رمان عشق صوری پارت 72

5
(1)

دکمه ی شلوارش رو باز کرد و لبخند زنان زیپ شلوارش رو کشید پایین و بعد با لوندی خودش رو تکون داد تا موهاش رو از روی شونه هاش بندازه پشت کمرش و بعد هم گفت:

-اینکه توی خونه ی خودم لباس تنم باشه…شعار من اینه…زنده باد لختی!

نیشخندی زدم و گفتم:

-شعار خوبیه‌…

به آرومی چرخید و پشت به من ایستاد.کمرش رو خم کرد و دو طرف شلوار چرمش رو گرفت و آروم آروم کشیدش پایین.
باسنش حتی وقتی اون شرت سفید پاش بود و هم بهم چشمک میزد.
آب دهنمو قورت دادم و قدم زنان به سمتش رفتم.
درست فاصله ی یک قدمیش ایستادم و کف دستمو روی باسن کشیدم.
نرم بود و قلمبه …
به خوش اندامی شیدا نبود اما واسه خودش داف چشم گیری بود.
شلوارش رو تا روی زانوهاش پایین گشید و دوباره کمرش رو صاف نگه داشت .
یه دستم روی پهلوش بود و دست دیگه ام روی با*سنش. سرش رو به عقب خم کرد و بعد از کشیدن یه آه دستشو تو هموون حالت سمت خشتکم دراز کرد و آهسته گفت:

-حس میکنم میخواد شلوارتو جر بده و بپره بیرون….

دیگه طاقت نیاوردم رهاش کردم و با باز کردن دکمه ی شلوار گفتم:

-اونی که جر میده تویی ن شلوارم…

خندید تا جری ترم بکنه.عقلم آف شد و غریزه ام آنلاین!

دیگه نتونستم به خودم مسلط بشم یا هی تو ذهنم باخودم بجنگم که بیخیال بشم.شدنی نبود برام.
واقعا نبود..

* شیدا *

عین دیوونه ها شده بودم.
نمیتونستم آروم بشم.
دلم میخواست برم یه جای دور.
خیلی دور…دور از آدمها، دور از مردی که همه بهم میگفتن شوهرمه حتی شناسنامه ام ،اما خودم قبول نداشتم و نمیتونستم باهاش کنار بیام.
صدای زنگ هی تو خونه میپیچد و می رفت رو اعصابم.
دیگه داشتم دیوونه میشدم.
$از زیر پتو بیرون اومدم و داد زنان بالش سفید زیر سرمو پرت کردم سمت در و گفتم:

” هرکی هستی برو به درکککککک”

بازم صدای زنگ تو خونه پیچید.دوباره و دوباره.کلافه شده بودم.صدا رفته بود تو مخم و عین مته مغزمو سوراخ میکرد.
دماغمو بالا کشیدم و از روی تخت اومدم پایین.
دمپایی هارو پوشیدم و از اونجا زدم بیرون…
خودمو آماده کرده بودم دق ودلیم از فرهاد رو سر اونی که اونجوری زنگ میزد درببارم اما تا چشمم به صفحه آیُفن افتادزبونم قفل شد.
چرا من هر وقت اونو می دیدم اینجوری بهم می ریختم چرااا ؟!

؛سیگار دستش بود و هی ازش کام میگرفت.بدون اینکه حرفی بزنم درو براش باز کردم.
اصلا سعی نکردم روسری بپوشم.
یه لباس مشکی بلند تنم که یه تیکه از قسمت سر سینه و جلوش توری بود و من اصلا نمیخواستم چیز دیگه ای تنم کنم.
زندگی برام نه رنگ و رو داشت نه ارزش….
اونقدر همون وسط سالن موندم تا بالاخره درو باز کرد و اومد داخل.
اوایلش متوجه ام نشد تا وقتی که راهرو رو صاف و مستقیم جلو اومد.
به انتهاش که رسید ایستاد و بهم خیره شد.
هیچی نگفتم…هیچی….
بااخم و همون صورت کبود بهش خیره موندم تا وقتی که پرسید:

-نمیخوای یه چیزی بپوشی!؟

رک و راست و صریح جواب دادم:

-نه نمیخوام…

بازهم سکوت کردیم.سیگارش هنوز توی دستش بود.
چرا اومد!؟
اومد که هواییم کنه و تهش هم بهم بفهمونه من هیچوقت نمیتونم روی خوشبختی رو ببینیم؟
من نمیتونم مثل خیلی از آدمیزادای دیگه با اونی زندگی کنم که دوستش دازم!؟
اومد که بهم بگه من خودشو دوست دارم اما عین احمقها دارم کنار یکی دیگه زندگی میکنم؟

خاکستر سیگارش افتاد روی زمین.
نفس رنون پرسیدم:

-چرا اومدی اینجا؟ هان!؟
آب دهنش رو قورت داد و بعد در جواب سوالم گفت:

-نگرانت شده بودم…

نگرانم شده بود؟
باز جهام بهم ریخت…
باز حال و هوام عوض شد و باز فیل من با یه سوال ساده یاد هندستون کرد….

آب دهنش رو قورت داد و بعد در جواب سوالم گفت:

-نگرانت شده بودم…

نگرانم شده بود؟
باز جهام بهم ریخت…
باز حال و هوام عوض شد و باز فیل من با یه سوال ساده یاد هندستون کرد.چرا نگرانم شد؟ چه دلیلی داره نگرانم بشه اصلا!؟
چرا با اینحرفهاش کاری میکرد حسی که من مدام درحال سرکوب کردنش بودم دوباره زنده بشه!؟
اصلا آدما نگران کی میشن؟خب معلوم…نگران اونی که خیلی دوستش دارن.حالا مگه میشه اون دوستم نداشته باشه اما نگرانم بشه !؟
فاصله ی ابروهام کم شد و صورتم اخمالود.
سوال سوال سوال…مغزم پر از سوال بود.سوالهایی که کم کم داشتن روانی میکردن!
با لحنی دلخور پرسیدم:

-چرا نگرانم شده بودی!؟

قفسه ی سینه اش به آرومی بالا و پایین شد. با کمی تاخیر و بعداز مکث کوتاهی جواب داد:

-گفتم شاید به کمک احتیاج داشته باشی…

دیگه نتونستم طاقت بیارم.دویدم سمتش و خودمو انداختم تو بغلش.
دستهامو دور تنش حلقه کردم و لبهامو گذاشتم روی لبهاش.
من باید به حس لعنتی پایان میدادم.حس دوست داشتنش رو شونه هام سنگینی میکرد تا اعترافش نمیکردم محال بود یه شب آرامش داشته باشم.
چشمهامو روهم فشار داده بودم و با ولع لبهاشو میخوردم اما اون خیلی یهویی با رها کردن سیگار روی زمین دوتا دستمو گرفت و منو از خودش دور کرد و با رها کردنم و بالا بردن دستش یه سیلی محکم به گوشم زد.
سیلی ای که باهاش سرم کج شد و برق از چشمم پرید. بلافاصله بعدش،
صدای دادش بدنمو لرزوند:

-چه غلطی میکنی!؟

با سر کج و لبی که ازش خون میچکید نفس نفس میزدم.
من آب از سرم گذشته بود.
یا باید بهش میگفتم دوستش دارم یا خودمو میکشتم چون زندگی بدون اون مفهومی برام نداشت.
من نمیخواستم مابقی عمرم رو کنار کسی بگذرونم که ذره ای بهش علاقه نداشتم.

من نمیخواستم مابقی عمرم رو کنار کسی بگذرونم که ذره ای بهش علاقه نداشتم.
کنار کسی مثل فرهاد….
یکی که فکر میکنم من اسیرشم.زندونیشم…
سرمو بالا آوردم و زل زدم تو چشمهاش.
چندثانیه ای بِربر نگاهش کردم و بعد گفتم:

-دوستت دارم….

ناباورانه نگاهم کرد.یه نگاه عجیب.من فکر میکردم اونم دوستم داره که اگه داره پس چرا اینطوری نگاهم میکرد!؟
چرا بهتش زده بود…؟ چرا تعجب کرد؟
با همون حالت بهت زده پرسید:

-چی!؟

بغض کردم و بهش خیره شدم.من عاشقش بودم.بدون اون محال بود بتونم به اون زندگی نکبتی تن بدم.
برای همین یه بار دیگه دل به دریا زدم و گفتم:

-اونی که دوست دارم تویی.تورو میخوام..تورووو…

اومد سمتم.یقه های لباسم رو تو مشت گرفت و تو صورتم فریاد زد:

-دیگه این حرفو نزن…دیگه هیچوقت این حرف رو نزن…

اون سر من داد میکشید و من تو فکر طعم لبهاش بودم.چقدر بی نظیر بودن.
بوی سیگارش تو ترکیب با بوی ادکلنش اونقدر برام وسوسه انگیز بود در اون حد که حس میکردم بهترین و فوق العاده ترین عطر دنیا همینه!
خیره به چشمهاش تند تند گفتم:

-دوست دارم…دوست دارم…

-دوست دارم…دوست دارم…

صداش دوباره بالا رفت:

-شیدااا….

توجهی نکردم و ادامه دادم:

-من هرشب به تو فکر میکنم.باهربهونه ای از سکس با فرهاد فرار میکنم چون ازش بدم میاد چون میبینمش اوقم میگیره…دلم تورو میخواد.شبها تو فکرتم روزا تو فکرتم..هر ثانیه هر دقیقه هر ساعت

وسط حرفهام داد زد :

-ساکت شو شیدا ساکت شو

بی توجه به این حرفهاو تشرش همونطور تند تند ادامه دادم:

-اگه تو نبودی تاحالا صدبار جون خودمو گرفته بودم.من تورو میخوام…بدون تو این زندگی رو نمیخوام.
هزار بار تاحالت سعی کردم فراموشت کنم اما نتونستم..فرهاد انتخاب من نبود.
مجبورم کردن باهاش ازدواج کنم.مجبورم کردن اما تو انتخاب دلمی…

واسه اینکه به این ابراز علاقه ادامه ندم داد زد:

-بس کن شیدا…بس کن

منم مثل خودش صدامو بالا بردم و با حالتی بریده از دنیا و این زندگی گفتم:

-بس نمیکنم…بس نمیکنم….من تورو میخوام.من فرهادو نمیخوام فرزاد من دلم‌پیش توئه…پیش تو…

پشیمون‌نبودم از اون اعتراف بزرگ و گناه آلودم.
دوستش داشتم.
بیشتراز همه…حتی بیشتر از خودم….

پشیمون‌نبودم از اون اعتراف بزرگ و گناه آلودم.
دوستش داشتم.
بیشتراز همه…حتی بیشتر از خودم….اگه زمان دوباره و دوباره و دوباره به عقب برمیگشت محال بود بیخیال بشم.محال بود خودم رو از گفتن این حرفها به اون منصرف کنم.محال بود…
فرزاد شوکه وار دستشو روی صورتش کشید.
هنوزهم کمی شوکه و بهت زده به نظر می رسید.
ولی من سبک شده بودم.
درست مثل یه پرنده.تکنقدر که میتونستم اوووج بگیرم…
جلو چشمهام با حالتی عصبی شروع کرد قدم رو رفتن.
دستپاچه بود کفری و عصبی…. اینکاروش رو جلو چشمهای من چنددقیقه ای ادامه داد و بعد گفت:

-ببین…هرچی امشب گفتی رو فراموش میکنم.تو هم فراموش کن….اصلا…هم من و هم تو تصور میکنیم همچین حرفهایی بینمون زده نشده…

گریه و زاری نکردم.بغض هم نکردم.نمیخواستم با عجز و ناله احساساتش رو تحریک بکنم.
قرص و محکم ایستادم و گفتم:

-اما من دوس….

اجازه نداد حرف بزنم.اومد سمتم.عصبی و کفری انگشت اشاره اش رو مثل مهر سکوت گذاشت روی لبهام و بعدهم گفت :

-هیشششش! هیچی نگو شیدا…ادامه نده….

وقتی اون با تشر و تاکید کنان از میخواست سکوت کنم چشمهامو به آرومی روی هم گذاشتم و انگشتشو بوسیدم.
بهت زده نگاهم کرد و بعد فورا انگشتشو از روی لبهام پایین آورد و با عقب کشیدن خودش گفت:

-لعنتی …داری چیکار میکنی با من و خودت!چیکار میکنی…چیکار…؟؟

رفته رفته صداش ضعیف تر و ضعیف تر شد.
بهش خیره بودم.چقدر دنیام قشنگ میشد اگه اون کنارم بود.مگه من از این زندگی چی میخواستم؟ هیچی جز اون؟هیچی…
اما اعتراف من بهم ریخته اش کرد.کلافه شده بود و سردرگم.میترسید و برام واضح بود که این ترس بابت من.
رفتم سمتش و گفتم:

-بگو فرزاد….بگو که تو هم دوستم داری….

داد زد:

-ندارم! ندارم ندارم

لبخند زدم و بر خلاف اون که عین اسپند روی آتیش شده بود خونسرد و ریلکس گفتم:

-داری ..تو دوستم داری…مطمئنم که داری

فاصله مون رو به حداقل رسوند.تو اون حالت از عصبانیت قرار داشت که دلش میخواست تا میتونه منو بزنه…
اونقدر بزنه که جون بدم و بعدهم گفت:

-نگو…این حرف رو نگو…دیگه تکرارش نکن.فراموشش کن میدونی اگه فرهاد بفهمه چه بلایی سرت میاره؟
میکشت…میفهمی؟ میکشت و هیج کاری هم از من واست بر نمیاد.
یعنی از دست هیچکس برنمیاد

مکث کرد.آب دهشنو قورت داد و اینبار نه عصبانی بلکه کمی عاجزانه و مهربونتر گفت:

-ببین شیدا…تو دختر خوبی هستی.خوشگلی مهربونی باهوشی…عالی و بی نظیری…ولی من دوست ندارم.هیچ علاقه ای بهت ندارم.تو هم بهتره این حس رو فراموش کنی…
دیگه بهش فکر نکن.
دیگه هیچوقت بهش فکر نکن…هیچوقت…

میخواستم بغض نکنم.میخواستن یه تصویر محکم از خودم نشون بدم ولی دیگه نشد.
نشد چون ناخواسته بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و اشک تو چشمهام جمع شد و بی پلک زدنی از چشمم جاری شد و افتاد روی گونه ام.
درمانده و مستاصل لب زدم:

-فرزاد…

تند تند و قبل از اینکه جز اسمش حرف دیگه ای بزنم گفت:

-نه نه نه! هیچی نگوووو…هیچی نگو.
منو فراموش کن.اصلا فکر کن فرزادی در کار نیست…
بخاطر خودت…بخاطر خودت این حس احمقانه رو بزار کنار!

سرمو تکون دادم و گفتم :

سرمو تکون دادم و گفتم :

-نمیتونم نمیتونم…

به سمتش رفتم و دوباره در کمال بهت و ناباوریش درآغوشش گرفتم اون منو به زور از خودش جوا کرد و بعد هلم داد به عقب و وقتی افتادم روی زمین داد زد:

-لعنت به تو شیدا…لعنت به تو با این احساس احمقانه ات….

نفس عمیقی کشید.نگاه آخرو به صورتم انداخت و بعدهم از خونه رفت بیرون.

* شیوا *

وسایلم رو جمع کردم و با بی حوصلی هر اون چیزی که باید باخودم میبردم رو چپوندم توی کیف آبی رنگم.
کارهای امزوز خیلی طول کشید اما من خیلی هم از این طول کشیدن کارها ناراضی نبودم.
هم اینکه اونجا موندم بهتر از این بود که برم خونه و زمان بیشتری رو به اون شهرام خل و دیوونه بگذرونم و هم اینکه اینجا موندن بهم شانس دیدن دیاکو رو میداد که البته اینبار این شانس عزیز باهام یاری نکرد آخه اصلا نتونستم ببینمش…
پالتوی بلند مشکی رنگم رو تنم کردم و با برداشتن کیف از روی میز قدم زنان از اتاق بیرون رفتم.
از این میکاپهاای سنگین فانتزی روی صورتم خسته بودم.
دلم میخواست زودتر خودمو برسونم خونه تا صورتمو بشورم چون دیگه داشت حالم از این آرایش سنگین بهم میخورد ولو اگه بقول عکاسها صورتم زمین تا آسمان با قبل توفیر کرده و جالبتر شده باشم.
کیف رو روی دوش انداختم و دست در جیب رفتم بیرون.
قبل از اینکه به سمت در خروجی برم چشمم افتاد به همایون که قلم و دفترچه اش رو گرفته بود دستش و با یکی از طراح ها روی یه پارچه ی خاص کار میکردن.
به سمتش رفتم و اهسته صداش زدم:

-آقا همایون!

سرش رو برگردوند سنتم و نگاهی به صورتم انداخت.لبخند زد و بعد پا تند کرد سمتم و گفت:

-چطوری؟ چه خوشگل شدی!
فقط یه لبخند تصنعی زدم و بعد پرسیدم:

-دیاکو نیست…؟

نیشخندی زد و پرسید:

-منظورت آقای دادوند!؟

لبهامو روهم فشار دادم وبعداز یه سکوت کوتاه جواب دادم:

-بله! منظورم اقای دادوند.

لبخند دندون نماش رو جمع و جور کرد و جواب داد:

-چرا هست…تو اتاقشه…

این جواب غمگینم کرد.تمام این چند روز که دیاکو نه بهم زنگ زد نه پیام داو و نه اینکه حتی حاضر شد ببینم تصور میکردم خب حتما سرش شلوغ و یا نیست اما انگار بود و فقط دلش نمیخواست منو ببینه….

این جواب غمگینم کرد.تمام این چند روز که دیاکو نه بهم زنگ زد نه پیام داد و نه اینکه حتی حاضر شد ببینم تصور میکردم خب حتما سرش شلوغ و یا نیست اما انگار بود و فقط دلش نمیخواست منو ببینه…
لبم رو زیر دندن گرفتم و به فکر رفتم.
نکنه ازم دلخور باشه بابت اون اتفاق!؟
کاش بدونه مست بود و میخواست کاری رو انجام بده که صدرصد اگه هوشیار بود حتی بهش فکر نمیکرد.
اتفاق اون لحظه هم دست من نبود.
نمیخواستم اون اتفاق بیفته همه چیز خیلی یهویی پیش اومد…
با فرو بردن دستهام توی جیبهای بزرگ پالتو رو به همایون گفتم:

-میتونم ببینمش…؟

سرش رو خم کرد و حین یادداشت به سری موارد روی کاغذ جواب داد:

-نمیدونم.فکر نکنم….برو از منشیش بپرس اون هماهنگ کنه اگه اجازه داد خب ببینش!

واسه دیدنش دودل نبودم هرچند دوست داشتم اول اون باشه که از من سراغ میگیره نه من….
آخه اون بود که اون رفتار بد رو تو مستی نشون داد از خودش!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-باشه ممنون!

اونقدر دوستش داشتم که دلم راضی نمیشدصبر کن تا اون خودش بیاد سراغم.
قدم زنان سمت دفتر شیشه ای منشی رفتم.
تیکه پارچه ها رو یکی یکی توی البوم جا میداد و همزمان تلفنی صحبت میکرد.کنار میز ایستادم تا تماسش تموم بشه و وقتی شد گفت:

-کاری داشتی!؟

موهای ریخته رو پیشونیم رو با دست کنار زدم و اینبار با حواس جمع پرسیدم:

-میتونم آقای دادوند رو ببینم!؟

اون دیگه همایون نبود.اگه دیاکو رو به اسم کوچیک پیشش صدا میزدم در کمتر از چند ثانیه تو کل این شرکت مدلینگ قصه سازی های شروع میشد که همشون از من و برعلیه من گفته میشد قطعا!

-هست ولی نمیدونم بخواد ببینه یا نه اجازه بده اول تماش بگیرم…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-خیلی خب باشه!

چنددقیقه ای همونجا منتظر موندم.شماره اتاق دیاکورو گرفت و باهاش مشغول صحبت شد.
بیصبرانه منتظر بودم ببینمش.باید ازش بابت اون اتفاق معذرت میخواستم.
دلم میخواست مطمئن بشم اتفاقی براش نیفتاده و حالش خوبه!
بعداز چنددقیقه گوشی رو گذاشت کنار.
بلافاصله پرسیدم:

-خب…میتونم برن داخل!؟

منتظر شنیدن یه جواب بله بودم اما اون با بالا انداختن ابروهای قهوه ای رنگش جواب داد:

-نه! گفته نمیخواد کسی رو ببینه!

جلو رفتم.چسبیدم به میز و پرسیدم:

-بهش گفتی منم!؟

سرگرم انجام کارش جواب داد:

-خب آره..شنیدی که.جلو خودت گفتم …ولی خب انگار نمیخواد!
کلا امروز همچی بگی نگی رو فرم نیست بهتره یه روز دیگه بیای!

نفس عمیقی کشیدم و بعد به آرومی از اونجا بیرون رفتم.اینکه حاضر نشد ببینم بدجور ناراحتم کرده بود و همش به این فکر میکردم نکنه ازم متنفر شده که نمیخواد ببینم !؟
نکنه بابت اتفاقات پیش اومده دیگه دلش نمیخواد اون ارتباط تاره به وجود اومده رو تمومش کنیم و بهش خاتمه بدیم!
پامو که از شرکت بیرون گذاشتم تو پیاده رو ایستادم و سرمو رو به آسمون گرفتم.
هوا سرد بود و بارون میبارید اما سرد تر از دل من که نبود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۳۲۳۶۸۷۷

دانلود رمان شاهکار pdf از نیلوفر لاری 0 (0)

4 دیدگاه
    خلاصه رمان :       همه چیز از یک تصادف شروع شد، روزی که لحظات تلخی و به همراه خود آورد ولی می ارزید به آرزویی که سالها دنبالش باشی و بهش نرسی، به یک نمایشگاه تابلوهای نقاشی می ارزید، به یک شاهکار می ارزید، به یک…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۵۵۷۸۲۰

دانلود رمان کابوس پر از خواب pdf از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   صدای بگو و بخند بچه‌ها و آمد و رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب‌و‌جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعه‌ای از چای داغم را نوشیدم و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۳۱ ۱۱۰۹۳۹۲۵۷

دانلود رمان گناهکار pdf از فرشته تات شهدوست 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       زندگیمو پر از سیاهی کردم. پر از نفرت و تاریکی..فقط به خاطر همون عذابی که همیشه ازش دَم می زد. انقدر که برای خودم این واژه ی گناهکار رو تکرار کردم تا تونستم کاری کنم بشه ملکه ی ذهن و روح و قلبم.اون…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۴ ۲۳۱۴۳۵۵۹۹

دانلود رمان حبس ابد pdf از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی 2.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     یادگار دختر پونزده ساله و عزیزدردونه‌ی بابا ناخواسته پاش به عمارت عطاخان باز شد اما نه به عنوان عروس. به عنوان خون‌بس… اما سرنوشت جوری به دلش راه اومد که شد عزیز اون خونه. یادگار برای همه دوست شد و دوست بود به جز توحید……
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۸ ۱۱۲۶۴۰۲۰۲

دانلود رمان سرپناه pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
خلاصه رمان :       مهشیددختری که توسط دوست پسرش دایان وبه دستورهمایون برادرش معتادمیشه آوید پسری که به خاطراعتیادش باعث مرگ مادرش میشه وحالاسرنوشت این دونفروسرراه هم قرارمیده آویدبه طور اتفاقی توشبی که ویلاشو دراختیاردوستش قرارداده بامهشید دختری که نیمه های شب توی اتاق خواب پیداش میکنه درگیر…
عاشقانه بدون متن 6

دانلود رمان نیکوتین pdf از شقایق لامعی 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       سَرو، از یک رابطه‌ی عاشقانه و رمانتیک، دست می‌کشه و کمی بعد‌تر، مشخص می‌شه علت این کارش، تمایلاتی بوده که تو این رابطه بهشون جواب داده نمی‌شده و تو همین دوران، با چند نفر از دوستان صمیمیش، به یک سفر چند روزه می‌ره؛…
رمان ژینو

دانلود رمان ژینو به صورت pdf کامل از هاله بخت یار 4 (4)

7 دیدگاه
  خلاصه: یاحا، موزیسین و استاد موسیقی جذابیه که کاملا بی‌پروا و بدون ترس از حرف مردم زندگی می‌کنه و یه روز با دیدن ژینو، دانشجوی طراحی لباس جلوی دانشگاه، همه چی عوض میشه… یاحا هر شب خواب ژینو و خودش رو می‌بینه در حالی که فضای خوابش انگار زمان…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۲۰۲۸۳۰۶۸۶

دانلود رمان رقص روی آتش pdf از زهرا 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :       عشق غریبانه ترین لغت فرهنگ نامه زندگیم بود من خود را نیز گم کرده بودم احساسات که دیگر هیچ میدانی من به تو ادم شدم به تو انسان شدم اما چه حیف… وقتی چیزی را از دست میدهی تازه ارزش واقعی ان را…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۶ ۱۴۳۳۳۳۳۳۳

دانلود رمان نهلان pdf از زهرا ارجمند نیا 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           نهلان روایت زندگی زنی به نام تابان میباشد که بعد از پشت سر گذاشتن دوره ای تاریک از زندگی خود ، در کنار پسر کوچکش روزهای آرامی را می‌گذراند و برای ساختن آینده ای روشن تلاش می‌کند ، تا این که…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x