رمان عشق صوری پارت 76

5
(2)

به پهلو چرخیدم.
حرفهای مونا حس بدی بهم داد.شاید حق با اون باشه.
من نباید اونو از خودم دلسرد میکردم.نباید….
ولی نه.اصلا چه اهمیت داره بهم خوردن ارتباطم با اون.
مگه اصلا قرار بود چه کاری برام انجام بده!؟
تو تاریکی اتاق،خیره به دیوار گفتم:

-تا الان خودم پیش رفتم از این به بعدشم خودم پیش میرم اصلا هم به آدمی مثل شهرام احتیاجی ندارم…حتی اگه بانفوذ و قلدر باشه…

پوزخند زد.من صدای این پوزخند رو شنیدم.
چرا پوزخند زد؟! دلخور شدم.پوزخندهای مونا معنی داشتن…
من این لبخندهای معنی دارو دوست نداشتم واسه همین چرخیدم سمتش و با سگرمه های توی هم پرسیدم:

-چرا پوزخند میزنی!؟کجای حرفهای من بده…

-همه اش…

حرصی پرسیدم:

-همش یعنی چی؟

همونطور که تند تند چت میکرد و لحظه ای هم چشمش رو از صفحه گوشیش برنمیداشت جواب داد:

-چون حالیت نیست تو خودت تنهایی این مسیر رو کز نکردی…اگه الان از مدلهای اون برند معروفی و چندتا قرارداد مهم هم بستی و حسابت پر پول شد بخاطره اینه که اون خواسته…
تو با نفوذ اون اونجایی…
با خواسته ی اون.
امیر میگه دیاکو جرات نداره رو حرف شهرام حرف بزنه.
چیزی ازش بخواد جراتشو نداره بگه نه….
پس اگه هستی دلیلش اینه که شهرام خواسته!

بی حرف تماشا کردم.
صورتش تو تاریکی و ظلمات اتاق بخاطر نور صفحه موبایلش روشن شده بود.
عین حضور ماه تو تاریکی اتاق.
اخم کردم.
نمیخواستم بعضی حرفهاش رو قبول کنم واسه همین گفتم:

-اصلا هم اونطور که تو میگی نیست….

بیتفاوت گفت:

-همینطوره که من گفتم.تو مهره ی مارتو از دست دادی…تو شانس بزرگتو از دست دادی…لاتاریتو از دست دادی…بمبتو از دست دادی…
یارو خرسه بود تو پیام بازرگانی صدا کلفت میکرد و میگفت پشتم گرم….
تو اون”پشت گرمی ” رو از دست دادی بد هم از دست دادی…
بزار رک بهت بگم رفیق….تو به قهقرا رفتی!

حرفی واسه گفتن نداشتم.
حقیقت رو زبونن شاید بتونم پنهون کنم اما تو ذهنم که نمیتونستم.
شهرام واقعا اونی بود که مونا میگفت.
یه آدم همجوره قوی که پشت رو میشد بهش گرم کرد.
کم کم داشتم به همین نتیجه می رسیدم.
نادم بودم…نادم از پس زدن و مفت از دست داد شهرام.
زبونمو توی دهن چرخوندم و با برداشتن گوشی موبایلم از زیر بالش رفتم تو واتساپ.
انلاین بود.
نی نی چشمهام درخشید.شاید باید زودی دوباره دلش رو به دست میاوردم.
دور از چشم مونایی که سرگرم چت با امیرجونش بود واسش پیام فرستادم:

“شهرام…میشه جواب بدی؟”

آنلاین بوداما عوضی حاضر نبود جوابم رو بده.
همونجوری آنلاین موندم تا شاید جواب بده.
برخورد و حرکت انگشتای مونا رو صفحه کلیدش و رفتار حرص درار شهرام رو مخم بودن.
دوباره براش پیام فرستادم:

“شهرام….متاسفم بابت حرفهایی که بهت زدم…متاسفم…میشه جواب بدی؟”

بالاخره پیامهام رو خوند.
ناخوداگاه لبخندی روی صورتم نشست.
امیدوار شدم….خیره بودم به اسمش که ایز تایپینگ شد.لبخند زدم و باخوشحالی، خطاب به مونا گفتم:

-شهرام عاشق من…هیشکی جز منو نمیخواد…کفتر جلد پشت بوم خودمه.محاله ازم دل بکنه….محال

سرش زو برگردوند سمتم و پرسید:

-چطور مگه !؟

نیشو وا کردم و جواب دادم:

-پیام فرستادم فورا جواب داد!

از زدم این حرف چندثانیه هم نگذشته بود که بالاخره پیامش رو فرستاد و من تا خوندمش وا رفتم:

“برو به درک…”

و بعد بلاک….منو بلاک کرد.هاج و واج به صفحه چت خیره شدم.
باورش برام سخت بود.
نیم خیر شدم و ناباورانه گفتم:

-بلاکم کرد….

مونایی که خیمه زده بود رو گوشی موبایلش تا این حرف رو شنید عین خودم سردرگم و گیج رو برگردوند سمتم و پرسید:

-چی؟ بلاکت کرد!؟…

خیره به گوشی دستم هاج و واج لب زدم:

-آره…بی شرف بلاکم کرد…

خیره به گوشی دستم، هاج و واج لب زدم:

-آره…بی شرف بلاکم کرد

با اینکه این جواب رو به اون داده بودم اما همچنان چشمهام خیره به صفحه تلفن بود.
مردمک سرگردان چشمهام می چرخید و هماهنگ با ذهنم اون تکست کوتاه رو تو مخچه ام زمزمه میکرد.
چیزی که آزارم میداد پس زده شدن بود.
غرورم نمیخواست این مسئله رو بپذیره و من اصلا نمیتونستم باهاش کنار بیام.
مونا که شهرام رو یکی از فرصتهای بزرگ زندگیم میدونست سرش رو به افسوس تکون داد و گفت:

-حیف شد.خیلی خیلی حیف شد.

موبایلمو پرت کردم روی تخت و با درحالی که میزان خشم و نفرت و عصبانیتم رو با مشت کردن انگشتهام نشون میدادم گفتم:

-پسره ی عوضی…لیاقتش همون دختره ی زشت بدترکییب بدقواره اس!

مونا که چشمش پی گوشی پرت شده ی موبایل بود سرش رو یه آرومی برگردوند سمتم و حقیقتی رو برام روشن کرد که تا پیش از این نمیدونستمش:

-اون دختره ی بدقواره ی زشت دختر عموشه!

مطمئن بودم داره چرند میگه چون تا پیش از این چیزی که من میدونستم این بود که اون دختر همکار بابای شهرام واسه همین گفتم:

-مزخرف نگو ….دختر همکار پدرشه!هوم.مزخرف درسته؟

ابروهاش رو بالا انداخت و جواب داد:

-نه مزخرف نیست.دختر عموشه.اونجوری که امیر گفت پدر ژینوس و شهرام برادرن…از پدرشون یه ثروت هنگفت بهشون رسید و اونا بعدش توافق کردن برای به فنا نرفتن این ثروت هنگفت و پخش نشدنش بین دیگران یه جورایی توافقی بچه هاشون رو به عقد هم دربیارن تا ثروتشون از خانواده بیرون نره…میگه هدفشون این بود این پول فقط بین خودشوم تقسبم بشه نه غریبه ها…منتها جناب شهرام خان از همون روزی که تورو با من دید یه دل نه و صددل عاشقت شد ولی توی الاغ گند زدی به همچی و آقارو پروندی….

نفس عمیقی کشیدم.

نفس عمیقی کشیدم.
تمام مدتی که اون حرف میزد من نگاهمو دوخته بودم به گلهای پتو.
لبم رو زیر فشار دندونهام تبدیل کردم به یه خط صاف و بعدهم پرسیدم:

-پس چرا زودتر حرفی نزدی…!؟

کنج لبشو داد بالا و جواب داد:

-مثلا میگفتم تو دیاکو جونتو ول میکردی و با شه ام بیچاره گرم میگرفتی؟

عصبی شدم و جواب دادم:

-نه ولی دست کم میدونستم دورو برم چه خبره…
یا با احتیاط عمل میکردم.
یا اصلا…اصلا چی مهمتر از اینکه بدونم اونا اینقدر بهم نزدیکن!؟

نیشخندی زد و بعد پتورو از پایین جمع کرد و کشید بالا و همزمان گفت:

– بیخیال…تو که دیگه آب پاکی رو ریختی رو دستش.پس بهتره زور نزنی…

موبایلش رو گذاشت کنار و بعد دراز کشید و بالش رو زیر سر خودش مرتب کرد.
خوشبحالش…
کاش منم یه زندگی آروم داشتم.
مثل زندگی اون…
نه اینجوری.نه مثل منی که گیر کرده بودم بین آدمایی که تکلیفم باخودم و خودشون مشخص نبود.
از خشم زیاد به نفس نفس افتادم.
اون اصلا حق نداره با من اینطوری رفنار بکنه.
خیز برداشتم سمت موبایلم و دوباره برداشتمش.
شماره اش رو گرفتم و زدم رو اسپیکر و شروع کردم با خودم حرف زدن:

” بزار جواب بدی…بزار جواب بدی…یه بلایی سرت میارم شهرام…هرچی از دهنم دربیاد بهت میگم…پسره ی پررو..حالا دیگه منو یلاک میکنی”

مونا که با سرو صداهای من خواب ار سرش پریده بود به آرومی چشمهاش رو باز کرد و بعد گفت؛

-نیگاش کن نیگاش کن…خل شده…داری شماره کی رو میگیری این موقع شب!؟

-نیگاش کن نیگاش کن…خل شده…داری شماره کی رو میگیری این موقع شب!؟

سرم رو برگردوندم سمتش و باعصبانیت جواب دادم:

– به اون شهرام پدرسگ

انگار شهرام همین رو به روش باشه و از ترس تا مرز زهره ترک شدن پیش رفته باشه با چشمهای درشت شده گفت:

-هییییییین! بترکی ایشالله…
به گوش شهرام برسه تیکه بزرگت گوششه…
نیگاش نکن با پدرش صمیمی نیست…
اون تعصب زیادی رو خانوادش داره…الان هم بیخودی زور نزن جواب نیمده

درحالی که گوشم بیصبرانه منتظر شنیدن صدای بم شهرام بودم رو برگردوندم سمت مونا و پرسیدم:

-دقیقا چرا…؟

خیلی ریلکس و مطمئن جواب داد:

-بهت گفتم شیوا…شهرام هرکی رو دور انداخت انداخت…دیگه تماااام…الان هم زور نزن…جواب نمیده!

با عصبانیت گفتم:

-من همه نیستم…من فرق دارم..

اینو گفتم و دوباره شماره اش رو گرفتن اینبار اما حتی بوق هم نخورد.
با بغض به گوشی خیره بودم که مونا خندید و گفت:

-شمارتو انداخت لیست سیاه….شب بخیرررر….

روی صندلی بلند نشستم و همونطور که طراح ازم خواسته بودیکی از پاهامو رو لبه صندلی بدون پشتی و یکی دیگه رو به حالت کمی دراز کش دراز کردم.
عکاس رو به رو ایستاد.کمرش رو کمی تا کرد و بعد گفت:

-لبخند بزن شیوا…

بی حوصله بودم و خسته اما تا همچین چیزی رو گفت به تجبار و بنا بر وظیفه یه لبخند روی صورتم نشوندم که همون موقع دیاکو از پشت سر عکاس گفت:

-نه! لبخند نزنه…وقتی لبخند میزنه تمام توجه مخاطب میره سمت صورتش و دیگه کمتر به لباس تنش توجه میشه.نزن..

بدون اینکه جهت سرم رو تغییر بدم بهش نگاه کردم.
اونقدر به خودش رسیده بود که دلم‌نمیخواست ازش چشم بردارم.
یه پیرهن سفید پوشیده بود و یه شلوار طوسی و این ترکیب اونقدر جذاب و خواستنیش کرده بود که چشمهام زوم شدن رو صورتش تا وقتی که عکاس دستشو بالا گرفت و گفت:

-شیوا حواستو بده به من!

چطور میتونستم حواسم رو بهش بدم وقتی دیاکو پشت سرم ایستاده بکد و بهم خیره شده بود.
سخت بود واسم اما ایستادم تا بالاخره عکسهاش رو گرفت.
منتظر بودم تا عکس ها و فیلمها تموم بشن اما همون موقع شینا قدم زنان اومد سمت دیاکو…
جلو روی خودم دستشو به سمت دیاکو دراز کرد و آهسته سوالی پرسید که حتی نتونستم لب خونی کنم.
بهشون خیره شده بودم.دلم‌نمیخواست دیاکو با این دختر تیک بزنه.حتی دوست نداشتم باهاش دست بده اما اینکارو کرد و بعدهم قدم زنان سمت خروجی رفتن….
سگرمه هام رفت توی هم.
کنجکاو بودم‌ببینم در مورد چی دارن حرف میزنن که اینقدر بگوبخند میکنن واسه همیم برای دنبال کردنشون رو کردم‌سمت عکاس و گفتم:

-میتونم بلند بشم!؟

کمرش رو صاف نگه داشت
نگاهی به عکسهایی که انداخته بود کرد و جواب داد:

کمرش رو صاف نگه داشت
نگاهی به عکسهایی که انداخته بود کرد و جواب داد:

-فقط ربع ساعت شیوا….کلی کار داری..

چیزی نگفتم.یه بطری آب معدنی برداشتم و بعد با عجله پا تند کردم سمت در خروجی سالن.
تو شلوغی فضای کار و شرکت چشم من در جست و جوی دیاکو بود.
نه دلم‌میخواست با کسی حرف بزنه نه دلم‌میخواست به کسی همکلام و هم‌گپ بشه و نه حتی دوست داشتم‌جزخودم دختر دیگه ای سمتش بره.
اینا دیوونه کننده بودن.
شاید هم کلا علائم دیوونگی باشن…نمیدونم….
تنها چیزی که میدونستم این بود که اون لحظه و اون ساعت دلم نمیخواست شینا پیشش باشه.
اونقدر گشتم تا بالاخره پیداش کردم.
قدم زنان و جیک‌تو جیک هم سمت دفترش می رفتن.
دستام‌مشت شدن و ناخنهام تو گوشت کف دستم فرو رفتن….
اون قول داده بود به محض بیکار شدن منو ببینه اما الان با وجود اینکه تقریبا سرش خلوت شده بود و فقط گاهی یه سرکشی ساده انجام‌میداد هم‌ترجیح میداد به جای بودن با من وقتشو با اون دختره بگذرونه…
پله های منتهی به اختلاف سطح رو بالا رفتم‌و خودمو رسوندم به بخش دیگه ی شرکت‌.
دیاکو نباید این رفتارش رو ادامه بده.
نباید جز با منی که مثلا دوست دخترش بودم با دختر دیگه ای لاس بزنه!
کلاهی که واسه پوشون موهام سرم انداخته بودن تا بتونن از مانتوی تنم عکس قدی بندازن رو کشیدم جلوتر و
پشت گنجه های مجله ها ایستادم.

نزدیک به دفترش ایستاده بودن و حرف میزدن ..حرف که نه…بگو بخند میکردن!
از پشت گنجه اومدم و مستقیم‌بهشون‌نگاه کردم.
اگه با منه پس چرا با بقیه ی دخترها هم بگو بخند میکنن…
اونقدر اونجا ایستادم و بهشون خیره شدم‌تا بالاخره متوجه سنگینی نگاه هام‌شد.
خیلی آروم سرش رو برگردوند سمتم و بهم‌نگاه کرد.
تا چشمش بهم افتاد صحبتش رو متوقف کرد.پورخندی زدم و ازش رو برگردوندم و از اونجا رفتم.
این رفتارهای اون کلافه کننده بودن.
خسته کننده بودن‌.

این رفتارهای اون کلافه کننده بودن.
خسته کننده بودن‌.
من نمیتونستم مثل خیلی از دخترا با بعضی چیزا کنار بیام.
یکیش همین بود.این که نمیتونستم با گرم‌گرفتن دیاکو با بقیه ی دخترها کنار بیام.
داشتم به سمت پله ها می رفتم که از پشت سر صدام زد:

-شیوا‌‌..

ایستادم و برگشتم سمتش.قدم زنان یا همون ژست خوش و باکلاس راه رفتنش اومد سمتم.
چندقدمیم که ایستاد پرسید:

-یا من کاری داشتی!؟

سگرمه هام رو زدم توی هم و جواب دادم:

-نه چطور مگه!؟

سر تا پام رو برانداز کرد و جواب داد:

-آخه دیدم داری منو نگاه میکنی…

سرد و تلخ نگاهش کردم.الان از من انتظار شنیدن چه جوابی رو داشت!؟
این که بگم دبدمت داری با شینا زیادی خوش و بش میکنی اومدم دنبالت ببینم دلیل اینکارات چیه!
خیلی آروم و به طعنه گفتم:

-نه کاری ندارم…

حاضر نشد بپذیره.نگاه هتی طولانی من خلاف این رو بهش اثابت میکردن برای همین پرسید:

-مطمئنی!؟

آهسته و با همون لحن سرد گفتم:

-بله…شما برو به گفت و گوت برس..

اینو گفتم و با زدن یه پوزخند ازش رو برگردوندم و رفتم.

اونقدر حالم گرفته بود که دلم میخواست کله ام رو از دست خودم بکوبم به دیوار.
چرا من نمیتونستم ذهنم رو از دیاکو و دخترای دور و برش منحرف کنم !؟
چرا حاضر نبودم قبول کنم اون به واسطه ی شغلش با دخترجماعت زیاد سرو کار داره و من کم کم باید بپذیرم یه سری مسائل عادی ان …
ولی نه!
هرچه بیشتر فکر میکردم بیشتر مطمئن میشدم بگو بخندهای اون با دخترای مختلف نرمال نیست !
سر ایستگاه ایستاده بودم و دست در جیب با صورتی محزون و غرق فکر انتظار سر رسیدن یه تاکسی رو میکشیدم که همون موقع یه ماشین مقابلم ترمز گرفت.
سرم خم بود وتا صدای ترمز رو شنیدم فورا گردنم رو صاف نگه داشتم.
نمیدونم چرا جس کردم شهرام و در لحظه خودم رو آماده کرده بودم واسه اینکه هرچی از دهنم درمیاد بهش بگم بابت تمام رفتارها و بیتفاوتی هاش اما ….
دهن نیمه بازم بسته موند.
ماشین دیاکو بود و مگه میشد من نشناسمش…؟

شیشه رو داد پایین و یا خوش رویی پرسید؛

-به به شیوا حانم…مانکن خوشگل من من افتخار میدی تا یه جایی برسونمت خانوم جذاب!؟

با یه جمله من باز خر شدم!
با یه جمله ی نسبتا کلیشه ای و تکراری و معمولی.
آخه چی داشت که من اینقدر دلم واسش می رفت !؟
چی داشت که حتی بدی هاش هم بخشیدنی بود …

لبخند ملیحی زدم و به کل از یاد بردم همین چنددقیقه پیش داشتم اونو سر اینکه اون با بقیه دخترا هم لاس میزنه تو ذهنم شماتت میکردم!
آره…تمام اون عصبانیت پرکشید و جاش رو به خوشی دیدارش داد!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 234015 1212 scaled

دانلود رمان رقصنده با تاریکی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     کیارش شمس مرد خوش چهره، محبوب و ثروتمندیه که مورد احترام همه ست… اما زندگی کیارش نیمه پنهان و سیاهی داره که هیچکس از اون خبر نداره… به جز شراره… دختری باهوش و بااستعداد که به صورت اتفاقی سر از زندگی تاریک کیارش…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۷ ۱۰۵۶۲۹۵۹۵

دانلود رمان افسون سردار pdf از مهری هاشمی 0 (0)

2 دیدگاه
خلاصه رمان :     خلاصه :افسون دختر تنها و خود ساخته ایِ که به خاطر کمک به دوستش سر قراری می‌ره که ربطی به اون نداره و با یه سوءتفاهم پاش به عمارت مردی به نام سردار حاتم که یه خلافکار بی رحم باز می‌شه و زندگیش به کل…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
رمان در پناه آهیر

رمان در پناه آهیر 0 (0)

2 دیدگاه
خلاصه رمان در پناه آهیر افرا… دختری که سرنوشتش با دزدی که یک شب میاد خونشون گره میخوره… و تقدیر باعث میشه عاشق مردی بشه که پناه و حامی شده براش.. عاشق آهیر جذاب و مرموز !    
IMG 20230123 225816 116

دانلود رمان تقاص یک رؤیا 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه باورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۰۵۳۰۳۳۸۰۹

دانلود رمان شهر بی یار pdf از سحر مرادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مدیرعامل بزرگترین مجموعه‌ی هتل‌‌های بین‌الملی پریسان پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمه‌های سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطه‌ی ممنوعه‌اش با مهمون ویژه‌ی اتاقِ vip هتلش به دست دخترتخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟   «برای خوندن این…
رمان افگار

دانلود رمان افگار جلد یک به صورت pdf کامل از ف -میری 4.3 (6)

2 دیدگاه
  خلاصه: عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به…
IMG 20240529 202112 583

دانلود رمان بی گناه به صورت pdf کامل از نگار فرزین 3.5 (6)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   _ دوستم داری؟ ساعت از دوازده شب گذشته بود. من گیج و منگ به آرش که با سری کج شده و نگاهی ملتمسانه به دیوار اتاق خواب تکیه زده بود، خیره شده بودم. نمی فهمیدم چرا باید چنین سوالی بپرسد…
1050448 سیم خاردار روی حصار تاریک عکس سیلوئت تک رنگ

دانلود رمان حصاری به‌خاطر گذشته ام به صورت pdf کامل از ن مهرگان 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:       زندگی که سال هاست دست های خوش بختی را در دست های زمستانی دخترکی نگذاشته است. دخترکی که سال هاست سر شار از غم،نا امیدی،تنهایی شده است.دخترکی با داغ بازیچه شدن.عاشقی شکست خورده. مردی از جنس عدالت،عاشق و عشق باخته. نامردی از جنس شیطانی،نامردی…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Lûra
Lûra
6 ماه قبل

بسکه اسکلی بدبختتتتتتت😐
شیوا منظورمه !

RaHa
RaHa
10 ماه قبل

دختره خیلیییی خرهههه

عسل
عسل
2 سال قبل

سلام من تا پارت ۷۶ بیشتر برام نمیاد یعنی نیست دیگه میشه بگید میتونم کجا پیدا کنم

.
.
2 سال قبل

بیزحمت کسانیکه بلدن بگن ازکجاوچطوری میتونم بقیه پارتهاروبخونم تموم کنم

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x