رمان عشق صوری پارت 53

 

کنارش نشستم و سینی رو گذاشتم روی میز و خودم خم شدم و یه لیوان برداشتم و گرفتم سمتش و منتظر موندم اونو ازم بگیره.
نگاهی خنثی بهم انداخت و بالاخره روزه ی سکوتش رو شکست و پرسید:

-چی توی سرت که دوباره مهربون شدی هان!؟

از این سوالش یکم تعجب کردم.یه جوری حرف میرد و حتی نگاهم میکرد انگار من یه دختر مارموز آب زیرکام.دلخور لیوان چایی رو گذاشتم سر جاش و با لب و لوچه ی آویزون گفتم:

-شهراااام…چرا اینجوری فکر میکنی!

پا روی پا انداخت و پوزخند زنان جواب داد:

-چون تو همینطوری هستی!

سگرمه هام زدم تو هم و دست به سینه گفتم:

-نخیر ! من چیزی که تو فکر میکنی نیستم!

بازم پوزخند زد بعد خیلی آردم سرش رو به سمتم برگردوند و بهم خیره شد.نگاه هاش سنگین بودن و آدمو دستپاچه و معذب میکردن…
مثل این بود که یه راز مهم واسه مخفی کردن داشته باشی اما کسی نگاهت کنه و با نگاهش بهت بفهمونه از رازت باخبر!
بعداز یه سکوت کوتاه گفت:

-خب…کنارش بهت خوش گذشت!؟
تو اتاقش گل گفتی و گل شنفتی!؟

چشمامو ریز کردم و بهش زل زدم.گفته بودم نگاه هاش یه همچین معنی ای رو میدن.
الان هم که داشت تیکه ی چیزی رو میپروند که طبیعتا نباید ازش خبر داشته باشه ولی مثل اینکه داشت!
ابرو درهم کشیدم و من من کنان پرسیدم:

-م…منظورتو نمیفهمم اصلا…

یکم خودش رو کشیدسمتم.کنار گوشم یه نفس عمیق کشید و بعد با سر انگشتاش موهام رو پشت گوش زد وجواب داد:

-تو منظورمو خوب میفهمی شیوا!

دستشو گرفتم و از روی صورتم پایین آوردم و گفتم:

-نه اصلا نمیفهمم چیمیگی!اصلا داری از کی حرف میزنی!؟

شمرده شمرده و آروم لب زد:

-همونی که امروز حسابی باهاش خلوت کرده بودی!

شمرده شمرده و آروم لب زد:

-همونی که امروز حسابی باهاش خلوت کرده بودی!

متعجب نگاهش کردم.وقتی همچین حرفی میزد یعنی نامحسوس زیر نظرم داره.دندونامو روهم سابیدم و بعد بهش خیره شدم و پرسیدم:

-شهرام تو بپا گذاشتی واسه من !؟

شروع کرد خندیدن.از اون خنده هایی که اصلا به دل من یکی نمی نشستن چون اسمی جز خنده ی بدجنسانه نداشتم روشون بزارم.
نیشش رو یه وری کرد و بعد در کمال خونسردی و آرامش جواب داد:

-تو اون شرکت …اونجا…دیاکو جون شما با مگس ماده هم خلوت کنه
خبرش به گوشه همه میرسه تو که دیگه….

براندازم کرد و با نیمه تموم گذاشتن جمله اش خم شد و لیوان چایی رو از روی سینی برداشت.حرصم گرفت از دستش واسه همین لیوان رو از دستش قاپیدم و گفتم:

-آنتنت اونجا هرکی که هست خبر اشتباهی بهت رسونده…این چایی رو هم من درست کردم نمیزارم هم ازش بخوری!

نگاه های پر اخمم روی صورتش به گردش در اومد
لیوان رو دوباره روی سینی گذاشتم که گفت:

-خودت میاری تعارف میکنی خودتم پس میگیری!؟

با لحن تندی جواب دادم:

-آره واسه اینکه حقت نیست بهت محبت کنم.واسه اینکه همش داری منو میپایی و من حتی تو اون شرکت هم از دست این کاراگاه بازی های تو در امون نیستم…من دلم نمیخواد تو واسم بپا بزاری!

دوباره خم شد و چایی رو برداشت و همزمان گفت:

-بپا از هول حلیم نیفتی تو دیگ شیوا خانممممم!

وای چقدر حرصم میگرفت وقتی اینجوری بهم تیکه میپروند.نه زورم بهش می رسید و نه حتی میدونستم دقیقا چطوری متوجه شده من با دیاکو یه دیداره دو نفره داشتم و همینها عصبیم میکرد.
بازم دستم رو دراز کردم تا چایی رو ازش بگیرم اینبار اما لیوان رو تو هوا نگه داشت و گفت:

-چخه ! برو اونور….

شاکی و طلبکار پرسیدم:

-به من میگی چخه؟ خیلی بی ادبی شهرام خیلی…عمرا اگه بزارم از این چایی بخوری….

نیشخندی زد و گفت:

-اگه میتونی بگیر…

بلند شدم که لیوان رو ازش بگیرم چون عزممو جزم کرده بودم نزارم از اون چایی که آماده کرده بودم بخرم اما اونم انگار لج کرد چون دست شو یا بالا میگرفت و یا چپ و راست میکرد تا نتونم ازش بگیرمش و اونقدر اینکارو کرد که تا خواستم مچش رو بگیرم لیوان چایی سرریز شد روی مچ پام….
جیغ کشیدم و خودمو کشیدم عقب و با گرفتن پام گفتم:

-سوختم سوختم….آخ پام!

اون بیشتر از خودم نگرانم شدچون فورا لیوان رو انداخت تو سینی و پامو گرفت و گذاشت روی پای خودش تا بهش نگاه بندازه.
وحشت اینو داشتم رد سوختگی زیاد باشه و بمونه اونم واسه منی که زیادی رو بدنم حساس بودم واسه همین چند مشت آروم به بدنش زدم و با لحنی گریه آلود گفتم:

-شهرام کوفتی….آخ پام…جاش بمونه من تورو میکشم شهرام میکشمت!

خیلی آروم لباسم رو داد بالا و همزمان گفت:

-وراجی نکن بچه…اینم عاقبت بچه بازیهات…

باعصبانیت و درحالی که کم مونده بود به خاطر این سوختگی به گریه بیفتم گفتم:

-من بچه بازی درآوردم یا تو !؟ ببین باهام چیکار کردی؟ اگه جاش بمونه چی؟

نگاهی به پام انداخت و بعد پوزخند زد و گفت:

-کولی بازی در نیار
.هیچیش نشده بمون برم پماد بیارم و بیام…

پامو با بیتفاوت از روی پای خودش انداخت کنار و بعد بلند شد و رفت بیرون.با استرس سرخی مچ پام رو نگاه کردم.
اگه جاش می موند خیلی بد میشد خصوصا واسه پوشیدن و تبلیغ شلوار…
چنددقیقه بعد با یه پماد سوختگی اومد تو سالن.کنارم نشست و بعد دوباره پامو باخشونت و نه ملایمت گذاشت روی رون پای خودش تا راحت تر بتونه پمادو بماله بهش …
سگرمه هامو زدم تو هم و گفتم:

-چیکار میکنی!؟یکم آرومتر پامو شکوندیاااا….

یکم پماد به سوختگی به پام مالید و بعدهم با سرانگشتش رو اون سرخی پخشش کرد و حین انجام اینکار گفت:

-به درک که شکست! اینقدر هم جلز و ولز نکن! اون آب داغِ که اگه ریخت روی پات باید آخ و وای راه بنداری نه چایی نسبتا ولرم!

به سر انگشتش نگاه کردم.خیلی آروم و با احتیاط پماد رو روی پام می مالید درحالی که با زبونش و اون تیکه های سنگینش مدام نیش میزد.
منو حسابی کفری کرده بود با این کارهاش. ابروهامو کج و کوله کردمو گفتم:

-شهرام بخدا جاش بمونه من تورو کشتمت!

بدون اینگه نگاهم بکنه گفت:

-من تورو فوت کنم تا خود واشنگتن عقب عقب میری! بشین سرجات نیشتم ببند!
با احتیاط به کارش ادامه داد.فکر کنم اولینبارش بود تو عمرش همچین کارایی واسه یه نفر انجام‌میداد.
سرش رو بست و گذاشتش کنار و بعد از یه سکوت طولانی گفت:

-خب…تموم شد!

پام رو با احتیاط کنار گذاشت و دوباره لنگهاش رو روی میز دراز کرد و خیره شد به تلویزیون.
خودمم میدونستم خیلی چیزیش نشده و احتمالا تا یکی دو روز دیگه ردی ازش بجا نمی مونه اما با این وجود لحظه ی اول حسابی دردم گرفته بود و حس سوزش و سوختگیش اذیتم کرد.
چشم از پام برداشتم و با نگاه کردن به نیمرخش پرسیدم:

-آنتنت تو شرکت دیگه چیا بهت گفته؟

چشم از پام که تقریبا مطمئن شده بودم درگیر سوختگی کاری نشده برداشتم و با نگاه کردن به نیمرخش پرسیدم:

-آنتنت تو شرکت دیگه چیا بهت گفته؟

از کنج چشم با طمانینه نگاهم کرد.خوب میدونستم چقدر از این اصطلاحات بدش میاد ولی خوشبختانه کفری نشد. کنترل رو برداشت و دوباره با بالا و پایین کردن کانالها گفت:

-فکر میکنی دارم ؟

اط اونجایی که علم غیب نداشت اما میدونست من تو اتاق دیاکو بودم،با اطمینان و خیلی جدی جواب دادم:

-فکر نمیکنم مطمئنم !

خونسرد و ریلکس گفت:

-خب باشه…اگه فکر میکنی دارم بدون که آدم حرفهای بقول تو آنتنش رو هرجایی نمیزنه!

پوزخند زدم:

-حالا کی هست این آنتن خبرچینت؟ زن یا مرد؟

نیشخمدی تحویلم دادو سوالم رو بی جواب گذاشت.
اخم کردم و دوباره جهت نگاهمو تغییر دادمو و چشم دوختم به پام که حالا درد سوزش سوختگیش یه کوچولو کمتر شده بود. حساس شده بودم و کنجکاو که اونی که همچین خبری رو بهش رسونده کی میتونست باشه اونم درحالی که توی اون تایم تقریبا اکثریت رفته بودن !؟
هر کی که بود قطعا میتونست بقیه ی کارای منو بهش گزارش بده و من هم اصلا نمیخواستم احساساتش رو قلقلک بدم که تمام برنامه هام رو بهم بریزه برای همین
وقتی اون سرگرم تماشای فوتبال بود بی هوا و بی مقدمه گفتم:

-راجب کار داشتیم حرف میزدیم!

سرش رو آهسته برگردوند سمتم و پرسشی نگاهم کرد.نیشخند زدم و گفتم:

-منظورم با دیاکوئہ…تو اتاق بودیم وراجب کار حرف میزدیم!

دستشو سمت صورتم دراز کرد.با سرانگشتاش موهامو پشت گوشم زد و بعد یه لبخند مخوف تحویلم داد و گفت:

-شیوا… اونی که فکر میکنی منم در واقع خودتی!

اینو گفت و دوباره چشم دوخت به صفحه نمایش تلویزیون بزرگ پیش رو…نمیدونم چرا هم واسم اهمیت نداشت اینکه بدونه اونو میخوام و هم یه جورایی اهمیت داشت….
شرایط گیج کننده ای بود و خودمم دقیقا نمیدونستم تو اون شرایط دروغ گفتن به صلاحم هست یا نگفتن هرچند در هرصورت استاد مچ گیری بود و خیلی سریع میتونست ته و توی راست و دروغ حرف طرف مقابلش رو متوجه بشه.
خودم رو دلخور نشون دادم و گفتم:

-تو همیشه فکر میکنی من دارم بهت دروغ میگم! من به تو دروغ نمیگم شهرام…اصلا…

مکث کردم.از گوشه چشم نظری بهش انداختم و با زدن یه لبخند گفتم:

-اصلا مگه میشه آدم به کسی که دوستش داره دروغ بگه؟ میشه!؟

بازهم خیلی آروم سرش رو به سمتم برگردوند.مشکوک نگاهم کرد و گفت:

-باز چی تو اون فکر خرابت میگذره مار هفت خط؟

لبخند دندون نمایی تحویلش دادم.من در هرصورت واسه رسیدن به خیلی از خواسته هام به شهرام احتیاج داشتم. به نفوذش…به ارتباطات قویش.
فاصله ام رو باهاش کم کردم و درست کنارش نشستم. دستمو دور تنش حلقه کردم و همونطور که سرم رو آهسته کج میکردم که بزارم روی شونه اش گفتم:

-دیدی گفتم تو کلا فکرت راجب من خراب !؟ ما قراره چند روز پیشم هم بمونیم خوب نیست اینجوری باهام بد تا کنیاااا….

 

قبلا از اینکه سرم به شونه اش برسه با دست من رو از خودش دور کرد و گفت:

-آره…من فکرم راجب تو خراب….

عین قهوه ی بدون شکر تلخ بود.تلخ و سر سخت.انگار احساساتش رو قیرگونی کرده بودن که محبت ازش چیکه نمیکرد و هیچ راه نفوذی به قلبش هم نبود!
از گوشه چشم نگاهش کردم و گفتم:

-اعصاب نداریااا شهرام …

بدون اینکه چشم از تلویزیون برداره جواب داد:

-آره…اعصاب هم ندارم فاصله تو با آدمای بی اعصاب همیشه حفظ کن!

نه! مثل اینکه اصلا رام شدنی نبود.اما…من میتونستم.میتونستم اونو درگیر خودم بکنم چون تنها دختری بودم که بهم حسی متفاوت داشت.
دست به سینه اون رو که خودش سرگرم تماشای چیز دیگه ای بود تماشا کردم و گفتم:

– خوبه که منو سپردن دست تو…یکم باهام مهربونتر باشی بد نیستااااا

انگشت اشاره اش رو به نشانه ی تهدید به سمتم دراز کرد تا باز شروع کنه خط و نشوم کشیدن اما من قبل از اینکه کلامی از دهنش بیرون بیاد دستشو گرفتم و با نزدیک کردنش به لبهام ، صدامو کشدار کردمو گفتم:

-شهرام…میشه با من مهربون تر باشی…؟

لبهاش رو با عصبانیت روهم فشرد و گفت:

-داری با این جنده بازیات میری رو مخم یا بیخی….

نذاشتم حرفشو بزنه و دستشو به لبهام نزدیک کردم و خیره تو چشمهای خشمگینش آهسته انگشتاشو بوسیدم…

بی حرکت بهم خیره شد و دیگه هارت و پوزت نکرد و حتی دست از تهدید هم برداشت.
بدقلق بود اما سردرمیاوردم ازش.عین آدم آهنی ای بود که هرکسی نمیدونست چه جوری باید باهاش تا کنه…
قلق داشت کنار اومدن با شهرام.هم قلق داشت هم راه و روش مخصوص به خودش رو…
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

-لعنت به تو شیوای جادوگر…

خندیدم چون مطمئن شدم حتی اگه بخواد هم نمیتونه مدت زمان زیادی ازم دلگیر و عصبانی بمونه یا حتی باهام بد رفتاری بکنه.
اون دوستم داشت این چیزی بود که خودش بهش اعتراف کرد.
و خب…شهرام به یه نفر بگه دوست دارم خیلیه!
یه کوچولو دیگه بهش نزدیک شدمو گفتم:

-دلت میاد به من بگی جادوگر ؟

دستش رو باعصبانیت پس کشید و جواب داد:

-اگه دلم نمیومد نمیگفتم!

اون لحظه چون اطمینان پیدا کردم قرار نیست دیگه پسم بزنه یا بازم بدخلقی بکنه بهش نزدیک شدم و بالاخره سرمو گذاشتم روی شونه اش و به دروغ گفتم:

-حالا تو هی بدخلقی کن وای میوونی چیه شهرام؟خوب شد تو اومدی اینجا وگرنه من از تنهایی حتما دق میکردم

بازم‌پوزخند زد.حتی سرش رو با تاسف گفت:

-دروغ…دروغ پشت دروغ‌..تو اگه پینوکیو بودی تا الان نوک دماغت آسمونم رد کرده بود!

باصورتی عبوس گفتم:

-اینقدر سعی نکن منو دروغگو جلوه بدی….من واقعا خوشحالم از اومدنت…

سکوت کرد و ترجیح داد به جای صحبت کردن با من فوتبال تماشا بکنه. سرمو به گردنش نزدیک کردم و چون میدونستم و باخبر بودم همیشه به کجای گردنش ادکلن میزنه دقیقا همونجا رو بو کشیدم و گفتم:

-اومممم….چقدر بوی ادکلنت رو دوست دارم!

چپ چپ نگاهم کرد.حرکاتم رو اعصابش بودن و دلش هم نمیومد پَسم بزنه و از خودش دور کنه!
نگاه هاش رو نادیده گرفتم و بعد خم شدم و یه شکلات از توی جا آجیلی شیشه ای برداشتم و همونطور که بازش میکردم گفتم:

-از تنهایی و تاریکی متنفرم!

خیلی آروم سرش رو کج کرد و با نگاه به صورتن ، طعنه زنان گفت:

-منم از آدمای حیله گر و دروغ گو متنفرم!

میدونم منظورش خودم بودم.حتی اینم میدونستم صدرصد این محبتهامو باور نداره اما با تمام وجود ترجیح میدادم آدمی مثل اون رو دوست خودم نگه دارم نه دشمن خودم.
شکلات رو از پوستش جدا کردم و بعد اونو تا نزدیکی لبهای کلفتش بردم و گفتم:

-تو خیلی شکاکی شهرام.این اصلا خوب نیست عزیزم!

لبخند تصنعی دندون نمایی زد و گفت:

-تو هم خیلی حیلیه گری…این اصلا خوب نیست عزیرم!

کفری شده بودم اما از کوره در نرفتم.باید باهاش میساختم و تحملش میکردم.
شیرینی رو دوباره به دهنش نزدیک کردمو گفتم:

-باشه تو با من بد باش…لبهاتو باز کن…نمیخوای اونی که من برات باز کردمو بخوری ؟

خواست نه بیاره که پامو دور پاش انداختم اونم درحالی که گره ی لباس خواب تنم وا شده بود.تسلیم شد و بی هوا لبهاش رو باز کرد و من شکلات رو بین دندونهاش گذاشتم.
گَم آرومی بهش زد و یه تیکه اش رو خورد ومن تیکه ی دوم رو بیرون کشیدم و توی دهنم خودم گذاشتم.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد نگاهش رو معطوف من نکنه که تعادل ذهنیش رو از دست نده….
کنترل رو برداشتم و گفتم:

-از فوتبال خوشم نمیااااد بزنم یه چیز باحالتر ببینیم!

کانالهارو بالا و پایین کردم تا رسیدم به یه فیلم هالیوودی..خوشحال شدم و گفتم:

-آهان این فیلم خوب! من عاشق این بازیگره ام خیلی ابهت داره..چی بود اسمش ؟ اهان یادم اومد…ویلیام لوی! نگاه هاش عین توئہ ولی…آدم تو خودش میشاشه!

خندیدم ولی اون همچنان بی توجه رفتار میکرد.خسته شده بودم از بس خودم هی سر حرف رو باز میکردم اما وقتی از اون بازیگر هالیوودی تمجید کردم با نفرتی که مطمئن بودم از ته قلبش نمیتونه باشه نگاهی بهم انداخت و گفت:

-کلا همیشه تو نخ مردایی…

منو اشتباه فهمید واسه همین خیلی زود سرم رو از روی شونه اش برداشتم و گفتم:

-معلوم که نه! من که هرکسی رو تحویل نمیگرم!

به این حرفم خندید تا بیشتر حرصمو دربیاره بعدهم سرش رو تکون داد و گفت:

-آره…آره تو خوبی…تو راس میگی!

نامحسوس دندون قروچه ای کردم و سرمو سمت صفحه نمایش چرخوندم.
فولاد ذره بود و نا ملایم.
چه جوری میشد آخه سازگارش کرد وقتی اصلا انعطاف پذیر نبود!
خواستم بهش بتوبم اما منصرف شدم چون همون لحظه چشمم رفت پی صحنه ی بوس و سکس بازیگر زن و مرد…
چشمهام زوم شد رو لبهای مرده.
خم شدم یه شکلات برداشتم و خیلی آروم حین بازکردنش پرسیدم:

-چقدر خوب میبوسه…نه شهرام !؟

نفس عمیق پرحرصی کشید و بعد هم انگار که اون فضا واسش گرم شده باشه یه لیوان آب خنک واسه خودش ریخت.
نامحسوس نگاهش کردم و لبخند پلیدی زدم
زورم که بهش نمی رسید اما لااقل اینجوری میتونستم یکم کارهاشو تلافی بکنم…..

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست