رمان عشق صوری پارت 64

 

-من میترسم از تنهایی.تو که اینو میدونی.پس چرا میخوای ولم کنی بری!؟میدونی…خیلی نامردی اگه بری…خیلی…

در ماشین رو با چنان عصبانیتی بهم کوبوند که وحشت زده دستشو رها کردم و عقب عقب رفتم. چرخید سمتم و غضب آلوده نگاهم کرد.
نگاه ترسناکی به صورتم انداخت و بعد گفت:

-پاشدی رفتی پی گه بازی حالا اومدی اینجا واسه من مظلوم نمایی میکنی!؟؟

سوال پرسید و مکث کرد.هردو واسه چند لحظه ساکت بودیم اما بعد خود اون بود که در ادامه گفت:

-تو یه هرزه ی به تمام معنایی عزیزم!

اینو گفت و بیخیال پشت فرمون نشستن راه خونه رو در پیش گرفت.
همونجا ایستادم و دور شدنش از خودمو تماشا کردم.
به خودم اشاره کردم و خودم از خودم پرسیدم:

” به من گفت هرزه؟”

از خشم زیاد به نفس نفس افتادم.تو همون سردی هوایی که بخاطر عصبانی شدن زیاد دیگه برام قابل درک نبود دویدم سمتش.
خیلی زود تونستم بهش برسم.
نرسیده به در پیرهنش رو از پشت کشیدم و گفتم:

-دیگه حق نداری به من بگی هرزه…چرا من هرزه ام اونم واسه بودن با کسی که دوستش دارم اما تو هرزه نیستی!؟
تویی که وقتی زن داشتی با منم بودی….

یه نگاه به من و یه نگاه به دستم که پیرهنشو چنگ انداخته بود کرد و بعد مچ دستم رو سفت گرفت و باخم کردن سرش گفت:

-اونی که دوست داره تورو نمیکشونه خونه اش مستت کنه و اینجوری بدنتو سیاه و کبود بکنه!حالیته !؟

مچ دستمو به زور از دستش آزاد کردم و گفتم:

-نه حالم نیست!

ولوم صدای من بالا بود اون اما خونسرد و آروم گفت:

-مشخص! چون تو گاوی! گاااو…

تگاه آخرو بهم انداخت و بعو رفت داخل.واژه ی هرزه رو مخم بود.
حق نداشت به من بگه هرزه.اگه اسم بودن با کسی که دوستش داریم هرزگیه پس باید تمام آدما ی شهر باید هرزه باشن.
چنددقیقه بعد پشت سرش رفتم داخل.
چون از تاریکی میترسیدم تمام چراغهارو روشن کردم.
خم شدم و باخستگی کفشهامو از پا درآوردم با پوشیدن یه جفت دمپایی نرم و راحت قدم زنان سمت آشپزخونه رفتم.

شهرام قبل ازمن تو آشپزخونه بود.
غذارو از توی یخچال درآورد و گذاشت تو مایکرو تا گرم بشه.
پشت میز ایستادم و گفتم:

-واسه منم گرم کن….منم گشنمه!

سرش رو به آرومی چرخوند سمتم و طعنه زنان گفت:

-امر دیگه !؟

جدی جدی یکم‌فکر کردم و بعد جواب دادم:

-اگه یه نسکافه هم بهم بدی خوب….

بیشتر به سمتم چرخید و بعد چشماشو ریز کرد و گفت:

-خب….بیشتر فکر کن‌…مطمئنی چیز دیگه ای نیاز نداری!

بیشتر فکر کردم و جواب دادم:

-نه….یکم غذا و یه لیوان نسکافه با شیر…همین خوبه!

پوزخندی زد و بعد غذاشو از مایکرو بیرون آورد و با کشیدن صندلی پشت میز نشست و بی توجه به من گشنه مشغول خوردن غذاش شد…..

پوزخندی زد و بعد غذاشو از مایکرو بیرون آورد و با کشیدن صندلی پشت میز نشست و بی توجه به من گشنه مشغول خوردن غذاش شد.دست به چونه مشغول تماشاش شدم.
اونقدر ظالم بود که حتی نمیخواست به من غذا بده.
چشمام زوم شده بودن رو لبهاش و وقتی باز و بسته میشدن و غذا رو می بلعیدن آب از لب و لوچه ی من راه میفتاد.
اونقدری خسته و بی حال بودم که تماشا کردن غذا خوردن اونو به اینکه خودم بلند بشم و برای خودم یه چیزی درست یا گرم کنم ترجیح میدادم!
خسته از این نگاه های من پرسید:.

-عین نسناسها اینجوری زل زدی به من که چی!؟

با صداقتی زیبا جواب دادم:

-میخوام اونقدر نگات کنم که غذا کوفتت بشه!

پوزخندی زد و سرش رو به تاسف و آهسته تکون داد.
اگه داشت به حال من تاسف میخورد که ول معطل بود.
من از نظر خودم تو هیچ شرایطی قرار نداشتم که کسی بخواد به حالم تاسف بخوره.
زبونش رو کنج لبهاش زد و گفت:

-غذای من به این سادگی کوفت نمیشه…تو بفکر خودت باش از گشنگی نمیری!

آره واقعا من چیشد که باخودم به این نتیجه رسیدم اون به این سستیه که ممکن با این نگاه های من از پا دربیاد.
سگرمه هامو زدم تو هم و گفتم:

-من گشنمه!حالمم که میبینی بده…تو باید هی غذا درست کنی بدی دست من…

تا اینو گفتم سرش رو بالا گرفت و زل زد تو چشمهای من و به طعنه رسید:

-من باید غذا درست کنم بدم به تو !؟؟

با پررویی جواب دادم:

-آره دیگه توووو….

-منننن!؟

-عه آره دیگه هی من من من….
ننه ی من عاشق چشم و ابروت نشده بود که ازت خواست مراقبم باشی….واسه همیچن روزایی بود..

پوزخندی روی صورتش نشوند و گفت:

-تو با اینهمه ادعا بلد نیستی بلند بشی یه کوفتی کنی تو حلقت!؟؟

بااخم ونفرت نگاهش کردم.همش فقط بلد بود سرکوفت بزنه.سگرمه هامو زدم تو هم و کنج لبمو دادم بالا.
بیخودی!
چپ چپ نگاهم کرد و بعد با کشیدن یه برگ دستمال از جعبه گفت:

-فقط زبونت درازه….

صندلی رو داد عقب و قدم زنان از آشپزخونه رفت بیرون.
آاااال ببره تورو شهرام.کی میمیری از دستت خلاص بشم!؟
با نفرت نگاهش کردم تا وقتی که از آشپزخونه رفت بیرون.
فورا نیم خیز شدم و غذاشو کشیدم سمت خودم.
هنوز گرم بود.دو لپی مشغول خوردن شدم.خیلی گشنمه ام بود در واقع بقول پوتیفار جان ” آنقدر گرسنه ام که میتوان دو گاو نر رو همزمان باهم هاپولی کنم” !!!
باز گلی به جمالش که خیلی شام نمیخوره و بیشتر غذا باقی موند.
تموم که شد لیوان روی میز رو پر از آب کردم و یه نفس سر کشیدمش.
فکرش رو هم نمیکردم تا به این حد گشنه باشم…
نفس زنان پشت دستمو روی لبهام کشیدم و بعد از روی صندلی بلند شدم و قدم زنان از آشپزخونه رفتم بیرون.

دلم یه دوش آب گرم میخواست اما من جرات اینو نداشتم که بخوام شبونه برم حموم اونم وقتی هیشکی خونه نبود.
باید بازهم دست به دامان اون شهرام میشدم.
اصلا نمیدونم من لعنتی چرا وقتی میدونستم این روزا زیادی به اون احتیاج پیدا میکنم چرا هی دم به دمش میذاشتم ؟؟؟
از پله ها بالا رفتم و خودم رو رسوندم به اتاقش.
میدونستم همچین تایمی از شب ترجیح میده وقتشو تو اتاقش بگذرونه…
در اتاقشو باز کردم و خواستم برم داخل که با اخم دستش رو دراز کرد وگفت:

-وایسا ببینم….مگه اینجا طویله اس سرتو عین گاو میندازی پایین میای داخل!؟

تو اون لحظه فقط یه نفس عمیق کشیدم که وحشی نشم.
هیچوقت هیچکس تو زندگیش جرات پیدا نکرده بود منو به گاااااو تشبیه کنه.
آب دهنمو قورت دادم تا به اعصابم مسلط بشم و بعد گفتم:

-خب ببخشید…

اشاره کرد برم بیرون و گفت:

-برو بیرون در بزن بعد اگه اجازه دادم بیاد داخل!

خدایاااا…شیطونه میگفت بزن شل و پلش کن لامصب رو.حالا که فهمیده دست من زیر ساطورش هی واسه من قلدربازی درمیاورد!
آهسته اما باحرص گفتم:

-باشه….

رفتم بیرون و درو بستم.دستامو مشت کردم و با حرص پامو رمین کوبیدم و گفتم:

” وااااای کاش میتونستم این گردنتو با دستهام بگیرم خفه ات کنم”

چندنفس عمیق کشیدم تا آروم بشم.شیطونه میگفت بزن برو ولی…حیف که حس میکردم تنم بوی بیمارستان میده و من این بو رو نمیتونستم تحمل کم.
دوباره یه نفس عمیق کشیدم و بعد دوباره با پشت دست چند ضربه به در زدم و گفتم:

-میشه بیام داخل!؟

از داخل با بدجنسی گفت:

-بمون فکرامو بکنم ببینم تحمل دیدن ریختتو دارم….

واااای که چقدر اون لحظه عصبی شدم.
تا جایی که حس کردم کارم رسیده به تشنج….
میگفت تحمل ریخت منو نداره این حقش مرگ نبود.
هیچ کاری ازم بر نیومد جز اینکه بازهم چندنفس عمیق کشیدم.
چنددقیقه ای پشت در موندم.
شک نداشتم داره اذیتم‌میکنه و تلافی کارهامو درمیاره
چنددقیقه ای که موندم پرسیدم:

-حضرت والا حالا میتونم بیام داخل؟!

گوش تیز کردم تا صداش رو بشنوم.چند ثانیه بعد جواب داد:

-بیا‌….

گوش تیز کردم تا صداش رو بشنوم.چند ثانیه بعد جواب داد:

-بیا‌….

اول نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و بعدهم درو کنار زدم و رفتم داخل.
کنار عسلی ایستاده بود و ساعت مچیش رو در میاورد.احتمالا داشت کم کم آماده ی خوابیدن میشد.
عه عه! مثلا اینو گذاشته بودن که هوای منو داشته باشه چقدر هم که داشت.
عوضی میدونست از تنهایی بدم‌میاد اما بازهم‌ول کن نبود!
خب بگو دیوث تو که اینو میدونی واسه چی کم‌محل میکنی!
سرش رو به سمتم برگردوند و پرسید:

-خب بنال…

ادب مدب هم که یُخ!!! سگرمه هام رو زدم تو هم.یه قیافه ی دلگیر به خودم گرفتم و گله مندانه گفتم؛

-یه مرد هیچوقت به یه خانم محترم نمیگه بنال!

خم شد و ساعت مچیش رو گذاشت کنار چراغ خواب و بعدهم گفت:

-من اینجا خانم محترمی نمیبینم!

پوزخندی زدم و دست به سینه با نفرت براندازش کردم وگفتم:

-باشه بابا فقط توخوبی…

-نه پس تو خوبی

-پس چی فکر کردی خودت خوبی؟

این بحث من بدم تو خوبی، تو خوبی من بدم رو دیگه ادامه نداد.شاید میخواست اثبات کنه حتی حوصله ی صحبت کردن با من رو هم نداره. تیشرت تنش رو درآورد و انداخت رو تخت و بعد گفت:

-حرفتو بزن…میخوام بخوابم!

بااینکه برای زدن حرفم به اینجا اومده بودم اما تلخ زبونی هاش باعث شد به مراجعه کردن به یه روانشناس فکر کنم.
شاید اگه این ترس لعنتی رو بزارم کنار دیگه نیازی نباشه هی کارم به اون گیر بکنه!
من من کنان جواب دادم:

-میخوام حموم کنم!

تلخ و اخمو نگاهم کرد و گفت:

-خب که چی!؟

-خب میخوام برم‌حموم…

با غیظ گفت:

-به درک که میخوای بری…ربطش به من چیه؟

نمیدونستم دقیقا چه جوری؟ بهش توضیح بدم وقتی همچین مواقعی میرم حمام احساس میکنم یه نفر پشت سرم یا یه نفر قراره آروم آروم بیاد سمتم.
لبهامو روهم فشردم و بعد گفتم:

-تاحالا شده بری تو حموم بعد احساس کنی یه نفر هی پشتت!؟ یا موهات رو دست میکشه؟ یا مثلا یکی قراره بپره تو حموم و قبض روحت بکنه!؟ هوم !؟

ابروهای باریک اما مشکی رنگش رو توهم گره زد و بعد هم جواب داد:

-این مزخرفات چیه سرهم میکنی!؟

عصبی شدم.یعنی جمله اش منو عصبی کرد.حق نداشت ترس منو به سخره بگیره.
هر آدمی میتونست یه ترس هایی تو زندگیش داره.
با لحن تندی گفتم:

-مزخرف نیست….خب این یه نوع ترس.هر آدمی ترسهای مختلفی داره…منم یکی از همین آدمهام دیگه…

دستشو لای موهاش کشید لبشو تو دهنش فرو برد و با کلافه ترین حالت ممکن نگاهم کرد و بعد گفت:

-کی از شر تو خلاص میشم شیوا !؟کی قراره توی فنچ نابود بشی!؟ هوم؟

نگار مونده بود با من لعنتی چیکار کنه!
هر دم مجبور بود به یه سازم برقصه اونهم با اونهمه غرور و دبدبه و کبکبه!
به همه زور میگفت…رئیس خیلی ها بود اما حالا بقول خودش من فنچ اونو وادار به انجام کارهای مزخرفی کرده بودم.
لبهامو روهم مالیدم.
من که راضی نبودم اون اینقدر کلافه بشه من فقط…
من فقط میترسیدم برم حموم کنم.
آب دهنمو قورت دادم و بعد همونطور که تارهای موهام دور انگشتم میپیچوندم گفتم:

-اگه با من نیای همین امشب من از ترس تو حموم سکته میکنم و از شرت خلاص میشم

با حرص دستشو تکون داد و پرسید:

 

-خب نمیشه خبر مرگت امشب حموم نکنی!؟

نچ نچ کنان گفتم:

-نه نمیشه …تنم بو گند بیمارستان گرفته….نمیتونم با این بو بخوابم…تحملش برام ممکن نیست…میفهمی!؟

نفس عمیقی کشیدم و بعد هم گفت:

-خب الان من لعنتی باید چیکار کنم!؟ باهات بیام تو حموم!؟

کنج لبم رو دادم بالا و بعدهم پوزخندی زدم و گفتم:

-هه! فکر نمیکنی زیادی خوش اشتهایی!؟ من میرم تو حموم تو هم پشت در حموم وایمیسی تا من دوش بگیرم و بیام بیرون….

چشماش باریک شدن و فاصله ی ابروها کم و کمتر….
جوری که تقریبا تبدیل شدن به یه خط صاف.
نفس عمیقی کشید و گفت:

-مرده شورتو ببرن شیوا..خیلی خب…بیا برو از حموم همین اتاق استفاده کن…

خیلی سربع گفتم:

-نه میخوای کلک بزنی من برم تو حموم خودت بخوابی بعد آل بیاد منو ببره!

پاتند کرد سمتم و دستمو گرفت و همونطور که دستمو فشار میداد عصبی و کلافه گفت:

-شیوا لعنتی هیچ آلی توی لعنتی رو باخودش نمیبره…گمشو برو تو همین حموم قول میدم بیدار بمونم و نخوابم ….

 

دستمو گرفت و به زور بردم سمت حمام اتاق. نق زنان گفتم:

-اگه دروغ گفتی چی؟

درو باز کرد و پرتم کرد داخل و بعدهم گفت:

-شیوا همینجا حموم کن زر مفت هم نزن!من حوصله ی اینکه بخوام با تو بیام جای دیگه ندارم….

تلو تلو خوردم اما خودم با گرفتن دیوار یه جورایی شدم منجی خودم.چرخیدم سمتش و دستمو تو هوا تکون دادم و گفت:

-هووووشه….چه خبرته نزدیک بود کله پت بشم…

قدم برداشت که بیاد سمتم و همزمان گفت:

-نه مثل اینکه تو آدم بشو نیستی ..

قبل از اینکه بخواد بیاد سمتم درو بستم و با قفل کردنش از داخل گفتم:
-باشه باشه …کفری نشو خوب!

رو نوک پنجه های پام بلند شدم تا از قسمت بالایی شیشه که برخلاف قسمت پایین شفاف و ساده بود نگاهش کنم…..

رو نوک پنجه های پام بلند شدم تا از قسمت بالایی شیشه که برخلاف قسمت پایین شفاف و ساده بود نگاهش کنم.
این آدم، آدم بدجنسی و جنس خرابی بود واصلا هم ازش بعید نبود بخواد من رو اینجا جا بزاره و خودش بره بخوابه پس تا مطمئن نمیشدم محال بود برم زیر دوش!
کف دستهامو چسبوندم به شیشه و گفتم:

-باشه ولی قول بده نخوابی!

چپ چپ نگاهم کرد و بدون اینکه حرفی بزنه از حمام فاصله گرفت و رفت سمت تختش.
نشست رو لبه اش و پاهاشو ازهم باز کرد و دستشو با حالتی عصبی پشت گردنش کشید.
اول تمام لباسهامو از تن درآوردم و بعد و درهای حموم رو باز کردم و لخت مادرزاد رو به روش ایستادم.
متوجه ام نشده بود تا وقتی که خیلی اتفاقی سرش رو بالا گرفت.
چشمش که به تن لختم افتاد برخلاف انتظارم عصبانی شد.یعنی اینو از حالت صورتش متوجه شدم.
من فکر میکردم همچین لحظه ای حالی به حالی بشه نه اینکه بره تو فاز عصبانیت.
آخه اذیت کردم شهرام همیشه واسه من لذت داشت چون‌تنها کسی بود که میتونست آزارم بده و از پسش هم‌برنمیوندم.
دندوناشو روهم فشرد و باعصبانیت گفت:

-شیوا اون در لامصب رو ببند!

عقب عقب رفتم زیر دوش.برم مهم نبود که تن لختم رو ببینه.من چیزی واسه پنهون کردن از اون نداشتم.بارها و بارها منو لخت دیده بود.
ابروهام رو بالا و پایین کردم و گفتم:

-نچ!نمیخوام…

یکبار دیگه با آرامش قبل از طوفان گفت:

-شیوا اون درو ببند

بازهم‌نچ نچ کنان گفتم:

-نوووچ!میخوام باز باشه مطمئن بشم تو نمیخوابی…

عصبی شد و گفت:

-وقتی میگم نمیخوابم‌یعنی نمیخوابم…حرف تو کله ات بره!

باور نکردم و به همین خاطر گفتم:

-ولی اینجوری مطمئن میشم نیروی از ماورالطبیعیه نمیاد سراغم.
یا مثلا جنی روجی چیزی…

دستشو دراز کرد و گفت:

-اون در لامصب رو ببند! جن و روح چیه!؟ تو خودت جنی!؟ ببند درو شیوا اینقدر هم کرم نریز!

پوزخندی زدم و با باز کردن شیر های آب گفتم:

-عه! حالا دیگه هرکی لخت شد میخواد کرم بریزه؟؟.ببینم تو وقتهایی که میری کشورهای خارجه همه دخترای لخت رو که میبینی به خیالت دارن واسه تو کرم می ریزن!؟ من میخوام حموم کنم تو اگه با این موضوع مشکل داری چشماتو درویش کن!

با عصبانیت غرید:

-مرده شورتو ببرن کرم خاکی!

اهمیتی به فحشهاش ندادم.دوش آب رو باز کردم و زیرش ایستادم.چندثانیه ای نگاهم کرد.
آب از سرو تنم فرود میومد و آروم آروم پایین می رفت.
موهای خیسمو با دست دادم بالا و بعد کف دستمو از شامپو پر کردم و جلو چشمهاش اون شامپو رو به تنم مالیدم.
به سینه هتی درشتم و به شکم تختم و رون پاهای خوش اراش و کشیده ام.

هرکس دیگه ای جای اون بود عین گرسنه ها حمله ور میشد سمتم اما اون فقط یه نفس عمیق کشید و بعدهم با کلافگی بلند شد و رفت سمت عسلی.
پاکت سیگار و فندکش رو برداشت.
یه نخ سیگار بیرون کشید و گذاشت لای لبهاش و بعد خم شد و فندک رو زیرش گرفت.
خندیدم.اون هم نه آروم…بلکه بلند بلند.
سرش رو بالا گرفت و خیلی آروم به سمتم برگردوند.
دود سیگارش رو فوت کرد بیرون و چپ چپ نگاه کرد.
براش زبون درآوردم و گفتم:

-شهراااام…؟

با غیظ جواب داد:

-مرگگگگ!

همونطور که شامپو رو روی بدنم‌می مالیدم‌ به طعنه و کنایه پرسیدم:

-راس میگن مردا وقتی داااغ میکنن و دستشون به گوشت نمی رسه پناه میبرن به سیگار بلکه یه ذره آروم بشن!؟؟؟

سیگار رو بین انگشتاش گرفت و به دهنش نزدیک کرد.کام عمیقی به سیگارش زد و بعد گفت:

-حرف نزن…بزار فکر کنم لال مادرزادی!

قدم زنان رفت سمت پنجره.سعی کردم کمتر اذیتش کنم هرچند اینکار لذت بخش ترین کار دنیا بود.
انگار کرم داشتم.کرم اذیت کردنش!
دوباره گفتم:

-لابد الانم رفتی کنار پنجره دور از چشم من به کارایی بکنی آره!؟

فکر کنم دیگه اون روی سگش رو بالا آورده بودم.از پنجره فاصله گرفت و همونطور که میومد سمتم حموم گفت:

-تو آدم بشو نیستی.الان که کشیدمت بیرون و پرتت کردم تو اتاق خودت و درو هم بستم حالیت میشه کت تن کیه!

قبل از اینکه بخواد بهم برسه درو بستم و از داخل قفلش کردم.بعدش صورتمو چسبوندم به شیشه و زبونمو براش درآوردم.
پک عمیق عصبی واری به سیگارش زد و بعد گفت:

-میدونی که میتونم این شیشه رو بشکنم حتی اگه نشکن باشه و تورو بیارم بیرون…پس کرم نریز! دوشتو بگیر و گمتو گور کن و برو …

شیشه رو لیس زدم و یه چشمک تحویلش دادم.سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

-کره خر!

رو برگردوند و دوباره برگشت سمت تختش.ایکس بی نقصش واقعا چشمهارو میکشوند سمت خودش.
چه وقتی از جلو میومد و سبکس پکهاش دلو به قیلی ویلی مینداخت چه وقتی از پشت دور میشد و هیکلش و بلندای قدش دلبری میکرد.
چرخیدم و برگشتم سمت دوش …
در هر صورت مهم نبود.
یکی رو داشتم خیلی بهتر از اون!
خیلی خیلی بهتر….

دوباره آماده ی خوابیدن شد.خب…حالا یا باید اون میومد اتاق من یا من می رفتم اتاق خودم.
گزینه ی اول منتفی بود چون شک نداشتم اون اصلا حاضر نبود به خودش زحمت اومدن بده.
آب چکیده از موهام که افتاده بود رو چشمهامو با آستین حوله خشک کردم و گفتم؛

-خب میشه تو بری اونور!

قبل از اینکه بخواد کاملا دراز بکشه بی حرکت بهم خیره شد.
نگاه هاش خیره بودن و معنی دار.
و طولانی اونقدر طولانی که خودم به حرف اومدم و پرسیدم:

-امممم خب…چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی!؟

با چشم وابرو به در اتاق اشاره کرد و گفت:

-گمشو برو تواتاق خودت…

چشمامو گرد کردم و ابروهام رو دادم بالا. یعنی من باید می رفتم تو اتاقم میخوابیدم!؟
منی که هزار و یه جور ترس داشتم و فوبیای تاریکی و تنهایی….
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-برم تو اتاقم!؟

هصبق شد و گفت:

-پ ن پ…بیا رو سر من…

خیلی زود گفتم:

-خب اولا که من نمیتونم تنها باشم چون اصلا خوابم نمیبره….
دوما…خوابم هم اگه اگه اگه ببره از کجا معلوم تو خواب سکته نکنم!؟ اونوقت خونم میفته گردنت!

نفسش رو باحرص بیرون فرستاد و بعد گفت:

-هوووووف! تو دیگه کی هستی! من چه خبطی کردم که گیر تو افتادم! گمشو برو…گشمو برو بزار بتمرگم دو دقیقه بخوابم….

مظلوم نگاهش کردم و پرسیدم:

-خب….میای تو اتاقم!؟

خیلی جدی و محکم جواب داد:

-نههههه!

لبخند دندون نمایی زدم و باتکون دادن دستم گفتگ:

-پس یکم برو اونور…بزار من رو تختت بخوابم!

یکبار دیگه یه نفس عمیق دیگه کشید تا عین رادیاتور داغ نکنه و آب لازم نشه.دستشو از روی چشمهاش تا پایین و زیر چونه اش کشید و زمزمه کنان باخودش زمزمه کرد:

” کی میشه بمیری با دستهای خودم کفنت کنم”

سرمو خم کردم و پرسیدم:

-چیزی گفتی عزیزممم!؟

عین خرس وحشی غرید:

-فاصله بگیر از من شیوا…خیلی رفتی رو اعصابم یه وقت دیدی قاطی کردم از پنجره پرتت کردم بیرون!

سرمو بردم عقب و یه کوچولو از تخت فاصله گرفتم و بعد گفتم:

-باشه باشه…فقط میای تو اتاقم!؟

بازم با تحکم جواب داد:

-نههههه! ولی تو میتونی همینجا بتمرگی!

نیشمو تا بناکوش باز کردم و گفتم:

-مرسی!درسته که اخلاقت خیلی گهه ولی بامرامی.لوتی هستی…خب لوتی.میشه باهام بیای بریم اتاقم من لباسمو بپوشم موهامم سشوار بکشم و شونه کنم!؟

دستهاشو دور پاهاش حلقه کرد.یه نفس عمیق کشید.مثل روز برام روشن بود اگه یکم دیگه اعصاب نداشته اش بهم می ریخت حتما حتما هموم کاری رو میکرد که از قبل حرفش رو زده بود.
یعنی دو تا پام رو میگرفت و از همون پنچره پرتم میکرد بیرون.
چندثانیه ای بدون هیچ حرفی فقط رو به رو رو نگاه کرد و بعد خیلی یهویی بلند شد و از روی تخت اومد پایین و بعدهم جواب داد:

-خیلی خب….گمشو بریم…

خب! خداروشکر که این یه مشکل هم حل شد .
من جلوتر راه افتادم و اون هم دنبالم اومد.
در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل.
پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:

-همین فردا میری خودتو به دکتر نشون میدی….تو اگه بخوای اینجوری با این ترس سر کنی پدر خودت که نه پدر مارو درمیاری!

پاتند کردم سمت کمد.درش رو باز کردم و همونطور که لباسهای تمیز بیرون میاوردم جواب دادم:

-تو فکرشم….میخوام برم پیش یه روانشناس!
خودمم دیگه خستمه….
بدیش اینکه یه همچین وقتهایی باید به نسناسهایی مثل تو رو زد!

تکیه اش رو به دیوار داد و دست به سینه با غیظ نگاهم کرد و بعد پوزخندی زد و گفت:

-عجب!

لبم رو گزیدم و خودمو پشت همون در کمد پنهون کردم.یه لحظه اصلا حواسم نبود رو به روم ایستاده و اصلا بی هوا اون حرفها از دهنم دررفتن…سرمو کج کردم نیشخندی زدم و گفتم:

-یه وقت فکر نکتی منظورم تو بودی!

ابروش رو داد بالا و با پوزخند جواب داد:

-آره کاملا مشخص با من نبودی!

سوتی رو داده بودم و دیگه نمیشد هم جمعش کرد.حوله ام رو انداختم روی در کمد و بعدهم یه تاپ و شلوار ست مشکی رنگ پوشیدم و با بستن در کمد گفتم:

-چه حس خوبیه حموم کردن و لباس پوشیدن..

پوزخند زد اما چیزی نگفت.تکیه از دیوار برداشت و خواست بچرخه و بره که کف دستهامو بهم زدم و پرسیدم:

-خبببب….اگه گفتی الان چی میچسبه!؟

سرش رو تکون داد و جواب داد:

-چرا اتفاقا اینبار خووووب میدونم چی میچسبه…

برای اینکه مطمئن بشم اونی که تو سر منه و من دارم بهش فکر میکنم تو سر اونم هست پرسیدم:

-خب چی!؟

کف دستشو تکون داد و گفت:

-اینکه دوتا نروماده بخوابونم زیر گوشت تا حالت جا بیاد!

پشت چشمی براش نازک کردم و بعداز کنارش رد شدم و همونطور که سمت آینه می رفتم گفتم:

-اصلا …الان وقت سشوار کشیدن موهاست …

از کنارش رد شدم و همونطور که سمت آینه می رفتم گفتم:

-اصلا …الان وقت سشوار کشیدن موهاست …

از دیواری که بهش تکیه داده بود فاصله گرفت.
با اون اخلاق سگیش امشب خوب من تا کرد ولی دیگه از یه جایی به بعدهم تاب نیاورد و گفت:

-اوکی تو بشین موهااااتو سشوار بکش من میرم بخوابم!

تا دم از رفتن زد رو کردم سمتش و بامنتهای خواهش و التماس گفتم:

-شهرااااام…

ایستاد و با غیظ شرش رو برگردوند سنتم و با یه صدای خیلی خیلی خشمکین و لحن تند و ولوم بالا جواب داد:

-مرگگگگگگ و شهرام..

سرمو کج کردم.صورت تخس و شیطونم یه حالت پر خواهش به خودش گرفت.آهسته گفتم:

-اینجور مواقع میگن جووونم…

-حیف جونم نیست خرج تو بشه!؟

کنج لبهامو دادم پایین ولی اخم رو هم از صورتم‌پَر ندادم که حالیش بشه از رفتارش خوشم‌نیومد اما چه کنم که فعلا بهش احتیاج داشتم.
و متاسفانه یاخوشبختانه بعضی از آدمارو من فقط واسه وقتهایی که بهشون نیاز دارم نگه میدارم مثل شهرام.
عاجزانه گفتم:

-جووووون شیوا ولم نکن شهرام…فقط یه چنددقیقه…جون من…مرگ من…
بیا کنارم که نترسم.مرگ من..

کلافه نفسش رو فوت کرد بیرون و همونطورکه سمتم میومد تا کنارم بایسته گفت؛

-گلوی ادم پیش سگ گیر کنه اما پیش تو نه…

آهان! پس دلیل اینکه باهام راه میومد همین بود.اینکه گلوش پیشم گیر کرده بود که البته خودم اینو میدونستم وگرنه شهرام رو چه به این راه اومدنها و دل دادن به خواسته های یه دختر.
کنارم که ایستاد سشوارو روشن کردم و همونطور که موهامو با باد کرم خشک میکردم گفتم:

-خواب و خوراکم بهم خورده…خوابم نامنظم شده و غذام زیاد و کم.تازه رژیمم رعایت نکردم چیزاییم که باید میخوردم رو نخوردم.مربیم حتما خیلی شاکی میشه….

جشماشو ریز کرد و پرسید:

-مربیِ چی!؟

از تو آینه به صورت عبوسش چشم دوختم و جواب دادم:

-مربی بدنسازیم دیگه…منظورم همون مربی باشگاهه….بهم گفت وای به حالم اگه برنامه ام رو درست اجرا نکنم. دستشم که ماشالله عین دست گوریل.اهل زدن هم که هست…

بیتوجه به حرفهام فقط زوم کرد رو موضوعی که نمیدونستم ممکنه بهش حساس بشه:

-ببینم…مربیت زن یا مرد!؟

مرد بود اما اگه اینو به شهرام میگفتم سرمو بیخ تا بیخ میبرید و میذاشت رو سینه ام برای همین جواب دادم:

-زن!

نمیدونم باور کرد یا نه.کلا اصولا من در نظرش یه دختر دروغگو بودم که نود درصد جوابهام واقعی نبودن و ناخالصی داشتن و اون لحظه هم از قیافه اش پیدا بود همین نظرو داره‌
حتی سرش رو آهسته تکون داد و با حالتی تهدید کننده گفت:

-امیدوارم که راست گفته باشی!

 

پارت های قبلی همین رمان

7 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • رمان خیلی خوبیه
    لطفا هر روز پارت بزارید
    و اگر کسی کانال تلگرامشو داره لطفالینک رو بزاره
    ممنون

    پاسخ
  • ای خدا این دختره از مامانش بدتره خیلیم حق به جانب هرزه بودنشو توجیه میکنه شهرام که جیک و پوک دختره رو میدونه از چیه به قول خودش یه هرزه خوشش میاد.رمان همه محتواش بیشتر روابط بی بندوباره اون یکی خواهرشم که معلومه عاشق برادر شوهره میشه میره تو فاز روابط مثبت ۱۸. بعد خوشم میاد این دوتا از همین اخلاق مامانه شاکین خودشون بدتر از اون.

    پاسخ
  • دو تا دختر هرزه. دقیقا شبیه مادرشون. چقدر رو اعصابن. هر دفعه میخونم به امید اینکه داستان تغییری بکنه. ولی بدتر میشه که بهتر نمیشه. اون پسره شهرام که واقعا اسکوله

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست