون امیر باید منم برسونه.
شهریار که انگار خیلی وحشتناک عصبی بود
لیوان رو از اهورا گرفت
و همونطور که روی میز میکوبوند گفت :
– نیااااااا دور و بر زن من نیااااااا
نمیخوام ببینمت.
اهورا با خونسردی گفت :
– منو اوردی منو میبری.

شهریار نگاهشو با حرص از اهورا گرفت و به میز داد
خیره به میز چندبار نفس عمیق کشید
چشم بست و بزاق دهنش رو تند تند و پشت هم قورت
داد
بعد سری تکون داد و چشم باز کرد.
به اهورا نگاه کرد و گفت :
– داری صبرمو محک میزنی؟
– دارم وظایفت رو یاداوری میکنم.
یادت که نرفته؟ بیخودی نشدی شهریااااار!
یه سری وظایف بود که بای د بهشون عمل میکردی
اگه الان که خرت از پل گذشته.
انگشتای شهریار دور بازوم محکم شدن
و منو کشیدن عقب.
با چنان زوری منو عقب کشید که با تعجب نگاهش
کردم
اما توجهی نکرد و هلم داد به سمت اتاق خواب.
– بپوش بریم.
فقط نگاهش کردم که اینبار خیره شد تو چشمام
و با حرص غرید :
– اماده میشی یا همینطوری بندازمت رو کولم و ببرمت؟
مات نگاهش کردم و به سمت مبل رفتم.
دهن باز کرد که با دیدن مانتو و شالم روی مبل سری
تکون داد و دهنش رو بست.
همونطور که خم میشدم و برشون میداشتم
نگاهی به اهورا کردم
که با خونسردی ظاهری به شهریار نگاه میکرد
اما میشد فهمید که اون هم عصبیه
که اون هم مثل شهریار الان میتونه بلایی سر کسی
بیاره.
مانتو رو که پوشیدم صدای قدمهای شهریار رو شنیدم
شالو از دستم قاپید
و همونطور که رو سرم مینداخت گفت :
– بندازشششش طولش نده
و بعد دستمو گرفت و انگشتاشو بین فاصله انگشتام جا
داد
نگاهی به سپنتا کرد و گفت :
– مشکلی داشتی زنگ بزن.
و بعد بی توجه به اهورا به سمت در حرکت کرد.
فقط با سوال نگاهشون کردم که هرسه بهم لبخند زدن.
از در خونه که بیرون رفتیم شهریار نفس عمیقی
کشید.

دهن باز کردم چیزی بگم که بدون نگاه به من با
عصبی ترین لحن ممکن گفت :
– ساکت شو. فقططط ساکت شو.
مات نگاهش کردم…چرا با من اینطوری رفتار میکرد؟
مگه من حرفی بهش زده بودم؟
نیشخندی به خودم زدم و تو دلم گفتم
تو چقدر ساده ای رهایش!
فکر کردی برای ادم خودرای ای مثل اون مهمه؟
اصلاً اهمیت داره که کی اذیتش کرده
کی بی گناه بوده؟
اون چون حرفش رو زمین مونده
چون اولین باریه که بقیه حرفشو گوش ندادن
عصبیه و براش اهمیت نداره تو مقابلشی!
سری تکون دادم که صداشو شنیدم :
– تو مغزت داستان نباف.
هی هم رفتا رهای منو تجزیه تحلیل نکن با عقل ناقصت
و بعدش باهام بد رفتاری نکن.
متنفرم از اینکه با یه حرکتم یه طومار تصور و رویا و
خیال توی مغزت بوجود میاری
و بعد واسه خودت حکم میدی
و نتیجه میگیری ازم دوری کنی.
من مغزم نمیکشه خب؟ خودت حواست باشه.
با چشم های گشاد شده نگا هش کردم که در ماشین رو
باز کرد و منو هل داد داخل
روی صندلی نشستم که در رو بست.
خودش هم سریع سوار شد و در رو بست.
مشتی به فرمون زد و گفت :
– کمربندتو ببند.
حرفشو گوش دادم که خواست ماشین رو روشن کنه
که چشمش به در خونه خورد.
مکث کرد و چشمتنگ کرد
که منم سر کج کردم و نگاه کردم
اهورا بود حاضر و اماده و دست به سینه نگاهمون
میکرد.
شهریار نیشخندی زد و ماشینو روشن کرد و نگاهشو
ازش گرفت
اما دیدم که اهورا هم نیشخندی زد
و مطمئن تر نگاه کرد
با صدای ویراژ ماشینهایی سر عقب بردم و از شیشه
عقب به ته خیابون نگاه کردم

– این…اینا کین دیگه؟
کورسه؟!
اینو گفتم و متعجب به شهریار خیره شدم
که از اینه وسط ماشین با دقت به عقب نگاه میکرد
نمیدونم چی دید که پوزخند زد
و زیرلب گفت :
– لعنتی! کور خوندی!
و بعد شیشه سمت من رو پایین داد و به محض پایین
رفتنش د اد زد :
– بدوووو بدوووووو
گیج و وحشت زده نگاه کردم که دیدم اهورا یکه
خورده به شهریار نگاه میکنه.
– بدووووو
اهورا نگاهی به ته خیابون کرد
و انگار تازه فهمید چه خبره که سریع به سمت ماشین
دوید
شهریار خودشو دراز کرد و از داخل در عقب رو براش
باز کرد
اهورا هم سریع پرید داخل و تا در رو ببنده
شهریار حرکت کرد
مات به اهورا نگاه کردم که نفس نفس زنان به عقب
نگاه میکرد
– این…اینا کی بودن؟
اهورا به سمتمون برگشت و رو به من گفت :
– یه سری دوست که زیاد هم دوستم ندارن.
گیج نگاهش کردم که خنده بی جونی کرد.
– میخوان ازم محافظت کنن
برای همین اول میخوان تا حد مرگ بهم شلیک کنن و
بعد نجاتم بدن.
– یع…یعنی چی؟
– یعنی فکر میکنن من جام پیش شوهر عزیزت امن
نیست
و هرلحظه ممکنه بزنه زیر قولش
و منو بکشه!
پس میخوان با زدنم نشون بدن اون نمیتونه رو حرفش
بمونه
و از طرفی با همین بهونه منو ببرن پیش خودشون
و نجاتم بدن.
گرفتی؟!
باید میگفتم که نگرفتم؟!
که گیج تر هم شده بودم.

اینجا چه خبر بود…
– یع…یعنی چی که تو امن نیستی ..
و بعد به شهریار نگاه کردم.
– چه قولی دادی؟
اصلاً به کی قول دادی؟!
به مادر و پدرش…
– به عموم قول داده.
به سمت اهورا برگشتم که دیدم جدی نگاهم میکنه.
– عموت؟! خب برو به عموت بگو که شهریار…
– مسئله اینه عموم مُرده و معلوم نیست اینا کار کیه!
اما میدونم تنها نیستم.
عموش؟! چرا حواسم نبود؟
– مگ…مگه تو…تو برادرشون نیستی؟
عموی تو و شهریار…یعنی امیر…
اهورا نیشخندی زد و کامل عقب رفت
و تکیه داد.
به شهریار نگاه کردم که بی حرف رانندگی میکرد.
گوشیش که زنگ خورد برداشت و تماسو جواب داد :
– بله؟
تو کدوم گوری هستی اصغر؟
ابراهیم؟! چیشده؟
اومده عمارت؟ خیله خب…خیله خبببببب
نگهش دار تا بیام
چ ندنفرم بفرست سراغ گاراژ..
چندتا هیکلی میخوام برن سراغ اکبر راسته..
جوری مُقُرِش بیارن که همه چی دستم بیاد.
عمارتم خالی نکنین
محافظت دو برابر. روهام کجاست؟
سریع نگاهش کردم که بی توجه بهم گفت :
– از عمارت ببرینش.
یه سریو میفرستی سراغ نیلوفر و بهش میگی تا زمان
پرواز حواسش بهش باشه.
نمیخوام هیچکی بفهمه روهام از عمارت خارج شده
خب؟
رهایش و اهورا هم تو عمارتن.
برای جفتشون محافظ میخوام اصغر.
نمیخوام حالا که رسیدیم به تهش
چیزی مانع بشه.
و تماس رو قطع کرد
– روهام کجا میره؟
– طبق قرار استرالیا.
– تو نمیتونی بدون من ببریش.
– من پدرشم!

با حرص و آز نگاهش کردم
انگار قرار نبود ما هیچ وقت از این بحث مسخره
بیرون بیایم
تا ابد قرار بود شهریار کاری که کرده بودم رو توی
سرم بزنه
– روهام رو نفرست.
به سمت اهورا برگشتم و یادم اومد
که اون میگفت چندوقته رو هام رو ندیده!
که دلش براش تنگ شده!
البته این حرفها رو یواشکی زده بود
حالا داشت لو می داد.
– نفرستم که بمونه؟
تو و رهایش درگیرم کردید به حد کافی.
نمیتونم اونو هم بیارم وسط.
طوری حرف میزد که انگار من و اهورا بچه های
خردسالی بودیم
که نیاز به مراقبت داشتیم.
– دا ری درمورد دوتا ادم گنده صحبت میکنی!
نه دوتا بچه یه ساله.
شهریار با نیشخند نگاهم کرد و گفت :
– باور کن کار اونا فقط پوشک عوض کردنه
هر از گاهی هم یه غذایی میخورن
اما شما دوتا عمر منو نابود کردید
خودکشی واقعا برازنده منه!
مات نگاهش کردم…
واقعا اینقدر عاصی شده بود؟
– خودم مراقبشم نفرستش.
– تو خودتم ده نفر دیگه میپان بعد واسه من زر میزنی؟
باور کن که شما دوتا برام کافی هستید..
من دیگه حوصله سر و کله زدن با یکی دیگه رو
ندارم.
– عجب زبون نفهمی هستیا
دارم میگم خودم نگهش میدارم
تو اتاق من باشه پیش من باشه.
– مادر ش رهایشه. اون میره پیش رهایش.
– بره خب.
– پس نمیتونه پیش تو باشه وقتی هم پیش تو نباشه!
پیش رهایشه و رهایش متاسفانه از پسش برنمیاد
من هم نمیتونم ریسک کنم
جون جفتشونو به خطر بندازم.
الویت قلبم رهایشه
الویت مغزم روهامه.
پس اگه گیر هم بیفتن بین عقل و قلبم یکی انتخاب
میشه و …
خب؟ حالا متوجه شدی اهورا

الویت مغزش روهام بود؟!
و الویت قلبش من بودم؟!
– مامانشم بیاد پیش من.
با چنان سرعتی به عقب برگشتم و نگاهش کردم که
دهن خودمم باز موند.
ابرو بالا داده بود و با لبخند گنده ای نگاهم میکرد.
با دیدن نگاهم چشمکی زد و گفت :
– جون تو توی خواب لگد نمیزنم…
اگه بترسی هم محکم بغلت می…
نتونستم تحمل کنم که با اون چشمای شیطون نگاهم
کنه
و همچین حرفایی رو بزنه!
اهورا منو بغل کنه؟!
منو؟ شب کنارش بخوابم؟
شهریار چطور اجازه میداد اون همچین چیزایی بگه؟
زیرچ شمی به شهریار نگاه کردم
که دیدم پر از حرص و اخم نگاهش میکنه
– خفه بشی بد نمیشه!
– چیه؟ دارم شرح حال میدم بهش!
– خفه شو اهورا.
دستی به صورتم کشیدم و دیگه به جلو نگاه کردم
ترجیح دادم بحثم با شهریار رو هم جای دیگه ای ادامه
بدم.
به عمارت که رسیدیم سریع از ماشین پ یاده شدم
اما با جلو اومدن چندتا محافظ با دهن باز عقب رفتم.
– بردینش؟
– بله اقا. ابراهیم هم منتظر شماست.
شهریار سری تکون داد و اهورا سرشو بالا گرفت
و نگاهش دوتا دور عمارت و محوطه گشت.
با نیشخند نگاهی به محافظ ها کرد و سری تکون داد
اصغر با دیدنش سریع جلو اومد و احترام گذاشت.
– سلام اقا. رسیدن بخیر.
اهورا سری تکون داد و مچ دستم رو گرفت و منو
همراه خودش کشوند.
نگاه محافظ ها هیچ تغییری نکرد
شهریار اما بلند گفت :
– ببریدشون تو سالن.
صدای قدمهای چند نفر دیگه رو هم شنیدم.
وارد ساختمون عمارت که شدیم کسی از پشت سرمون
گفت :
– از این طرف اقا.

اهورا نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و به سمتی که
گفته بود رفت
عقب ایستاد تا کسی در رو باز کنه
یکی از محافظ ها سریع جلو اومد و در رو باز کرد.
اهورا وارد شد و من رو هم به دنبال خودش کشید.
کسی که توی اتاق نشسته بود ابراهیم نبود!
سامیار بود…سامیار مصطفوی!
روی ویلچر نشسته بود و نگاهم اول از صورتش به
سمت پاهاش رفت.
با دیدن اهورا با دهن باز نگاهمون کرد.
اهورا اما در رو بست و دستمو رها کرد.
نیشخندی زد و جلوتر رفت.
– چطوری سامی؟!
– اَ…اَهورا شاهرودی؟
اهورا با نیشخند نگاهش کرد و سری تکون داد.
– چندسال پیش که دوره امون تموم شد با خودم گفتم
دیگه نمیبینمت.
چیشد سر از اینجا دراوردی!
اونا همدیگه رو میشناختن.
– تو…تو بین اینا چیکار میکنی؟ تو..
چ…چرا دست رهایش…
– هییییش.
سامیار با تته پته و نگران نگاهم کرد و پرس ید :
– این…این…نسبتتون چیه؟
بی صدا یه قدم عقب رفتم.
نباید چیزی میگفتم تا شاید دستشون رو بشه
شاید امروز میفهمیدم چه خبره!
– د حرف بزننن لعنتی.
اهورا سریع قدمی جلو اومد و با حرص گفت :
– رفیق بودی درست!
تو بودی که از اصلانی ها گفتی
که از فکرت گفتی از سختی هات گفتی.
گفتی داداش بزرگتر من الگوت بوده.
گفتی بابات همیشه اسم امیر شاهرودی ورد زبونش
بوده.
گفتی الگو کردیش تا واسه شرف و وجدانت هم که
شده
اگه مُردی سربلند باشی!
نمیدونستی داداش من رو…وجدانشو سر بریدن؟ !
نمیدونستی وقتی بابات رو تخت بیمارستان بود
دا داش من تو بازداشتگاه کتک خورد؟
کارش به جراحی کشید تا بگه بی شرف بوده؟
که به خاطر وجدانش زن حامله فراری نداده

 

4.4/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nazi
Nazi
1 سال قبل

وای خدا این اهورا کیه😂
داداش اصلی رهایشه یا ناتنی
امیر کیو نجات داده؟ زن حامله رو یا ناموسش رو
ادم توی خماری و بی خبری و هیجان میمونه😂😂

Delaram
1 سال قبل

دوباره قاطی کردم😐😂

Amir
Amir
1 سال قبل

بسیار عالی👌

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x