رمان عشق صوری پارت 52

 

بودن تو آغوشش اونقدر خوب بود که دلم نیمخواست ازش جدا بشم.دستام هنوز دور بدنش بود و بینیم ناشیانه و دزدکی عطر گردنش رو بو میکشید.
یه عطر خنک و تلخ….
عطری که تا ابد تو ذهنم می موند و محال بود از حس کردنش به یاد دیاکو نیفتم.
اگه تا صبح هم همینجوری تو آغوشش میموندم باز سیر نمیشدم.
لمس کردنش یا اینکه حای اون لمسم کنه رو دوست داشتم و خودم رو خوشبخترین و خوش شانس ترین میدونستم وقتی سرم رو شونه اش بود و دستم روی کمرش.

چنددقیقه ای تو همون حالت بودیم تا وقتی که
دستهاش رو خیلی آروم از روی کمرم برداشت و گفت:

-فکر کنم بیشتر از این اینجا نباید نگهت دارم…

نمیدونست من اونی ام که آرزوش برآورده شده و از خدام حالاحالا ها همونجایی که بودم بمونم و جم نخورم. یکی دو قدم عقب رفت و با لبخند بهم خیره شد.موهای مزاحم بیرون اومده از زیر شالم رو پشت گوشم زدم و گفتم:

-آره…بهتره برم که بیشتر از این مزاحمت نشم.

دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:

-دیگه نبینم این کلمه رو تکرار کنیاااا وگرنه من میدونم و تو….

حتی یه همچین کلمات ساده و همچین اخم و خشم تصنعی ای هم از طرف اون منو به وجد میاورد.لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:

-چشم!

دوسه بار دستهاش رو خیلی آروم به دو طرف صورتم زد و گفت:

-آفرین! این همون جوابیه که دوست داشتم ازت بشنوم حالا شماره ی خصوصی منو داشته باش…

اینو گفت و تلفن همراهش رو از توی جیبش بیرون آورد و شماره ام رو که ظاهرا از قبل تو گوشیش سیو کرده بود گرفت.
تلفتم که زنگ خورد گوشیم رو فورا بیرون آوردم و با لبخند بهش نگاه کردم.
دستهاشو پشت کمرش گذاشت و گفت:

-خبببب! اینم شماره تلفنی که هرکسی ندارش جز اونایی که تو قلب ما جا دارن! خب حالا ببینم چی میخوای چی ذخیره اش بکنی !؟

لبهامو غنچه و کج و کوله کردم و به این فکر کردم که چه اسمی میتونم براش انتخاب بکنم ودرنهایت با زدن یه لبخند گفتم:

-دوتا قلب بزارم چپ و راست اسمت مشخص میشه حس و احساسم!؟

خندید و گفتم:

-به اونم راضی ام…

اینو گفت و صفحه ی تلفن همراهش رو به سمتم گرفت تا منم ببینم اون اسمم رو چی ذخیره کرده.
لب پایینیم رو تو دهنم فرو بردم و به تلفنش خیره شدم. اسممو “شیوام ” ذخیره کرد و بود همون میم مالکیت چنان به دلم نشسته بود که واسم هزاران بار عزیزتر از قبل شد….
نمیدونم چرا هرچی هی بیشتر میگذشت بیشتر باورم میشد همچی خواب و خیال!
دستشو که پایین آورد منم از تماشای اسم خودم محروم شدم و به رفتن فکر کردم…
به پیاده روی تاخونه و لذت بردن از یک عصر پاییزی…
کوله ام رو روی دوشم انداختم و گفتم:

-خب دیگه…وقتشه من برم!

دستشو به سمتم گرفت و گفت:

-پسفردا میبینمت!

دستشو آهسته فشردم.لمس انگشتاش حس خوبی بهم میداد و به همون اندازه دل کندن رو واسم سختش میکرد.اما من با زدن یه لبخند دیگه گفتم:

-مواظب خودت باش…

چشماشو باز و بسته کرد و گفت:

-تو بیشتر عروسک جووون!

وقتی خداحافظی کردم و از دفتر و بعدهم شرکت زدم بیرون بارها به خودم سیلی زدم یا خودمو نیشگون گرفتم که مطمئن بشم خواب نیستم.
مطمئن بشم همه چیز یه توهم یا یه رویا نیست …
پله هارو دوان دوان اومدم پایین و شماره ی مونا رو گرفتم.
طولی نکشید که جواب داد و گفت:

-به به خانم مانکن یادی از ما کردی!

خوشحال و شاد قبراق پرسیدم:

-کجایی!؟

با صدای وا رفته ای جواب داد:

-هیچی…مامان به زور فرستادم بیرون نون بگیرم!نمیدکنی چقدر از اینکار متنفرم

خندیدم و گفتم:

-بیخیال نون و نونوایی…یه تاکسی دربست بگیر بیا کافه همیشگی یه خبر مهم دارم که باید حتما بهت بگم!

هیجان زده پرسید:

-چی چه خبری!؟

نگفتم که تو خماری بمونه.البته اون که عادت داشت همه چیزشو بزاره کف دست امیر و اگه من تلفنی بهش میگفتم ممکن بود همین کارو بکنه برای همین جواب دادم:

-تو بیا! حضوری میگم بهت..زود خودتو برسونیااا…من میرم اونجا منتظرت میمونم!

-ولی آخه من باید ن….

تمایلی به شنیدن ادامه ی حرفش نداشتم .در واقع اونقدر سرشار شوق و هیجان این اتفاق قشنگ بودم که هیچ چیز و هیچکس دیگه ای نمیتونست حواس منو پرت خودش یکنه….

نشسته بود رو به روم و زل زده بود به گوشی موبایلم .هنوزم باورش نشده بود که البته حق هم داشت.
من خودمم هنوز باورم نمیشد! این نگاه های خیره که طولانی شدن،
موبایلمو از لای انگشتاش بیرون آوردم و گفتم:

-بس دیگه! رنگ گوشی پرید از بس بهش زل زدی!

خم شد.نی رو بین لبهاش گرفت و بعداز هورت کشیدن آب میوه سرش رو بالا گرفت و پرسید:

-خداوکیلی ایستگاه گرفتی منو!؟

چپ چپ نگاهش کردم.دیگه فقط مونده بود زنگ بزنم به خود دیاکو یا برم در خونه اش تا خانم باور کنه دروغ نمیگم و بقول خودش ایستگاش نگرفتم.گوشی رو کنار گذاشتم و باخوردن بستنیم جواب دادم:

-گرفتی منو !؟ قیافه ی من آخه به کسی میخوره که میخواد شوخی بکنه!؟ به جون خودم به جون تو راست میگم…تازه…اسممو تو گوشیش شیوام ذخیره کرده بود.
فکرشو بکن؟اینم که دیدی شماره خصوصیش بود.
وای مونا باورت میشه؟؟ باورت میشه من دارم یکی یکی به آرزوهام میرسم!؟ انگار دارم خواب میبینم…

هرچقدر من خوشحال بودم به همون اندازه مونا دپرس.یه جورایی لبخند رو لبش ماسیده بود انگار.بعداز یه سکوت طولانی گفت:

-شیوا …

حین خوردم بستنی جواب دادم:

-هوم چیه!؟

با لبهای آویزون پرسید:

-پس این وسط شهرام چی میشه…!؟هیچ میدونی اگه بدونه تو با دیاکو وارد رابطه شدی چه الم شنگه ای راه میندازه!؟بیچارت میکنه!

 

با این سوال بدموقعش حالمو ناجور کرد و باز شهرام رو به روم آورد.الهی لال بشی تو مونا که گند زدی به حس و حالم.
قاشق رو کنار ظرف شیشه ای بستنی گذاشتم و گفتم:

-ببین ..بیخودی پیازداغ ماجرای بین من و شهرامو زیاد نکن…بین ما همه چیز تموم شده!

باور نکرد.اول بهم خیره شد و بعد هم گفت:

-محال!

دستمالی از جعبه بیرون کشیدم و با تمیز کردن گوشه ی لبهام جواب دادم:

-من باهاش صحبت کردم.حرف دلمو بهش زدم…بهش گفتم دیگه نمیخوام باهاش ادامه بدم.مونا من واقعا نمیخواستم….

اون که خوب میدونست شهرام چقدر دوستم داره با صورتی پکر و درهم پرسید:

-آخه چرا…بابا بخدا این درسته یکم عجیب غریب ولی خیلی دوست داره! خیلی خاطرتو میخواد.تو اسم بده جنازه بگیره حتی اگه بهت گفته باشن بالا چشمت ابروئہ….

نمیدونم چرا مونا حرص و جوش شهرام رو میخورد اما انگار اصلا حواسش نبود چه خبره.
زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-مونا حواست کجاست!؟ پدر شهرام با مامان من لزدواج کرده.اون اگه بدونه من همونی ام که با پسرش رابطه داره میدکنی چه افتضاحی به بار میاد و چه فکرایی راجبم میکنه؟
تازه تو که نمیدونی چقدر طرفدار پروپا قرص اون ژینوس سرتا پا عمل! چپ میره راست میاد میگه شهرام بهترین دختر دنیا نامزدش …ژینوس ال ژینوس بل!

اونم دیگه به خوردن آب میوه اش ادامه نداد! صورتش درهم شد و با دلگیری گفت:

-یه دفعه ای بگو قول ماشینی هم که به امیر داده پر!

با تاسف بهش خیره شدم.من حرف از چی میزدم اون حرف از چی میزد.پوزخندی زدم و گفتم:

-پس تو تو فکر ماشینی آره! واقعا که… از اول هم باید حدس میزدم تو فقط واسه خاطر یه همچین چیزایی اینجوری پیگیری…دمت گرم…

-نه ببین…منظور من اصلا..

حتی به حرفهاش گوش هم ندادم.بلندشدم کیف رو برداشتم و بعدهم از کافه زدم بیرون.
چندبار اسممو صدا زد اما نموندم.دویدم سمت ایستگاه و قبل از اینکه بیاد دنیالم ماشین گرفتم ورفتم خونه.
رفنار مونا واقعا جای تاسف داره.
من که نمیتونم چون اونو با حتی شهرام ازم میخوان بهترین روزای زندگیم رو طوری بگذرونم که دوست ندارم.

از من همچین فداکاری احمقانه ای بر نمیومد خصوصا وقتی میدونستم تهش پوچیه و احتمالا جنجال!
از تاکسی که پیاده شدم رفتم سمت خونه و زنگ رو زدم.
خدمتکار درو برام باز کرد و من سعی کردم قبل از رفتن به داخل تمام حسهای بد رو از خودم دور بکنم و به اتفاقات قشنگی فکر کنم که قرار بود واسم بیفتن .
درو با کف دست به عقب هل دادم و خوشحال و خندان به سمت پله ها رفتم که زودتر خودمو برسونم به اتاق و تنم رو به یه دوش ریلکس کننده دعوت بکنم که همون موقع مامان از پشت سر صدام زد.
سرمو به سمتش برگردوندم و از تماشای تیپ و ظاهرش یه سوت آروم زدم و خودمو انداختم رو نرده های چوبی و بهش خیره شدم.
خبری از اون پوهای بلوندش نبود.اکستنشن موی لخت شلاقی مشکی رنگ انجام داده بود و یه لباس قرمز دو بنده ی بالا رون هم به تن کرده بود که فیت تنش بود و اینجوری حتی در نگاه اول از من هم کم سن و سالتر به نظر می رسید!
دست به سینه پرسید:

-کجا بودی!؟

-سر کار…

سرش رو تکون داد و بعدهم جمله ی خبریش رو به زبون آورد:

-من از شهرام خواهش کردم بیاد اینجا زندگی کنه!

هاج و واج نگاهش کردم و پرسیدم:

-دقیقا چرااا !؟

موهاشو با عشوه از روی شونه اش کنار زد و جواب داد:

-چون من و رهام قراره بریم یه سفر تفریحی! تو این خونه ی درندشت تو تنها نباشی بهتره!

وای که چقدر مامان با اینکاراش حرص منو درمیاورد.اصلا نمیفهمیدمش و جدیدا با اینکارا و رفتارش مدام می رفت رو اعصاب.
شکمم رو از روی نرده ها برداشتم و گفتم:

-بس کن توروخدا! من زنده و مرده بودنم به حال تو فرق نداره حالا نگرانم شدی!؟ بهتره اومدنش رو به اینجا کنسلش کنی چون اصلا تحملش رو ندارم!

اینو گفتم و پشت بهش چندتا پله بالا رفتم…

پشت بهش چندتا پله بالا رفتم اما اونکه اصولا زندگی اشرافیش حسابی به مذاقش خوش اومده بود و باور کرده بود یه ملکه اس که همه باید تحت فرمانش باشن،با عصبانیت صدام زد و گفت:

-صبر کن شیوا!

ایستادم وفقط سرمو به سمتش برگردوندم.انگشت تهدیدش رو برام بالا آورد و گفت؛

-شیوا تو دیگه خیلی زبونت دراز شده! تا وقتی با من زندگی میکنی طبق اصول من پیش میری!

-پس اصول خودم چی میشن!؟

-اصول تو یه مشت دری وریه… درضمن بار اول و آخرت باشه همچین چرت و پرتهایی به من میگی…

پوزخند تلخی زدم و گفتم:

-جدیدا اسم حقیقت شده دری وری!؟ مگه دروغ بودن حرفهام!؟ من دلم میخواد تنها باشم اشکالش چیه!؟

دستشو پایین آورد و با لحن تندی جواب داد:

-اشکالش اینه که من برخلاف تو اصلا نمیخوام تو تنها باشی

دندون قروچه ای کردم و گفتم:

-من از اون پسره خوشم نمیاد باهاش حال نمیکنم….

نگاهی به دور اطراف انداخت تا مطمئن شه وقتی من داشتم هین حرفهارو میزدم کسی حواسش بهم نبود و بعد باعجله پله هارو اومد بالا و وقای بهم نزدیک شد با تشر گفت:

-هیسس! صداتو بِبُر! میخوای موشهای این خونه حرفهاتو به گوش رهام برسونن !؟

نفس کشدار و عمیقی از سر کلافکی کشیدم و گفتم:

-من تنهایی از پس خودم برمیام.تازه خدمتکارها هم که هستن!

پوزخندی زد و بعد با تاسف و تمسخر ادای منو درآورد و گفت:

-هه! من تنهایی از پس خودم برمیام! کیه که ندونه تو ترس تنها موندن تو خونه داری هان!؟ بعدشم فکر کردی خدمتکارا شبانه روز اینجا هستن؟ نه خیر! دوتاشون مرخصی گرفتن اینی هم که مونده تا وقتی ما اینجا نیستیم فقط یه تایم مشخصی اینجا میمونه! درضمن…آوردن شهرام پیشنهاد رهام بود….میخواد یه جورایی با این خونه رفیقش کنه!

حرفهاش رو که زد رو برگردوند تا پله هارو پایین بره.
مثل اینکه چاره ای جز کنار اومدن با این موضوع نداشتم واسه همین دیگه مخالفتی نکردم و فقط پرسیدم:

-حالا کی قراره برید!؟

بدون اینکه برگرده سمتم جواب داد:

-فردا!

و بعدهم به راهش ادامه داد.
تمام حس خوبم پرید.دیگه نه سرحال و شاداب بلکه خسته و بی اعصاب پله هارو دوتا یکی رفتم بالا و خودم رو رسوندن به اتاق خواب…

**

شونه ام رو از تکیه به در برداشتم و چندقدمی به سمتشون رفتم.یه لبخند تصنعی روی صورتم نشوندم که امیدوار بودم ناخالص بودنش خیلی مشخص نباشه!
رهام اومد سمتم و دستشو به سمتم دراز کرد .
باهاش دست دادم و اون خیلی زود گفت:

-مستانه بهم گفته از بچگی بخاطر یه اتفاق بد ترس از تنهایی داری ولی اصلا نگران نباش ما گفتیم تو این مدت که نیستیم شهرام بیاداینجا…

اینجوری با یه تیر دوتا نشون زده میشه هم دیگه تو تنها نیستی و هم اینکه شهرام پاش به اینجا باز میشه!

لبهام که دلشون میخواست چفت بمونن رو عاجزانه ازهم باز کردم و گفتم:

-ممنوت از اینکه بفکرمی! خوش بگذره بهتون!

دستمو فشرد و با رها کردنش جواب داد:

-به تو هم همینطور!

وقتی رهام رفت و سوار تاکسی شد اون لبخند خیلی زود از روی صورتم پر کشید دوباره شدم همون شیوای اخموی چنددقیقه پیش.
اینبار نوبت مامان بود که سفارشات قبل رفتنش رو بکنه.
با اون کفشهای قرمز پاشنه بلند که نه…”پاشنه خیلی بلندش” که مونده بودم چطوری اصلا باهاشون راه میره و قدم برمیداره اومد سمتم.
دستشو رویه بار به شونه ام زد و گفت:

-تو مدتی که من نیستم میتونی خوش بگذرونی…حتی اگه کیس میسی هم داری موردی نیست! آزادی باهاش بچرخی و بگردی ولی درهرصورت شب رو خونه باش!

عبوس تماشاش کردم.کاملا مشخص بود هواپیمایی که قرار بود سوارش بشن از مرزهای ایران که رد بشه هیچی تن خودش بجا نمیزاره من اینو از انتخاب لباسش متوجه شدم.
اون کاملا آماده باش بود!
دلگیر پرسیدم:

-کی برمیگردین!؟

شونه بالا انداخت و گفت:

-نمیدونم کی بر میگردیم اما میدونم خیلی قرار نیست بمونیم.یکم پول واست گذاشتم روی میزت.چیزی هم اگه نیاز داشتی شهرام هست…ودرضمن…

مکث کرد.اومد جلوتر و تو صورتم با تاکید گفت:

-حق نداری بری پیش شیدا! اون هروقت تورو میبینه فیلش یادهندستون میکنه و هوس جدایی از فرهاد به سرش میزنه پس حق نداری سمتش بری

پوزخند زدم و با طعنه پرسیدم:

-نرم که بدونه بی کس آره!؟

چشم غره ای بهم رفت و بعدهم همونطور که سمت تاکسی میرفت تا سوار بشه گفت:

-حرفهایی که زدم یادت بمونه! تا یکی دو ساعت دیگه شهرام میاد پیشت…خداحافظ!

همونجا تکیه به دردادم و رفتنشون رو تماشا کردم..

وقتی داشتم مسواک میزدم صدای ضربه های آروم به در به گوشم رسید.
درحالی که مسواک رو توی دهنم میچرخوندم در سرویس بهداشتی روبا پا کنار زدم و با همون دهن کفی جواب دادم:

-بیا تو…

درکنار رفت و خدمتکار تو قاب و چهارچوب ایستاد.لباسهای فرم کار تنش نبودن و مشخص بود قصد رفتن داره.
پالتوش رو روی ساعد دستش انداخت و گفت:

-شامتون رو آماده کردم بقیه ی کاراروهم انجام دادم.چایی تازه دم هم آماده است اگه با من کاری ندارید من برم!

سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه میتونی بری مرسی!

دستگیره رو گرفت که درو ببنده اما قبل از اینکه اینکارو بکنه انگار که تازه موضوعی مهم یادش اومده باشه گفت:

-راستی خانم…آقا شهرام هم اومدن!

بد خبری بود.از اون خبرایی به دل نشین! وقتی رفت منم برگشتم طرف روشویی و با شستن دهن و صورتم چندتا دستمال برداشتم و اومدم بیرون.
بند کمری لباس راحتی ساتن مشکی رنگ تنم رو بستم و از اتاق بیرون رفتم.
نمیدونم آخه ماه عسل رفتن واقعا تنها کار ضروری ای بود که مامان و رهام باید انجامش میدادن!؟
واقعا که شبیه دوتا نوجوون بودن!
پله هارو آروم و بی سرو صدا رفتم پایین.تو نشیمن که نبود.تو سالن خصوصی هم نبود.
حتی تو قسمت مورد علاقه اش یعنی بار هم نبود.
اطراف رو نگاهی انداختم ودرست وقتی حس کردم شاید بتونم وی ای پی خصوصی خونه که یه فضای جالب و نیمه تاریک و پر آرامش بود رو پیداش بکنم صدای باز و بسته شدن در یخچال از آشپرخونه به گوشم رسید.

چون پشتش به من بود تونستم اون نقاب تصنعی رو از روی صورتم کنار بزنم و باعصبانیت درحالی که دلم میخواست سر به تنش نباشه لب زدم:

“هیولای رو مخ ”

راه افتاد سمت وی ای پی.سالنی که طراحی خاص و پیچیده ای داشت.سقفش شیشه بود تا توی شب بشه آسمون رو تماشا کرد.
دور تا رورش کاناپه های راحتی بود و وسطش چیزی شبیه به حوض قرار داشت همه اینها بعلاوه ی یه سینمای خانگی!
تو چار چوب در ایستادم و حرکاتش رو تماشا کردم.لم داد رو کاناپه و با دراز کردن پاهاش تلویزیون رو روشن کرد و حین خوردن و بعد هم نوشیدنی ای که نمیدونم کی خوردش و تمومش کرد رو پرت کرد پشت سرش و
بطری هم یه راست افتاد تو سطل آشغالی که همونجا بود.
نمیدونستم چه جوری سر صحبت رو باهاش باز کنم که مطمئن بشم اونقدری ازم دلگیر نیست که بخواد برام دردسر درست بکنه.
من من کنان پرسیدم:

-چایی آماده هست…یعنی خدمتکار قبل رفتنش آماده کرده!میخوری بیارم برات !؟

جوابی بهم نداد و کانالهای ماهواره رو یکی یکی بالا و پایین کرد.رفتارش رو اعصابم بود خصوصا اینکه مدام نادیده ام میگرفت.
اون جوابی بهم نداد اما من رفتم تو آشپزخونه و با سینی چایی برگشتم پیشش…. تو مدتی که باهاش بودم اونم به عنوان عشقش البته عشق صوریش بگی نگی با خلقیات و مورد علاقه هاش آشنا شده بودم و میدونستم چی دوست داره و چی دوست نداره….
اون معمولا همیشه پایه ی نوشیدنی های داغی مثل چایی و قهوه بود و از این قبیل نوشیدنی بود.
در کشوی رو کشیدم عقب و رفتم داخل.
بازم یه لبخند تصنعی زدم و درحالی که به سمتش میرفتم گفتم:

-تو که حرف نزدی ولی من برات چایی آوردم…موقع تماشای فیلم میچسبه ولی…

کنارش نشستم و سینی رو گذاشتم روی میز و خودم خم شدم و یه لیوان برداشتم و گرفتم سمتش و منتظر موندم اونو ازم بگیره.

پارت های قبلی همین رمان

4 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • 3 روز شد بزارین دیگ
    چند پارت هست؟

    پاسخ
  • چرا این دختر مثل یه هرجاییی رفتاررر میکنههه خیلیی پرووو هستششش فک میکنهههه کجا زندگییی میکنههه به خاطر اینکه یه بار پسره بهش خندیدددد میخواددد خودشش رو تسلیم اون کنهه خیلی ابله واسکللل هست اصلا نمیتونم احساسمم نسبت بهش رو توصیف کنمم خودمم خجالتت کشیدمممم وقتی داشتمم میخوندممم هر چند مادرشش چیه دخترشش باشه دیگه نهه واقعاا نمیخواستم این حرف رو بزنمم ولی نویسنده ی عزیززز باعث شددد بگمم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست