رمان عشق ممنوعه استاد فصل دوم پارت 13

1
(2)

 

 

اونا از کنارم گذشتن ولی من بهت زده خشکم زده و از شدت هیجان دست و پاهام شروع به لرزیدن کرده بودن اگه گندم توی آغوشم نبود معلوم نبود تا الان چند بار از حال میرفتم

 

گذشته ای که باهم داشتیم جلوی چشمام مرور شد و اشک به چشمام نشست

 

دست لرزونم رو به دیوار گرفتم و از پشت خیره مسیر رفتن و‌ دور شدنشون شدم

 

یعنی چیزی که الان دیدم واقعی بود ؟؟

آراد با اون همه عظمت و دَبدَبه کَبکَبه شده بود یه مجسمه لاغر بی جون که هیچ درکی از اطرافش نداشت

 

اینقدر بهم شوک وارد شده بود که نمیدونستم باید چیکار کنم و چه کاری درست و غلطه

 

با پیچیدنشون توی راهروی بعدی و گم شدن از جلوی چشمام انگار تازه به خودم اومده باشم لرزون قدمی جلو گذاشتم تا دنبالش برم

 

که گندم تکونی خورد و با بغض زمزمه کرد :

 

_دَلدَم (دردم ) میاد

 

زودی دست آزادمو زیر چشمام کشیدم تا چشمای گریونم رو نبینه

 

_خوب میشه عزیزدلم یه وقت گریه نکنی مامان

 

برعکس گفته هام سرشو روی شونه ام جا به جا کرد و پشت بندش هق هق گریه هاش بود که دلم رو ریش میکرد

 

یه دلم پیش گندمی بود که بیقراری میکرد

یه دلم پیش آدمی که چنددقیقه پیش دیدم و شباهت زیادی با آرادی که میشناختم داشت

 

 

 

دودلی و‌ ترس رو کناری گذاشته

و با قدمای نامتعادل دنبالشون راه افتادم باید باهاش حرف میزدم

 

ولی هرچی جلو میرفتم انگار آب شده و به زمین رفته باشن هیچ خبری ازشون نبود وحشت زده نگاهمو به اطراف چرخوندم

 

یعنی چی ؟؟

چند دقیقه پیش خودم دیدم این سمتی اومدن

 

با وجود گندم نمیتونستم بیشتر از این بگردم پس با عجله سوار آسانسور شدم و خودم رو به طبقه همکف یعنی پذیرش رسوندم

 

زنی با فرم بیمارستان پشت میز نشسته و مشغول کار بود بخاطر وزن گندم و تقلاهایی که کرده بودم حس میکردم که بازوم داره از جا کنده میشه با نفس نفس گندم رو توی آغوشم تکونی دادم و خطاب بهش پرسیدم :

 

_ببخشید بیماری به نام آراد کدوم اتاقه ؟؟

 

_بزارید یه دقیقه چک کنم

 

چند دقیقه که برای من به اندازه یکسال گذشت مشغول چک کردن بود یکدفعه سرش رو‌ بالا گرفت و چیزی گفت که ناباور خیره لبهاش شدم

 

_همچین اسمی توی این بیمارستان بستری نشده

 

_چییییی ؟؟

 

_نیست دیگه خانوم

 

_ولی خودم چند دقیقه پیش توی راهرو دیدمش

 

چپ چپ درست مثل کسایی که توهمی یا دیوونن نگاهم کرد اینقدر باهاش بحث کردم تا بالاخره مجبور شد یه بار دیگه اسامی رو چک کنه

 

ولی در کمال ناباوری این بارم اسمش نبود

خدایا مگه همچین چیزی امکان داشت ؟!

پس اون آدمی که چند دقیقه پیش من دیدم کی بود ؟

 

بعد از اینکه کلی باهاش بحث کردم و بیفایده بود خسته از بیمارستان بیرون زدم و بچه به بغل زیر درختی که به بیمارستان دید داشت نشستم

 

گیج و منگ نگاهمو سر در بیمارستان چرخوندم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

 

_یعنی اشتباه دیدم ؟!

 

چندثانیه با فکر به اینکه حتما اشتباه دیدم ذهن خودم رو بیخیال کردم ولی یکدفعه با یادآوری چشمای آراد توی ذهنم ، خشمگین لبامو بهم فشردم

 

نه نه من اون چشماشو رو میشناختم

اشتباه نمیکنم اون چشما چشمای خود آراد بود

 

ولی چرا اسمش توی لیست نبود

درمونده اسم خدا رو زیرلب با خودم زمزمه کردم

 

با دیدن بیقراری های گندم بالاخره دل از بیمارستان کنده و سوار تاکسی شده و به خونه برگشتم

 

بعد از اینکه گندم رو خوابوندم حیرون و پریشون شروع کردم طول خونه رو بالاپایین کردن و زیرلب با خودم حرف زدن

 

داشت چه اتفاقی برام میفتاد

یعنی واقعا اون آدم مریضی که روی ویلچر دیدم آراد بود ؟؟!

 

هزار جور سوال بی جواب توی ذهنم شکل گرفته و داشت به جنون میکشوندم چیزی رو که دیده بودم باورم نمیشد

 

چنگی به موهای پسرونه ام زدم و عصبی با تموم قدرت کشیدمشون نمیدونستم باید چیکار کنم

 

 

 

 

چند روزی از اون روزی که آراد رو تو بیمارستان دیدم میگذشت ولی برای یه ثانیه هم نمیتونستم آروم باشم و بی اختیار ذهنم سمتش کشیده میشد

 

غم بود که توی دلم افتاده و آتیش به جونم انداخته بود ولی کاری از دستم برنمیومد

 

طبق معمول این چندوقت پشت میز کارم نشسته و مشغول بررسی کردن پرونده زیر دستم بودم که با ایستادن کسی کنار میزم و سنگینی نگاهش به خودم اومدم

 

_سلام کارها آماده نشد

 

صدای آشنای مرتضی بود ولی اینجا چیکار داشت

 

_سلام خوب هستید نه آخراشه

 

_بدید من ببرم

 

_ولی آخه شما چرا ؟؟

 

_گفتم که اینحا برای دوستمه امروز اومدم دنبال پرونده شرکت ناصری که گفتن دست شماست

 

_بله ببخشید یه لحظه لطفأ

 

آخرین موارد رو هم وارد لب تاپ کردم و پرونده رو سمتش گرفتم

 

_بفرمایید

 

بعد از تشکری که ازم کرد

با عجله پرونده توی دستش فشرد و به جای‌ اینکه سمت دفتر رئیس بره

 

سوار آسانسور شد و دکمه پایین رو فشرد با تعجب خیره مسیر رفتنش شدم اینجا چه خبر بود چرا پرونده رو با خودش از شرکت بیرون برد

 

 

با تعجب خیره مسیر رفتنش بودم که یکدفعه چی شده مگه قرار نبود رئیس بیاد و اینو حل کنه پس الان چه خبر شده بود

 

گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن

بیخیال مرتضی ، خودکار توی دستمو روی میز انداختم و بدون توجه به اسم تماس گیرنده تماس رو وصل کردم

 

که صدای شاد و سرزنده نیره توی گوشم پیچید و لبخندی روی لبهام نشوند

 

_سلام خوبی نازی

 

_سلام ممنون تو چطوری حالت خوبه ؟؟

 

با شوق خندید

این نیره با نیره ی که سالها قبل میشناختم تفاوت داشت و برعکس قبل زیادی سرحال و خوش خنده شده بود این یعنی از زندگیش زیادی راضی و خوشبخته

 

_آره زنگ زدم شب برای شام دعوتت کنم

 

_ولی یه خورده کارم زیاده

 

_عه بهونه نداشتیم دیگه ..‌. محمود خیلی دلش میخواد با تو آشنا بشه پس شب شام خونه مایی گفته باشم

 

یه کم کسل و بیحوصله بودم برای همین هرچی سعی کردم نرم و پیشنهادش رو رد کنم بیفایده بود پس سر آخر مجبور به قبول پیشنهادش شدم

 

بعد از اتمام کارم ، وسایل رو جمع کرده و قصد خروج از شرکت رو داشتم که باز با مرتضی رو به رو شدم

 

اونم درحالیکه عصبی به نظر میرسید و میخواست وارد دفتر کار رئیس بشه

 

 

اینم زیادی مشکوک میزد

اصلا‌ متوجه من نشده بود از پشت سر داشتم نگاهش میکردم که بدون در زدن وارد اتاق رئیس شد

 

جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

رئیس آدم عصبی و به شدت مقرراتی بود چطور این اینطوری سرش رو پایین انداخت و‌ راحت وارد دفتر کارش شد

 

گیریم که دوستش هم باشه بازم این‌ رفتار زیادی عجیب و غیر قابل باور بود

 

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم که با دیدن ساعت روی دیوار یاد گندم افتادم و‌ با عجله از شرکت بیرون زدم

 

شب رسید

خودم و گندم آماده رفتن بودیم

بر طبق آدرسی که نیره برام فرستاده بود ماشین گرفته و به‌ راه افتادم

 

زیادی از خونه ای که ساکن بودیم دور نبود

ولی محله تر و تمیزی و خوبی به نظر میرسید و از اون کوچه های قدیمی و درب و داغونی که قبلا خودم و نیره زندگی میکردیم خبری نبود

 

زنگ اف اف خونه ای که حدس میزدم برای نیره باشه رو فشردم که طولی نکشید صدای پر از شور و شوقش توی فضا پیچید

 

_بیا بالا

 

در با تیکی باز شد

دست گندم رو گرفتم و با کنجکاوی درحالیکه همش دور و بر رو نگاه میکردم وارد خونه اش شدم

 

حیاط نقلی کوچیکی بود که پر بود از گل های رنگارنگی که چشم هر بیننده ای رو به خودش خیره میکرد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
B t ch
B t ch
1 سال قبل

بدین ب من
لوکیشن این نویسنده رو بدین من
وااااایییی نهههه من قلبم ضعیفه با باتری یوی در میون میزنه
اخخخخ گلبممممم ارادمممم دیدی؟دیدی نازی چ کرد باهات؟ واااییی خووودااا نکنه اراد من بودهههههه

فافا
فافا
پاسخ به  B t ch
1 سال قبل

عزیزم ت روانتم ضعیفه …..

ساحل
ساحل
1 سال قبل

یعنی اگه همچین بلایی سر آراد اومده باشه خدا شاهده گردن نویسنده میشکنم😐💔

......
......
پاسخ به  ساحل
1 سال قبل

😂

نگار
نگار
پاسخ به  ساحل
2 ماه قبل

اتفاقا اومده …😑🤣

Haniiiiiiiiy
Haniiiiiiiiy
1 سال قبل

ی کوچولو بیشتر کن پارتشو فاطمه🙂

ناشناس
ناشناس
1 سال قبل

اون پارتایی که چندان شباهتی به پارت نداشت و یه خط بیشتر نبود و هر روز میزاشتید رو بخوایم در طول هفته جمع کنیم بیشتر از این میشه

ناشناس
ناشناس
1 سال قبل

حداقل روزی دوتا پارت بزارید
بعد از کلی انتظار اومدید هفته ای یه پارت چند خطه میزارید

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x