3 دیدگاه

رمان ماهرخ پارت 119

5
(2)

 

کاملا متوجه منظورش بود و می دانست مهراد یک روانی به تمام معناست…

-ماهرخ چرا به من زنگ زد…؟!

ترانه کلافه گفت: خیلی داری سوال می کنی بهزاد…! اخه چطور پلیسی هستی که متوجه نمیشی… ماهرخ اگه به شهریار می گفت که امکان داشت از زور خشم و تعصبش بره اون مهراد و بکشه و بعدش هم همه چیز بدتر خراب می شد…

-خیلی دوست دارم بدونم ماهرخ چی تو فکرشه…؟!

-اینقدر برات حرف زدم که بفهمی و نفهمیدی…!!! جز کشتن مهراد به هیچ چیز فکر نمی کنه…!!!

بهزاد خندید و دماغ ترانه را کشید…
-قربون خودت و اون مغز فندقیت برم… قضیه فقط کشتن مهراد نیست، اون یه چیزی فراتر از کشتنش و می خواد…!!!

ذهن ترانه مشغول شد…
-منظورت چیه…؟!

بهزاد در سکوت خیره چشم و لب هایش شد…
دقیقا تاوان تموم کودکی و جوونیش و گلرخی رو که خیلی زود از دست داد…!!!

***

شهریار تا دیوانگی راهی نداشت…
دست به سرش گرفته و عرض اتاقش را می رفت و بر می گشت…
دلش مانند سیر و سرکه می جوشید…
دست به سرش گرفته بود و با تمام وجود از خدا کمک می خواست…
ماهرخ دیوانه شده بود که داشت با پای خودش توی دهان شیر می رفت که هیچ عاقبت خوشی برایش نمی دید…

 

شهریار را مجاب کرده بود تا به تنهایی به سراغ ان شیخ عرب، شریک مهراد برود…
شهربارابتدا مقاومت کرد اما برای آنکه بتواند اعتماد ماهرخ را هم داشته تا در جربان تمام کارهایش باشد. به ناچار قبول کرد اما تمام فکر و ذهنش پیش او بود…

حرف های رامبد توی گوشش بود که اگر می خواهد ماهرخ بهش اعتماد کند باید همراهی اش کند نه اینکه مقابلش بایستد و مانع شود…

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [10/07/1402 09:56 ب.ظ] #پست۴۹۴

با شنیدن صدای گوشی همراهش مات ایستاد و ناخوداگاه ضربان قلبش بالا رفت…
دلشوره به جانش افتاد…

سمت گوشی اش پا تند کرد و ان را برداشت و با دیدن نام بهزاد خدا را بار دیگر صدا زد…
خودش از بهزاد خواسته بود تا با نصب شنود ماهرخ را زیر نظر داشته باشد اما خود دخترک نفهمد که در ان صورت خیلی بد می شد…

نفس عمیق کشید تا حداقل بتواند صدای نگرانش را کنترل کند…
-بهزاد چی شد…؟!

بهزاد خنده تا پشت لب هایش آمد اما خودش را کنترل کرد…
-باید بگی چی نشده داداش…؟ دختره رسما مجبورش کرده تا باهاش همکاری کنه…!!!

شهریار متوجه نشد…
-منظورت چیه؟ چطوری…؟!

بهزاد با خونسردی تمام روی میزش تکیه داد…
خودش هم حتی با داشتن همین مدارک می توانست پرونده ای که چندین سال هست روی ان کار می کند را برای همیشه با دست پر ببندد…!!!

-یکی از افراد خود مهراد و اون شیخ احمد بیشرف اومده تمامی غلطایی رو که باهم کردن رو ریخته روی فلش… تموم کاراشون از ساعت و روز و مکان بگیر تا نوع قاچاق و اسم تموم افراد هم ذکر شده… رسما با اون فلش حکم اعدامشون قطعیه…اما…

دقیقا همین امایش درد داشت…
ماهرخ تمام زندگی و جانش را گذاشته بود…
اما چگونه به ان مدارک دست پیدا کردا بود…؟!

-اما چی…؟!

بهزاد نفسش را ببرون فرستاد…
-سوال اینجاست که ماهرخ چطوری به این مدارک دست پیدا کرده…؟! این دختر با چه جراتی رفته رو به روی یه جونور کثیف نشسته و داره با تمام قوا تهدیدش می کنه تا تمام امتیاز و اختیارات مهراد رو ازش بگیره و در عوض اونم فلش رو بهش میده ولی می دونی برای اون جونور خیکی هم نقشه کشیده…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [11/07/1402 10:03 ب.ظ] #پست۴۹۵

 

-بهزاد اون واسطه رو باید پیدا کنیم… هر جور که می تونی… من اگه دارم اینجا جز می زنم و اون دختر رو تنها فرستادم به خاطر اینه که بهم اعتماد داشته باشه اما بازم نمی تونم ساکت بشینم و منتظر باشم… از هر طریقی می تونی اون واسطه رو شناسایی کن… جون ماهرخ باید تضمین بشه…!!!

-حواسم بهش هست داداش… جدا از اینکه این پرونده برام خیلی مهمه اما ماهرخ عین خواهرمه…!!! مطمئن باش از خواهرم غافل نمیشم….!!! در ضمن نیم ساعت پیش هم راه افتاد…!!!

 

شهریار خسته و درمانده روی صندلی اش نشست…
نگاهی به ساعت کرد…
-من باید قطع کنم بهزاد چون الانا دیگه هرجایی باشه میرسه… پس هر خبری شد من و در جریان بزار… در ضمن جون تو و شهیادم…!!!

-حله داداش عین بچه خودم مرافبشم…. یاعلی…!!!

تماس قطع شد و شهریار با وجود دلواپسی وحشتناکش باز خوب بود که ازش خبردارد و زیر نظر بهزاد است…!!!

تقه ای به در خورد و چشم باز کرد…
در باز شد و دخترک خندان و خسته سلام کرد…

شهریاردل تنگ بلند شد و سمتش رفت و با تمام وجود او را در آغوش کشید…

-سلام نور چشمم کجا بودی دورت بگردم… نصفه عمر شدم ماهی…!!!

ماهرخ با چشمانی برق افتاده خودش را توی آغوشش جا داد…
-ماهی رو که میگی خوشم میاد… همچین دلم به تب و تاب می افته…!!!

شهریار شال دخترک را کنار زد و با حرص لب روی گوشش چسباند…
-اما وقتی تو ازم دور میشی دل من از ترس به تب و تاب می افته…. مراقب قلبم باش ماهی…!!!

ماهرخ گردن کج کرد…
-مراقبم… دست پر رفتم سراغش…!

گوش های مرد سیخ شدند…
کمی فاصله گرفت و با اخم هایی درهم شده لب زد: خب…!!!

ماهرخ لب هایش را خیس کرد: تهدیدش کردم باید مهراد و تمام اموالش نابود بشن وگرنه تموم مدارکی رو که ازش دارم میدم دست پلیس…!!!

-تو چطور این مدارک رو به دست آوردی…؟!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [12/07/1402 09:57 ب.ظ] #پست۴۹۶

 

ماهرخ

از سوال شهریار جا نخوردم چون می دانستم می پرسد… هرکس دیگری جای او بود هم می پرسید…!
هیچ کس نمی دانست من چه خطراتی از سر گذراندم تا به ان مدارک دست پیدا کردم…!!!

اخم کردم: واقعا می خوای بدونی…؟!

پریشانی شهریار چیزی نبود که ساده از ان بگذرم.
این مرد با تمام تفاوت هایمان همیشه حامی من بوده و هست…

شهریار با چشمانی که نگرانی را فریاد میزد بهم خیره شد…
-این همه دارم به خاطرت کوتاه میام هنوز تازه می پرسی واقعا می خوام بدونم یا نه…؟!

کنایه زد.
حق داشت، به خاطر من از خیلی چیزها گذشته بود… حتی از خودش…!!!
مکث کردم…
-کاوه کمکم کرد…!!!

شهریار پرحرص چشم بست…
-نسیه حرف نزن دختر…! مثل ادم حرف بزن و اینقدر منو نچزون…!!!

خنده ام گرفت…
شک نداشتم دلش می خواست سر از تنم جدا کند…
-بین خودمون باشه، کاوه یه هکره…. کسی جز من نمی دونه…. این سفر به اصفهانش هم یه جورایی الکی بود تا بتونه مهراد رو زیر نظر بگیره….!!!

چشمان شهریار درشت شد…
درکش می کردم… درست بغل گوشش اتفاقاتی افتاده بود که حتی روحش هم خبر نداشت…
باور کردنش سخت بود اما حقیقت این بود که برای انتقام از مهراد وقتم را تلف نمی کردم…

سالها تلاش کردم، نقشه کشیدم تا او را به تله ای بیندازم که شکارچی اش قطعا خودم هستم…!!!

چند بار پلک زد و دستانش از دو طرف صورتم شل شده و افتادند…
-پس چرا من متوجه نشدم….؟!

من تمام وقت و انرژی ام را گذاشته بودم تا کسی نفهمد…
-نباید کسی می فهمید…!!!

-پس چرا داری بهم میگی…؟!

لبخند میزنم و با تمام وجود گونه اش را می بوسم…
-چون شوهرمی و همه کسم….!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [13/07/1402 10:06 ب.ظ] #پست۴۹۷

 

با حرفم چشمان خاموش و سردرگمش پر برق شد و نور گرفتند…
احساس گرمی و شوری که به سمتم می آمد، قلبم را گرم کرد.
این مرد عاشق بود…
عاشق من دیوانه…!
اما من عشق را نمی شناختم ولی اینکه ازش دور باشم برایم خیلی سخت بود…

-دارم تموم تلاشم رو می کنم تا آروم باشم و یکی نزنم تو گوشت و بگیرمت زیر بغلم و ببرمت خونه و از اینکه دست و پام رو با این تذ مسخرت که خودت می خوای سر اون بیشرف رو زیر آب کنی، بدم میاد و از دست خود عصبانی ام حتی به خاطر تو با خودمم می جنگم اما با این حرفت که من و همه کس خودت می دونی دلم رو پر از شادی و شور کردی….

 

لبخندم عمیق تر شد..
-مگه دروغ میگم من غیر از تو و آغوشت کجا رو دارم برم شهریار…!!!

با حرص چشم بست و خرناسی از ته گلویش کشید…
-بیشرفی ماهرخ، لامصب اینجا شرکته من و از خود بیخود نکن…!

ناز می ریزم و چه کسی بهتر از شهریار نازم را خریدار است…
امروز برایم روز خوبی بود.

توی اغوشش خزیدم و سر روی سینه اش گذاشتم…
شیطان بدجور در وجودم رخنه کرده و تمام وجودم خواستار این مرد است…

-مثلا از خود بیخود شی چی میشه…؟!

چشمانش سرخ و تبدار است…
کمرم را چنگ زده و با حرص سرش را پایین آورده و لب در گوشم می چسباند…

خیسی لب هایش حالم را خراب تر کرد…
نفس داغش را یک جا روی گوشم رها کرد و مرا در آتش خواستنش سوزاند…

-اخ ماهرخ… اخ… نکن… نچزون من و بیشرف… من نزده می رقصم وای به حال نازی که می ریزی…. می خوای دیوونم کنی…؟!

سر کج کردم که لبش روی شاهرگم نشست و درست همان نقطه را بوسید و تنم بیشتر سوخت…

دستش زیر پالتو ام رفت و ان را از تنم کشید و روی کاناپه انداخت…
دستش رابالا آورد و صورتم را قاب کرد و تبدار گفت: اینجا می بوسمت اما بقیه اش رو خونه انجام میدم….

و در میان خنده حیرت زده ام لب روی لبم گذاشت…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [15/07/1402 10:02 ب.ظ] #پست۴۹۸

 

من از دست رفته بودم یا این مرد مرا خوب بلد بود…؟!

بعد از سال ها می توانستم یک نفس راحت بکشم و به کسی تکیه کنم که بخواهم نگرانم باشد…
حس خوبی که نه عالی بود…
اینکه یکی باشد آنقدر نگرانت شود که هرکاری کند تا تو فقط آرام باشی…

شهریار داشت تمام چیزهایی را که نداشتم یا از دست داده بودم یک جا برایم جبران می کرد…
من آدم بی چشم و رویی نبودم که تمام محبتش را نادیده بگیرم اما نمی توانستم از چیزی که سال ها منتظرش بودم هم چشم پوشی کنم…

 

مهراد باید به سزای اعمال زشتش می رسید و من در یک قدمی نابودی اش بودم….!!!

چشمان خمارش را از هم باز کرد و با دیدن من و لبخندم خوابالود نگاهم کرد…
نگاهش دوست داشتنی بود…

خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم…
-صبح بخیر حاج آقا….!

لبخند زد.
خودش را بالا کشید…
صدایش هم به شدت خشدار و خواب آلود بود…
– دیشب بهت خوش گذشته که اینقدر سرحالی…؟!

شیطان می شوم…
-به شما خوش نگذشته….؟!

دستم را می کشد که نمی توانم خودم را کنترل کنم و با صورت توی سینه اش می روم…
-به من اونقدر خوش گذشته که بازم می خوام… اخه لامصب تو چی داری که من و اینقدر دیوونه می کنی…!!!

چشمکی می زنم…
– همون چیزی که دیشب سه راند باهاش سکس کردی..!.

بهت زده نگاهم کرد…
اما رفته رفته لبخندی روی صورتش نشست…
-انگار به تو بیشتر خوش گذشته…؟!

پشت هم پلک میزنم…
-عالی بود… همین الانم بخوای می تونم اعلام آمادگی کنم…!

ابروهایش بالا رفت…
-واقعا…؟!

-چی فکر کردی حاجی؟!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [17/07/1402 09:52 ب.ظ] #پست۴۹۹

 

-من فکری نمی کنم عزیزم یه راست وارد عمل میشم…!!!

قهقهه زدم…
– پس معطل چی هستی حاجی…؟!

تنم را محکم به خود فشار می دهد و لحظه ای چشمانش خمار می شود…
-معطل اجازه شما بودم خانوم خانوما…!!!

نازی می ریزم و سر جلو میبرم…
-خیلی دلبر شدی حاج آقا، نمیگی یهو درسته قورتت بدم…!!!

دست زیر چانه ام برد…
-همینکه این چشما همیشه همینقدر برق بزنن برای من کافیه… اما وقتی اینقدر شیرین میشی دست خودم نیست باید مزه مزه ات کنم…!!!

-لوسم نکن…!

طولانی بهم خیره شد و بعد سر جلو آورد و بوسه ای کنج لبم کاشت…
-لوس خودمی دلبر…!!!

بعد ناغافل با یک حرکت چرخ زد و مرا زیر خود کشید و لب روی لبم گذاشت و عمیق و با خشونت لذت بخشی ازم کام گرفت…

 

دستش جای جای تنم می رفت و بر می گشت…
من معتاد لمس دستان داغش شده بودم…
جوری می بوسید که انگار دارد مرا می پرستید…
تنم میان داغی دستانش پیچ و تاب می خورد…
لبانش یک دم از حرکت نمی ایستاد…

 

بوسه هایش از لب و زیر گردنم تا سینه هایم پیشروی کردند…
نفس های تند و آه و ناله های از سر لذتم داشت دیوانه اش می کرد که بی هوا دستش پایین رفت و سر از روی سینه هایم بلند کرد و خیره ام شد…

دستش داخل لباس زیرم رفت و با حس داغی انگشتانش نفسم رفت و نامش را دیوانه وار زمزمه کردم…

جانی گفت و خودش هم پایین تر رفت…
لباس زیرم را درآورد و بین پاهایم قرار گرفت….
و بعد من بودم و تب داغی که او بهم هدیه داد….

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [18/07/1402 10:02 ب.ظ] #پست۵٠٠

 

-مهراد و شریکش به مشکل خوردن…! کارمون با اینا دیگه تمومه فقط باید صبر کنیم تا ببینیم حرکت بعدیشون چیه…؟

-کاوه خیلی مراقب باش، اصلا نمی خوام به خاطر من صدمه ببینی، در ضمن شهریارم همه چیز و می دونه…

جا خوردنش را احساس کردم.
گفته بودم کسی جز من و خودش نباید بفهمد اما حالا با حرفم این جا خوردن را پیش بینی کرده بودم…
شهریار حق داشت بداند…

-حتما صلاح دیدی که بدونه…!

گوشی را محکم تر بغل گوشم گذاشتم و آرام گفتم: من و تو تیم خوبی بودیم و تا این جا دستمون حسابی پره اما از اینجا به بعدش ریسک کردن کار درستی نیست چون ممکنه با یه حرکت اشتباه تموم زحماتمون بر باد بره اما با فهمیدن شهریار و حتی بهزاد می تونیم زودتر به خواستمون برسیم…!!

صدای صفحه کلید به گوش می رسید…
– هر جور خودت می دونی ماهرخ ولی به نظرم بهتره با بهزاد هم حرف بزنی چون این دوتا تحفه دارن در مورد محموله حرف می زنن…. صدای ضبط شده رو برات می فرستم…!!!

به پهنای صورت می خندم…
-دمت گرم رفیق… امیدوارم روزی برسه که بتونم جبران کنم….

– جبران شده اس دختر…. تو برای من و ترانه دنیای رو بهم ریختی اینکه چیزی نیست رفیق… فقط کاری بود خبرم کن… آدرس رو هم برات می فرستم…

تشکر کرده و تماس را قطع کرد.
گوشی را پایین آورده و سپس داخل کمد برگرداندم…
به خاطر مسائل امنیتی ان را ته کمد جاساز کرده بودم که راه ارتباطی من و کاوه بود… حتی با وجود اینکه شهریار را در جریان گذاشته بودم، نمی خواستم از وجود این گوشی باخبر شود….

لباس پوشیده و آماده رفتن به کارگاه شدم.
امروز شاگرد داشتم و باید زودتر می رفتم.
با نگاهی به ساعت سریع تر کارهایم را انجام دادم و بدون خداحافظی یا حتی رو به رو شدن با ماه منیر و صفیه از خونه بیرون زدم…

پشت چراغ قرمز بودم که گوشی ام رنگ خورد و با دیدن اسم ترانه تماس را وصل کردم…

-جونم ترانه…؟!

صدایش هراسان بود…
-کجایی ماهرخ….؟!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [19/07/1402 09:56 ب.ظ] #پست۵٠۱

 

دلم فرو ریخت از صدای پر هراسش…
چراغ سبز شد و ماشین را به حرکت درآوردم.
-چی شده ترانه…؟!

هول شدنش را حس کردم.
-شهناز…؟!

ماشین را کنار زدم.
-ترانه نسیه حرف نزن… داری اعصابم رو بهم می ریزی…!!

-باشه صبر کن…

صدای خش خشی آمد و بعد صدایش راشنیدم…
-شهناز اومده پیش شهریار…

دستانم مشت می شوند.
یک ماجرای بودار و صد البته احمقانه…!
نفس عمیق می کشم…
-مشکلی نیست ترانه تو همینطور تعقیبش کن… من بعدا از زیر زبون شهریار بیرون می کشم اما الان باید برم کارگاه چون شاگرد خصوصی دارم نمی تونم کنسل کنم…!

-باشه من همین جا منتظر میمونم، خبری شد بهت زنگ می زنم…!

-ممنون مواظب خودت باش…!

تماس قطع شد.
چشم بستم و سعی کردم به خودم مسلط شوم.
این زن را چطوری سر به نیست کنم که دست از سر من و زندگی ام بردارد…
باید حاج فتح الله را یکبار دیگر تو گود بیاورم…
او بهتر از هر کسی می تواند حق این زن را کف دستش بگذارد…
بهتر بود هرآنچه را که در آخر می خواستم برای این زنک رو کنم الان وارد میدانش کنم و کارش تمام…

سر روز فرمان گذاشتم…
قطره اشکی از چشمم چکید.
چقدر بد بودن سخت بود.
نمی خواستم تا این حد بد باشم اما نمی گذاشتند به حال خودم باشم…

خدا شاهد بود من چقدر فرصت دادم و حتی حاج فتح الله را هم منصرف کردم ولی این زن دارد از حدش فراتر می رود…

بغضم را بلعیدم و به سمت کارگاه حرکت کردم…

**

کلاسم تمام شده بود و حال با خیال راحت از کارگاه بیرون زدم…
بار دیگر با نقاشی کشیدن روحیه از دست رفته ام را باز گرداندم و لبخند روی لبم بود…

در را بستم و خواستم برگردم که خشک شدم…
– به به مشتاق دیدار دخترم…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [20/07/1402 09:59 ب.ظ] #پست۵٠۲

 

لبخند روی لبم ماند.
دیدن چهره کریه ومنفور مهراد خون را در رگهایم منجمد کرد.
من با تمام وجودم از این مرد و نگاه مشتاق و پر هوسش متنفر بودم…!!!

من چگونه می خواستم با این مرد مقابله کنم وقتی باز هم این همه از او می ترسیدم…!!!

چشم بستم و سعی کردم آرام باشم و بهانه دستش ندهم.
به خاطر گلرخ، به خاطر تمام کودکی و جوانی که از دست دادم.

این مرد یک بیشرف به تمام معنا، یک خوک کثیف بود نه پدر…!!!
چقدر تاسف داشت…؟!!!!
اه خدایا…!!!

شک ندارم که خشم و ترس مرا از پای در می آورد و چه خوب که قبلش قرص هایم را خورده تا الان دچار ضعف نشوم…

پوزخند می زنم و با وجود ترسم قدمی جلو می روم.
بهانه دستش نمی دهم…
حتی جا خوردنش هم را حس کردم…

-دخترم…؟! مگه یه بیشرف حرمت نسبت رو هم می فهمه…؟!

دست در جیب با نگاهی تند بهم خیره شد…
-مگه دخترم نیستی…؟!

از زور خشم می خواهم زیر مشت و لگد بگیرمش…
-دختر گلرخ هستم اما تو هرگز…!!!

ابروهایش بالا می رود و می خندد…
-انگار توی اون دیوونه خونه عقلتم زایل شده…! با یه آزمایش دی ان ای می تونم بهت ثابت کنم که تو دخترمی…!!!

نیش زد و به آتش کشیده شدم…
داشت داغم می کرد تا اختیارم را از دست بدهم اما من میمردم ولی نمی گذاشتم به هدفش برسد…!

-دختر تو بودن آخرین چیزیه که بهش فکر کردم، در واقع تو همون دیوونه خونه فهمیدم که پدر بودن چه قدر می تونه قشنگ باشه وقتی تو بویی ازش نبردی… تو حتی در حد یه حیوونم پدر بودن رو بلد نیستی فقط یه رابطه خونیه که اونم اگه جا داشت خودم و می کشتم تا هم خون تو نباشم اما… اما هم خون گلرخ بودن هرگز این اجازه رو بهم نمیده…!!! من فقط دختر گلرخم چون اون بود که معنای واقعیش و بهم یاد داد…!!!

صورتش سرخ شد و من توانستم عصبانی اش کنم…
پر خشم دو قدم سمتم برداشت که با آمدن نصرت مابین من و اون بیشرف حرف در دهانش ماند…

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [22/07/1402 10:02 ب.ظ] #پست۵٠۳

 

شهریار به حرفم گوش نداده بود و باز هم نصرت را برای مراقبت از من گذاشته بود.
باید ناراحت می بودم یا خوشحال…؟!

خودم برای سرنوشتی که هیچ دخالتی درونش نداشتم، دلم می سوخت…

لحظه ای نگاهم به آسمان رفت…
خدا من را می دید یا نه…؟!

-بهتره از اینجا بری…!!!

مهراد پوزخند زد: براوو… نه خوشم اومد شهریار تا این حد مراقب دخترمه که براش به پا هم گذاشته…!!!

 

نصرت حرفی نزد یا بهتر بود، بگویم اصلا داخل آدم حسابش نکرد تا با او حرف بزند….
سمت من برگشت…
– خانوم حاج آقا فرمودن برسونمتون…!!!

 

بی شک شهریار هم در جریان بود…
اما من بهانه دست هیچ احدی نمی دادم…
نگاه نصرت کردم..
– می دونم شما هم مجبورین به وظیفتون برسین اما یه چیزایی رو باید برای این آقای به اصطلاح محترم بفهمونم…!!!

نصرت با تردید نگاهم کرد…
-مطمئنین…؟!

چشم روی هم گذاشتم که نصرت بی میل ازم فاصله گرفت.
سمت مهراد برگشتم و نیشخند زشتش پشتم را لرزاند…
برق چشمانش یادآور روزهای کثیفش بود…

نفس عمیق می کشم…
پشتم به نصرت گرم بود و از شهریار ممنون بودم که تا این حد به فکرم بود…

با نگاهی نفرت بار توی چشمانش خیره شدم…
-برای چی اومدی اینجا….؟!

خنده نفرت انگیزش کنج لبش بود….
– گفتم که دلم برای…. دختــــــرم تنگ شده بود…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [23/07/1402 09:58 ب.ظ] #پست۵٠۴

 

به خدا که پشت ان دختر کشیده ای گفت، تداعی و یادآوری کارهای زشتش بود….
وجودم را در هم لرزاند اما من محکم بودم.
ضعف در مقابل این مرد یعنی شکست…!!!

-گفتم بهت، من دخترت نیستم…. اصلا هم خوش ندارم، ببینمت آقای مثلا پدر…!!!

-شاید تو نخوای پدرت و ببینی اما من می خوام حتی دیدن که هیچ بغلت کنم…!!!

داشت کم کم وارد زمینه ای می شد که برایش به اینجا آمده بود…
وای از قلبی که داشت سینه ام را می شکافت…
وای از صداهاییی که روی مغزم خط می کشید….
من در آستانه مردن بودم و این مرد با خونسردی تمام داشت برایم نقشه می کشید….

-بغلم کنی…؟! خواب دیدی خیر باشه جناب پدر…. بهتره برای اون چیزی که بهت فشار آورده اینجا دنبالش نگردی چون نیست، فقط کافیه یه قدم بهم نزدیک بشی اونوقت اونی که پشت سرمه یه جای سالم توی تنت نمیذاره….!!!

 

اخم هایش درهم شد.
انگار توانسته بودم عصبانی اش کنم…
-پشیمون میشی…؟!

پوزخند زدم…
-انگاری تنت زیادی میخاره….؟! میخای به نصرت خان بگم یکم بخارونتت…!!!

نصرت با شنیدن صدای نسبتا بلندم جلو آمد…
-خانوم بنده در خدمتم….!!!

رو به نصرت کردم: این اقا رو تا ماشینش همراهی کن، گویا خودش چلاغه نمی تونه بره….!!!

مهراد عقب عقب رفت و با چشمانش برایم خط و نشان می کشید.
می دانست حریف هیکل مثل غول نصرت نمی شود…

در ماشینش را باز کرد و سمتم برگشت…
-بهتره بیشتر مراقب خودت باشی دختـــــــــرم….!!!!

خشمم به یکباره سر ریز شد…
-خاصیت یه لاشخور همینه…. برو بمیر کثافت….!!!!

با پوزخندی سوار ماشینش شد و رفت…
اما من دیگر توانایی نگهداشتن خودم را نداشتم که نصرت با نگرانی زیر بغلم را گرفت….
– خانوم چی شدین…؟!

حالم بد بود و تنم می لرزید….
– من و ببر پیش شهریار…. لطفا…!!!

مـــــ🌙ــــــاهرخ, [24/07/1402 09:57 ب.ظ] #پست۵٠۵

 

شهریار مانده بود چه کند که عاقبت این ماجرا چه می شود…؟!

نگاه نگرانش به ماهرخ بود.
امروز خوشحال بود و با دیدن این حال و روزش چگونه می توانست اجازه دهد این مسیر خطرناک را ادامه بدهد…؟!

هرچند هم حریف ماهرخ نمی شد…

کلافه نگاه نصرت کرد…
-چی بهش گفت که همچین شد…؟!

نصرت با همان حالت جدی و خشنش جواب داد:  یه سری حرف های مبهم و بی معنی که بدجور خانوم و عصبانی کردن….!!!

-دقیقا چی بهش گفت…؟!

-اینکه دخترشه و دلش براش تنگ شده اما خانوم بدجور عصبانی شدن….!!!

شهریار چشم بست و دست درون موهاش برد…
دختر بودنش برای مهراد معنی زشتی داشت…!
آمدنش و غافلگیر کردن ماهرخ هم یعنی اینکه هنوزم چشمش پی دخترش هست و این یعنی….

وای از غیرتی که داشت وجودش را متلاشی می کرد…
مهراد به زنش، به ناموس خودش چشم داشت و چقدر این حرف سنگین بود چه برسد در واقعیتی که یک پدر به دخترش چشم دارد….!!!

صورتش سرخ شده و خشم کل وجودش را در بر گرفته بود.
اگر می شد همین حالا می رفت و گردن ان مهراد بیشرف را می شکست چه می شد…؟!

نصرت با دیدن حال شهریار جا خورد.
مگر دیدن یک پدر و دلتنگی دخترش اینقدر خشم دارد…؟!

شهریار می خواست با ماهرخش تنها باشد…
-نصرت زحمت کشیدی… کاری بود خبرت می کنم…!

نصرت تشکری کرد و سریع رفت…

شهریار سمت کاناپه رفت و کنار دخترک خوابیده نشست….
نگاه صورت رنگ پریده اش کردو دلش به درد آمد…
قبل از ان هم با دیدن شهناز و حرف هایش پر از نفرت شد و حال با دیدن حال دخترک….
این همه عذاب برای این سن کم زیادی بود…

نتوانست طاقت بیاورد و خم شد و لبش را بوسید…
بدون آنکه لب از لبش جدا کند در دل گفت:  خودم مراقبتم همه کسم….!!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bahareh
Bahareh
2 ماه قبل

چقدر پدر ماهرخ لجنه نکبت عوضی

Mahsa
Mahsa
2 ماه قبل

چقدر ادم کثیفیه اه

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

ممنن از پارتای منظمتون

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x