7 دیدگاه

رمان ماهرخ پارت 116

3.5
(4)

 

فکر و اعصاب بهزاد بهم ریخته بود.
ترانه داشت چه می کرد البته نمی توانست خورده هم بگیرد چون که ماهرخ برای همه اشان عزیز بود.

حرف کشیدن از ترانه خودش پروسه جداگانه ای داشت که این بشر برای آنکه حرف نزند، جوری او را می پیچاند که در اخر سر از تخت خواب در می آورد….

آخرین پرونده را هم نگاه کرد و جزئیات را به خاطرش سپرد. فردا اول وقت همه چیز را چک می کرد…

سوار ماشینش شد و پیامی برای ترانه نوشت…
«دلم برات تنگ شده، امشب بیا پیشم بمون…»
*
قهوه را درست کرده و ماگ ها را پر کرد.
کیک را هم کنار قهوه ها توی سینی گذاشت و از آشپزخانه بیرون امد…

ترانه با لبخند روی مبل حا به جا شد.
-ممنون زحمت کشیدی عشقم…!

بهزاد تبسمی کرد و رو به رویش نشست.
نگاهش ناخودآگاه روی لباس و چاک سینه ترانه نشست و آب دهانش را بلعید.

این دختر دلبر بود یا خودش اینگونه سست شده…؟!

اخم در هم کشید و از جایش بلند شد و کنار ترانه نشست.
می خواست سر موضوع را یک جوری شروع کند اما نمی دانست چطور…؟!

دستی درون موهایش کشید و ترانه با تعجب نگاهش کرد…

همین نگاه بس بود تا اختیار از دست بدهد و تمام وجودش طالب بوسه ای باشد که از لبان سرخ او می خواست بگیرد…

-حالت خوبه بهزاد…؟!

بهزاد لب زیر دندان کشید و بی طاقت بازوی دختر را گرفت و او را سمت خود کشید و روی پایش نشاند…

-تو حالم و بد می کنی لامصب…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [21/05/1402 10:02 ب.ظ] #پست۴۵۴

 

ترانه انگشت سمت خود گرفت.
-من حالت و بد می کنم…؟!

بهزاد بی قرار توی چشمانش نکاه کرد.
-آخه لامصب تو چرا همش با لباسای بی پدرمادر باید بشینی جلومو هی این چاک سینت و تو چشمم فرو کنی که من نتونم خودم و کنترل کنم…

دختر با حس برجستگی فیزیکی مرد چشمانش درشت شد…
-در این حد تاثیر گذار بودم و خودم خبر نداشتم…؟!

بهزاد فکش را چنگ زد: یه چیزی فراتر از تاثیری… خیلی خوشگلی بدتر این بالا و پایینته که هی تو هر شرایطی چشمک میزنه و جراغ سبز نشون میده…! آخرش می ترسم حاملت کنم…!

چشمان ترانه گشاد شد…
-بهزاد چیزی مصرف کردی…؟!

بهزاد با حرص و خواستن سر جلو می برد و لب هایش را محکم به دندان می کشد که ناله دختر هوا می رود….

بوسه هایش عمیق و خشن بودند.
تن ترانه توی آغوشش سخت فشرده می شودو دستانش تمام برحستگی و فرو رفتگی دختر را لمس می کند.

او را روی مبل می خواباند و لباسش را به یک حرکت از تن بیرون می کشد.
با دیدن لباس زیر توری آبی کاربنی روی تن گندمی اش هوش از سر مرد می برد…
-تو می خوای دیوونم کنی اما نمی دونی من هرچی دیوونه تر بشم بدترش و سر خودت خالی می کنم.

ترانه با چشمانی پر برق می خندد: عاشق دیوونه بازی هاتم مرد مومن…!

بهزاد اخم مصنوعی می کند که ترانه بدتر از خنده ریسه میرود.
– پدر سوخته این و دیگه از کجات درآوردی…!

با اغوا یقه تیشرت بهزاد را گرفته و جلو می کشد…
لبانش را غنچه می کند…
-می دونی نه به اون اولا که نگاه نمی کردی نه به حالا که نگاه نمی گیری…!

دست دور گردن مرد انداخت…
-بهتره معطل نکنی… من حتی حاضرم برات حامله هم بشم مرد مومن

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [22/05/1402 09:59 ب.ظ] #پست۴۵۵

 

ترانه با حوله ای کوتاه از حمام بیرون می آید و یک راست سمت آشپزخانه می رود.

بهزاد مشغول ریختن قهوه بود…
ترانه آرام پشت سرش رفت و از پشت سر در آغوشش گرفت و روی کمر لختش را بوسید…

 

بهزاد لبخند زد.
دستش را گرفت و او را از پشت به جلو کشید…
– دلبری می کنی ترانه خانوم، نمیگی دوباره بفرستمت حمام…؟!

ترانه دستانش را بالا آورد و روی سینه بهزاد روی هم گذاشت و چانه اش را به ان تکیه داد…

چشمکی زد.
-خیلی هم عالی… کیه که بدش بیاد…!

بهزاد می خندد و تنگ دختر را در آغوش می گیرد و محکم و با عشق لبانش را می بوسد.

***

بهزاد وقتی کمی خیالش از بابت خودش راحت شد نگاهی به ترانه کرد.
بهتر بود مستقیم بگوید تا اینکه بخواهد وارد حاشیه شود…

-ترانه جان…؟!

ترانه نگاهش کرد و با لبخند گفت: جانم عزیزم…؟!

لحن بهزاد جدی بود…
-چون ماهرخ تو خطره…؟!

به آنی اخم درون صورت ترانه نشست و سکوت کرد.
بهزاد بلند شد و کنارش رفت و دستش را گرفت.
-اخم نکن خوشگله… مهوش یه حرف هایی به شهریار زده…!

ترانه جا می خورد.
مهوش خیانت در امانت کرده بود…؟!
-چی…؟!

بهزاد چشم بست و رک گفت: ماهرخ داره خودش و می ندازه توی آتیشی که مهراد براش روشن کرده…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [23/05/1402 10:08 ب.ظ] #پست۴۵۶

 

ترانه اخم هایش در هم شدند.
انگار آمدنش به اینجا برای حرف کشیدن بود نه دلتنگی که بهزاد می گفت…
مهوش چرا همه چیز را گفته بود….؟!
نگاهش را معطوف بهزاد کرد.
از این نگاه بازجویانه هیچ خوشش نمی آمد.
اصلا این مرد مشکوک می زد انگار که باز پرس باشد چون دقیقا عین ان ها بود…

-چرا فکر می کنی من چیزی می دونم…؟!

بهزاد کلافه چشم بست.
اعتراف کرده بود که حرف کشیدن از این دختر چقدر سخت تر از یک مجرم محکوم به قتل است…!

-جواب تکراری نده ترانه قراره حرف بزنی تا به ماهرخ کمک کنیم…!

ترانه نمی تواند درک کند که چرا ناگهانی باید این مسئله مطرح شود.

-ماهرخ اگه می خواست شماها بدونید، حتما باهاتون در میون میذاشت.

بهزاد کم مانده بود سرش را به دیوار بکوبد.
مات ترانه بود.
داغ کرده محکم به پیشانی اش کوبید.

-دیوونم نکن ترانه، حرف بزن…!

ترانه چشمانش درشت شد.
-بهزاد…؟!

بهزاد سعی کرد عصبانی نشود.
از در مهربانی وارد شد.
-جانم خانومم…! مگه بد میگم…؟!

ترانه چشم باریک کرد.
– اصلا چی شده که شما به این موضوع حساس شدین…؟!

بهزاد جدی شد…
-می دونی چیه ترانه شماها خیلی دست کم گرفتین و نمی دونین عاقبت این سکوت و حرف نزدن پشیمونیه….!اصلا نمی فهمین که هدف اون حرومزاده چقدر می تونه کثیف باشه…! اصلا دیگه نمی خوام حتی راجع بهش ازت چیزی بپرسم…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [24/05/1402 10:21 ب.ظ] #پست۴۵۷

 

سپس بلند شد و به سمت اتاق قدم برداشت که ترانه جا خورده بلند شد.
جدیت بهزاد کار خودش را کرد و دختر را فکری….
به دنبالش وارد اتاق شد و بازویش را گرفت و با اضطراب گفت: منظورت ار اون حرف ها چی بود….؟!

بهزاد پوزخند زد: خودت چی فکر می کنی…؟!

ترانه ترسیده بود.
می دانست ذات کثیف مهراد می تواند هر کاری بکند اما اینکه بهزاد بر هدف کثیفش اصرار داشت توی دلش را خالی کرد…!

-من فقط نمی خوام برای ماهرخ اتفاقی بیفته…!

بهزاد اخم کرد: دقیقا منتظر باش که قراره اتفاقات بدی براش بیفته…!

ترانه مات شد.
بهزاد بی اهمیت به حال خرابش سمت اتاق لباس هایش رفت اما لازم بود تا او را این گونه ادب کند.

ترانه آب دهان فرو برد و حرکتی به پاهای سنگین شده اش داد…
کنار چارچوب ایستاد و با حال بدش لب زد.
– ماهرخ با مهراد ملاقاتی نداشته…!

بهزاد با شنیدن این حرف گوش هایش تکان خوردند و سمت دختر برگشت…

چشم باریک کرد.
– اون وقت چطور با مهراد معامله کرده…؟!

 

چشمان ترانه پر آب شدند.
بغض کرد برای درد بی درمان خواهرکش…!
لبخند تلخی زد.

-ماهرخ اونقدر از مهراد می ترسه که حتی نمی تونه بهش نگاه کنه… اون فقط با وکیل مهراد ملاقات کرد…!

بهزاد چند قدم جلو رفت.
نگران شده بود اما باید احساساتش را کنترل می کرد.

-سر چی معامله کردن…؟!

ترانه خیره بهزاد شد و خیلی جدی گفت: یه حرفایی هست که حتی خود ماهرخ هم نمی دونه… بهت میگم اما اگه به شهریار هم گفتی حق ندارین به روی ماهرخ بیارین….!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [25/05/1402 10:03 ب.ظ] #پست۴۵۸

 

چشمان بهزاد به دهان ترانه بود که با جدیت و اخم داشت حرف می زد.

-ما داریم تموم سعیمون رو می کنیم تا ماهرخ صدمه ای نبینه….!

ترانه بغض کرد.
او و مهوش هم دقیقا داشتند همین کار را می کردند تا ان روزها تکرار نشود.

بغض کرده نگاه بهزاد کرد و اشکش چکید.
-ماهرخ حالش بده بهزاد… شهریار باید بیشتر حواسش و جمع کنه…!

بهزاد قدمی جلو برداشت.
دست ترانه را گرفت و وادارش کرد تا روی تخت بنشیند…

-سعی کن آروم باشی عزیزم…. یه چندتا نفس عمیق بکش و برام تعریف کن…!

ترانه هنوز هم دو به شک بود اما خب باید حرف می زد.

ترانه چشم بست تا افکارش را منسجم کند.
حرف هایی که قرار بود بزند تمام گذشته و آینده ماهرخ را شامل می شد.

چشم باز کرد و نگاه چشمان منتظر بهزاد کرد.
-روحیه آسیب دیده ماهرخ اونقدر شکننده هست که با هر تلنگری دوباره فرو می ریزه… همیشه توی مدت دوستی من و ماهرخ و مهوش، این ماهرخ بوده که الگوی ما بوده و توی هر شرایطی پشتمون در میومده حتی به خاطرمون دعوا هم کرده….!

یاد ان روزهای باهم بودنشان لبخند کم رنگی روی لبش می آورد.

-تنهایی چیز بدیه اما ماهرخ باهاش کنار اومد، جنگید و قوی موند و به ما هم این رو یاد داد… نمی خوام حرف های تکراری بزنم اما ماهرخ همیشه از یه چیزی وحشت داشت… با اینکه مهراد نبود اما ناخوداگاه می ترسید که یه دفعه سر و کله اش پیدا بشه… در صورتی که مهراد همیشه بود و تمام احساس ترس ماهرخ هم واقعی بود…

بهزاد پرسید: چطوری دوباره با مهراد رو به رو شد…؟!

ترانه پوزخند زد: مهراد یه روانیه احتیاج به هیچ اتفاقی نبود چون همیشه خدا اون کثافت بود که حضورش در همه جا حس می شد و ماهرخ رو عذاب می داد…!

بهزاد سکوت کرد و ترانه ادامه داد…
-ماهرخ از رو به رو شدن با مهراد می ترسه بهزاد…!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [26/05/1402 10:13 ب.ظ] #پست۴۵۹

 

بهزاد اخم کرد: وکیلش و از کجا دیدین…؟!

-مهراد جرات نزدیک شدن به ماهرخ رو نداره چون حاج عزیز تهدیدش کرده وگرنه مهراد آدمی نبود که وکیلش و جلو بفرسته…!

بهزاد جا خورد.
حاج عزیز هم در جریان بود.

-چطور حاج عزیز می دونه و بازم جلوی ماهرخ رو نمی گیره…؟!

ترانه سر کج کرد…
-ماهرخ باید با مهراد رو به رو بشه تا ترسش بریزه…! حاج عزیز می خواد اعتماد رفته اش رو جبران کنه و ماهرخ هم می خواد آتیش دلش رو با انتقام خاموش کنه…! حاج عزیز با به نام زدن اون زمینا به اسم ماهرخ در اصل داره مهراد رو توی دام میندازه… از اون طرف هم رییس یا شریک مهراد هم باید یه جوری اون کثافت رو زمین بزنه…. مهراد نباید قدرتی داشته باشه….!

بهزاد هاج و واج نگاه ترانه کرد.
این حرف ها و اتفاقات در باورش نمی گنجید…

ماهرخ و دوستانش تا کجا پیش رفته بودند.
حاج عزیز پشت ماهرخ بود.
پس چرا شهریار را در جریان نکذاشته بود…؟!

-به نظرت این کار درسته که شماها دارین با دم شیر بازی می کنین…؟!

 

ترانه ناراحت و تلخ خندید…
– تو چی می دونی بهزاد…. ماها به ماهرخ مدیونیم… من و مهوش جدا از اینکه دوستشیم، بهش مدیونیم چون وقتی من کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم، ماهرخ بود که دستم رو گرفت… مامانم داشت میمیرد ولی ماهرخ به دادم رسید و خرج عملش و داد… مهوش هم یه جور دیگه…. وقتی باباش زن گرفت و زن باباش یا یه نقشه می خواست اون و به عقد داداش معتادش دربیاره، ماهرخ سر رسید و نذاشت… زیر بال و پر مهوش رو گرفت و همدم غصه هاش شد…!

 

ترانه بغضش را بلعید و گریان نگاه بهزاد کرد.
-ماهرخ همه چیزش و برامون گذاشت و من و مهوش هم به اختیار خودمون باهاش وارد بازی شدیم اون اصراری نداشت…!!

بهزاد خیره و با نگاهی مهربان خیره دلبرکش شد….
-ماهرخ برای منم سنگ تموم گذاشته… معرفت و مهربونی اون دختر قیمت نداره اما هر چیزی هم حساب کتاب داره…. شهریار و من نمیذاریم به ماهرخ آسیبی وارد بشه…!

 

ترانه با نگاهی مظلوم خود را توی آغوش بهزاد جا داد و دستان مرد دور تنش پیجیده شدند…
-با حاج عزیز حرف بزن… اون بیشتر از هممون می دونه…! تازه فردا ماهرخ با وکیل مهراد قرار داره….!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [28/05/1402 10:03 ب.ظ] #پست۴۶٠

ماهرخ

تمام خود را می بازم.
چشمان درشت شده ام روی پیام می چرخد و قلبم دوست دارد از جا کنده شود.

نگاه شهیاد روی صورتم می چرخد و شک ندارم رنگ پریدگی ام را دیده که این چنین مات نگاهم می کند.

-ماهرخ حالت خوبه…؟!

مردمک هایم گشاد می شود.
نفس کشیدن سخت شد.
اما سعی داشتم همچنان از طریق بینی ام نفس بکشم.

شهیاد ترسیده بلند شد و کنارم نشست.
نگاهم را به او دادم اما توان حرف زدن هم نداشتم.
دیگر نمی توانستم قوی بمانم.
می خواستم یک گوشه بنشینم و برای حال بدم گریه کنم…

دست شهیاد روی شانه هایم نشست و ترسیده گفت: ماهرخ صورتت سرخ شده…! قرصت کجاست…؟!

سعی می کنم میان رگ های سری که در حال پاره شدن بودند، بخندم اما چشمانم یک دفعه سوختند و دیدم سیاه شد…

دست به سرم گرفتم و آخی از دهانم خارج شد.
باید قرصم را می خوردم تا بتوانم حملات عصبی که داشت تنم را دچار رعشه می کرد را کنترل کنم…

زبانم حتی به سقف دهانم چسبیده بود…
چشمان دردناکم را با زور بالا آوردم و شهیاد را تار دیدم.

با هراس سمتم دوید و قرص را توی دهانم و پشت بند ان لیوان را بین لب هایم گذاشت…

قرص را که خوردم، مجبورم کرد روی کاناپه بخوابم تا حالم جا بیاید.
حال پوزخند زدن هم نداشتم.
نمی دانست که من هیج وقت قرار نیست رنگ آرامش را ببینم…
تا زمانی که کابوس زندگی ام زنده بود، من حتی نفس هم نمی توانستم بکشم…!

صدای دردناک شهیاد دلم را خون کرد.
– ماهرخ تو رو جون بابام، داری می ترسونیم حالت خوبه…؟!

قرص رفته رفته اثر می کرد.
خدا را با تمام وجود صدا زدم…
چشم باز کردم که قطره اشکی از ان راه گرفت…

-خو… خوبم…!

شهیاد باور نکرد: دروغ میگی… زنگ بزنم بابام…

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [29/05/1402 10:12 ب.ظ] #پست۴۶۱

 

بلند شد که سمت گوشی اش برود اما دستش را گرفتم.
-من… خوبم… شهیاد… قرص داره… اثر میکنه… الان… بهتر میشم…!

شهیاد دو دل نگاهم کرد و در آخر روی میز جلوی مبل نشست.
-داشتم سکته می کردم…!

میان حال بدم خندیدم.
-بادمجون بم افت نداره….!

– بابامم بود همینجوری جوابش رو می دادی یا مجبورت می کرد همراش بری دکتر….؟!

-بابات رو نمیشه پیچوند…!

-حیف که مریضی می ترسم یه جذبه بیام و حالت بدتر بشه اونوقت باید به بابامم جواب پس بدم…!

حرفی نزدم چون حالش را نداشتم و با بستن چشمانم، شهیاد هم سکوت کرد و من برای چند دقیقه ای چشم روی هم کذاشتم اما به خواب رفتم…!

****

گوشی را بغل گوشم گذاشتم…
می خواستم به مهوش زنگ بزنم که باهم بریم.
می دانستم این بار وکیل مهراد تنها نمی آید و خودش هم حضور دارد.
من از حضور ان مردک وحشت داشتم…
من همیشه از او ترس داشتم و وانمود می کردم نمی ترسم…!

تماس وصل شد…
– جانم ماهرخ…؟!

بدون مقدمه سر اصل مطلب میروم.
– میای بریم سر قرار با وکیل مهراد…؟!

می دانستم جا خورده و اخم کرده…
– مگه قرار نشد اینجاش رو خودت تنها بری…؟!

می دانم ترسم را احساس کرده…
-راستش… راستش… تنهایی سختمه….!

سکوتش کمی طولانی شد اما گفت: حاضر باش با ترانه میام دنبالت…!

و گوشی را میان بهتم قطع کرد.
ترانه…؟!
او را می خواست کجا بیاورد…؟!

خواستم زنگ بزنم بگویم حضور خودش بس است اما بودن ترانه هم شاید بدتر نبود…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [30/05/1402 10:23 ب.ظ] #پست۴۶۲

 

-جایی نمیری ماهرخ…!

با حرص نگاه شهریار می کنم…
چطور می تواند برای من تعیین تکلیف کند.
من برای تمام این روزها و اینجایی که هستم سال ها منتظر بودم و حال که داشتم نتیجه زحمات و صبرم را می دیدم او آمده بود تا مرا از رفتن منع کند.

قدمی سمتش برداشتم.
-تو نمی تونی برای من تصمیم بگیری…! رفتن و نرفتنم دست تو نیست…!

شهریار خونسرد با چشمانی که سعی می کرد آرامش را حفظ کنند نگاهم کرد.
-نه می خوام برات تصمیم بگیرم نه می خوام بگم برو یا نرو اما الان و امروز تو هیچ کجا نمیری ماهرخ چون متوجه نیستی پا توی چه خطری گذاشتی…!!!

تمام تنم خشک شد.
ناباور پلک زدم اما رفته رفته تنم به خشم نشست…
من کسی نبودم که جا بزنم…
من به این قرار می رفتم حتی اگر مهراد باشد..!

نگاه گرفتم و بدون هیچ حرفی سمت طبقه پایین قدم برداشتم که بازویم میانه راه گرفته شد…

شهریار شاکی بود.
– نزار به زور متوسل بشم… نزار کاری رو بکنم که اصلا دوست نداری…؟!

صدای بالا رفته ام دست خودم نیست…
– به تو ربطی نداره… ولم کن شهریار…!!!

صورت شهریار از حرص سرخ شد.
چشمانش آتش بودند.
حرفی نمیزد اما نگاهش زبانت را بند می آورد.

تقلا کردم تا دستم را از دستش رها کنم اما موفق نشدم…
به زور متوسل شد…
بازویم را رها کرد و مچم را گرفت.
سمت اتاقمان قدم تند کرد و مرا هم به دنبال خودش…

حیرت زده از کارش صدایش زدم اما جز سکوت و خشم نگاهش هیچ چیز دیگری نصیبم نشد…

-مگه کری؟ میگم ولم کن لعنتی… باید برم شهریار ولم کن….

داد زدم اما گوشی برای من نبود.
در را باز کرد و داخل شد…
مرا هم به وسط اتاق هل داد و با خشم داد زد…

-گفتم مجبورم نکن به کاری که دوست ندارم… گفتمت ماهرخ و داری عذابم میدی….!!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [31/05/1402 09:56 ب.ظ] #پست۴۶۳

 

سر تا پا می لرزیدم و از این همه ضعیف بودنم بیزار بودم…
من باید می رفتم….

با عصبانیت سمت شهریار قدم برداشتم و محکم روی سینه اش کوبیدم…

-بفهم باید برم…. باید برم شهریار…. جلوم و نگیر…. اون عوضی نباید اینقدر راحت زندگی کنه….!

شهریار سرخ شده دستانم را گرفت…
– هیچ قبرستونی نمیری ماهرخ… اون حرومزاده رو هم من ترتیبش رو میدم…!

ناتوان بودم اما هرچه بود زور بازویش از من بیشتر بود. هرچه تقلا می کردم به هیچ جا نمی رسیدم…!

-چطوری می خوای ترتیبش رو بدی هان…؟! مگه تو این همه سال تو و بابات تونستین هیچ غلطی بکنین که حالا برای من شاخ و شونه می کشی…. اصلا مگه تو جای منی که برام تصمیم می گیری…؟!

شهریار سعی می کرد آرام باشد اما نمی شد…
من هم نمی شدم و این درد و فریاد فقط مرا از پا می انداخت…

-چرا نمی خوای بفهمی اون حرومزاده برات تله گذاشته…!

سرم داغ بود.
هیچ کس به اندازه من مهراد را نمی شناخت…
من با ان کثافت زندگی کردم…
من شاهد کشتن گلرخ به دستان او بودم…!

فریاد زدم…
– من می فهمم اما شماها نمی فهمین که او بیشرف داره بازیتون میده… تو و بهزاد چی پیش خودتون فکر کردین که می تونین حریف اون عوضی بشین…!!! اون داره تو و یهزاد رو دور سر می چرخونه…!

شهریار اخم کرد: چی داری میگی…؟!

پوزخند زدم: ادعاتونم کون خر و پاره می کنه… تعجبم بیشتر از بهزادیه که پلیسه اما هیچی حالیش نیس که این یه تله اس براش….!!!

صورت وارفته شهریار همان چیزی بود که می خواستم.
به قول معروف پرهایش ریخته بود…
آنها چه می دانستند از او و کارهایی که فقط من می توانستم باخبر شوم چون مهراد مرا می خواست…

این خواستنش من را تا پای مرگ می برد اما مجبور بودم به تحمل کردن…

مچ دستم میان دستانش در حال خرد شدن بود…
– تو اینا رو از کجا می دونی… اصلا ازکجا می دونی که بهزاد پلیسه…؟!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [01/06/1402 10:09 ب.ظ] #پست۴۶۴

 

عمیق نگاه مردی کردم که این روزها همه جوره پشتم بوده و ازم مراقبت می کرد.
شوهرم بود.
دوستش داشتم.
خودش، مهربانی اش حتی این روی خشنش را…

-از کجاش مهم نیست شهریار، فقط باید برم…!

شهریار دستانم را رها کرد و توی موهایش فرو برد.
کلافه بود.
باورش سخت بود که من این همه بدانم و آنها ندانند که من از کجا می دانم…!!!

-یه بارگی ته ماجرا رو بگو و خلاصم کن…!

به سختی چشم گرفتم.
خم شدم و شالم را برداشتم.
قطره اشکم چکید…
– می دونی چیه شهریار ته همه ماجراها پایان خوشه… تو هم دعا کن که پایانش خوش باشه…!

مات من شد.
ذهنش را درگیر کرده بودم.
نمی توانستم بگویم که به خاطر شماها جانم را در دستانم گرفتم و جلو رفتم تا شماها سالم باشین…!

 

چشم بست.
می دانستم هرچی بیشتر فکر کند به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید.
چشم که باز کرد از صورت پر خشمش قلبم برای لحظه ای ایستاد…

-به جان خودت که برام مهمترینی تا نگی نمیزارم از این در بری بیرون…!

 

از یک طرف ابراز علاقه اش دلم را خوشنود کرده بود از یک طرف هم بد حساب بردم…

قطره اشک دیگری چکید.
ثانیه ها داشتند تندتر حرکت می کردند.

-تو رو خدا شهریار بزار برم بعدش همه چیز و برات تعریف می کنم…!

صورتش یکپارچه سرخ بود.
این حالش را می شناختم تردید داشت…

مجبور شدم از راه مکر زنانه وارد شوم…
می دانستم روی اشک هایم حساس هست…

جلو رفتم و با دو دستم صورتش را قاب گرفتم و لبانش را با عشق بوسیدم…

صدایم لرز داشت…
فقط نگاهم می کرد.
-اصلا خودت هم بیا تا مواظبم باشی… من و مهوش و ترانه از پسش برمیایم… من دیگه اون بچه نه ساله نیستم بلدم از خودم دفاع کنم…! قبول کن… جون ماهرخ قبول کن…!

نگاهش طوفانی بود اما وقتی به جانم قسمش دادم بدون هیچ حرفی دلتنگ لب روی لبانم گذاشت و با خشونتی که تا به حال ندیده بودم لب هایم را بوسید….!

 

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [04/06/1402 10:21 ق.ظ] #پست۴۶۵

یکی از بدترین لحظاتی که می توانست تجربه کند، همین دقیقه هایی بود که داشت از شدت نگرانی پس می افتاد.

دل توی دلش نبود تا ماهرخ را صحیح و سالم ببیند.
سرش را روی فرمان گذاشت و با تمام وجود خدا را صدا زد.
دلبرکش تحمل و طاقت نداشت.
سختی های زندگی اش را کشیده و الان باید فقط خوشی می کرد نه اینکه باز هم استرس مهراد را به دوش بکشد.

ماهرخ همیشه برای خودش جنگیده بود.
برای خودی که طالب یک زندگی آرام و بی دغدغه بود.

رامبد عمیق و ریز بینانه شهریار را زیر نظر داشت.
خودش هم یک مرد بود و می توانست حال او را درک کند.
ماهرخ همیشه در تمام طول زندگی اش با تمام وجود با بحران های مهراد دست و پنجه نرم کرده و حتی اگر این تنش ها باعث حال بدش می شدند اما هیچ وقت کم نیاورد…

-آقای شهسواری بهتره یکم آروم باشین… ماهرخ با حال خوب از اون کافه بیرون میاد…

شهریار سر از فرمان بر می دارد و با صورتی خسته و اخم هایی درهم نگاه رامبد می کند…
-من فقط نمی خوام به حال روزهای خرابش برگرده…!

رامبد عینک روی صورتش را جا به جا کرد.
-اگر جلوی راهش گرفته بشه اون درد بیشتر توی تنش میمونه و با هر لحظه فکر کردن فقط خودش رو سرزنش می کنه که چرا نتوانسته کاری بکنه….!!!

 

شهریار پوف کلافه ای کشید و دست توی موهایش فرو برد.
وزنه سنگینی روی شانه هایش حس می کرد.
ای کاش تمام بشود…

-می دونم چقدر این دیدار براش مهمه… اون علنا داره خودش رو وسط جهنمی میندازه که مهراد می خواد…!

رامبد کمی سمتش چرخید.
-درسته اما ماهرخ رو هم دست کم نگیرین… هبچ کس به اندازه ماهرخ اون مرد رو نمی شناسه حتی هوش سرشار ماهرخ می تونه ایده های خیلی زیبایی رو جای یک نقشه اجرا کنه…!!!

شهریار خودش هم این را خس کرده بود.
نقشه ای برای مهراد اما….

چشم باریک کرد.
-شما می دونین نقشه اش چیه…؟!

رامبد لبخند زد: هیچ کس نمی دونه…!

شهریار هاج و واج نگاهش کرد.
– پس دوستاش…؟!

رامبد با کمی مکث کفت: اونا فقط طبق حرف های ماهرخ کاری انجام میدن ولی به هیچ وجه از اصل موضوع باخبر نیستن…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Eli
Eli
2 ماه قبل

واقعا عالی خیلی هیجانی و توپ توپه منتظر پارت بعدیم🥹

Mahsa
Mahsa
2 ماه قبل

خداکنه چیزی نشه فقط
منم استرس گرفتم

Eli
Eli
پاسخ به  Mahsa
2 ماه قبل

منم انشالله که چیزی نمیشه🙂

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

پارت خیلی خوبی بود ممنون جناب ادمین🙏

Mahsa
Mahsa
پاسخ به  خواننده رمان
2 ماه قبل

جناب؟؟مگه ادمین فاطمه نبود؟؟

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  Mahsa
2 ماه قبل

ادمین هامین ،آووکادو .ماهرخ و گرداب عوض شده فعلا فاطمه خانم نیست

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  Mahsa
2 ماه قبل

البته امروز متوجه شدم آقا هستن

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x