1 دیدگاه

رمان ماهرخ پارت 115

4
(5)

 

بهزاد خودش هم دست کمی از شهریار نداشت.
ماهرخ را نمی شد منصرف کرد،  تنهایش هم نمی شد گذاشت…!
باید همراهی اش می کردند تا به واسطه ماهرخ،  به مهراد برسند…

-شیطون رو لعنت کن و بد به دلت راه نده…!

شهریار با درماندگی نگاهش کرد و دستی به صورتش کشید.
-انشاالله که هیچ اتفاقی نمی افته…!

بهزاد بلند شد و دستش را دراز کرد.
می خواست برود که با بلند شدن شهریار هم تلفن همراهش زنگ خورد…

شهریار با چشمانی دودو زن و مضطرب نگاه گوشی همراهش کرد و سمت ان پا تند کرد و با دیدن اسم نصرت قلبش پر تپش کوبید…

نام خدا را در دل صدا زد و تماس را وصل کرد…
-چی شده نصرت…؟!

نصرت با نگاهی به رو به رویش گفت: سلام اقا…!

شهریار اخم کرد…
-حاشیه نرو،  حرف اصلی رو بزن…!

نصرت با مکثی گفت:  یه نفر مزاحم خانوم شدن…!

صورت شهریار سخت شد:  کی مزاحمش شده…؟! پس تو اونجا چیکارهش ای…؟!

-اقا گفته بودین خانوم متوجه من نشن…!

صدای مرد بالاتر رفت:  نصرت الان وقت یکی به دو کردن با من نیست… بگو کدوم بیشرفی مزاحمش شده من دارم میام…!

نصرت با اخم گفت:  آقا شاهین مستوفی هست…!  چیکار کنم برم جلو…؟!

شهریارنفسش را سخت بیرون داد.
این پسر دیگر چه می خواست…؟!
دقیقا همین را کم داشت…!

-کارگاهین…؟!

-بله اقا…!

-من دارم میام…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [04/05/1402 10:11 ب.ظ] #پست۴۴۱

 

-میخوام باهات حرف بزنم…!

ماهرخ با حرص نگاه شاهین کرد…
-انگار حالیت نیست من تمایلی برای صحبت کردن با تو رو ندارم…!

شاهین خیره و پر از خشم نگاهش کرد.
یک قدم جلو رفت و خیره در چشمان دخترک گفت: کاری نکن به زور مجبورت کنم…! صبرم و لبریز نکن ماهرخ…!

ماهرخ تیز نگاه کرد.
این پسر حد و مرز سرش نمی شد.
باید برخورد قاطع تری می کرد.
خونسرد گفت: در حدی نمی بینمت که بخوای اجبارم کنی چون اونوقته که من صبر نمی کنم و مطمئن باش کاری می کنم تا از حرفت پشیمون بشی اقای شاهین مستوفی…!

شاهین در سکوت تماشایش کرد.
این دختر جسارت و گستاخی اش هم دوست داشتنی بود.
مردها از زنان پرجسارت خوششان می امد…!
ای کاش اسم حاج شهریار شهسواری روی این دختر نبود وگرنه خیلی زودتر از این ها برای او شده بود.

-مثل اینکه من و جدی نگرفتی…؟!

ماهرخ پوزخند زد: تو هم انگار فیلم جنایی زیاد می بینی…؟!

شاهین چشم بست تا ارام شود.
-خیلی خب بزار همین جا بهت بگم…!

ماهرخ چشم در حدقه چرخاند.
-لطفا زودتر چون خیلی وقتم و گرفتی…!

-چرا من و نمی بینی…؟!

ماهرخ اخم درهم کشید.
بوهای خوبی به مشامش نمی رسید.
بعد از این همه وقت سر و کله شاهین مستوفی پیدا شده که در نوع خودش عجیب و قابل تامل بود…!

-دیدن یا ندیدنت اصلا برام مهم نیست پسرجان

شاهین چشم در چشم با لحن حق به جانبی گفت: می خوامت ماهرخ… نمی تونم فراموشت کنم… عاشقت شدم دختر

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [07/05/1402 06:38 ب.ظ] #پست۴۴۲

 

اخم های ماهرخ بیشتر درهم شد.
این پسر یا نفهم بود یا خودش را واقعا به نفهمی زده بود.
دخترک با حرص خندید و سری تکان داد…

-شاهین مستوفی درکت نمی کنم می دونی چرا…؟!

شاهین مسکوت و پر حرص نگاهش کرد.
ماهرخ خودش ادامه داد.
-چون داری به یه زن متاهل،  یه زن شوهر دار ابراز علاقه می کنی…!  این می دونی یعنی چی…؟!  یعنی اوج عوضی و کثافت بودن…!

دست شاهین مشت شد.
کاش می شد همین الان زبان دخترک را از دهانش بیرون می کشید.
خودش هم نمیدانست چه مرگش هست اما خوب می فهمید که ماهرخ برایش با بقیه فرق دارد…!

-دروغ میگی چون اونجور که من فهمیدم فقط در حد یه صیغه بوده… اصلا منم صیغت می کنم تا خیالت راحت بشه…!

ماهرخ با شنیدن حرف هایش چنان سرتاپا آتش و نگاهش تند و پر از نفرت شد…
از حرص نفس نفس میزد.
صورتش درهم شد.
قدمی جلو رفت و خیلی غافلگیرانه دست بالا برد و توی گوش شاهین کوبید…

صورت مرد کج شد و ماهرخ با خشم غرید: از اینجا گم نشی،  زنگ میزنم بیان گم و گورت کنن کثافت….!

شاهین دست روی صورتش گذاشت و ناباور نگاه ماهرخ کرد.
خودش از حرفی که رده بود پشیمان شد اما انتظار سیلی و ان حجم از عصبانیت را نداشت.
اما این سیلی بی شک تاوان داشت…!

-تو چه غلطی کردی…؟!

ماهرخ می دانست نصرت همین اطراف هست و تا الان هم به شهریار خبر داده…
پس خیالش جمع بود…
دست به کمر شد و صدایش را در سرش انداخت.
-غلط رو تو کردی بچه پررو… از اینجا گمشو بیشرف..!

شاهین با خشم  و چشمانی خونبار سمت دخترک گام برداشت و دستش را بالا برد و خواست قدرتش را به رخ دخترک بکشد که میانه راه دستش اسیر شد…
– چه گوهی داری می خوری…؟!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [08/05/1402 10:14 ب.ظ] #پست۴۴۳

 

نگاه ماهرخ روی نصرت نشست.
حداقل دوبرابر شاهین بود و قدش هم که دیگر هیچ…
اخم هایش درهم بودند و لحظه ای دلش برای این همه توجه شهریار رفت.
این مرد مراقبش بود.
اعتماد به نفسش دو برابر شد…

شاهین با خشم و حرص داد زد: تو کی هستی مرتیکه…؟ اصلا به تو چه…؟!

نصرت بدون هیچ تغییری در صورتش دست شاهین را گرفت و پیچاند که نعره شاهین هوا رفت…
-مرتیکه داری چه گوهی می خوری…؟! دستم….!

نصرت فشار دیگری وارد کرد و باز فریاد پر از درد شاهین بلند شد…

نصرت نگاهی جانب ماهرخ انداخت: خانوم شما تشریف ببرید داخل کارگاه الان آقا میان…!

ماهرخ قدمی جلو گذاشت و رو به نصرت گفت: ازتون ممنونم اقا نصرت اما خودمم حریف این آقا می شدم…!

نصرت حرفی نزد.
شاهین با نگاهی به اعتماد نفس و طرز ایستادن ماهرخ پوزخند زد: حالا این نره غول رو دیدی زبونت به کار افتاد که به خیالت حریف من می شدی…؟!

ماهرخ با خونسردی خیره شاهین شد.
-چیزی برای اثبات به تو ندارم چون برام اونقدر اهمیت نداره که باور کنی یا نه اما بهت پیشنهاد می کنم هیچ وقت دنبال زن متاهل راه نیفت… من هیچ وقت نخواستمت و نخواهمم خواست…!

شاهین با چشم هایش برای ماهرخ خط و نشان می کشید.
تلافی می کرد.
فعلا دستش توسط این غول بیابانی بسته بود ولی در یک فرصت مناسب، حتما جبران می کرد.

-فعلا تو سواری من پیاده…!

ماهرخ پوزخند زد: سواره هم باشی هیچ غلطی نمی تونی بکنی…!

نصرت از پررویی شاهین حرصش گرفت…
دستش را رها کرد و با یک چرخش پشت گردنش را گرفت و او را به دیوار کارگاه کوباند و بغل گوشش آرام و ترسناک پچ زد: بهتره خفه شی پسرجون تا همین جا زبونت و نبریدم….

پسر را محکم نگه داشته بود تا تکان نخورد…

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [09/05/1402 10:04 ب.ظ] #پست۴۴۴

 

شهریار از ماشین پیاده شد و سمت ماهرخ رفت.
خوب بود که کسی نبود وگرنه حوصله هیچ دردسری را نداشت.

با دیدن شاهین اخم هایش درهم شد.
خیلی دوست داشت الان جای نصرت باشد اما خب بعدا  هم می شد رسیدگی کرد.
-اینجا چه خبره نصرت…؟!

نصرت پسر را رها کرد و سمت شهریار برگشت…
-سلام آقا… مزاحم خانوم شده بودن…!

چهره شهریار جدی و ترسناک شد.
نگاهش عمیق و پر نفوذ روی شاهین نشست.
با چشم هایش نگاه شاهینی کرد که پررو بهش زل زده بود…
-با خانومم چیکار داشتی…؟!

شاهین پوزخند زد: فکر نکنم دیگه خانومت باشه… یه صیغه بود که خیلی وقته مهلتش تموم شده…!

وجود شهریار پر شد از اتش و چنان خشمگین شد که سرخی صورتش هم بدتر ترس را به دل شاهین ریخت…

خودش را کنترل کرد و با همان نگاه و جدیت رو به ماهرخ لب زد:  برو داخل کارگاه و تا بهت زنگ نزدم بیرون نمیای…!

ماهرخ جا خورده نگاهش کرد:  ولی شهریار…

خیلی تیز حرفش را قطع کرد.
-برو تو ماهرخ…!

ماهرخ لب گزید و بدون معطلی داخل کارگاه شد و در رابست اما دلش را همان پشت در جا گذاشت…!

شهریار وقتی خیالش از بابت ماهرخ راحت شد سمت شاهین رفت و رو به رویش ایستاد.
نگاه پر تعمق دیگری بهش انداخت و با لحن سرد و هراس آوری گفت:  برای چی مزاحم ناموسم شدی…؟!

شاهین سعی کرد تا خودش را نبازد.
-ناموس…؟!

شهریار چشم در چشم لب زد:  می تونم همین الان به جرم مزاحمت بدمت دست پلیس اما بهت فرصت میدم تا حرف بزنی…!

شاهین ترسیده بود اما  نمی خواست حرف مرد را باور کند…
-ماهرخ زنت نیست درو…

چنان سیلی شهریار توی گوشش کوبید که حرفش در دهانش ماند…

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [10/05/1402 10:16 ب.ظ] #پست۴۴۵

 

شدت ضربه ان چنان زیاد بود که صورت شاهین برگشت.
شهریار سرتا پا خشم بود.
او روی ماهرخ حساس بود.
ماهرخ شاهرگ حیاتی اش بود و چشم کسی را که به دنبالش باشد از کاسه در می آورد…!

-بهتره خفه شی تا زبونت و از حلقومت نکشیدم بیرون…! حالا هم از اینجا گمشو تا ندادم پوستت و بکنن…!

شاهین خون دماغش را دست کشید و با درد چشم بست.
خون داخل دهانش را بیرون انداخت…
نگاه پر از کینه اش را به حاج شهریار دوخت.
-حاجی کار اشتباهی کردی… من اهل جا زدن نیستم برعکس خوب بلدم جبران کنم…!

 

شهریار اخم کرد.
سمتش خم شد و یقه اش را چنگ زد و او را سمت خود کشید…
خشمگین توی صورتش غرید: فقط کافیه بفهمم یه غلطی کردی، اونوقت دیگه حتی خود خدا هم نمی تونه جلوم رو بگیره، بی همه جیز بیشرف…

 

نگاه کینه ای شاهین را نادیده گرفت و رو به نصرت فریاد زد: این سگ هار و از اینجا می بری و به خدمتش می رسی… به باباش هم می سپاری تا جلوی بچش رو بگیره وگرنه کاری می کنم که تا عمر داره رنگ آسمون رو نبینه…!

-چشم اقا…
نصرت سمت شاهین رفت.
شهریار هم به طرف کارگاه رفت و در زد.
ماهرخ با نگرانی در را باز کرد.
نگاهش توی نگاه پر از عصبانیت شهریار افتاد و دلش خون شد.
لب گزید…
-شهریار…؟!

اما شهریار بی حوصله و پر خشم سمت دخترک قدم تند کرد و در را هم پشت سرش بهم کوبید…
دو طرف صورتش را قاب کرد…
– می حوام ببوسمت تا اروم شم…!

بدون توحه به تعجب ماهرخ، او را سمت دیوار برد و خودش هم بهش چسبید و بی هوا لب روی لبش گذاشت و با تمام حرص و عصیان بوسید تا ارام شود.
بی وقفه و خشن بوسید تا اتش درونش را خاموش کند

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [11/05/1402 10:08 ب.ظ] #پست۴۴۶

 

بی میل از دخترک جدا شد.
هر دو نفس نفس می زدند.
دست ماهرخ دور گردنش شل و نگاهش قفل نگاه خمار مرد شد…
– ش… شهریار…؟!

شهریار پیشانی به پیشانی اش چسباند…
– جون دلم ماهی…؟! فدات شم نترس…!

ماهرخ تبسمی مهربان کرد.
– تا تو هستی، ترسی ندارم…

شهریار هم خندید: قربون خنده ات برم که اینقدر ماهی…

دست بزرگ شهریار روی گونه اش نشست.
با شیدایی بهش نگاه کرد: میمیرم برای اون چشمای عسلیت…

ماهرخ غرق در خوشی لبش را گزید و چشم دزدید…
شهریار بار دیگر خم شد و لبانش را بوسید و وجودش غرق در خوشی شد…

****

-توی این بلبشو شاهین مستوفی رو کم داشتیم…!

بهزاد اخم کرد.
این اتفاقات بدجور مشکوکش کرده بود.
اما به هرچیز هم که فکر می کرد کمتر بت نتیجه می رسید…
مدرکی برای اثبات یافته هایش نداشت…

-باید زیر و بم این پسر رو دربیارم تا بفهمم هدفش چیه…؟!

شهریار پوزخند زد: هدفش زن منه…!

بهزاد شوک شده گفت: اما تو و ماهرخ که باهم ازدواج کردین…!

شهریار با حرص خندید: خودمونم می دونیم ازدواج کردیم بهزاد ولی کسی که نمی خواد بفهمه اون پسره کثافته…!

بهزاد به عصبانیت رفیقش خندید.
بدجور غیرتش را هدف گرفته بودند…

-تو که حسابش و کف دستش گذاشتی، حسادتت دیگه برای چیه…؟!

شهریار تیز نگاهش کرد: سعی نکن باهام شوخی کنی من اون پسر و ولش نکردم فقط یه چند روزی به حال خودش گذاشتمش تا غلط اضافی نکنه…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [12/05/1402 10:08 ب.ظ] #پست۴۴۷

 

روزهایش میان دلهره و نگرانی می گذراند و در قبالش سعی می کرد چهره آرام و خونسردی به خود بگیرد تا هیچ کس متوجه حالش نشود. ـ

دغدغه این روزهایش شهناز بود و دیدارهایش با مهراد…!
می دانست محوریت این دیدار و قرارها، خودش هست اما شهناز نمی دانست با چه جانوری همراه است…
شاید هم می دانست و برایش مهم نبود تا چه حد می تواند تمامیتش را نفرت انگیز کند…!

مشت های پشت سرهمش به کیسه بوکس کمی از جدال درونی اش را کم کرده بود اما همچنان داغی و خودخوری اش بر جای بود.

زخم های کهنه روی تنش با هیج مرهمی قابل خوب شدن نبودند.
حتی محبت های شهریار هم فقط ان ها را کمرنگ تر می کرد اما کاش از ذهنش پاک می شدند…

روزهای بدون گلرخ جلوی چشمانش آمدند.
ان روزها با تمام سن کمش سعی می کرد قوی باشد و قوی بودن را یاد گرفته بود.
از اینکه روی پای خودش بایستد و با تمام چهارده سالگی اش دستش را جلوی هیچ کسی دراز نمی کرد.

قبل تر از ان بود که تبر مهراد به پیکره احساسات بچه گانه و نابش خورده و روانش را نشانه گرفته بود.
دخترانه های نابش را گرفت و جایش بذر کینه و نفرت را کاشت.

از هرچه مرد بود بیزار شد ولی با کمک رامبد و دوستانش به زندگی برگشت و حال شهریار را جدا از همه داشت…

مهراد یک خط قرمزی میان سیاهی دوران بچگی هایش بود..
به نفس نفس افتاده بود.
یادآوری اش دل کوچکش را به آتش می کشاند.
میان دنیای بچگی هایش، درست در روزهای نه سالگی اش سیاهی زشتی روی زندگی اش سایه افکند.
سایه ای که او را از دنیای شیرین و رنگارنگ دخترانه اش جدا کرد.

یک غول سیاه دنیای سفیدش را سیاه کرد.
با تمام کوچک بودنش مقاومت کرد اما چیزی که شکست دنیای ناب کودکانه اش بود…

تجاوز به دست یک پدر…!!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [14/05/1402 10:09 ب.ظ] #پست۴۴۸

 

نفس های سنگینش کشدار و سخت شدند.
اشک هایش صورتش را شستند و او هنوز در میان این همه غم زنده بود…
مشت کوبید و انگار تمام حرصش را سر مهراد خالی می کند.
داشت عقده هایش را بیرون می ریخت.
عقده هایی که باعث شد او را به دیوانه خانه بکشاند و به خاطر توطئه های شهناز سه بار خودکشی کرد.
شهناز هم حساب پس می داد.
حساب تمام روزهای کودکی و نوجوانی اش را…!!!

از سر و رویش عرق می چکید و تمام تنش از حرص و خشم می لرزید.
سخت نفس می کشید و باید قرصش را می خورد.

باز هم مشت کوبید و زندگی پر آشوبش را مرور کرد.
مهراد و لمس کردن هایی که باعث سرد شدن تنش می شد.
شهناز و نگاه های پر نفرتش.
مهراد…
مهراد…
کاش بمیرد…

دیگر نتوانست و میان ان حجم از خشم، بغضش شکست و هق زد.
روی زمین آوار شد و گریه های از سر دردش هوا رفت…

-خدا لعنتت کنه مهراد… خدا لعنتت کنه… اخ گلرخ… اخ گلرخ…!!!

مهوش بغض کرده که در حال تماشایش بود، سمتش رفت و از پشت در آغوشش گرفت…
ماهرخ با لمس و حضور رفیق روزهای سختش برگشت و در آغوشش فرو رفت و مانند بی پناهی از سر عجز مویه کرد و دنیا و آدم هایش را به فحش گرفت…

****

شهریار با نگرانی نگاه مهوش و رامبد کرد.
– چی شده؟ چرا ماهرخ خوابهو سذم داخل دستشه…؟!

رامبد نگاهی به مهوش و سپس به شهریار کرد.
-چیزی نیست حاج آقا فقط یک زخم کهنه اس که با یاداوری به این حال و روز افتاده…! نگران نباشین همین که به خاطر حملاتش بیهوش نشده، جای شکرش باقیه…!

– اون که صبح خوب بود…؟!

رامبد عینکش را بالاتر زد.
– درسته اما باید راجع به یه سری چیزها حرف بزنیم…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [15/05/1402 10:04 ب.ظ] #پست۴۴۹

 

مهوش با حرف رامبد اعتراض کرد: رامبد تو قول دادی…!

رامبد مطمئن و جدی رو به مهوش گفت: قول دادم چون قرار نبود حال ماهرخ بد بشه…!

-اما ماهرخ بفهمه گفتی ممکنه ناراحت بشه…!

شهریار حدس زد که موضوع به همان پنهان کاری ماهرخ مربوط می شود…
زودتر از رامبد گفت:
– فکر کنم، بدونم در مورد چی حرف میزنین…؟!

مهوش ابرویی بالا انداخت…
– یک دستی میزنین حاج اقا…؟!

شهریار تبسمی کرد.
-دوستاشم عین خودش هستن…! می دونم داره یه کارایی می کنه تا از مهراد انتقام بگیره ولی ماهرخ به تنهایی و بدون من موفق نمیشه…!

مهوش اخم کرد.
-حاج آقا ما جدا از جنسیتمون اونقدر هم بی عرضه نیستیم…!

شهریار سری تکان داد.
– حق با شماست و بنده همچین جسارتی هم ندارم چون یه تخس سرتقی هست که دائم بهم یادآوری می کنه می تونه بدون من هرکاری بکنه اما مهراد رو هم دست کم نگیرین…!

مهوش چشم در حدقه چرخاند: من اصلا آدم حسابش می کنم که بخوام دست کم بگیرمش یا نه…!

-هیچ کدوم از ماهم دلخوشی نداره ولی خب مهراد اونقدر پست و بیشرفه که حتی به بچه خودش هم رحم نداره… به نظرتون یه همچین آدمی ترس نداره…؟!

مهوش ساکت شد.
حق با شهریار بود.
ماهرخ قدم در راهی گذاشته بود که آخرش هیچ مشخص نبود اما همین که شهریار با تمام وجودش به فکرش بود و حتی متوجه کارهایش شده ، نشان از ان داشت که دوستش دارد و دخترک برایش مهم است… این همان خود عشق بود…!

رامبد وقتی سکوت مهوش را دید، دست دور کمرش انداخت و با لحن نرم و پر محبتی گفت: عزیزم الان وقت فکر کردن به اینکه تو داری با سکوتت از ماهرخ حمایت می کنی تا اعتماد دوستت رو نگه داری نیست… حرف بزن چون ماهرخ به تنهایی حریف اون مرد نمیشه…!

مهوش چهره در هم کشید و سر به زیر برد.
-ماهرخ میخواد با یه قرار داد دروغی، مهراد رو زمین بزنه و تموم ثروتش رو ازش بگیره…

-چه قرار دادی…؟!

-همون زمینایی که از گلرخ به ماهرخ رسیده…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [16/05/1402 10:00 ب.ظ] #پست۴۵٠

 

شهریار چشم باریک کرد.
ان زمین ها که هنوز به نام ماهرخ نشده بودند…!

-سند اون زمینا دست پدرمه چطور ماهرخ داره همچین کاری می کنه…؟!

مهوش متعجب گفت: نمی دونم اما من با چشم خودم واقعی بودن اون زمینا رو دیدم…!

دست شهریار مشت شد.
یعنی پدرش ان زمین ها را به نامش زده بدون آنکه حرفی به او بزند…؟!
سکوت کرد و نگاه دختر کرد.
مهوش با تردید گفت: شما نمی دونستین…؟!

شهریار اخم کرد: دونستن و ندونستن من مهم نیست چون اون زمینا مال خود ماهرخه و تصمیم گیریش هم به خودش مربوطه اما چیزی که من و ناراحت کرده اینه که ماهرخ می دونسته چقدر اون زمینا برای مهراد مهمن که داره با اونا باهاش بازی می کنه…!

رامبد ابرویی در هم کشید و نگاه مهوش کرد: با خود مهراد وارد معامله شده یا با رییسش…؟!

دختر آب دهانی فرو داد.
-هم با خود مهراد هم با همون شیخی که مهراد باهاش کار می کنه…!

شهریار دستی به صورتش کشید.
نگرانی به جانش افتاد و دلش آشوب شد.
ماهرخ داشت با دم شیر بازی می کرد.
اینجور که داشت پیش می رفت بازی داشت خطرناک می شد و جان ماهرخ در خطر بود.
-چطور همزمان با دوتاشون…؟!

 

مهوش لب گزید و نگاه صورت پر از نگران شهریار کرد.
نمی خواست به اعتماد ماهرخ خدشه ای وارد کند اما جانش مهمتر بود…!

-به شیخ گفته مهراد قصد دور زدنش رو داره و از یه قرارداد حرف زده که نمی دونم ماهرخ از کجا و چطوری می دونه…؟!

بند دلش پاره شد.
چنگی به موهایش زد.
-ماهرخ اون قرارداد رو از کجا فهمیده، خدایا…؟!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [17/05/1402 10:08 ب.ظ] #پست۴۵۱

 

اضطراب سرتاسر وجودش را گرفت.
قلبش پر تپش می کوبید و نگاه ماتش به مهوش بود.

او چگونه می توانست سر از ان قرار داد دربیاورد وقتی هیچ پیش زمینه ای در این رابطه نداشته…؟!
یا ماهرخ را زیادی دست کم گرفته بود…؟!

-نمی دونی چطور از قرارداد سر درآورده…؟!

مهوش هم حس بدی داشت.
-نه من هیچی نمی دونم فقط ماهرخ هرچی می گفت رو انجام میدادم اما فکر کنم ترانه بدونه…!

شهریار از جایش بلند شد.
داشت بیخ گوشش اتفاقاتی می افتاد و او خبر نداشت…
باید با ترانه حرف میزد اما قبل از ان باید با بهزاد هماهنگ می شد…!

رو به مهوش کرد: ازتون ممنونم خانوم…!

مهوش بلند شد.
-من اگر حرفی زدم فقط برای محافظت از خود ماهرخه وگرنه هیچ وقت قفل دهنم و باز نمی کردم…!

شهریار سری به تایید تکان داد و به شوخی گفت:
-می دونم خانوم… یه دونه اورجینالش و دارم که بد بلده خون به جگرم کنه…!

رامبد خندید و با عشق نگاه مهوش کرد.
سپس رو به شهریار گفت: حق دارین اما کاری بود بنده در خدمتم…!

شهریار دست در دستش گذاشت و تشکر کرد.
-حتما ممنونم ولی مهوش خانوم کماکان مثل سابق با ماهرخ همکاری کنین و من و در جریان بزارین تا من بتونم با خیال راحت مراقبش باشم…!

-حتما جناب شهسواری…!

شهریار رو برگرداند تا برود که مهوش بلافاصله صدایش زد…
– حاج اقا…؟!

-بله خانوم…؟!

مهوش نگاهی به رامبد کرد و بعد از این پا و اون پا کردن گفت: یه قضیه دیگه هم هست…؟!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [18/05/1402 10:07 ب.ظ] #پست۴۵۲

 

شهریار جا خورده نگاهش کرد.
-چی شده…؟!

مهوش این پا و ان پا کرد و آرام گفت: خواهرتون هم…

شهریار ابرو در هم کشید.
– می دونم خانوم… اگر دیگه حرفی نیست من باید برم…؟!

مهوش سری تکان داد: نه حاج اقا…! خبری شد بهتون اطلاع میدم…!

-ممنون… با اجازه…!

نگرانی و ترس تمام وجودش را گرفته بود.
تصمیم گیری برای هر حرکتی سخت بود.
سرش را روی فرمان گذاشت و خدا را از ته وجودش صدا زد.

نمی تواتست ماهرخ را منصرف کند.
این داغ باید سرد می شد وگرنه تمام وجودش را می سوزاند.

گوشی اش را دراحورد و شماره بهزاد را گرفت.
با دو بوقی که خورد تماس سریع وصل شد.
-جونم داداش…؟!

شهریار نگاهی به خیابان انداخت.
-بهزاد با مهوش حرف زدم…!

بهزاد سر جایش ماند.
به حتم در این میان پای ترانه هم وسط بود و او چگونه نفهمیده بود…؟!

-باز این سه تا دارن چه توطئه ای روی هم میریزن…؟!

شهریار خندید…
-توطئه کردن تا مهراد رو کله پا کنن…!

-این و که می دونستم، همون جدیدی رو بگو که به خاطرش زنگ زدی…!

شهریار لب زیر دندان برد و فشرد…
بدون هیچ مقدمه ای گفت: مهراد رو با زمینای گلرخ وسوسه کرده و اون شیخی هم که با مهراد شریکه رو با اون قراردادی که مهراد می خواسته دورش بزنه رو توی گود آورده …!

بهزاد متعجب گفت: اونا جریان قرارداد رو از کجا می دونن…؟!

شهریار با کنایه گفت: اون سه تایی که دارن توطئه می کنن یکیش زن خودته… بهتر می تونی حرف از زیر دهنش بیرون بکشی…!

بهزاد خنده اش گرفت.
کارش بدجایی گره خورده بود.
-من این همه مجرم زیر دستم اعتراف کرده اما حریف یه الف بچه نمیشم… بد دهنش قرصه…!

-قلقش رو بلدی جانم، بهم خبر بده منتظرم…!

تماس را قطع کرد و ماشین را هم روشن… راهنما زد و حرکت کرد…. باید با ماهرخ حرف میزد…!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان سودا

دانلود رمان سودا به صورت pdf کامل از ملیسا حبیبی 4.1 (53)

بدون دیدگاه
  ♥️خلاصه رمان: دختری به اسم سودا که عاشق رادمان هم دانشگاهیش میشه اما وقتی با خواهرش آشناش میکنه عاشق هم میشن و رادمان با خواهر سودا ازدواج میکنه سودا برای فراموش کردم رادمان به خارج از کشور میره تا ادامه تحصیل بده و بعد چهارسال برمیگرده اما میبینه هنوزم…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۳ ۱۵۱۴۲۱۶۳۷

دانلود رمان باید عاشق شد pdf از صدای بی صدا 1 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       پگاه دختر خجالتی و با استعدادی که به خواست پدرش با مبین ازدواج میکنه و یکسال بعد از ازدواجش، بهترین دوستش با همسرش به او خیانت می‌کنن و باهم فرار میکنن. بعد از اینکه خاله اش و پدر و مادر مبین ،پگاه رو…
رمان تابو

رمان تابو 0 (0)

4 دیدگاه
دانلود رمان تابو خلاصه : من نه اسم دارم نه خانواده، تنها کسی که دارم، پدرمه. یک پدر که برام همه کار کرده، مهربونه، دلرحمه، دوست داشتنیه، من این پدر رو دوست دارم، اون بهم اسم داد، بهم شخصیت داد، اون بهم حس انتقام داد. من این پدر رو می‌خوام…
IMG 20240622 010718 301 scaled

دانلود رمان هیچ ( جلد اول ) به صورت pdf کامل از مستانه بانو 3.3 (6)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   رفتن مرصاد همان و شکستن باورها و قلب ترمه همان. تار و پودش را از هم گسسته می دید. آوارهای تاریک روی سرش سنگینی می کردند. “هیچ” در دست نداشت. هنوز نه پدرش او را بخشیده و نه درسش تمام شده که…
IMG 20230128 233813 8572 scaled

دانلود رمان شکارچیان مخفی جلد اول 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       متفاوت بودن سخته. این که متفاوت باشی و مجبور شی خودتو همرنگ جماعت نشون بدی سخت تره. مایک پسریه که با همه اطرافیانش فرق داره…انسان نیست….بلکه گرگینه اس. همین موضوع باعث میشه تنها تر از سایر انسان ها باشه ولی یه مشکل…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۴ ۱۰۱۹۳۶۱۶۳

دانلود رمان بی مرزی pdf از مهسا زهیری 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       بی مرزی درباره دختری به اسم شکوفه هستش که پس از ۵ سال تبعید توسط پدر ثروتمندش حالا به تهران بازگشته و عامل اصلی این‌تبعید را پسرخوانده پدر و خود پدر میدونه او در این‌بازگشت می‌خواهد انتقام دوران تبعیدش و عشق ممنوعه اش را…
IMG 20240503 011134 326

دانلود رمان در رویای دژاوو به صورت pdf کامل از آزاده دریکوندی 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان: دژاوو یعنی آشنا پنداری! یعنی وقتایی که احساس می کنید یک اتفاقی رو قبلا تجربه کردید. وقتی برای اولین بار وارد مکانی میشید و احساس می کنید قبلا اونجا رفتید، چیزی رو برای اولین بار می شنوید و فکر می کنید قبلا شنیدید… فکر کنم…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۵۵۷۸۲۰

دانلود رمان کابوس پر از خواب pdf از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   صدای بگو و بخند بچه‌ها و آمد و رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب‌و‌جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعه‌ای از چای داغم را نوشیدم و…
عاشقانه بدون متن 6

دانلود رمان نیکوتین pdf از شقایق لامعی 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       سَرو، از یک رابطه‌ی عاشقانه و رمانتیک، دست می‌کشه و کمی بعد‌تر، مشخص می‌شه علت این کارش، تمایلاتی بوده که تو این رابطه بهشون جواب داده نمی‌شده و تو همین دوران، با چند نفر از دوستان صمیمیش، به یک سفر چند روزه می‌ره؛…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

ادمین جان ممنون که پارتا رو طولانی کردی

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x