رمان عشق ممنوعه استاد پارت 37

 

” نازلی ”

لعنت به من … مگه نگفت سکوت کنم و چیزی نگم ؟! پس این شِر و وِرا چی بودن گفتم ؟!

_یعنی چی که نامزدمه ؟؟

کلافه دستی به صورت خیس از عرقم کشیدم و لرزون زیرلب زمزمه کردم :

_خدایا کمکم کن !!

اگه پام به کلانتری میرسید بدبخت میشدم ، هم بخاطر رابطه ام با استاد و هم بخاطر عزیزی که روی تخت بیمارستان افتاده بود و پای من این وسط گیر بود

دستام رو بهم چلوندم و با استرس نیم نگاهی به اون سمت انداختم که آراد در تلاش بود با افسر صحبت کنه و راضیش کنه ولی انگار بیفایده بود

کارم رو تموم شده میدیدم برای همین حس کردم فشارم افتاده و جلوی چشمام سیاهی میره ، دستم رو به پیشونیم گرفتم و درحالیکه سرم رو به پشتی صندلی تکیه میدادم با درد چشمام رو بستم

نمیدونم چقدر توی این حال بودم که صدای باز کردن در ماشین و نشستن کسی کنارم رو حس کردم ، بی حال چشمامو باز کردم

با دیدن آرادی که بیخیال پشت فرمون نشسته بود و ماشین روشن میکرد با تعجب نیم نگاهی به جایی که پلیس ها بودن انداختم ولی با ندیدنشون

یکدفعه صاف سرجام نشستم و گیج لب زدم :

_کجان ؟!

پاش روی گاز فشرد و با پوزخندی گفت :

_حل شد !

با کنجکاوی به طرفش چرخیدم و با چشمای گشاد شده پرسیدم :

_حل شد ؟؟ چطوری ؟؟

نیم نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت و گفت :

_تو که باید بهتر بدونی پول راه حل تموم مشکلاس

یعنی تونسته بود با پول دهن اون افسر رو ببنده ؟؟ باورم نمیشد از اون مخمصه نجات پیدا کرده بودم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و ناباور لب زدم :

_واقعا بهش رشوه دادی و اونم قبول کرد ؟؟

سری تکون داد که نفسم رو راحت بیرون فرستادم ولی یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید به طرفش برگشتم

_اگه گیر میفتادم مقصر تو بودی

فرمون رو توی دستاش محکم فشرد و گیج سوالی پرسید :

_من ؟؟ اونوقت چرا ؟؟

چشم غره ای بهش رفتم

_اگه تو وحشی بازی درنمیاوردی که من رو ببو…..

سکوت کردم و عصبی نگاهم رو به بیرون دوختم که تو گلو خندید و گفت :

_بوسیدم ؟؟ نه که توام خیلی از وحشی بازی های من بدت میاد

کیفم توی دستام فشردم و با غیض لب زدم :

_من ؟ کی گفته خوشم میاد ها

همونطوری که نگاهش به جلو بود نیم نگاهی به لبهام انداخت که باعث شد عین دیوونه ها دستپاچه دو دستامو روی لبهام بزارم و قایمشون کنم که بلند خندید و گفت :

_حالا چرا ترسیدی ؟؟پس لابد اون که داشت لبهام از جاش میکند دختر همسایه بوده ؟؟

ای لعنت بهت نازی بی جنبه ، چرا وقتی میبوستت اینطوری کنترلت رو از دست میدی و از خود بی خود میشی که حالا این یابو هم بیاد دستت بندازه ؟؟؟

با لب و لوچه آویزون نگاه ازش گرفتم و گفتم :

_سر این خیابون من رو پیاده کن !!

با خنده دستی پشت لبش کشید و گفت :

_چرا ؟؟ نکنه ناراحت شدی ؟؟ دروغ که نگفتم

دیگه داشت روی اعصابم رژه میرفت خشن به سمتش برگشتم و عصبی غریدم :

_ماشین رو نگه دار !!

با شیطنت ابروهاش بالا انداخت و گفت :

_نووووچ نمیشه !!

دندونامو روی هم سابیدم و عصبی گفتم :

_نگه میداری یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی !!

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت

_هر کاری دلت میخواد بکنی بکن ، من فعلا کارم با تو تموم نشده

معلوم نبود چه کاری با من داره که ول کنم نیست و داره اینطوری باهام بازی درمیاره ، منم که این چند وقت فشار عصبی زیادی روم بود و به شدت بی حوصله و عصبی بودم و با یه کلمه از کوره در میرفتم

به طرفش برگشتم و درحالیکه سری تکون میدادم عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_باش بدون خودت خواستی !!

خواست چیزی بگه که یکدفعه به طرفش حمله کردم و سعی کردم فرمون ماشین رو توی دستام بگیرم که وحشت زده سعی کرده به عقب هلم بده و با خشم غرید :

_داری چیکار میکنی روانی ؟!

دستش رو پس زدم و با نفس نفس نالیدم :

_میگم نگه دار !!

کنترل ماشین از دستش خارج شده بود و نزدیک بود تصادف کنه ولی به سختی فرمون رو پیچوند و بلند فریاد کشید :

_باشه باشه برو کنار !!

عقب کشیدم و با نفس نفس خیره آرادی که با چشمای به خون نشسته سعی میکرد کنترل ماشین رو باز توی دستش بگیره ، شدم با توقف ماشین دندوناش روی هم سابید و گفت :

_دیووونه !!

تازه فهمیده بود دیووونم ؟!
پوزخندی گوشه لبم نشست و بی حوصله بلند غریدم :

_باز کن در رو !!

دستش که کلید قفل رو فشرد با عجله در رو باز کردم تا مبادا پشیمون شه و باز قفلش کنه با دیدن این حرکتم چشم غره ای بهم رفت و گفت :

_معلومه که حالت خوش نیست !!

داشت بهم کنایه میزد ، دستگیره در رو بین دستم فشردم و عصبی گفتم :

_آره …میخوای یه نَمه از روانی بودنم رو نشونت بدم ؟؟

دستشو روی هوا به نشونه برو بابا تکونی داد و زیر لب زمزمه کرد :

_مگه نمیخواستی پیاده شی ؟؟ پس برو پایین

معلوم بود حرصش گرفته و بخاطر اینکه مجبور شده به خواستم عمل کنه و بایسته عصبی شده

با آرامش در مقابل چشمای حرصیش پیاده شدم و درحالیکه در ماشین رو محکم بهم میکوبیدم بلند خطاب بهش گفتم :

_حالا هِری شَرِت کم !!

فرمون رو بین دستاش فشرد و چند ثانیه با صورت سرخ شده از خشم بدون پلک زدن خیرم شد

برای اینکه بیشتر اذیتش کنم دستم رو به نشونه بای بای توی هوا براش تکونی دادم و با لبخندی که روی لبهام جا خوش کرده بود پشت بهش به سمت پیاده رو رفتم

از اینکه تقریبا تونسته بودم حالش رو بگیرم سرحال شروع کردم به قدم زدن و سعی کردم فکر و ذهنم رو از همه چی آزاد کنم نمیدونم چقدر راه رفته بودم که دیگه خسته به دیوار تکیه دادم و نگاهم رو به رو به رو دوختم

از خونم زیادی دور بودم و تقریبا شب شده بود برای برگشت مجبور بودم تاکسی بگیرم اونم چطور ؟؟ با جیب تقریبا خالی ؟!

باید زمانی که از ماشین آراد پیاده میشدم ازش میخواستم که بهم پول بده پوووف کلافه ای کشیدم

با عجله کیفم رو باز کردم و به دنبال پول زیرو روش کردم یکدفعه با دیدن دو تا ده هزاری ته کیفم خوشحال بیرون کشیدم و توی مشتم فشردمشون

حداقل اینطوری میتونستم تا خونه برم !!

این روزا اوضاعم از قدیم خراب تر بود و تقریبا هیچ پولی توی پَروبالم نداشتم و بخاطر آریایی که دنبالم بود هم نمیتونستم زیاد از خونه بیرون برم و حداقل کاری کنم

امیدوارم آراد دَبه درنیاره و پولم رو هرچی زودتر بهم برسونه وگرنه نمیدونستم باید چیکار کنم ، اوضاع نیره و مادرش هم خوب نبود و نمیدونستم چطور توی صورتشون نگاه کنم

با فکری مشغول سرخیابون منتظر تاکسی ایستادم طولی نکشید ماشین جلوی پام ایستاد ، بی معطلی سوار شدم که بعد از گفتن آدرس حرکت کرد

سرم رو به شیشه تکیه دادم و با روحیه ای داغون به بیرون خیره شدم ، من میخواستم انتقام بگیرم ولی ببین کارم به کجا کشیده و به کل از هدفم دور شدم

با یادآوری انتقامم و گذشته دستم مشت شد و زیر لب عصبی غریدم :

_فکر نکن به این زودی ها بیخیالت میشم تو تنها برگه برنده منی آراد !!

با توقف ماشین ، راننده صدام زد و گفت :

_رسیدیم خانوم !!

تنها پولی که داشتم رو سمتش گرفتم و از ماشین پیاده شدم و با سری پایین افتاده به طرف خونه راه افتادم ،داشتم از کوچه تنگ و باریک منتهی به خونه رَد میشدم

که با شنیدن صدای پایی که از پشت بهم نزدیک میشد ناخودآگاه به دیوار نَمور و قدیمی نزدیک شدم که کسی صدام زد و گفت :

_صبر کن !!

با تعجب به عقب چرخیدم که با دیدن کسی که توی تاریک روشن کوچه بهم نزدیک میشد خشکم زد و ناباور سرجام ایستادم

وقتی دید بی حرف دارم نگاش میکنم بهم نزدیک شد و با تمسخر گفت :

_پارسال دوست امسال آشنا ؟!

دست به سینه ایستادم و درحالیکه نگاه خیره ام رو به چشماش میدوختم با پوزخندی گوشه لبم گفتم :

_من و دوستی اونم با تو اصغر صاقی ؟؟

نزدیکم شد و با حرص گفت :

_آره … تازشم مگه چیم از اون امیر کمتره ها ؟؟!

چی ؟؟ امیر ؟؟ منظورش از این حرف چیه ؟؟

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم خندید و درحالیکه چند قدم بهم نزدیک تر میشد گفت :

_این مدت کجا رفته بودید باهم عشق و حال ؟!

چی ؟؟ این داشت چی میگفت ؟؟

عصبی تخت سینه اش کوبیدم و با خشم غریدم :

_داری چی برای خودت زِر زِر میکنی هاااا ؟!

یک قدم به عقب برداشت و همونطوری که دستی روی سینه اش میکشید با خنده گفت :

_چیه ؟؟ نکنه خوب بهت حال نداده؟؟

عصبی یقه پیراهنش رو توی دستام گرفتم و درحالیکه تکونی بهش میدادم بلند توی صورتش فریاد زدم :

_خفه میشی یا خودم لالت کنم ؟؟

نمیدونم این جرات رو از کجا پیدا کرده بود که یکدفعه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بهم چسبید

_چیه ؟؟ خوب بهت حال نداده یا قالت گذاشته که آمپرت زده بالا ؟!

با دیدن این حرکتش چشمام گرد شد و تکونی به خودم دادم

_ولم کن ببینم لَندِهور !!

با یه حرکت به دیوار کوبیدم و درحالیکه بهم می چسبید چندش وار خندید و گفت :

_چرا عصبی میشی خوشکله ؟؟ مگه این مدت که با همدیگه غیبتون زده بود با هم نبودید ؟؟ یا میخوای منم سیاه کنی

چی ؟؟ این مدت که من توی محله نبودم امیر کجا رفته بود ؟؟ هرچند اون عادت داشت ماه به ماه غیبش میزد و بعد یه مدتی خودش سروکله اش پیدا میشد

ولی الان نبودن منم توی این مدت و باهم بودنمون تو روزای آخر باعث شده اونا به شک بیفتن که ما این مدت با همیم !!

درحالیکه دندونام روی هم می سابیدم خشن لب زدم :

_خفه شو اون داداشمه !!

دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و درحالیکه به سمت لبهام میبردش با شهو…ت لب زد :

_هه …داداش ؟!

صورتم رو تکونی دادم و خشن غریدم :

_دست کثیفت رو بکش نَسناس !!

یکدفعه با حس دستش روی بالا تنه ام چشمام گشاد شد ، دیگه داشت از حدش میگذروند و پا روی خط قرمزای من میذاشت

با خشمی که توی وجودم شعله میکشید یکدفعه پام رو بلند کردم و با تموم قدرت بین پاهاش کوبیدم که دادی از درد کشید و خَم شد

با نفس نفس نگاهم رو توی کوچه تاریک چرخوندم و با خشم غریدم :

_دیگه توی این محله و دور و بر خودم نبینمت وگرنه خونت گردن خودته فهمیدی ؟؟

چیزی نگفت و فقط از درد به خودش میپیچید که با خشم پامو روی دستش گذاشتم و با تموم قدرت فشردم که دادش به هوا رفت و من با لذت خیره درد کشیدنش شدم

_بسه غلط کردم !!

خم شدم و درحالیکه سرم رو پایین میبردم سوالی پرسیدم :

_نشنیدم چی گفتی ؟؟

درحالیکه سعی میکرد پام رو کنار بزنه با درد نالید :

_گوه خوردم بسه نازی !!

با لذت سری تکون دادم و غریدم :

_دیگه نبینم از این غلطای اضافه بکنی ها ؟!

با صورتی از درد سرخ شده سرش روی زمین گذاشت و درحالیکه با دست دیگه اش بین پاش رو فشار میداد با صدای لرزونی گفت :

_فهمیدم فقط جون مادرت پاتو بردار !!

با شنیدن اسم مادرم برای ثانیه ای ماتم برد و بی اختیار بدنم سست شد و یک قدم به عقب برداشتم و ازش فاصله گرفتم

دستش رو برداشت و با درد همونطوری که به خودش میپیچید نگاهی بهش انداخت و به سختی به دیوار پشت سرش تکیه داد

ولی من گیج و منگ با شنیدن اسم مادرم دستی به صورتم کشیدم و با قدمای نامتعادل به طرف خونه راه افتادم از توی کوچه تاریک که بیرون اومدم با غم زیر لب نالیدم :

_مامان ….چه واژه غریبی ؟!

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و روی صورتم رون شد ، با درد دستم رو به دیوار گرفتم و با قدمای آروم قدمی برداشتم

چطور فراموش کردم ؟؟
چطور دردای خودم رو از یاد برده بودم؟!

امشب یاد تموم بدبختیام افتاده و دوباره اون زخم قدیمی توی دلم سر باز کرده بود زخمی که هرچند سال ازش بگذره بازم تازس و داغیه روی دل شکسته من !!

داغی که تموم این سال ها هیچ مرحمی براش نبوده و نیست !

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و سعی کردم به خودم بیام ، من کسی نیستم که به این زودی ها ببازه و کم بیاره

انتقام تموم این سال ها رو ازتون میگیرم منتظرم باشید !

با این فکر دستم مشت شد و درحالیکه سعی میکردم صاف بایستم چند قدم باقی مونده به خونه رو با عجله برداشتم و درحالیکه هُلی به در قدیمی و زنگ خورده میدادم وارد شدم

برعکس کوچه که تاریک بود و تقریبا هیچکس توش نبود و پرنده پَر نمیزد حیاط خونه شلوغ بود و پر از آدمایی که هر کدوم مشغول کاری بودن !!

یکی لباس میشست ، یکی دیگه گوشه حیاط دل و روده موتورش رو بیرون ریخته بود و ادعای مکانیکی داشت و سعی داشت خودش رو به راش کنه ، اون یکی وسط اون شلوغی به ظاهر داشت درس میخوند ولی تموم حواسش پی پسر همسایه بود

نگاه ازشون گرفتم و نفسم رو خسته بیرون فرستادم ، همونطوری که کیفم روی توی دستم میفشردم و بی توجه به اینکه داره روی زمین سابیده میشه به طرف اتاقم راه افتادم

سرم پایین بود و توی فکر فرو رفته بودم که یکدفعه با دیدن پاهای کسی که سد راهم شده بود ایستادم و بی اختیار سرم رو بالا گرفتم ، امیر بود که عجیب نگاهم میکرد و با دیدن نگاه خیرم سوالی پرسید :

_خوبی ؟!

با تنه محکمی که بهش کوبیدم از کنارش گذشتم و زیرلب عصبی غریدم :

_مگه برات مهمه ؟! درثانی ……

سرجام ایستادم و درحالیکه از گوشه چشم نیم نگاهی بهش مینداختم ادامه دادم :

_دیگه سر راهم سبز نشو !!

با شنیدن حرفای اصغر ساقی و اینکه توی محل پخش شده من و امیر با هم رابطه داریم دوست نداشتم بیشتر از این اهالی ما رو پیش هم ببینن و برامون حرف دربیارن

ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم که باز سد راهم شد و عصبی پرسید :

_چی گفتی ؟؟ نشنیدم !!

برای اینکه به چیزی شک نکنه شونه ای بالا انداختم و با تمسخر گفتم :

_مگه خودت همین رو نمیخواستی ؟؟ منم دارم میگم سر راهم سبز نشو از این به بعد راه من و تو از هم جداس …گرفتی ؟؟

سرش رو کج کرد و با بُهت گفت :

_ولی نم…….

توی حرفش پریدم و با اخمای درهم غریدم :

_بسه…. حوصله بحث ندارم

و بدون توجه به چشمای گرد شده از تعجبش وارد اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم ، با یه حرکت کیفم رو گوشه اتاق پرت کردم و پاهای سست و بی حسم رو دنبال خودم کشیدم

و یکدفعه انگار تموم انرژیم تحلیل رفته باشه همونجا کف اتاق دراز کشیدم و درحالیکه دستا و پاهام رو باز میکردم خسته نفسم رو بیرون فرستادم و به سقف اتاق خیره شدم

تموم امروز توی تنش و اضطراب بودم و حالا که به خونه رسیده بودم تازه دارم حس میکنم که پاهام تا چه حد درد میکنن و بدنم چقدر کوفته اس !

خسته دستای بی جونم رو زیر سرم گذاشتم و چشمام رو بستم ولی یکدفعه با جون گرفتن صحنه ی توی ماشین و بوسیدنم توسط آراد و حس خوبی که اون لحظه داشتم بی اختیار چشمام باز شد

نه ، من نباید همچین حسی به آراد داشته باشم ….اون برای من جز ممنوعه چیز دیگه ای نبوده و نیست نباید دیگه بزارم نزدیکم شه و از احساساتم سواستفاده کنه

با این فکر به پهلو چرخیدم و اینقدر به فکرای درهم و برهمی که توی سرم رژه میرفتن فکر کردم که بالاخره پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

با حس سرما و کرختی که توی وجودم ریشه دونده بود به سختی لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم و اطرافم رو از نظر گذروندم

تازه یادم اومد که همونجا روی زمین سرد و بدون پتو خوابم برده و این بلا سرم اومده به سختی تکونی به خودم دادم و توی تاریکی کشون کشون خودم رو به جایی که میدونستم همیشه پتو و تشکم پهن کرده هستن رسوندم

با حس پتو زیر دستم لبخند خسته ای روی لبهام جاخوش کرد و درحالیکه زیرش میخزیدم دستای یخ زدم رو توی هم گره زده و جنین وار توی خودم جمع شدم

همونطوری کم کم داشت باز خوابم میگرفت ، که یکدفعه با شنیدن صدای از توی حیاط بی اختیار چشمام باز شد

 

4.8/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست