رمان عروسک پارت 48

 

– تو…تو برادر شهریاری؟!
اهورا با ارامش سر تکون داد و گفت :
– من برادر امیرم!
– امیر یا شهریار…جفتشون..
– دهنتو نبندی رفیق…میبندمش.
واسه کسی که بیست و خورده ای سال بزرگم کرده
خوب بلدم پسری کنم!
سامیار مات نگاهش کرد و بعد نیشخند زد.
– یه پدر که فقط چندسال بزرگتره؟
اهورا هم با اطمینان پلک زد.
– شرفش حداقل خیلی بزرگتره.
– بیخیال پسر..من…من باور نمیکنم..
– چیو؟
سامیار با دست اشاره ای به هیکل اهورا زد و گفت :
– اینکه با اینا از یه قماش باشی!
– اینا؟!
سامیار با چشم بهم اشاره کرد
که اهورا بلند خندید.
– با اون خیلی تو یه قماشم.
خیلی خیلی خیلی!
یعنی حتی بیشتر از قماشم با امیر.
سامیار چشم تنگ کرد و براندازش کرد.
بعد یهو پوزخند زد :
– اون ادم سر رهایش…حاضره جون تو رو هم بگیره.
– نمیگیرم داشی!
– عاشقش شدی؟
یکه خورده به سامیار نگاه کردم
میترسیدم به اهورا نگاه کنم.
میترسیدم ببینم که تایید کرده!
حرفی که توی ماشین زده بود…لمسش…
صمیمیت هاش…
– تو طویله شما…ادم با خواهرش کاری میکنه؟!
– چی؟
– عین خواهرمه.. زن برادرمه…زن پدرمه!
واسم ناموسه. دهنتو ببند سامی.
که اینبار من گلوله شلیک نمیکنم به پات
مستقیم میخوابونم تو قلبت.
اسمشو یه بار دیگه که میاری فکر کن
به قبل و بعدش فکر کن
ببین اصلا تو لایقش هستی؟
ببین واسه دهنت بزرگ نیست؟!

سامیار با تعجب به اهورا که با نفرت حرف میزد نگاه
کرد
صدای قدمهایی اومد و در یهو باز شد
که اهورا سریع منو به سمت دیگه هل داد
تا در بهم برخورد نکنه.
در که کامل باز شد شهریار سر داخل اورد و داخل اتاق
رو گشت
با دیدن من پشت در نفسی کشید
و کامل وارد اتاق شد و در رو بست.
کنارم ایستاد و سر خم کرد و اروم پرسید :
– حالت خوبه؟
بزاق دهنمو قورت دادم و سری تکون دادم.
نگاهش روی صورتم گشت و بعد به سمت اهورا
برگشت
اهورا فقط پلکی زد که شهریار به سامیار نگاه کرد.
اول نگاهش روی پاش ثابت موند و بعد نگاه بالا کشید.
– از اینورا سروان مصطفوی؟
– تو کی هستی؟
گیج نگاهش کردم که شهریار نیشخندی زد و دست
دراز کرد به سمت دو طرف بدنش و گفت :
– من همینم شهریار اصلانی…
– شهریار اصلانی یا امیر شاهرودی؟!
– مغلطه نکن مصطفوی جون. هرکدوم.
توفیرش واسه تو چیه؟
– توفیرش اینه که میفهمم چرا مافوقم وقتی اسمتو شنید
در رو بست و خفه ام کرد.
که چرا بهم گفت اگه یه بار دیگه اسم شهریار اصلانیو
بیارم
خلع درجه ام میکنه!
با دهن باز نگاهش کردم…
خلع درجه؟!
شهریار پوزخندی زد و گفت :
– اینو باید از همون مافوقت بپرسی
نه از من، مصطفوی!
در هرحال اگر حرف دیگه ای داری بگو
و اگه نداری خوشحال میشم بری و مستفیضم کنی.
دلم نمیخواد جمع خونوادگیم با حضورت الوده کنی.

اینو گفت و یکی از دستاشو به سمت در گرفت.
سری تکون داد و گفت :
– روز خوش جناب…
– اما نگفت با رهایش اصلانی کاری نداشته باشم.
شهریار چشم تنگ کرد و من قدمی عقب رفتم.
نگاه شهریار خیلی اروم روی من نشست.
یکی از دستاشو پایین اورد و به سمتم گرفت
نگاه سامیار به دست باز شده و دراز شده شهریار به
سمتم بود.
بزاق دهنم رو قورت دادم و دستمو جلو بردم.
دستمو تو دستش گذاشتم که محکم گرفت
و با انگشتاش فشار ملایمی بهش وارد کرد.
– رهایش اصلانی باید باهامبه کلا..
شهریار قدمی جلو رفت که سامیار ساکت شد.
پوزخند صدا دار شهریار باعث شد تا سامیار سر بالا
بده
دیدم سیبک گلوش حرکت کرد.
– مافوقت گفته شهریار نه!
اما رهایش اره؟
سامیار به اهورا نگاه کرد و سری تکون داد
اهورا نگاهی به من کرد و بعد به سامیار.
– مافوقت نگفته ما بی ناموس نیستیم؟
دخترمونو نمیفرستیم تو کلانتری لا دست شماها؟
در ثانی چیزی ازش بپرسین؟
مگه چیزی میدونه اصلا؟
– در مورد فعالیت های…
– هی هی هی. سامی!
چرت نگو یه بار دیگه ام بعد ورودم گفتم بهت.
یه چی بگو قانع بشم.
وگرنه حرفی که فقط دربیاد که راحته.
یه کاری کن بعد دراومدن از دهنت تو مغزمم بشینه.
سامیار نفسی کشید و گفت :
– اون برای اومدن و جواب دادن به یه سری سوالات
هیچ محدودیتی نداره
تحت محا فظت میره و میاد.
شهریار سر کج کرد و نگاهش کرد.
– میاد که به چه سوالایی جواب بده؟
– نیازی نمیبینم…
حرفش تموم نشده بود که شهریار دست ازادش رو
پشت کمرش برد
و اسلحه اش رو دراورد و به سمتش گرفت.

حرف سامیار نصفه کاره موند و به اسلحه شهریار
نگاه کرد
شهریار هم سر بالا داد و تکونی به اسلحه اش داد.
– من یکم مدلم فرق داره.
مثلا بچه که بودم اسمونو یه بار ابی میکشیدم
یه بار سفید یه بار زرد یه بار مشکی
یعنی یکار رو دوبار نمیکردم.
یه بار زدم تو پات…پس بار بعدی پا خبری نیست.
مستقیم میزنم تو مغزت تا اوضاع تحت کنترلم باشه.
هنوزم نیازی نمیبینی؟!
سامیار نگاهی به اهورا کرد و بعد گفت :
– به عنوان بازمانده اصلانی ها برای توضیح و پرس و
جو باید بیاد.
پرونده مرگ شاهین اصلانی هنوز بازه.
– اون پدر منه.
– اون پدرت نیست…باید بیاد و بگه..
بگه که این همه سال کجا بوده
چرا خودشو قایم کرده…چرا هیچوقت نبوده…
نه تو مراسمای خاکسپاری و نه حتی…
– دنبال گمشده ای ؟!
سامیار به اهورا گیج نگاه کرد .
اهورا شمرده شمرده تکرار کرد :
– دنبال گمشده ای؟
دنبال بهونه ای یا واقعا یه اصلانی بازمانده میخوای؟
سامیار یکم نگا هش کرد و گفت :
– برای بسته شدن پرونده نیاز داریم به ورثه و کسی…
– من بهت میدمش.
مات به اهورا نگاه کردم که محکم به سامیار نگاه
میکرد.
خواستم قدمی به سمتش بردارم که شهریار اجازه نداد
و اروم و زیرلب صدام کرد:
– رهایش.
با چشمای اشکی نگاهش کردم و دستمو کشیدم.
– ولم کن ببینم چی داره میگه.
اهورا؟
اهورا توجهی نکرد و رو به سامیار گفت :
– من بهت یه اصلانی میدم.
یه اصلانی که ورثه محسوب بشه.
که باهاش صحبت کنی و بتونی امار دربیاری
یکی که بیاد کلانتری.
دیگه؟!

پر حرص صداش زدم :
– اهورااا ا؟
– رهای…
– رهایش چیه؟! چی داری میگی تو اهورا!
اصلانی میدم.اصلانی میدم.
اصلانی تحویل میدم به کلانتری.
مگه روهام میتونه؟!
تو چی با خودت فکر کردی؟
با حرص با دست دیگه ام به استین لباس شهریار
چنگ زدم و گفتم :
– یه چیزی بهش بگو. داره چییی میگه برای خودش.
من اجا زه نمیدم روهامو بفرستی.
به جون مامانم نمیذارم
به جون خودت شهریاررررررررر.
شهریار از اینکه اسمشو اورده بودم
و جونش رو قسم خورده بودم تعجب کرده بود.
اما به خودش اومد و دهن باز کرد چیزی بگه
که اهورا بلند گفت :
– من روهامو نمیگم من…
شهریار عصبی نعره زد :
– خفه شو اهوراااااا خفهههه شوووووو
گیج لب زدم :
– چ…چی میگی…یعنی چی…اگ…اگه روهامو
نمیگییییی
اگه منو نمیگی …پس…پس…
کیو میگی؟
شهریااااار؟!
شهریار یه لحظه چشم بست و نفس عمیقی کشید.
– اهوراااا…
– سامیار…
– چی داره میگه این؟
به جز من و روهام مگه. .مگه اصلانیه دیگه ای هم
وجود داره؟!
– منو نگاه کن رهایش.
نگاهمو مصمم به اهورا دوختم که توجهی بهم نداشت.
– برووو بیرون مصطفوی
– اهورا؟!
دستمو محکم کشیدم که صدای محکم اهورا بلند شد :
– من!
مگه یه اصلانی نمیخواستی؟!
من باهات میام. به عنوان بزرگترین اصلانی به جا
مونده، باهات میام.

شده تا حالا از شنیدن حرفی انگار حتی قلبتون بایسته؟
کل دنیا رو یه سکوت وحشتناک فرا بگیره
و توی گوشتون به جز صدای سوتی که میشنوین
فقط اون جمله تکرار بشه؟!
شده تموم دنیا براتون بایسته؟
اما شما قادر به حرکت باشید…
انگار زمان بعد اون جمله های اهورا ایستاده
و فقط من توانایی حرکت داشتم…
دلم میخواست برم جلو و مشت تو قفسه سینه اش
بکوبم و بپرسم چرا؟
که چرا زودتر نگفت!
اصلاً اون کدوم اصلانیه..
دیگه اصلانی ای نمونده بود تو مقبره به جز من روهام
و شهریار!
اون کی بو د!
نکنه…نکنه…
– ت..تو؟!
اهورا سر بالا داد و نیشخند زد.
– گفتم که بزرگترین اصلانی منم.
سامیار هم با تعجب نگاهش کرد و بعد به من.
مات بودن من رو که دید رو کرد به شهریار.
– نقشه جدیدته؟
سر منم به سمت شهریار برگشت
نفس بلندی کشید و دستمو محکمتر فشار داد.
– من برای اینکه تو رو گمراه کنم نیازی نیست از
خانواده ام مایه بذارم.
– خانواده؟!
اینجا اونطور که مشخصه کسی نسبتی با امیر
شاهرودی نداره…
– اونی که کنارمه…
دیگه نمیتونستم…توانایی نداشتم…
دستمو کشیدم که شهریار به سمتم برگشت.
لب زدم :
– اون…اون کیه؟
– چه طوری باور کنم؟! هوم؟
ببرمت کلانتری و بیای و بازی باشه چی؟
یه مدرک بده که تو اصلانی هستی.
شناسنامه کارت ملی هر اوراق هویتی ..
– تو همکلاسیم بودی میدونی تو شناسنامه اهورا
شاهرودی ام.
پس…
– پس رهایش اصلانی با من میاد.

شهریار دستش و پس کشید و رهام کرد
و همزمان با گفتن پست فطرت به سمت سامیار حمله
کرد
اهورا سریع اونو گرفتو مقابلش ایستاد
– هی هی پسر!
شهریار تقلایی کرد و گفت :
– ولم کن بیناموسو. هی جلو روم میگه
رهایش.. رهایش…
اوم اسمی که میاری رو لبت ناموس منه!
زن منهههه زن منننننننن
س امیار با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و بعد به
سمت من برگشت.
انگار داشت با نگاهش میپرسید که شهریار حقیقت رو
میگه یا نه!
– د کثافت اونطوری نگاهش نکنننن
نگاهش نکن بیشعوررررر غیرت میفهمی یعنی چی؟
سامیار نگاهشو گرفت اما نگاه من به اهورا بود
اون شباهت های رفتاری زیادی به شهریار داشت
طوری که انگار جوونی های خودش بود…
حالا میگفت یه اصلانیه؟
اگه بازی بود که بازی کثیفی بود
اما اگه حقیقت داشت که هیچی..
اگه حقیقت داشت…من…
– خانوم اصلانی برای…
اهورا شهریار رو رها کرد و پشت بهش و دقیقا
روبروی سامیار ایستاد.
– چندسال پیش عموی من از وجودم اطلاع پیدا کرد
و با ازمایش دی ان ای همه چیو مشخص کرد.
مدارکش وجود داره البته..
نیم نگاهی به شهریار کرد و بالاجبار گفت :
– تو گاوصندوق شهریاره!
عموش؟!
شهریار دستی به موهاش کشید و لعنتی ای زمزمه
کرد.
– عموت؟!
من پرسیده بود م…با صدای ضعیفی پرسیده بودم
عموش کی بود!
مگه کی زنده مونده بود ازشون؟!
– من برای توضیح به مافوق…
شهریار طاقت نیورد و حمله کرد
فاصله داد سامیار و خیمه زدن شهریار روش و گرفتن
یقه اش چند صدم ثانیه بود
– یک بار میگم برای همیشه یادت بمونه!
اگه فک ر میکنی میتونی اینو دستاویزی کنی و بلایی
سر اهورا بیاری
باید بهت بگم که من کسی ام که بزرگش کردم
من هیچوقت اجازه نمیدم بلایی سر پسرم بیاد!
سامیار نیشخندی زد و بدون ترس گفت :
– یه اصلانی پسرته..
یکیشون زنته حتما بعدی هم دخترته!
شهریار نفس عمیقی کشید و فقط تو چشماش خیره
موند.
به سمت اهورا برگشتم و قدمی جلو رفتم.
نگاهش به سمتم برنگشت
متوجه نگاهم شده بود اما فراری بود..
نمیفهمیدم…نمیفهمیدم…
کنارش ایستادم و گفتم :
– اگ…اگه اصلانی باشی اگه راست گفته باشی…
چرا ازم فرار میکنی؟
توجه اون دوتا بهم جلب شد.
اهور ا باز هم نگاهم نکرد
اما دیدم که سیبک گلوش بالا پایین شد.
– چون…وقتی که باید، کنارت نبودم.
– مگ…مگه تو کی هستی؟
بغض کرده بودم…چشمام پر از اشک شده بود..
خیره به روبرو بود…
به سمت شهریار برگشتم که دیدم با درد به اهورا نگاه
میکنه.
اهورا نفس عمیقی کشید که باز نگاهش کردم.
– من…
به سمتم برگشت و نگاهم کرد…
خیره تو چشمام بود…شباهتی بهم داشت؟
– برادرتم!
برادر؟!
خنده هیستریکی کردم و به هر سه شون نگاه کردم.
اهورا خیره بهم بود…تو چشماش هزارتا حس بود
شهریار با ناراحتی نگاهم میکرد
اما سامیار با ترس نگاه میکرد..با دلهره…
برادر؟!
اصلا برادر یعنی چی؟!
من همیشه یه خواهر داشتم که جونم برا بچه اش
میرفت
خواهری که فهمیدم قربانی انتقامی شده بود که قرار
بود از من گرفته بشه!

اونوقتا که بهم میگفتن رها ساقی!
ارزوی یه برادر داشتم…
براد ری که بیاد و نجاتم بده
که بزنه تو دهنشون و اونا رو خفه کنه
که اجازه نده نگاه هرزشون روی من و بدنم بچرخه..
اونوقتا هرشب گریه میکردم که چرا خدا بهم برادر
نداده
چرا پشت و پناه نداده..
وقتی گیر شهریار افتادم دلم بازم کسیو میخواست که
نجام بده
کسی که از سر غیرت نجاتم بده
که توقع نداشته باشه براش کاری انجام بدم..
که خودمو…تنمو…بدنمو…بکارتمو تقدیمش کنم..
حالا اون برادرم بود؟
دنبال چرا و چطوریش…
– امکان نداره…میترا یه دختر داشت…نامزد شروین هم
که خودکشی کرد…پس…
اهورا رو به سامیار نکرد و نگاهش خیره تو چ شمای
من بود
اما با فک سفت شده جواب داد :
– میترا دوقلو باردار بود
تیمسار وقتی دید یه بچه پسره واسه انتقام…
واسه گرفتن یه نسل چون دخترش رفته بود
منو گرفت…
منو گرفت به شرط نکشتنم…
قرار بود بعد بدنیا اومدنم اگه پسر بودم بمیرم
اما تیمسار گفت اگه منو ببره و به اسم خودش
بزرگ کنه
شایسته شاهرودی ها میشم..
پوزخندی زد و خیره تو چشمام ادامه داد :
– منو بزرگ کرد..
منو در اصل امیر شاهرودی بزرگ شد
اون برام پدری کرد مادری کرد برادری…خواهری…
اون تکیه گاه شد
کل بچگیم طوری گذشت که همه از مادرم بد میگفتن
که میدونستم مادرم تو یه خرابه زندگی میکنه
و خواهرم رو رها ساقی صدا میزنن…
اما تیمسار گفته بود قدم از قدم بردارم
جونشونو میگیره!

دیگه دلم نمیخواست چیزی بشنوم
دلم نمیخواست حتی یه لحظه صدای اهورا رو بشنوم
دستامو جلوی گوشام گذاشتم
و محکم فشارشون دادم.
چشم بستم و شروع کردم زیرلب اهنگ خوندن.
میگفت رها ساقی!
میدونست بهم میگن رها ساقی و نمیومد؟
میدونست میترا خدمتکار خونه مردمه و نمیومد؟
میدونست من تو خونه دایی امم؟
که شهریار اصلانی میخواست منو قربانی کنه؟
میدونست تیمسار خون دخترشو قسم خورده؟
که منو نابود کنه؟!
همه اینا رو میدونست؟!
اما تهش چی شد!
کِی اومد!
وقتی که همه چی انجام شده بود
شهریار انتقامش رو گرفته بود
الینا قربانی شده بود…
قربانیِ اینکه با من تو یه خونه بزرگ شده بود
قربانیِ اینکه زندایی از ترس اینکه بلایی سرم بیاد
دیگه منو بیرون نمیفرستاد
قربانی اینکه مادرم عاشق پول بود
پدرم عاشق مادرم بود
و دختر تیمسار عاشق پدرم!
وقتی رسیده بود که روهام بدنیا اومده بود
که روهام مدرسه میرفت
خوندن بلد بود نوشتن بلد بود
روهام حتی دلداری و مهربون بودن بلد بود
وقتی رسیده بود که شهریار کار خو دشو کرده بود
که سپنتا اومده بود سراغمون
من عاشق شده بودم
من عاقل شده بودم و…
در نهایت من همسر شده بودم!
دیر اومده بود…خیلی دیر..
اونقدر دیر که حتی قبر سهراب هم خاک گرفته بود…
دستی روی دستم رو لمس کرد
چشم باز کردم و نگاهم به اهورا افتاد
چشماش…اون چشما همیشه مهربون بودن..
لب زد :
– متاسفم.

تاسف!
کوتاه ترین واژه ای که عمقش به اندازه صدتا کلمه
اس…
اوح بیچارگی…پشیمونی…پریشونی…حسرت تو همون
یه کلمه پنهان شده…
اما غالبا وقتی به زبون میاد که دیگه راهی نیس ت
که دیگه هیچ راهی برای جبران نیست!
– راهی برای جبران نیست…
دیگه هیچ راهی نیست..
نفسی بیرون داد با اتمام حرفم
و سرشو پایین انداخت.
بد گفته بودم؟! ناجوانمردانه گفته بودم؟!
اما حقیقت همین بود!
نگاهمو از اهورا گرفتم و به سامیار دادم
مات نگاهم میکرد..
اومده ب ود تا با بردن من، شهریار رو تسلیم کنه
اومده بود تا به قول خودش یه اصلانی ببره
میخواست زلزله بندازه تو عمارت!
اما زلزله رو تو دل من انداخت…
منو تسلیم کرد…اهورا رو تسلیم کرد…
نگاهمو به شهریاری دادم که راست ایستاده بود
صاف ایستاده بود و نگاهش به من بود
نگاهش نه مات بود
نه توش تاسف داشت!
فقط خیره به من دوخته شده بود
نگاهش کنجکاو بود…دقیق بود
موشکافانه بود…اون دنبال حرکت بعدیم بود…
جیغ؟! داد؟! فریاد؟ گریه؟!زاری و تضرع؟! ناله کردن؟
شایدم نفرین پدربزرگش!
شاید هم هیچ کدومشون.
تو این موقعیت توانایی هیچکد وم رو نداشتم.
خسته تر از اینا بودم
قلبم روحم مغزم جسمم خسته بودن
اروم عقب کشیدم که دست اهورا پایین افتاد
نگاهی به هر سه تاشون کردم و عقب رفتم
در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم و در رو بستم
به سمت راه پله دویدم…
– خانوم؟
صدای یکی از محافظ ها بود اما اهمیتی ندادم
من فقط دلم میخواست میرفتم یه جای خلوت و فکر
میکردم
یه جایی که فقط خودم باشم…فقط و فقط خودم…

 

3.8/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Erin
Erin
1 سال قبل

ادمین هم رمان ها گذاشتی دستت درد نکنه اما سیندرلا نذاشتی 🤕

Mona
Mona
1 سال قبل

اقا یه سوال الان دقیقا روهام چه نسبتی با رهایش داره؟؟

Reyhaneh
Reyhaneh
پاسخ به  Mona
1 سال قبل

روهام بچه دختر دایی رهایشه

رها
رها
پاسخ به  Mona
1 سال قبل

سلام.بچه دختر دایی رهایش و شهریار اصلانی…
میخواستند از رهایش انتقام بگیرند اما اشتباهی با دخترداییش وارد رابطه میشند.
اما جالبیش این هست که تو طول رمان گفتند که شهریار مرده و امیر شاهرودی بجاش داره نقش بازی میکنه..
قسمت های بعدی نشون میده که شهریار زنده است و سرطان داره.

donia_hkimi
donia_hkimi
پاسخ به  رها
1 سال قبل

اسپویل نکنه دیگه مزه‌اش میپره

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x