رمان عشق صوری پارت 80

5
(2)

-اگه نداری که باید نگران خودت باشی!

باز گله مندانه گفتم:

-ماااااامان!

کفری شد و گفت:

-یاماااااان….هر دختری تو این سن و سال هم باید دوست پسر داشته باشه هم گزینه جدی برای ازدواج هم چندتا زاپاس!

پوزخندی زدم و در باب زندگی داغون خواهر بیچاره ام گفتم:

-و احتمالا هم تهش مجبور بشه با کسی که دوست نداره ازدواج کنه و بسوزه و بسازه …عین شیدا!

چشماشو واسم درشت کرد تا صورتش از صورت هند جگر خوار هم ترسناکتر بشه و بعدهم گفت:

-شیدا فرق داره ..از همه لحاظ فرق داره پس واسه من سخنرانی نکن!

خدمتکاری که تازه سرو کله اش پیدا شده بود به توپ و تشرهاش؟ خاتمه داد و گفت:

-خانم حمام آماده اس!

درحالی که بدنش همچنان رو به من بود سرش رو برگردوند سمت خدمتکارو گفت:

-واسه رهام هم حوله ببر..اونم با من میاد حمام!

رو پاشنه پا چرخید و راه افتاد که بره سمت حمامش.نمیدونستم مادر جانم که فیلش تازگی هاش دیدا یاد هندوستون کرده بود رو باید کجای دلم میذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم راه افتادم سمت پله ها و با بی حتالی و کم حوصلگی خودمو رسوندم به اتاق.
هرکدوم از وسایل توی دستم و حتی لباسهامو پرت کردم یه ور…
لخت و شل و ول رفتم سمت سرویس بهداشتی خود اتاق…
رو به روی آینه ایستادم.دستمال مرطوبی برداشتم و آرایش و میکاپمو با عصبانیت پاک کردم و بعد از چنددقیقه با پرت کردن دستمال توی سطل پشت سرهم چند مشت آب به صورتم پاشیدم…
کف دستمو روی تصویر بی نهایت پکر خودم توی آینه کشیدم.
من باید کدوم رو انتخاب میکردم!؟
دیاکو و اون موقعیت شغلی که همیشه آرزوش رو داشتم یا حفظ دخترانگیم !؟
کف خیس دستمو محکم زدم به شیشه و عصبی و کفری با خودم گفتم:

“لعنت به تو شهرام! عوضی…چه جوری میتونم تا فردا قبل هشت تصمیمو بگیرم آخه چجورییییی”
عقب کشیدم خودمو و از اونجا اومدم بیرون.
چراغ رو خاموش کردم و با همون بی حوصلگی رفتم سپت تخت و خودمو پرت کردم روش و پناه برم به زیر پتو…..

نیم ساعتی میشد که از خواب بیدار شده بودم و مثل خل و چلها، چت کرده بودم رو پیامی که دیاکو فرستاده بود.
شده یه متنی رو بخونید اما دو سه ثانیه بعدش از خودتون بپرسین راستی چی نوشته بود !؟
توی یه همچین حالتی بودم چون بیش از ده بار اون متن رو خونده بودم اما بازهم نفهمیدم چی نوشته یا من چی خوندم درهمین حد گیج و افسرده!
دوباره سرم رو خم کردم و به موبایل توی دستم خیره شدم.
چشمهام یکبار دیگه روی کلمات پیامش به گردش دراومد:

“سلام بیبی! بگو ببینم…برام خبر خوشی هم داری؟ میدونی که منتظرتم….دست بجنبون عزیزم.میخوام وقتی بهت زنگ زدم خبرای خوبی برام داشته باشی”

صفحه رو قفل کردم و موبایل پرت کردم روی تخت.
بی حال و کرخت از روی تخت بلند شدم.
بند لباس تنم کج شده بود و از روی شونه ام افتاده بود پایین اما من حس و حال صاف نگه داشتن همون رو هم نداشتم.
موهام شلخته بودن و چشمهام پف کرده…
شل و ول، با شونه های خمیده بعداز شستن دست و صورتم از اتاق رفتم بیرون.

چطور میتونستم از دست دادن دخترانگیم رو با کسی تجربه کنم که تمام وجودم ازش بدش میاد!؟
اون نفرت انگیز بود.بدجنس، قلدر، زورگو و عوضی اما اگه تا قبل از هشت سراغ همین عوضی نمی رفتم باید قید خیلی چیزارو میزدم.
قید کار…قید مرد مورد علاقه…قید رفتن عکس روی مجلات!
گاهی به سرم میزد زنگ بزنم به مونا که امیرو تحت فشار بزاره و امیرهم باشهرام صحبت بکنه از خر شیطون بیاد پایین ولی بعد خیلی زود منصرف میشدم.
شهرام اونقدر یک دنده و لجباز بود که بخاطر خواهش و فشار بقیه تصمیماتش رو عوض نکنه!

بی حس و حال به سمت آشپزخونه رفتم و بی توجه به حضور خدمه ها، در یخچال رو باز کردم و یه شادلی بیرون آوردم.

بی حس و حال به سمت آشپزخونه رفتم و بی توجه به حضور خدمه ها، در یخچال رو باز کردم و یه شادلی بیرون آوردم.
لم دادم رو صندلی و عین خل و چل ها سر سفید شادلی رو گذاشتم دهنم و شروع کردم خوردنش یا بهتره بگم غیر قابل استفاده کردنش برای بقیه آخه من حتی حس برداشتن یه لیوان رو هم نداشتم.
همون موقع مامان، درحالی که اینبار ساحلی کلوش دو بنده ی رنگاورنگی به تن کرده بود و موهاش رو به صورت فر با گیرموی مخفی بالای سر نگه داشته بود اومد داخل و گفنم:

-خوشم باشه! به سری اخلاق های شگفت انگیزت باید خل و چلی رو هم اضاف کنم! این چه طرز آبمیوه خوردن….عین ادم بخور!

ما هیچیمون عین آدم نبودکه غذا خوردنمون باشه.

اون از شیدا که معلوم نیست تو زندان بی ملاقاتی معتمدها چه بلایی سرش اومده این از خود مامان که عین دخترای 17-18ساله به خودش می رسید و تو خونه ی مزدی که حتی زمان زنده بودن باباهم باهاش در ارتباط بود قر و فر میداد و این هم از منی که تو فکر بذل و بخشش بکارتم به یه عوضی تمام عیار برای رسیدن به یه عوضی تمام عیار دیگه بودم!
راستی….
ما دختراها چرا استعداد عجیبی در دوست داشتن آدمهای عوضی داشتیم!؟

وقتی مامان یه لیوان شیر گرم گذاشت پیش روم از فکر بیرون اومدم.
اهل همچین کارایی نبود.من که یادم نمیاد اون حتی یکبار تو زندگیش به خودش زحمت غذا پختن یا رسیدگی به بچه هاش رو داده باشه….
نگاهی به لیوان شیر داغ و تیکه کیکی که پهلوش بود انداختم و گفتم:

-برو سر اصل مطلب مامان.سلام تو هیچوقت بی طمع نیست!

سرش رو با تاسف به حالم تکون داد و گفت:

-واقعا که پفیوزی! اول مامان نه و مستی جون دوماااا…بده به فکرتم ؟ سوماااا…یه خبر خوب برتت دارم…

نفسم رو باحرص بیرون فرستادم و بی حوصله نگاهی به شمایل بزک شده اش انداختم و با طعنه گفتم:

نفسم رو باحرص بیرون فرستادم و بی حوصله نگاهی به شمایل بزک شده اش انداختم و با طعنه گفتم:

-خبرهای خوب شما مستی جوووون همیشه ی خدا از صدتا خبر بد هم بدتر بودن!
ارزونی خودت…

دستهاشو روی هم گذاشت.
جواهرات الماس نشانش که فقز خدا میدونه چه مقدار قیمتشون بودن حسابی روی سینه و دستهاش خود نمایی میکردن.
ناخنهای صورتی کاشته شده اش که
رنگشون با لبهاش هماهنگی داشتن رو درمعرض رید قرار داد
لبهاشو ازهم باز کرد تا دندونهای لمینت شده اش بیشتر به چشم بیان وبعد گفت:

-برادر رهام و زن و بچه هاش قراره فردا شب بیان اینجا…

شونه بالا انداختم و بیتفاوت پرسیدم:

-خب که چی!؟

سرش دو آورد جلو و گفت:

-خب که چی نداره احمق! اونطوری که من ته و توش رو درآوروم طرف مثل رهام میلیاردره…اما…نکته خوبش اینجاست که یه پسر شاخ شمشاد کاکول زری هم داره که…

دندون قروچه ای کردم و قبل از تموم شدن جمله اش باحرص گفتم:

-که شما میتونین منو هرجور شده بهش غالب بکنین! آره؟

خیلی سریع و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفهاش باشم با بلند شدن از روی صندلی گفتم:

-محض رضای خدا فکر شوهر دادن منو از سرت بنداز بیرون.
من قبلا سلیقه ی شمارو دیدم.

چرخید سمتم و با غیظ گفت:

-اااااااحمق! سلیقه ی من رهام! رهاااام بده!؟
رهامی که اگه جون آدمیزاد و شیر گنجشک هم بخوای واست فراهم میکنه!؟

چرخید سمتم و با غیظ گفت:

-اااااااحمق! سلیقه ی من رهام! رهاااام بده!؟
رهامی که اگه جون آدمیزاد و شیر گنجشک هم بخوای واست فراهم میکنه!؟

نرسیده به خروجی آشپزخونه ای که واسه خودش به پا سالن پذیرایی بود ایستادم و با چرخیدن به سمتش گفتم:

-نه خیرررر! سلیقه ی تو فرهادِ که واسه شیدا یه زندون بی ملاقلاتی ساخته…زندونی که حتی تماس گرفتن هم توش ممنوعه!

با بی رحمی و بی عاطفگی جواب داد:

-از بی عرضگی خودشه! دختر با یه میلیوتر ازدواج کرده اما همش نوکش کجه! مردا زنی که همیشه ی خدا عین برج زهرمار پیش چشمشون باشنو نمیخواااان…زن شاد میخوان…زن قبراق…زن سکسی…زن سانتی مانتالی.
زنی که هرشب یه پوزیشن واسه شوهرش رو کنه…
زنی که رو تخت از الکسیس تگزاس هم الکسیس تر باشه…شیدا با فرهاد از صدتا غریبه هم تلخ تر رفتار میکنه پس توقع رفتار شگفت انگیز از شوهرش نداشته باش….

ایستادم و با تاسف سرمو به سمتش برگردوندم.
آخه چرا دید مادر من اینقدر قهوه ای و افتضاح بود!؟
چرا زاویه ای که از او زندگی رو تماشا میکرد تا به این حد چندش و رقت انگیز بود!
سرمو کج کردم و گفتم:

-چرا تو فقط پول رو میبینی!؟پس عشق چی؟ پس دوست داشتن چی!؟
فایده ی پول چیه وقتی زندگی شیدا اونقدر بده…

از پشت میز بلند شد و اومد سمتم.
مامان دریده بود و قلدر.
خودخواه و چرب زبون.
پول پول پول….خدای مامان پول بود و بس….
چشماش رو که زیر هجمه ی زیاد مژه های مصنوعیش حالتی تنگتر و کشیده تر پیدا کرده بودن رو ریز کرد و گفت:

-چرا همچی رو تو پول میبینم!؟؟؟ چون همچی پولللللله! پول یعنی اکسیژن…یعنی نفس.. یعنی خیال راحت…

-چرا همچی رو تو پول میبینم!؟؟؟ چون همچی پولللللله! پول یعنی اکسیژن…یعنی نفس.. یعنی خیال راحت…
یعنی آسودگی…یعنی آرامش.. یعنی عشق…زندگی تو خونه که چه عرض کنم…تو لونه موش اجاره ای بابات یادت رفته هاااان !؟
یادته هرماه باید سر چندرقاز حقوق ماهیانه کلی با اون کپک قلدر سرو کله میزدیم که چند روز دیر تر واریز کنیم هاااان!؟
یادته همیشه ی خدا هشتمون گروهه نُهمون بود!؟
یادته پول کرایه تاکسی هم نداشتیم!؟
حسرت یه رستوران رفتن به دلمون مونده بود…اما الان چی؟ الانمون رو ببین!؟

به دور خودش چرخید.
لباس کلوشش به هو رفت و رونهای خوش تراش شورت قرمزش نمایان شد و البته کبودی ها و خونمردگی های پاش که اصلا ابایی از پنهان کردنشون نداشت.
اشاره ای به اطراف کرد و گفت:

-ببین! انگار تو بهشتیم…هرچی بخوایم داریم.
من اونقدر این مدت این کشور و اون کشور چرخیدم که فارسیم نمیاد حرف بزنم!
تا همین چند مدت پیش دورترین جایی که رفتم یکی دو وجب اونور شهر بود اما حالا اراده کنم هرجا که میلم بکشه رهام منو میبره….

خودش حرف زد و خودش هم شروع کرد قه قهه زدن و خندیدن.
برخلاف اون من اصلا اون احساس سر خوشی و خوشحالی رو نداشتم خصوصا اینکه ساعت برخلاف همیشه به سرعت درحال گذر بود و من لحظه به لحظه به هشت شب نزدیکتر میشدم.
نفس عمیقی کشیدم.براش دست زدم وگفتم:

-مرسی از سخنرانیت…تاثیر گذار بود
حرفهات حتما یادم‌میمونه‌…

لبخند رو لبش ماسید.دست به کمر،عبوس و عصبانی پرسید:

-داری منو مسخره میکنی بچه!؟

موهام رو دو طرف پشت گوشهام جمع کردم.
من قصد مسخره کردن هیچ کسی رو نداشتم چون خودم الان‌مسخره ی شهرامی شده بودم که جوری ازم بکارتمو میخواست انگار واسه اون عین گرفتن یه بسته آدامس یا سیگار از طرف مقابلِ…
کنج لبمو دادم بالا و جواب دادم:

-نه مستی جون…مسخره چیه! ما به گور جدمون خندیدیم بخوایم شمارو مسخره کنیم…

با تاسف براندازم کرد و گفت:

-خودتو واسه فرداشب آماده کن…میخوام حسابی چشم‌پسره رو بگیری.

پوزخند تلخی زدم و بدون اینکه جوابی به حرفها و امرونهی هاش بدم راه افتادم سمت اتاق….

خسته شده بودم از تماشای عقربه ها.
عقربه هایی که به به طرز عجیبی احساس میکردم امروز برخلافه همیشه اونقدر سریع در حال حرکت هستند که انگار مسابقه ی دو دارن!
شاید هم این جز قانون مورفیه!
وقتی دوست داری زمان زود بگذره دیر میگذره وبرعکس …وقتی دوست داری لاکپشت وار دیر بگذره با سرعت میگ میگیش میرنه تو پرت!
خسته رو برگردوندم و با کلافگی سمت کمد لباسهام رفتم.
چقدر کفری کننده بودن لحظه هایی که آدم نه راه پس داره و نه راه پیش…
اما من انتخابمو کرده بودم.
نمیخواستم مثل مامان تکیه بدم به پول و ثروت رهام خان پدر شهرام …
میخواستم خودم درامد داشته باشم.واسه خودم کسی بشم.خونه ی مستقل اجاره کنم.
ماشین بخرم و بشم شیوایی که با پول خودش یه زندگی نو واسه خودش ساخته نه با پول شوهر مادرش!
نیمه عریون،تنها با لباس زیرهای مشکی رنگی رو به روی آینه ی کمد ایستادم..در کشویش رو کنار زدن و یه تاپ دو بنده ی مشکی پوشیدم و روی همون یه پالتو تنم کردم.
شلوار مشکی رنگم رو هم پوشیدم و با بی حوصلگی شال و کلاهم رو سرم کردم و سمت آینه رفتم و مقابلش ایستادم.
چشمهام به خاطر مژه های پرپشت سیاهم ،تو صورت سفیدم زیادی به چشم میومدن اما در هر صورت بی روح بودم شلیدم بهتره بگم شبیه یه روح بودم!
من حتی رژ لب هم نزدم…

میخواستم و مایل بودم در زشت ترین حالت ظاهری خودم باشم.حتی زدن رژ لب رو برای خودم ممنوع کرده بودم.
من باید اصلا اونقدر زشت باشم که اون شهرام پست فطرت وقتی چشمش بهم میفته حالش از دیدنم بهم بخوره….
ولی مگه میشه!؟ اون‌میخواست اینکارو سر دشمنی انجام بده.
واسه انتقام پس بداش چه اهمیتی داره من عین یه روح باشم یا عین سیندرلا!

واسه انتقام پس بداش چه اهمیتی داره من عین یه روح باشم یا عین سیندرلا!
بغض کرده بودم اما مصمم بودم چون بعد از کلی کنجاررفتن باخودم تهش به این نتیجه رسیدم شاید تنها راه همین باشه.
نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و با برداشتن کوله پشتیم از اتاق اومدم بیرون.
مامان لم داده بود رو صندلی ماساژورش درحالی که پاهاش رو در کمال آرامش گذاشته بود توی وسیله ی مخصوص و آرایشگر بساطش رو برای پدیکور ناخنهای اون آماده میکرد.
از همین حالا برای فرداشب هزار و یه جور برنامه واسه ظاهر مبارک خودش ریخته بود.
خوش بحالش که معنای خوشبختی از نظرش فقط تفریح و خوش گذرونیه و رسیدگی به ظاهر!
کاش من هیچوقت مثل مامان که واسه خودش یه پا سم خالص بود نشم!

برای اینکه در جریان باشه احتمالا دیر میام خونه کنارش ایستادم و با همون لحن و حس و حال گرفته گفتم:

-اگه دیر اومدم خونه زنگ نزن میرم‌پیش مونا

چشمهاش رو باز کرد و با ابروی بالا رفته بر اندازم کرد و گفت:

-امشب مال خودتی اما فردا این موقع باید خونه باشی…هیچ عذر و بهونه ای هم پذیرفته نیست!

بی حوصله و البته مطیع و آردم همون چیزی که دلش میخواست بشنوه رو جواب دادم:

-خیلی خب!

بی خداحافظی از خونه زدم بیرون.یه آژانش گرفتم و صبر کردم تا برسه.
هرازگاهی مچ دستمو بالا میاوردم و به ساعنم نگاهی مینداختم.
وقت داشتم اما حالم اصلا حال خوبی نبود.
از نظرم کار شهرام جور و نوع دیگه ای از تجاوز بود.حتی میتونم بگم نوع بدترش…
آژانس که سر رسید درو باز کردم ونشستم رو صندلی و همزمان آدرس رو هم بهش دادم.

آژانس که سر رسید درو باز کردم ونشستم رو صندلی و همزمان آدرس رو هم بهش دادم.
کیفمو گذاشتم روی پاهام و خشم و اضطرابمو با فشردن دسته های کیف تخلیه کردم.
خودم به خودم دلداری میدادم و میگفتم:

“مهم نیست…تو شاید دخترانگیتو از دست بدی اما عوضش چیزای بهتری به دست میاری…گور بابای شهرام…اونوقت حتی یه دلیل پیدا میکنم که تا آخر عمرم چشمم به چشمش نیفته عوضی رو ….
آره…مهم نیس…اصلا مهم نیس…”

گرچه باخودم این حرفهارو میزدم اما تو دلم عزا بود!
شبیه ننه مرده ها بودم.
یا اونی که کشتی هاش غرق شده…
اونی که میره تا خودشو بندازه توی یه چاه پر از مار.
اونی که میخواد ننگین ترین معامله ی عمرش رو انجام بده..

-خانم رسیدیم!

صدای راننده از فکر بیرونم کشید.رنگ پریده و مشوش سرمو برگردوندم سمت در خونه ی شهرام و نگاهی بهش انداختم.
قلبم تمد تند تو سینه میتپید.
یعنی تهش همین بود!؟
به همین سادگی و آسونی!؟
باید می رفتم جلو لخت میشدم و میگفتم بفرما!
هلو برو تو گلو…؟؟؟

ای لعنت به اون روزی که دیدمت شهرام.لعنت به اون روزی که حاضر شدم باهات دمخور بشم.لعنت …
کرایه رو حساب کردم وخیلی آروم پیاده شدم و قدم زنان به سمت خونه اش رفتم.
رو به روی در ایستادم.سرم رو خم کردم و نگاهی به ساعت بسته به مچم انداختم.
هموز پنج دقیقه وقت داشتم.
نفسم تو سیه حبس شد.
دوباره سرمو بالا گرفتم.
گلوم خشک شده بود و هرازگاهی از عصبانیت زیاد دندونام روی هم سابیده میشدن و انگشتام مشت.
یه روزم نوبت من میشه شهرام…
یه روزم نوبت من میشه آچمزت کنم!
آره…زمین گرده.خیلی هم گرده!
آب دهنمو به سختی قورت دادم وبالاخره دستمو بردم بالا و دکمه ی زنگ رو فشردم.
درست یک دقیقه مونده به هشت….
حس میکردم دنیا چند لحظه توقف کرد و صداها همه صامت شدن به جز صدای نفسهای خود منی که عین آه از نهاد بلند میشدن.
طولی نکشید که درو باز کرد و تو چهارچوب نمایان شد.
هرچقدر من آشوب بودم اون چندبرابرش خونسرد و آروم بود.
من این رو از صورتش میفهمیدم.
جدی اما خونسرد و ریلکس…
اصلا چرا نباید باشه‌؟ قراره خشمشو رو من خالی کنه!
قراره تلخ زبونی ها و کم‌محلی هامو تلافی بکنه….
نیپچه لبخند یا بهتره بگم پوزخندی زد و گفت:

-به به! پس اومدی!

با نفرت و خشم و کینه به چششهاش خیره شدم.
نمیدونم آیا انتخاب دیگه ای هم برام گذاشته بود که همچین حرفی میزد و اینطور سوالی میپرسید!؟
با حرص و لحنی تند پرسیدم:

-نگو که منتظر نیومدنم بودی!؟

زل زد به چشمهام.احساس کردم داره با همون چشمهاش باهام حرف میزنه اما حرفهایی که من هیچکدومشون رومتوجه نمیشدم و نمفهمیدم!
پوزخند زده بود.چرا….چون اومده بودم!؟
چون اومدم تا همون کاری رو انجام‌بدم‌که سرسختانه واسم شرط گذاشته بود؟
سرش رو با تاسف برام تکون داد و گفت:

-فکر نمیکردم اون پسره اونقدر برات مهم باشه که بیای!

داشت درد لعنتیمو تو سرم میکوبید و من تحمل این یه قلم جنس رو اصلا نداشتم.
اصلا و ابدا برای همین باهمون حالت عصبی پرسیدم:

-تو میخواستی من بیام و حالا اومدم و الان هم اینجام.پس دیگه چی میخوای هاااان!؟

نفس عمیقی کشید و با رها کردن لنگه ی در نگاهی به ساعت مچیش انداخت.

نفس عمیقی کشید و با رها کردن لنگه ی در نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
با رضایت سرش رو جنبوند و گفت:

-نه خوشم اومد…وقت شناس هم که هستی!

پوزخند طعنه آمیز دیگه ای زد و بعدهم از در فاصله گرفت تا من برم داخل.
انگار میخواستم پا توی جهنم بزارم اونقدر که همچی برام سخت و تلخ بود.
من شهرامو دوست نداشتم و دلم نمیخواست اینکارو باهاش انجام بدم اما دیگه هم نمیخواستم غرورمو بشکنم و بهش التماس کنم بدون هیچ چشم داشتی کارایی که ازش میخوام رو انجام بده.
وارد خونه شدم و درو پشت سرم خیلی محکم و بانفرت بستم.
چیزی تنش نبود جز یه شلوارک.
بدن عضله ای و رو فرم و خوش ترش حسابی به چشم میومد اما اون واسه من اونقدر نفرت انگیز بود که تو رتبه بندی ا نایی که ازشون بدم‌میومد، شمر و یزید بعداز شهرام نفرات دوم تا سوم بودن!
خم شد و از روی میز پاکت سیگار و فندکش رو برداشت و بعدهم گفت:

-جالبه! اومدی…انتخابتو کردی…پس
میخوای بکارتتو به من بدی تا به اون مرتیکه بد نگذره!

عین دیوونه ها حرف میزد.عین عوضی ها.عوضی هایی که میخوان مشکلات بقیه رو تو سرشون بکوبونن!
با نفرت گفتم:

-خب که چی این حرفها…کار لعنتیتو انجام بده دلم میخواد زودتر از این خراب شده ات بزنم بیرون!

کمر تا شده اش رو صاف نگه داشت و بعد سیگارو مابین انگشتهاش گرفت و همونطور که ازش کام میگرفت اومد سمتم.
رو به روم ایستاد و باخشم گفت:

-با تو باید مثل حیوون رفتار کرد…مثل هرچیزی غیر آدمیزاد!

اینو گفت و با گرفتن دستم پرتم کرد سمت جلو.
تلو تلو خوردم و افتادم روی زمین.
باورم نشد همچین کاری باهام کرده.
کف دستهامو رو زمین گذاشتم و چرخیدم سمتش و گفتم:

-چه غلطی میکنی!؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 234015 1212 scaled

دانلود رمان رقصنده با تاریکی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     کیارش شمس مرد خوش چهره، محبوب و ثروتمندیه که مورد احترام همه ست… اما زندگی کیارش نیمه پنهان و سیاهی داره که هیچکس از اون خبر نداره… به جز شراره… دختری باهوش و بااستعداد که به صورت اتفاقی سر از زندگی تاریک کیارش…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۰۴۴۱۴۷

دانلود رمان دنیا دار مکافات pdf از نرگس عبدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     روایت یه دلدادگی شیرین از نوع دخترعمو و پسرعمو. راهی پر از فراز و نشیب برای وصال دو عاشق. چشمانم دو دو می‌زند.. این همان وفایِ من است که چنبره زده است دور علی‌ِ من؟ وفایی که از او‌ انتظار وفا داشته‌ام، حالا شده…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۲۳۲۹۳۷

دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد، آشنایی او با جوانی در هواپیما و در مورد زندگی خود، این داستان را شکل می دهد ……
۰۳۴۶۴۲

دانلود رمان نیلوفر آبی 0 (0)

5 دیدگاه
    خلاصه رمان:     از اغوش یه هیولابه اغوش یه قاتل افتادم..قاتلی که فقط با خشونت اشناست وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی،فقط بخوای تو دستای اون و توسط لب های اون لمس بشی،قاتل بی رحمی که جذابیت ازش منعکس بشه،زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۰۳۰۱۹۸

دانلود رمان دردم pdf از سرو روحی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         در مورد دختری به نام نیاز می باشد که دانشجوی رشته ی معماری است که سختی های زیادیو برای رسیدن به عشقش می کشه اما این عشق دوام زیادی ندارد محمد کسری همسر نیاز که مردی شکاک است مدام در جستجوی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…
رمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان 5 (1)

13 دیدگاه
  دانلود رمان دلدادگی شیطان خلاصه: رُهام مردی بیرحم با ظاهری فریبنده و جذاب که هر چیزی رو بخواد، باید به دست بیاره حتی اگر ممنوعه و گناه باشه! و کافیه این شیطانِ مرموز و پر وسوسه دل به دختری بده که نامزدِ بهترین رفیقشه! هر کاری میکنه تا این…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20231016 191105 492 scaled

دانلود رمان بامداد عاشقی pdf از miss_قرجه لو 5 (2)

3 دیدگاه
  رمان بامداد عاشقی ژانر: عاشقانه نام نویسنده:miss_قرجه لو   مقدمه: قهوه‌ها تلخ شد و گره دستهامون باز، اون‌جا که چشمات مثل زمستون برفی یخ زد برام تموم شدی، حالا بیچاره‌وار می‌گردم به دنبال آتیشی که قلب سردمو باز گرم کنه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده
نویسنده
2 سال قبل

نویسنده دیگه شورشو در اورده
اخه این چه وضع پارت گذاریه …. نصف جملات پارتا رو که هی تکرار میکنه کوتاهم که میزاره هردوروز یه بار …قطره قطره هی داره پارت میزاره ….نویسنده عزیز حداقل پارت رو طولانی تر کن چون واقعا دیگه اعصابم داره خورد میشه

علی
علی
2 سال قبل

دیگه من فکر میکنم نویسنده به خواننده هاش احترام نمیزاره.

.
.
2 سال قبل

نویسنده عزیز.فکرمیکنه که پارتهای طولانی گذاشته.گاها هم دبه درمیاره.

ayda
ayda
2 سال قبل

واقعا شرطشو قبول کرد 😐😑

......
......
2 سال قبل

باورم نمیشه دختره احمق قبول کرد شرط شهرامو 🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀

Mahhboob
2 سال قبل

به نظرم شهرام داره اینکارو میکنه چون میدونه نمیتونه،ازین عوضی دل بکنه….حالا میخواد بکارت شیدارو بگیره ک آینده هم بتونه به بهانه لو دادنش ازش باج بگیره

سوگند
سوگند
2 سال قبل

چرا شهرام یه کم خوب نمیشه که این دخی سمت دیاکو نره

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x