3 دیدگاه

رمان مانلی پارت 56

4.3
(129)

 

 

 

از میان جمعیت خودش را به نامی نزدیک کرد و با لحن آرام و شرمنده‌ای گفت: لطفا عذرخواهی منو بپذیرید جناب شهیاد من خیلی شرمنده‌ام ولی انگار دوربینا خاموش بودن و هیچ فیلمی ثبت نشده!

 

دندان‌هایش را به‌هم فشرد و با تمام قوا تلاش کرد آرام باقی بماند.

 

کمی به سوی محرابی خم شد و با لحن تهدید آمیزی گفت: و این یعنی چی؟

 

محرابی که فاصله‌ای تا پس افتادن نداشت خجالت زده گفت: قسم می‌خورم من از چیزی خبر ندارم جناب شهیاد خواهش می‌کنم آروم باشید فردا می‌تونیم توی شرکت راجع‌بهش حرف بزنیم.

 

نگاه تهدید آمیزش را برنداشت.

 

محرابی نگران آبرویش بود… چیزی که ذره‌ای به آن اهمیت نمی‌داد!

 

با یادآوری این که به فریا قول داده بود زود برمی‌گردد گوشه‌ی لبش را جوید و به‌سختی خشمش را فرو خورد.

_این قضیه همین‌جا تموم نمی‌شه محرابی…

فردا با هم حرف می‌زنیم.

 

مرد که انگار تازه نفسش بالا آمده بود سریع با تملق گفت: چشم شما نگران این موضوع نباشید من خودم حتما پیگیری می‌کنم!

 

سری برایش تکان داد و بی‌حرف و با قدم‌هایی بلند همان‌گونه که وارد باغ شده بود از آن خارج شد.

 

فکرش درگیر بود و حول و محور اتفاقات امشب می‌چرخید.

 

او و پدرش دشمنان زیادی داشتند شاید با آوردن فریا به این مهمانی آن هم وقتی از چیزی خبر نداشت کمی زیاده‌روی کرده بود و با این حماقت باعث آسیب دیدنش شده بود!

 

آهی کشید و سوار ماشین شد.

 

با دیدن فریایی که بی‌حرف در خودش جمع شده بود لعنتی به خودش فرستاد.

 

یادش رفته بود بخاری ماشین را روشن کند و فریا هم انگار اصلا در این دنیا نبود!

 

خم شد و کتش را روی فریا کشید.

 

دخترک عکس‌العملی نشان نداد.

 

بخاری را روشن کرد و ماشین را به راه انداخت.

_حالت خوبه آنا؟

 

جوابی نشنید.

 

با نگرانی به نیم‌رخ پربغضش نگاه کرد.

_ببینمت آنا کوچولو؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

 

بالاخره به سمتش چرخید و با همان چهره‌ی خجالت زده نگاهش کرد.

_چون اگه حرف بزنم نمی‌تونم جلوی اشکام رو بگیرم!

 

به محض به پایان رسیدن حرفش بالاخره بغضش شکست و درست مانند کودکی اشک‌های درشتش از چشم‌هایش پایین چکیدند!

 

هول شده و عصبی تشر زد:

_فریا؟ چرا گریه می‌کنی دختر؟

 

دخترک که خیال می‌کرد نامی از دستش عصبانیست کف هردو دستش را روی صورتش گذاشت تا اشک‌هایش را بپوشاند.

 

سریع ماشین را کنار خیابان پارک کرد و به سمتش چرخید.

_منو ببین؟ الان گریه‌ت واسه چیه؟ جاییت درد می‌کنه؟ آسیبی دیدی؟

 

دستش را جلو برد و دست‌هایش را از روی صورتش برداشت.

 

با دیدن صورت گریانش اخم‌هایش را درهم کشید و او را به سمت خودش کشید.

_نه جاییم درد نمی‌کنه!

 

سریع خم شد و کمربندش را باز کرد.

 

دستش را پشت سرش فشرد و او را مانند کودکی گریان به سینه‌اش فشرد.

_بهم بگو چی‌شده فریا تا وقتی حرف نزنی که نمی‌فهمم چرا داری گریه می‌کنی!

 

فریا با صدایی خفه‌‌ نالید: معذرت می‌خوام!

 

 

•┅┈┈┈┈┅·‹‹🩵❄️››·┅┈┈┈┈┅•

 

 

دستانش خشک شد و بهت زده نگاهش کرد.

_بابت چی معذرت می‌خوای؟

 

با نفسی گرفته جواب داد: این که… این که آبروت رو بین همکارات بردم. اصلا نباید منو با خودت میاوردی!

 

لب‌هایش از هم باز ماند ولی چیزی نگفت.

 

نفس سنگینی کشید و به آرامی شانه‌های برهنه‌اش را نوازش کرد تا از لرزشش جلوگیری کند.

_فدای سرت آنا کوچولو… من به چی فکر می‌کنم و تو به چی!

خیال می‌کنی این آدما برای من ارزشی دارن؟

به والله اگه یه تار مو از سرت کم می‌شد دودمان این جماعت رو به باد می‌دادم!

 

آهی کشید و عصبی‌تر از قبل ادامه داد: در اصل مقصر همه‌چیز منم!

امشب آورده بودمت اینجا تا بهت خوش بگذره ولی با چشم‌های گریون و این سر و وضع دارم برمی‌گردونمت خونه!

 

فریا سریع سرش را بالا گرفت و از فاصله‌ی چندسانتی به چشم‌هایش خیره شد.

 

برای لحظه‌ای خیال کرد چیزی در قلبش فرو ریخت.

 

خیره به صورت دخترک باز و بسته شدن لب‌هایش را با نگاهی خیره دنبال کرد.

_با این وضعیت چه‌جوری برم خونه؟

جواب مامان زهره رو چی بدم؟

 

سیبک گلویش بالا و پایین شد و بیشتر از قبل به درستی تصمیمات زن‌دایی و مادرش ایمان آورد.

 

اگر آن دو را از هم جدا نمی‌کردند چه‌بسا الان فریا بچه‌ی دومشان را حامله بود!

_لعنت خدا بر شیطون… نمی‌ریم خونه دختر تازه سر شبه می‌برمت خونه‌ی خودم تا سر و وضعت رو درست کنیم. حالا صاف بشین سرجات کمربندت رو هم ببند!

 

فریا با سردرگمی نگاهش کرد و کمی از او فاصله گرفت.

_واه چت شد یه‌هو؟ نامی دقت کردی اصلا متعادل نیستی؟

 

نفس عمیقی کشید و فکرش را جمع و جور کرد.

 

همان‌طور که ماشین را به راه می‌انداخت جواب داد: مگه می‌ذاری من متعادل بمونم؟

 

فریا به آرامی گفت: من که معذرت خواهی کردم!

 

نامی چپ چپی نگاهش کرد.

_منم گفتم تقصیر تو نبود. اون آدما واسه‌م مهم نیستن تنها چیزی که الان مهمه اینه که تو آسیبی ندیدی! دیگه هم راجع‌به این قضیه چیزی نشنوم!

 

فریا پشت چشمی برایش نازک کرد و زیر لب پچ زد: مردک بی‌تمدن!

 

نامی دستی روی لب‌هایش کشید تا جلوی لبخندش را بگیرد تا پرروتر از چیزی که هست نشود.

 

فریا تنها کسی بود که اجازه داشت با او این گونه حرف بزند.

 

از کودکی مورد توجه پدر و مادرش و اطرافیانش بود و بعد از بزرگ شدنش به‌خاطر این که همه خیال می‌کردند وارث تجارت شهیادهاست حسابی بله قربان گویش بودند…

 

حتی نریمان هم هیچوقت به‌اندازه‌ی او ارج و قرب نداشت!

 

تنها چیزی که در تمام زندگی حسرتش را داشت فریا بود و او را هم به‌زودی به‌دست می‌آورد!

 

 

•┅┈┈┈┈┅·‹‹🩵❄️››·┅┈┈┈┈┅•

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 129

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240522 075749 599

دانلود رمان آتشم بزن ( جلد سوم ) به صورت pdf کامل از طاهره مافی 4 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   « جلد اول :: خردم کن »   من یه ساعت شنیام. هفده سال از سالهای زندگیام فرو ریخته و من رو تمام و کمال زیر خودش دفن کرده. احساس میکنم پاهام پر از شن و میخ شده است، و همانطور که زمان پایان جسمم سر…
Screenshot ۲۰۲۲۰۴۲۴ ۲۱۲۷۴۷

دانلود رمان این من بی تو 3.5 (2)

12 دیدگاه
    خلاصه رمان :     ترمه و مهراب (پسر کوچک حاج فیضی) پنهانی باهم قرار ازدواج گذاشته اند و در تب و تاب عشق هم میسوزند، ناگهان مهراب بدون هیچ توضیحی ترمه را رها کرده و بی خبر میرود! حالا بعد از دوسال که حاج فیضیِ معروف، ترمه…
رمان عشق ممنوعه استاد پارت 19

دانلود رمان بوسه با طعم خون 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     شمیم دختر تنهایی که صیغه ی شهریار میشه …. شهریارِ شیطانی که بعد مرگ، زنده ها رو راحت نمیذاره و آتش کینه ای به پا میکنه که دودش فقط چشمهای شمیم رو می سوزونه …. این وسط عشقی که جوونه می زنه و بوسه…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۸۱۸۴۶۹

دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم pdf از رها امیری 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی…
Screenshot ۲۰۲۲ ۰۳ ۳۱ ۲۲ ۴۴ ۲۴

دانلود رمان خلسه 5 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:       “خلسه” روایتی از زیبایی عشق اول است. مارال دختر سرکش خان که در ۱۷ سالگی عاشق معراج سرد و مغرور میشود ولی او را گم میکند و سالها بعد روزی دوباره او را می‌بیند و …      
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان ماه دل pdf از ریحانه رسولی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد که یکی از آن‌ها به دنبال انتقام و…
IMG ۲۰۲۴۰۳۳۰ ۰۱۳۴۳۶

دانلود رمان هایکا به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 3.6 (16)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   -گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن دختررو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد.. -خودم…
رمان افگار

دانلود رمان افگار جلد یک به صورت pdf کامل از ف -میری 4.3 (6)

2 دیدگاه
  خلاصه: عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رهگذر
رهگذر
5 ماه قبل

پروانه های تو قلبم اکلیلی شدن

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

مطمئنم محرابی دروغ میگفت چون کار دخترش بود گفت دوربینا خاموش بودن

بانو
بانو
5 ماه قبل

این رمان. خیلی حس خوبی داره😍
بر خلاف رمان آوای توکا که خیلی حالم بد میکنه😕

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x