رمان ماهرخ پارت 22

4.5
(8)

 

 

 

 

شهریار پا روی پا انداخت و رو به حاج عزیزالله خان گفت: ماهرخ میاد اما…

 

حاج عزیزالله خان اخم کرد و منتظر شهریار را نگاه کرد.

 

شهریار ادامه داد: اما کسی کوچکترین بی احترامی بهش بکنه با من طرفه…!

 

 

حاج عزیزالله خان ابرویی بالا برد.

عمیق و پر نفوذ نگاه پسرش کرد.

این پسر مانند خودش اهل حساب و کتاب بود.

هوش زیادش در این سن کم او را به جایی رسانده بود که از لحاظ مالی هیچ وابستگی به او و ثروت خانوادگیشان نداشت…

 

اما شهریار وارث ثروت شهسواری ها بود…!

 

 

حاج عزیزالله خان با اقتدار نگاهش کرد و خیلی جدی گفت: کسی قرار نیست به دختر گلرخ بی احترامی کنه…!

 

 

شهریار اخم کرد: شما نمی کنی اما دخترهای حاج عزیزالله خان قرار نیست ساکت بمونن…؟!

 

 

پیرمرد سری تکان داد.

دخترهایش را می شناخت.

ان ها همان سال ها پیش هم به گلرخ و زیبایی اش حسادت می کردند.

 

 

-وقتی میگم کسی حق نداره شامل دخترهای حاج عزیزالله خان هم میشن…!

 

 

شهریار راضی شد.

سری به مثبت تکان داد.

محبت های این مرد مثل خودش بودند، خشن و کاملا زیر پوستی…! روی خوش به هیچ احدی نمی داد اما خوب به یاد داشت که گلرخ برایش چیز دیگری بود و حال چشمش پی ماهرخ است…

 

 

****

 

 

ماهرخ از زور استرس کف دستانش عرق کرده بود اما آنقدر مغرور بود که نمی خواست به رویش بیاورد تا کسی متوجه شود.

 

 

ترانه نگاه متعجبی بهش کرد.

شک نداشت که دوستش یک مرگش بود ولی مثل همیشه تظاهر می کرد…

 

 

بالاخره طاقت نیاورد و دست به کمر رو به روی ماهرخ ایستاد: چه مرگته…؟!

 

 

چشمان ماهرخ درشت شد: چی میگی تو…؟!

 

 

-من چیزی نمیگم ولی تو قراره برام حرف بزنی…! زودباش حرف بزن تا به زور متوسل نشدم…!

 

 

ماهرخ با دیدن قیافه طلبکارش خندید…

-خیلی خب حالا از فضولی میمیره…!

 

سپس نیشخند زد و ادامه داد: می خوام برم تو دل دشمن…!

 

 

 

 

ترانه جاخورد…

-دشمن…؟!

 

 

ماهرخ پوزخند زد: قراره با شهریار برای اینکه ارث مامانم و بگیرم، بریم عمارت شهسواری ها…!!!

 

 

این بار دهان ترانه باز ماند…

– چطور راضی شدی…؟!

 

 

چشمان ماهرخ کدر شد.

تلخ خندید: بعضی وقت ها زندگی به میل خودت نیست ترانه…! مجبور شدم…! مهگل وقتی زنگ زد ازم کمک خواست، ترسیدم…!!!ترسیدم یه وقت مهراد اذیتش نکنه… اون می خواست از ترس مهراد بیاد پیش من ولی نمی شد…

 

 

 

ترانه با دلسوزی دست روی دست ماهرخ گذاشت و گفت: تو دختر عاقلی هستی و همیشه بهترین تصمیمات رو گرفتی…!

 

 

ماهرخ دست روی دست ترانه گذاشت با تشکری گفت: ممنون ولی شهریار کمکم می کنه…!

 

 

ترانه به شوخی گفت: خب دیگه شوهرت زیادی گردن کلفته…! فقط کافیه مهراد یه حرکت بزنه، اونوقته که حاج شهریار شهسواری دودمانش و به باد میده…!

 

 

ماهرخ لحظه ای احساس غرور کرد اما به خود نهیب زد او مجبور است به او کمک کند چون قول داده بود.

 

 

 

ترانه شالش را روی سرش درست کرد.

-حالاکی قراره بری ضیافت شهسواری ها…؟!

 

 

ماهرخ شانه بالا انداحت: نمی دونم اما می خوام یه کارهایی بکنم…؟!

 

 

-چی…؟!

 

 

ماهرخ شیطانی خندید: دخترهای حاج عزیزالله خان کلا با من لج هستن و من دقیقا می خوام لجشون و دربیارم…!

 

 

ترانه مبهوت گفت: کرم داری…؟!

 

 

ماهرخ با نفرت گفت: اونقدر ازشون متنفرم که فقط می خوام ریختشون رو نبینم اما… اما نمیشه جا خالی کرد تا اونا سکان دار میدون باشن… می خوام پوزه اشون رو به خاک بمالم…!

 

-پس حریف میطلبی…؟!

 

ماهرخ نیشخند زد و تنها نگاهش کرد.

در سرش فکرهای مختلفی چرخ می خورد که در آخر با لبخندی شرورانه به ترانه چشمک زد و مشغول نقاشی کردن تابلویی شد که سفارش مشتری بود…!

 

 

 

 

نگاهی به خود در آینه انداخت و لبخند زد.

سپس چشمکی زد و از اتاق خارج شد.

 

پایین رفت.

شهریار و شهیاد منتظرش بودند.

هر دو با شنیدن صدای پاشنه های کفش سر بالا آوردند و با دیدن ماهرخ، تعجب کردند.

 

شهیاد سوت کشید و شهریار اخم کرد.

 

-رسما داری میری برای جنگ جهانی سوم…؟!

 

 

ماهرخ خندید و خرامان سمت پدر و پسر رفت.

-ببخشید معطل شدین…!

 

 

شهریار نمی خواست دخترک را حساس کند اما واقعا ظاهر ماهرخ مناسب نبود.

 

-ماهرخ ما باهم حرف زدیم…؟!

 

 

ماهرخ سمتش چرخید و با دو قدم کوتاه نزدیکش شد: من همینم شهریار، سعی نکنین من و از خودم دور کنین…!

 

 

شهریار کلافه چشم بست.

حیف که کارش گیر همین دخترک تخس بود.

 

-حداقل موهات و جمع میکردی…؟!

 

 

شهیاد هم دنباله حرف پدرش راگرفت و گفت: به نظرم همچین مثل اون دفعه موهات و به سمت بالا جمع کنی خوشگلتر میشی…!

 

 

شهریار سمت پسرش برگشت.

از دست او هم عصبانی بود ولی هیچ نگفت.

پسرش هم یکی بود لنگه ماهرخ…!

تخس و سرکش…!

 

 

ماهرخ بشکنی زد و گفت: مرسی از پیشنهادت ولی دفعه بعد حتما امتحان می کنم…

 

 

شهیاد شانه ای بالا انداخت.

-من فقط نظرم رو گفتم…

 

سپس عقب گرد کرد و سمت حیاط رفت.

 

 

شهریار، رفتن پسرش را نگاه کرد.

به محض دور شدن شهیاد، بازوی ماهرخ را گرفت و او را سمت خود کشید…

-نمی خوام بحث کنم یا بهم بگی به من مربوط نیست ولی ازت خواهش میکنم همین الان تموم موهایی که دورت ریختی رو جمع کنی…!

 

 

 

 

با نزدیک شدن به عمارت شهسواری ها، نفسش سنگین شد.

اینجا را دوست نداشت.

این عمارت بزرگ، مانند یک زندان بود.

 

 

دستش را مشت کرد که سنگینی دستی روی دستش را حس کرد و نگاهش بالا آمد.

شهریار بود.

 

نگاه محکم و مهربان شهریار هم حتی حالش را خوب نکرد.

قرصش را خورده بود تا دچار حمله نشود.

آموزش های روانشناسش را مو به مو اجرا کرده بود تا مشکلی پیش نیاید.

 

 

ماهرخ دستش را فشرد.

شهریار تکیه گاه خوبی بود.

از ان مردهایی که در زندگی هر زنی باشد، او خوشبخت ترین هست…

 

 

-حالم خوبه…!

 

شهریار نگران کفت: دستات سرده… بخوای همین حالا بر میگردم…؟!

 

 

ماهرخ لبخند تلخی زد: می خوام باهاش رو به رو بشم…!

 

 

شهریار باز هم از نگرانی نگاهش کم نشد.

 

-ولی من نگرانتم…؟!

 

 

ماهرخ سرش را به پشتی صندلی ماشین گذاشت و نگاهش را به نیم رخ شهریار دوخت.

 

-ای کاش گلرخ هم یه حامی داشت تا از اون جهنم پیرمرد نجاتش می داد…

 

 

درد داشت حرفش… حتی شهیاد هم عمق تلخی حرفش را درک کرد و به حالش غصه خورد…

 

شهریار جلوی در بزرگ عمارت ایستاد.

نفس های ماهرخ تندتر شد.

به اجبار یکی دیگر از قرص هایش را خورد تا سرپا بماند.

 

-حالت خوب نیست ماهی، بیا برگردیم…؟!

 

 

ماهرخ سرش را به چپ و راست تکان داد: گلرخ هیچ وقت جا زدن رو یادم نداد اما در عوضش جوری بهم یاد داد تا از حقم دفاع کنم… من حقم رو از شهسواری ها می گیرم…!

 

 

شهریار عصبانی شد: به خداوندی خدا بخوای خودت و اذیت کنی یه راست برمی گردیم خونه…!

 

 

ماهرخ محل نداد و با لختی از ماشین پیاده شد…

– من جا نمی زنم شهریار… اومدم که از خواهرم مراقبت کنم…!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۱۰۰۴۵۶

دانلود رمان ربکا pdf از دافنه دوموریه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان در باب زن جوان خدمتکاری است که با مردی ثروتمند آشنا می‌شود و مرد جوان به اوپیشنهاد ازدواج می‌کند. دختر جوان پس از مدتی زندگی پی می‌برد مرد جوان، همسر زیبای خود را در یک حادثه از دست داده و سیر داستان…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۹ ۲۳۲۳۱۳۸۷۱

دانلود رمان به گناه آمده ام pdf از مریم عباسقلی 2 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آریان پارسیان، متخصص ۳۲ ساله‌ی سکسولوژی از دانشگاه کمبریج انگلیسم.بعد از ده سال به ایران برگشتم. درست زمانی که خواهر ناتنی‌ام در شرف ازدواج با دشمن خونی‌ام بود. سایا خواهر ناتنی منه و ده سال قبل، وقتی خانوادمون با فهمیدن حاملگی سایا متوجه رابطه‌ی…
IMG 20240424 143258 649

دانلود رمان زخم روزمره به صورت pdf کامل از صبا معصومی 4 (3)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان : این رمان راجب زندگی دختری به نام ثناهست ک باازدست دادن خواهردوقلوش(صنم) واردبخشی برزخ گونه اززندگی میشه.صنم بااینکه ازلحاظ جسمی حضورنداره امادربخش بخش زندگی ثنادخیل هست.ثناشدیدا تحت تاثیر این اتفاق هست وتاحدودی منزوی وناراحت هست وتمام درهای زندگی روبسته میبینه امانقش پررنگ صنم…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۶ ۱۲۴۶۳۴۱۷۸

دانلود رمان عاشقانه پرواز کن pdf از غزل پولادی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   گاهی آدم باید “خودش” و هر چیزی که از “خودش” باقی مانده است، از گوشه و کنار زندگی اش، جمع کند و ببرد… یک جای دور حالا باقی مانده ها می خواهند “شکسته ها” باشند یا “له شده ها” یا حتی “خاکستر شده ها” وقتی…
رمان زیر درخت سیب

دانلود رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی 3.8 (5)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی :   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود   فشاری که روی جسم خسته و این روزها روان آشفته اش سنگینی میکند، نفسهای یکی در میانش را دردآلودتر و سرفه های خشک کویری اش…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۹۴۳۰۶۲

دانلود رمان زهر تاوان pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درمورد یه دختر به اسمه جلوه هستش که زمانی که چهار سالش بوده پسری دوازده ساله به اسم کیان وارد زندگیش میشه . پدر و مادرجلوه هردو پزشک بودن و وقت کافی برای بودن با جلوه رو نداشتن برای همین جلوه همه…
1682363596840

دانلود رمان افگار pdf از ف میری 0 (0)

41 دیدگاه
  خلاصه رمان :         عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که…
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
IMG 20230127 013646 0022 scaled

دانلود رمان نیمی از من و این شهر دیوانه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   نفس یه مدل معروف و زیباست که گذشته تاریکی داره. راهش گره می‌خوره به آدم‌هایی که قصد سوءاستفاده از معروفیتش رو دارن. درست زمانی که با اسم نفس کثافط‌کاری های زیادی کرده بودن مانی سر می‌رسه و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x