7 دیدگاه

رمان مانلی پارت 16

3.9
(19)

#پارت_16

•┄┄┄┄┄┅•🦋•┅┄┄┄┄┄•

 

خواست حرفی بزند که نریمان وسط شوخی‌هایش با فرشته‌ی اخمو به سمتمان چرخید.

_چی می‌گید شما دوتا یه ساعته پچ‌پچ می‌کنید؟ چیز خنده داری هست بگید ما هم بخندیم.

 

باربد کمی خودش را عقب کشید.

_می‌خوای مثل این معلما یه گچ پرت کن وسط پیشونیم بگو کجای درس بودیم… چیکار داری دو دقیقه با دختر عمه‌مون داریم اختلاط می‌کنیم.

 

نریمان نیشخندی نثارش کرد.

_بپا وسط این اختلاط‌ها سرت رو به باد ندی خوشگله!

 

باربد بی‌توجه به شوخی نریمان دوباره سرش را نزدیک گوشم کشید.

_اینا امروز خانوادگی…

 

_مانلی…!

 

با شنیدن صدای بلند و تیز نامی هردو از جا پریدیم.

 

هول زده به سمتش برگشتم.

_بله؟

 

نگاهش را بین من و باربد چرخاند که باعث شد کمی فاصله بگیریم.

_فردا میام دم دانشگاه دنبالت.

 

چشمانم گرد شد و نگاه سرگردانم را به مامان زهره دوختم.

_چرا؟ گفتم که با دوستام می‌خوایم بریم بیرون.

 

مستقیم نگاهم کرد.

_منم گفتم میام دنبالت با هم می‌ریم بیرون.

 

حیرت زده از اعتراض نکردن مامان زهره ابروهایم را بالا انداختم که عمه مهسا سریع گفت: نامی پسرم ببین شاید مانلی برنامه‌ای واسه خودش داشته باشه.

 

نامی سرش را تکان داد.

_برنامه ضروری نداره من فردا میرم دنبالش!

 

هرکداممان اعتراضی می‌کردیم حرف خودش را می‌زد. انگار نوار را گذاشته باشی روی دور تکرار.

 

بالاخره مامان زهره سرفه‌ای کرد و میان حرفمان پرید.

_با مانلی چیکار داری پسرم؟

 

نامی نگاه جدی و پر احترامش را به مامان دوخت.

_باید یه سری از مسائل رو واسه‌ش روشن کنم. این چند وقت که نبودم خیلی چیز‌ها از دستم در رفته می‌خوام کم کم جایگاهم رو پس بگیرم.

 

هاج و واج نگاهم را بینشان چرخاندم.

 

سیما با لحن متعجبی گفت: چه جایگاهی؟

چی داری می‌گی نامی؟

 

عمه مریم سقلمه‌ای به پهلویش کوبید.

_تو دخالت نکن عزیزم یه چیزی بین خودشونه.

 

همه چند لحظه سکوت کردن و من گیج‌تر از قبل نگاهم را میانشان چرخاندم.

_به هرحال گفتم که فردا قرار دارم نمی‌تونم باهاتون جایی بیام پسر عمه.

 

ابروهایش بالا پرید و لبخند ناباوری روی لب‌هایش نشست.

_باشه!

 

همه متعجب نگاهش کردیم.

 

نریمان به آرامی گفت: باشه؟

 

نامی سری تکان داد و به پشتی تخت تکیه داد.

 

انگار که هیچ بحثی پیش نیامده باشد گوشی را در دستش گرفت و بعد از گرفتن شماره‌ای از جا بلند شد.

_من کمی کار دارم بهتره زودتر برگردیم خونه.

(دیگ مهمونی  داره تموم میشه خداروشکر😂 .  انقد ک بجون من غر زدین  ،😂 😂)

 

 

‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.9 / 5. شمارش آرا 19

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۰۶۴۴۶

دانلود رمان بن بست pdf از منا معیری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     دم های دنیا خاکستری اند… نه سفید نه سیاه… خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بد میبیننشون و اما درونشون آینه است . بن بست… بن بست نیست… یه راهه به جایی که سرنوشت تو رو میبره… یه…
IMG 20230127 013752 8902 scaled

دانلود رمان نیم تاج pdf از مونسا ه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       غنچه سیاوشی،دختر آروم و دلربایی که متهم به قتل جانا ، خواهرزاده‌ی جهان جواهری تاجر بزرگ تهران و مردی پرصلابت می‌شه، حکم غنچه اعدامه و اما جهان، تنها کس جانا… رضایت می‌ده، فقط به نیت اینکه خودش ذره ذره نفس غنچه‌رو بِبُره!
رمان خواهر شوهر

رمان خواهر شوهر 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان خواهر شوهر خلاصه : داستان ما راجب دونفره که باتمام قدرتشون سعی دارن دونفر دیگه باهم ازدواج نکنن یه خواهر شوهر بدجنس و یک برادر زن حیله گر و اما دوتاشون درحد مرگ تخس و شیطون این دوتا سعی می کنن خواهر و برادرشون ازدواج نکنن چه…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۲۱۳۸۵۰

دانلود رمان ایست قلبی pdf از مریم چاهی 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستان دختری که برای فرار از ازدواج اجباری با پسر عموی دختر بازش مجبور میشه تن به نقشه ی دوستش بده و با آقای دکتری که تا حالا ندیده ازدواج کنه   از طرفی شروین با نقشه ی همسر اولش فاطی مجبور میشه برای درمان…
IMG 20230123 230208 386

دانلود رمان آبان سرد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۹ ۱۳۳۱۲۳۴۴۸

دانلود رمان تردستی pdf از الناز محمدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   داستان راجع به دختری به نام مریم که به دنبال پس گرفتن آبروی از دست رفته ی پدرش اشتباهی قدم به زندگی محمد میذاره و دقیقا جایی که آرامش به زندگی مریم برمیگرده چیزایی رو میشه که طوفانش گرد و خاک بزرگتری توی زندگی محمد…
IMG 20230127 013928 0412

دانلود رمان خطاکار 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     درست زمانی که طلا بعداز سالها تلاش و بدست آوردن موفقیتهای مختلف قراره جایگزین رئیس شرکت که( به دلیل پیری تصمیم داره موقعیتش رو به دست جوونترها بسپاره)بشه سرو کله ی رادمان ، نوه ی رئیس و سهامدار بزرگ شرکت پیدا میشه‌. اما…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۴ ۱۳۲۸۴۴۱۱۹

دانلود رمان روشنایی مثل آیدین pdf از هانیه وطن خواه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   دختری که با تمام از دست رفته هایش شروع به سازش می کند… به گذشته نگریستن شده است عادت این روزهایم… نگاه که می کنم می بینم… تو به رویاهایت اندیشیدی… من به عاشقانه هایم…ع تو انتقامت را گرفتی… من تمام نیستی ام را… بیا همین…
اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Viana
Viana
1 سال قبل

رمانت عالیه 🤍

بی نام
بی نام
1 سال قبل

رمان به این قشنگی حیف نیست پارتاش اینقدکمه😕

فاطمه زهرا
فاطمه زهرا
1 سال قبل

ببین رمانت قشنگه فقط به نظرمن یه جایی تمومش کن که سر و تهش معلوم باشه..اینجوری حتی مخاطب بیشتری هم برای نوشته ات جذب میشه

تینا
تینا
1 سال قبل

رمانت خییلی قشنگه لطفا همینطوری ادامه بده 🥰
لطفا بیشتر کن پارت ها تو ممنونم

‌آتی
‌آتی
1 سال قبل

اره خب همش مهمونی بودولی قشنگه رمانت🙂😂

𝖌𝖍𝖆𝖟𝖆𝖑
𝖌𝖍𝖆𝖟𝖆𝖑
1 سال قبل

صلواتت بالاخره تموم شدد 😂😂

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x