رمان ماهرخ پارت 114

5
(4)

 

 

حاج عزیز پسرش را با دل تنگی نگاه می کند.
شهریارش این روزها زیادی بی معرفت شده بود که سری به پدر پیرش نمیزد…

-دستت زیادی بالائه پسرجون…! از غریبه باید بشنفم که ازدواج کردی…!

شهریار خیلی آرام نگاهش کرد.
پدرش کنایه می زد.
پدرش پیر شده بود و از آخرین باری که او را دیده هم شکسته تر شده بود…
– من چند بار اومدم دیدنتون اما شما نخواستین من و ببینین، بعد هم این خود شما بودین که کاری کردین گذشته، رو حال و اینده نه تنها خودتون بلکه همه ما اثر بذاره…. در ضمن چون می دونستم بهتون خبر میرسونه دقیقا همون محضر رو انتخاب کردم…!

حاج عزیز محکم و پر اقتدار نگاهش کرد.
حق با شهریار بود…
ای کاش همان روزی که اشک و التماس های گلرخ را دید، او را یک جای دور گم و گور می کرد نه اینکه دو دستی تقدیم مهرادش کند…

نفسش را سخت و طولانی بیرون می دهد…
-خیلی خسته ام شهریار اما خوشحالم که بالاخره با ماهرخ عقد کردین… اینجوری دیگه خیالم راحت شد…!

شهریار دلش برای ان همه عذاب وجدان پدرش سوخت.
می دانست که این مرد طالب دیدن و حضور ماهرخ است اما خب ماهرخ طالب او نبود و نمی توانست او را مجبور کند…

-اقاجون نمی خوای دست از اون گذشته برداری و یکم از زندگیت لذت ببری…؟!

حاج عزیز دلش پر بود.
دلتنگ عزیزانش بود و عشقش…!
عشقی که هیچ وقت به وصالش نرسید…!

-لذت از من گذشته… زندگی من همون روزی که گلناز مرد، تموم شد…!

پدرش هیچ وقت به این صراحت از مکنونات قلبی اش حرفی نمی زد….
قلبش از این همه ناامیدی به درد امد و سر پایین انداخت.
دستانش را در هم گره زده بود و داشت فکر میکرد.
می خواست کاری برای پدرش بکند اما نمی دانست دقیقا چه کاری باید انجام دهد…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [20/04/1402 03:37 ب.ظ] #پست۴۲۸

 

خودش را جلو کشید و آرام گفت: نمی دونم چی بگم ولی می دونم این همه یاس و خودخوری هم فایده ای نداره…!

حاج عزیز عمیق نگاه پسرش کرد…
-این حال من، تقاص همون کاریه که با دخترم، گلرخ کردم…!

– شما غیر از گلرخ دو تا دیگه دختر هم داشتین…!

پیرمرد پوزخند زد: داشتم اما هیچ کدوم مثل گلرخ با معرفت و مهربون نبودن…! گلرخ کفتر جلدم بود که با دستای خودم پرپرش کردم…

شهریار فقط نگاهش کرد و حرفی نداشت تا برای دلگرمی هم شده بود، بزند…
شهناز که تکلیفش معلوم بود و شهین هم تابع حرف های شهناز و علنا داشت لگد بر زندگی اش می زد…

-این همه خلوت و فکر کردن نتیجه ای هم داشته…؟!

پیرمرد پوزخند زد: دارم کارام رو مرور می کنم و با فکر کردن به هرکدومش بیشتر می فهمم که چه اجحافی در حق گلرخ و دخترش کردم….

شهریار طاقت نیاورد…
– اقاجون خواهش می کنم…!

-خواهش نکن اما بعد از سالها نشستم و دارم برای پسرم درد ودل می کنم…. تو فقط بشنو….!!!

شهریار سکوت کرد.
گذشته تلخشان حالا حالاها قرار نبود تمام شود…
تباهی زندگی گلرخ، داشت جان این پیرمرد را می گرفت…

تمام قد گوش شد و به حاج عزیز خیره شد…
-اون روزایی که گلناز حامله بود بزرگترین روزای زندگیم بود…. عاشقش بودم و اونم عاشقم شد… با اینکه بچه مال کس دیگه ای بود اما من عین بچه خودم دوسش داشتم….

نفس عمیقی کید و دوباره ادامه داد: روزهای قشنگی بود شهریار… هرچی رو کهمی خواست براش می خریدم اما من از اون طرف هم داشتم به خاتون خیانت می کردم… دوسش نداشتم اما مادر بچه هام بود و بی نهایت قابل احترام… همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه گلناز دردش گرفت…

صدایش بغض داشت.
شهریار هیچی نمی گفت…
حاج عزیز بغضش را قورت داد…
– اون شب، سیاه ترین شب زندگیم بود….!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [21/04/1402 10:21 ب.ظ] #پست۴۲۹

 

شهریار با دیدن بغض پدرش دلش آتش گرفت.
عشق چیزی نبود که راحت ازش بگذری یا فراموشش کنی هرچند اگر اشتباه باشد…!

شهریار ساکت و مغموم بود که حاج عزیز ادامه داد…
-گلنارم مرد اما یادگارش رو برام گذاشت و ازم قول گرفت که عین چشمام مواظبش باشم اما نبودم…!

قطره ای اشک از گوشه چشم پیرمرد راه گرفت که خیلی سریع دست کشید و ان را پاک کرد…
شهریار دید و نگاه گرفت.
حزن و اندوه در رفتار و حرف هایش به طرز غم انگیزی موج میزد و او برای اولین بار بود روی شکسته شدن حاج عزیز الله خان شهسواری را می دید که این گونه برای از دست دادن عشقش بی قراری می کرد…!!!
بیچاره مادرش…!

حاج عزیز نفسش را سخت و عمیق بیرون داد.
حرف زدن سخت بود اما این مدت را در خلوتش، فکر و گذشته را مرور کرده بود…
حال می خواست فقط حرف بزند و برای یکی درد و دل کند…

شهریار نتوانست طاقت بیاورد و کمی خود را جلو کشید…
– اقاجون حرف زدن از گذشته دردی رو دوا نمی کنه فقط نمک میشه روی زخمت و بدتر درد تو جونت میریزه…

حاج عزیز نگاه درمانده ای بهش کرد و با مکثی گفت:
-حرفت حق باباجان اما… یه وقتایی مرور گذشته بد نیست… من عاشق شدم اما اشتباهم کردم، دارم برات تعریف می کنم که تو درس بگیری و هوای زن و زندگی و پسرت رو داشته باشی…!

 

شهریار سری تکان داد…
-دارم همه سعی ام رو می کنم اما خب همه چیزم دست من و شما نیست که بخوایم اوضاع رو تحت کنترل بگیریم… یه وقتایی یه سری آدم ها باعث میشن مسیر زندگیت عوض بشه….!

حاج عزیز باز سکوت کرد و به پسرش خیره شد…
توی ذهنش داشت حرف هایش را مرور می کرد.
می خواست پسرش را هوشیار کند…

-دقیقا صنم هم مثل مهراد یه آدم اشتباه بود…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [22/04/1402 10:11 ب.ظ] #پست۴۳٠

 

شهریار جا خورد…
-چی…؟!

پیرمرد نگاهی کرد و چشم باریک کرد…
-اومده بود اینجا و از من می خواست تا بچه اش و بهش بدم…!

 

اخم های شهریار درهم شد.
وجودش کم کم به خشم نشست و چشم بست.
دستش مشت شد.
قرار نبود سایه این زن از سرش کم شود…

-کی اومده بود…؟!

-سه روز پیش…!

شهریار با عصبانیت از جایش بلند شد.
صنم خیلی وقت بود که تمام شده بود به اندازه همان پانزده سال گذشته که ان ها را رها کرده بود…
دستی روی صورتش کشید و از عصبانیت داشت منفجر میشد…

-شرکتم اومده بود و با وقاحت تمام بهم گفت برگشته تا دوباره شروع کنیم به خاطر شهیاد…! وقاحت این زن تموم نشدنیه…!

حاج عزیز نگاه پر عمقش را به پسرش دوخت…
-بیشتر از همیشه مراقب زندگیت باش… ماهرخ هم عین گلرخه اگر قرار باشه دل بکنن خیلی زود دل می کنن…!

 

شهریار لبش را از حرص زیر دندان برد.
انقدر عصبانی بود که صورتش سرخ شده بود اما باید فکر چاره می کرد…
-ماهرخ رو در جریان گذاشتم اما خب به قول شما باید مراقب بود…!

حاج عزیز سری تکان داد: براش به پا گذاشتم، داره از مهراد خط می گیره…

شهریار باز هم غافلگیر شد.
داشت دور و اطرافش چه می گذشت…؟!
چطور او خبردار نشده بود…؟!
اما باز هم پای مهراد وسط بود…

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [24/04/1402 10:16 ب.ظ] #پست۴۳۱

 

شهناز را کاملا زیر نظر داشت…
با دیدن چادر سر کردن این زن حالش بد شد.
یک بیشرف به تمام معنا…!
خاتون فرشته یک شیطان زاییده بود…!
او حتی با دیدن صنم در کنار او هم جا نخورد چون می دانست این کفتارها امده اند تا زندگی او و شهریار را خراب کنند…

پوزخند زد: تموم این ده سال رو منتظر شدم تا به این نقطه برسم که همتون رو نابود کنم… می خوام وقتی بفهمین، زن رسمی شهریار هستم چه عکس العملی از خود نشون میدین…؟!

گوشی اش زنگ خورد شهریار بود…
می دانست نصرت نامی به پایش هست و او را قال گذاشته بود…
برخلاف گذشته اگر می فهمید بی شک مرده و زنده شهریار را جلوی چشمش می اورد ولی حالا سرخوش و با حالی خوب از این توجه شوهرش سرمست بود….

تماس را وصل کرد…
-جونم حاجی…؟!

شهریار میان نگرانی اش می خندد…
-کجایی پدرسوخته…؟!

دخترک خندید: یه جایی زیر سقف خدا… اومدم پاساژ گردی…!

شهریار از اینکه نصرت اطلاع داده بود که دخترک جایش گذاشته، عصبانی شد اما خب ماهرخ بود دیگر…!
لب گزید.
– بیا شرکت عزیزم…!

دخترک ابرویی بالا انداخت…
– اتفاقی افتاده حاجی…؟

شهریار با نگرانی دستی توی موهایش کشید…
-بیا اینجا باهات حرف میزنم… یه اتفاقاتی افتاده که باید در جریانت بزارم…!

ماهرخ از شهنازی که داخل ماشین نشست، چشم گرفت و با لحنی مشکوک گفت: واجبه حاجی…؟!

-ماهرخ وقتی میگم بیا یعنی اونقدر واجب هست که بیای چون به کمکت احتیاج دارم….!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [25/04/1402 10:14 ب.ظ] #پست۴۳۲

 

ماشین را روشن کرد…
-تا نیم ساعت دیگه پیشتم حاج اقا…!

شهریار با حرص از حاج اقا های دخترک غرید: ماهرخ بلایی به سرت بیارم که دیگه حاجی و حاج اقا به ریشم نبندی…!

دخترک سرخوش بلند خندید: من به قربونت حاجی جان… بی صبرانه منتظر بلایی هستم که تا نیم ساعت دیگه می خوای سرم بیاری….!!!

شهریار خندید و سری به تاسف تکان داد: دختره جلب…!!!

***

شهریار سرتاپایش را نگاه کرد و با دیدن پالتوی کوتاهش چشم غره ای بهش رفت…
-مگه این و قدغن نکرده بودم که حق نداری بپوشیش…؟!

ماهرخ نازی به صدایش داد و چشم و ابرویی امد…
-به جون حاجی وقتی در کمد رو باز کردم جوری بهم چشمک زد که اصلا یادم رفت چی گفته بودی ولی خب منم قرار نیست به حرفت گوش بدم…

شهریار میز را دور زد و روی دخترک خم شد…
-سعی نکن با ناز نگاهت، گناهت رو بپوشونی…!

ماهرخ چشمان درشتش را در حدقه چرخاند و به گردنش تابی داد…
-به نظرت به من میاد گناهکار باشم حاج اقامون…؟!

این دختر می دانست این ناز نگاه به کجا می رسد و مدام ان را به رخ می کشید ان هم در شرکتش…!
-به نظر من که گناهکار بودن تو ذاتته و می دونی دلم برای هر گوشه چشمت میره و اینطوری غمزه و ناز می ریزی…؟!

دخترک دلش آشوب شد…
لبش را گزید و چشمانش را خمار کرد.
-چون میدونم دوست داری، برات ناز میریزم حاجی…!

شهریار دلش رفت.
از حرص و خواستن چانه دخترک را چنگ زد و زانویش را روی مبل بغل پای ماهرخ گذاشت و با لحن خشنی غرید: تو فقط ناز بریز خودم خریدارم فتنه خانوم….

سپس صورتش را نزدیک برد و مماس با لبش لب زد: شیرین تر از بوسیدنت تو دنیا وجود نداره…!

دخترک با تمام وجود چشم بست و شهریار لب روی لبش گذاشت…

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [26/04/1402 10:08 ب.ظ] #پست۴۳۳

 

شهریار چشمان ستاره بارانش را به چشمان عسلی دخترک دوخت و لب زد: عاشقتم…!!!

ماهرخ هم پر شیطنت چشمکی زد…
-ما بیشتر حاجی…!

شهریار می خواهد اخم کند اما نمی تواند و می خندد به جایش چانه دخترک را با حرص فشار می دهد…
– انگاری باید تنبیهت کنم، نه…؟!

ماهرخ شرورانه نگاهش کرد و زبانش را روی لبش کشید…
-من عاشق اون تنبیه هایی هستم که می کنی، مخصوصا وقتی سیاه و کبود میشم….!

شهریار را کیش و مات کرد.
مردش را آنقدر خوب می شناخت که تمام تنبیهاتش نهایت به سکس ختم می شد…
حال مرد اصلا خوب نبود.
اوهمین حالا و در همین جا ماهرخ را می خواست.
تنش هم به شدت خواستار ان فتنه بود…
دکمه پیراهنش را باز کرد…
گرمش شده بود و ماهرخ حالش رادید و برایش ابرو بالا انداخت…

شهریار کلافه چشم بست: ماهرخ به خدا بس نکنی همین جا ترتیبت و میدم…!

دخترک لب گزید و کرم ریخت: پس بی زحمت یه جوری ترتیبم رو بده که همچین صدام هم اگه بیرون رفت فقط اون منشی بی خاصیتت بفهمه که بله رییسش داره بدجور ترتیب زنش و میده…!

شهریار مبهوت دخترک شد و خنده اش گرفت…
چشمان پر شرارت ماهرخ را خوب نگاه کرد و می دانست دارد بازی راه می اندازد…
پس دل به دلش داد…
ابرویی بالا انداخت…
-پس می دونی که وقتی… حاجیت بخواد ترتیبت و بده چقدر می تونه خشن باشه که صدات رو در بیاره…

ماهرخ چشم هایش را با حالت خاصی گرد کرد و لبانش را غنچه کرد…
-حاجیمون می دونه، حاج خانومش عاشق اون روی خشنشه….! اصلا هرچی خشن تر باشه صداشم بیشتره….!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [27/04/1402 10:07 ب.ظ] #پست۴۳۴

مرد دستش را مشت کرد.
اکر این گونه ادامه می دادند قطعا ماهرخ را روی همان کاناپه ناکار می کرد…
بلند شد و سمت میزش رفت…

-جای مناسب تری هم هست که بتونم صدات رو ییشتر دربیارم…!

دخترک تابی به تنش داد: مثلا کجا…؟!

مرد با شرارت گفت: اونش دیگه سوپرایزه…!

ماهرخ کنجکاو خندید: جلب نشو حاجی…!

شهریار با تمام قوا داشت خودش را کنترل می کرد و ادامه دادن این بحث به جاهای باریکی ختم می شد و بعدا هم می توانست ماهرخ را به روش خودش تنبیه کند…

– می دونم داری بازی راه می ندازی تا ازت نپرسم کجا بودی…؟!

این بار ماهرخ لبخند پهنی زد و ابرویی بالا انداخت: تو هم نگفته بودی که اون گنده بک رو گذاشتی تا جاسوسیم رو بکنه…!

شهریار این را هم حس کرده بود که ماهرخ از وجود نصرت باخبر شده و پیچاندن امروز نصرت هم به خاطر همین بود…
-اون و گذاشتم تا مراقبت باشه…!

ماهرخ برخلاف شیرینی این توجه، اخم کرد: من بلدم از خودم مراقبت کنم…

شهریار کنارش رفت…
– درسته تو رزمی کاری و این خیلی خوبه که می تونی از خودت دفاع کنی ولی با تموم اینا دل منه که بدجور نگران توئه…!

حس خوبی از این توجه به دخترک سرازیر شد.
شهریار او را خوب بلد بود و با کلماتی هم که به کار می برد روان آسیب دیده اش را ترمیم میکرد و بهش حس با ارزش بودن می داد…

-این خوبه اما شاید من بخوام کاری کنم که تو نفهمی اونوقت چطور…؟!

شهریار نیشخند زد و فقط نگاهش کرد…
بگذار خیال کند دارد زرنگ بازی در می آورد اما به وقتش می توانست حتی دست خواهرش را هم رو کند…!
-من نمی خوام مانعت بشم اما…

ماهرخ خودش را جلو کشید و حرف مرد را قطع کرد: ببین اصلا بیا یه کار کنیم… من کار خودم رومی کنم و تو هم هرجور که می تونی مراقبم باش…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [28/04/1402 10:07 ب.ظ] #پست۴۳۵

 

شهریار به دخترک غرق در خواب نگاه انداخت.
بیشتر از حد بدنش ازش کار کشیده بود که توی همان حال هم خوابش برد…

حرف هایش در شرکت را چند باره در ذهنش مرور کرد.
ماهرخ داشت کارهایی میکرد که نمی خواست کسی بفهمد اما شهریار قرار نبود بنشیند و تماشا کند تا دخترک به حرف بیاید.

بلند شد.
نمازش داشت قضا می شد و ذهنش مشغول ماهرخ بود.
می دانست شهناز و مهراد هم دستشان تو یه کاسه هست اما اینکه پای صنم را هم به میان آوردند سر در نمی آورد…

شاید می خواستند با استفاده از صنم جنگ روانی در زندگی ماهرخ ایجاد کنند تا ماهرخ رادر تله خود بندازند…؟!

هرطور به ماجرا نگاه می کرد، همین استدلال به ذهنش می رسید.
باید مثل خودشان بازی راه می انداخت…
باید ماهرخ را دور نگه می داشت تا آسیب نبیند.
آنها می خواستند ماهرخ را زمین بزنند و بدتر این مهراد بود که برای به دست آوردن دخترک داشت حتی شهناز را هم بازی می داد اما چه بد که خواهر بیشعورش نمی فهمید…

نمازش را بست و برای آرامش خود و دلبرکش دعا کرد…

****

-ماه منیر دهنم و جر دادی تو رو خدا بس کن… اصلا چرا به من میگی به خود شهریار بگو…!

ماه منیر اخم کرد.
– من که جدا بهش میگم اما دارم سنگ تو رو به سینه می زنم که خودتم یه گوشه چشمی بیای…!

ماهرخ خندید: به جان خودت کافیه یه گوشه چشم براش بیام دیگه ولمم نمیکنه… یهو دیدی این وسط مسطا زد و حاملم کرد…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [29/04/1402 10:16 ب.ظ] #پست۴۳۶

 

چشمان ماه منیر گشاد شد…
سیلی بر گونه اش زد…
– خاک به سرم دختر چرا حیا نداری…؟!

دخترک ابرویی بالا انداخت…
– زنشم…!

ماه منیر نگاه صفیه کرد…
– تو رو خدا می بینی اینا چقدر پررو هستن… زمون ما جرات داشتیم جلوی بزرگتر سر بالا بیاریم…!

-عزیزم مردای الان همچین زن بی حیا و سلیته دوست دارن…! یکی که صبخ تا شب در اختیار شکمش باشی و شب تا صبح در جوار زیر شکمش…

صفیه سرخ شده لب گزید: خانوم جان این حرفا رو هم جلوی حاج اقا می زنید…؟!

ماهرخ با مکثی به پشتی صندلی تکیه داد و با لبخند گفت: اینا الان حرفای خوبشه، قشنگتر و بدترش رو هم بلدم براش بگم… میخوای برات تعریف کنم…؟!

صفیه بیچاره پشت دستش زد: خاک به سرم خانوم نگید تو رو خدا… اصلا من دارم میرم…!

و میان بهتشان از آشپزخانه خارج شد.
ماهرخ نگاهی به ماه منیر کرد و هر دو خندیدند…

ماه منیر چشم غره ای رفت…
– باهاش شوخی نکن…

-وقتی اینجور سرخ و سفید میشه اینقدر دوست دارم مخصوصا که میگه خاک تو سرم…!

ماهرخ ادای صفیه را در می اورد و بعد خودش غش غش می خندد…

ماه منیر سری به تاسف تکان داد.
ماهرخ برعکس دختران این طایفه زیادی راحت بود اما دختر زیرک و باهوشی هم بود که می دانست چگونه با آدم های اطرافش رفتار کند ولی خب شهریار برایش چیز دیگری بود که اینقدر خوب هوایش را داشت…

-با شهریار حرف می زنم… باید عقدتون رو علنی کنیم…!

ماهرخ شانه بالا انداخت.
-فکر خوبیه اما برای جشن هم می خوام یه مراسم کوچیک و خودمونی باشه… اینجوری بیشتر دوست دارم…! مخصوصا که منتظر دیدن واکنش خواهر شوهرای گرامم هستم…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [31/04/1402 10:12 ب.ظ] #پست۴۳۷

 

شهناز باید حساب پس میداد.
کم او و مادرش را اذیت نکرده بود و هربار گلرخ با خانمی از کارهای اشتباهش رد شده بود…
اما او گلرخ نبود که زیادی مهربان باشد، متاسفانه هم خون حرامزاده ای بود که در رذالت و بیشرفی همتا نداشت…

او فقط می خواست شهناز تاوان پس بدهد پس انتقامی سختی برایش در نظر داشت…
انتقام یا تاوان…؟!
تاوانی از جنس بچه هایش…!!!

دست به سینه به ماه منیر که مشکوک نگاهش می کرد، خیره شد…
– به چی اینجور خیره شدی ماه منیر…؟!

ماه منیر اخم ظریفی کرد: نگاهت خیلی ترس داره ماهرخ…!

خوب بود او هم دقیقا همین نگاه را می خواست…

-بعضی چیزا اصلا خوب نیستن ماه منیر… شاید در ظاهر قشنگ باشه اما در باطن جیزی جز کثافت نیست…!

-متوجه منظورت نمیشم…!

-متوجه شدن یا نشدن حرف های من مهم نیست ماه منیر چیزی که مهمه این آدم ها هستن که با انتخاب های اشتباه اطرافیانشون هم درگیر می کنن…!

ماه منیر باز هم نفهمید…
– نمی فهمم…!

ماهرخ با نفرت زمزمه کرد: می خوام برای یه آدم انتخاب اشتباه کنم… می خوام خودش و خانواده اش رو به آتیش بکشم…! می خوام داغ دلم رو خنک کنم!

ماه منیر با نگرانی خیره اش شد…
-اینا رو که میگی چرا حس می کنم به شهناز می زنی…!

-شهناز استحقاق یک زندگی نرمال و ایده آل رو در کنار خانواده اش نداره…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [01/05/1402 10:12 ب.ظ] #پست۴۳۸

 

-تو مطمئنی درست متوجه شدی…؟!

بهزاد اخم کرد: مگه آلزایمر دارم که مطمئن باشم یا نباشم…؟! دارم میگم ماهرخ داره خودش رو میندازه تو دهن شیر… این یعنی نابودی…!

 

شهریار ترسیده و نگران نگاه بهزاد کرد..
– با حرف زدن سعی کردم مجابش کنم ولی نشد… از یه طرفم بهش حق می دم بهترین سال های عمرش رو ازش گرفتن…!

بهزاد طلبکار گفت: پس تو اینجا به چه دردی می خوری که نمی تونی منصرفش کنی… شهریار باید یه فکر درست و حسابی برداری تا این دختر خودش رو به فنا نداده…! اگه خواهر تو مقصر صد در صده در قبالش ماهرخ بیگناه ترینه پس نزار گناهی به پاش نوشته بشه…!

 

شهریار ناراحت دست درون موهایش فرو برد و کلافه روی مبل نشست.
باید چه می کرد…؟!
کار درست چه بود…؟!

-به خیالش داره انتقام می گیره…!

بهزاد محکم به میز کوبید: رفته دیدن رییس مهراد…. حرف هایی که ما باید براش بزنیم رو ماهرخ گذاشته کف دستش… حالا اون دیوونه چطور فهمیده اون رو نمی دونم…!

 

شهریار ناباور ابروهاش بالا رفت.
تا این حد پیش رفته بود و او خبر نداشت…

-زیادی باهوشه…!

بهزاد چشم باریک کرد: تو باهوش بودنش شکی نیست اما می دونی چیه داره به روش خودشون بازی می کنه…!

شهریار نمی فهمید یا اصلا نمی خواست که بفهمد…
-باهاش حرف میزنم…!

بهزاد سریع گفت: نه نمی خواد حرف بزنی فقط باید مراقبش باشیم… کاری که اون کرد و من و تو و گنده تر از ما هم نمی تونست انجام بده…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [02/05/1402 10:33 ب.ظ] #پست۴۳۹

 

شهریار چنان اخم کرد که بهزاد جا خورد…
– هیج می فهمی چی میگی؟! هنوز اونقدر بی غیرت نشدم که زنم و ول کنم میون اون همه گرگ و کفتار…!

بهزاد بهش حق داد اما خب باید می فهمید که همیشه هم همه چیز بر وفق مراد نیست…!

-تو هرکاری کنی و هرچقدر بخوای دورش کنی، ماهرخ بیشتر حریص میشه…. کفتار اصلی مهراده که باید از ریشه بزنیش تا خشک بشه… به خاطر خود ماهرخ مجبوریم شهریار….!

 

شهریار با حرص خندید: تو دیوونه شدی…؟! چطور ازم می خوای همچین کاری کنم…؟! من نمی تونم بهزاد… من اگه ببینم ماهرخ داره وارد این باتلاق میشه اگه مجبور به حبسش هم بشم، مطمئن باش این کار و می کنم…!

بهزاد عمق ناراحتی و غیرت شهریار را درک می کرد اما خب شرایط جوری نبود که بشود تصمیم کاملا عقلانی گرفت…

– به نظرم باید با ماهرخ همگام بشیم چون او طعمه اصلیه… ماهرخ همیشه در بطن نقشه ها و رفتارهای مهراد بوده و آسیب دیده… اون بیشتر از هرکسی می تونه انگیزه از بین بردن مهراد رو داشته باشه پس مطمئن باش همه تلاشش رو می کنه تا از ریشه بسوزونتش…!

شهریار بی قرار گفت: اینجوری که خودشم می سوزه…!

بهزاد سری تکان داد: جلوش هم گرفته بشه باز هم میسوزه…!

واقعیت تلخ درست همین بود…
در هر صورت ماهرخ آسیب می دید اما به قول بهزاد می شد خوش بین بود که با نقشه ماهرخ و مراقبت های خودش و بهزاد می تواند تا حدودی موفقیت به دنبال داشته باشد…

-نمی دونم اما دلم بدجور شور میزنه بهزاد… انگار که همین حالا قراره اتفاقی بیفته…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x