رمان گرداب پارت 205

5
(1)

 

 

صدای خنده ی ارومش بلند شد و من با هول از جام بلند شدم و گفتم:

-تو برو..من میز رو جمع میکنم..

 

اون هم بلند شد و گفت:

-منم چایی دم میکنم..ظرف هارو بذار توی سینک، خودم بعدا میذارم تو ماشین…

 

-نه دیگه کاری که نداریم..خودم میذارم..

 

سرش رو تکون داد و رفت سمت چایی ساز و منم با دست هایی که هنوز از حرف و لحن سورن می لرزید، مشغول جمع کردن میز شدم….

 

یهویی و خیلی انتحاری، یه چیزی می گفت و قلب من رو از جا می کند…

 

لبخنده محوی روی لبم نشست و با حس و حال خوبی شروع کردم به تمیز کردن ظرف ها و گذاشتن داخل ماشین ظرفشویی….

 

ماشین رو روشن کردم و باقی ماکارونی رو داخل ظرف در دار ریختم و گذاشتم داخل یخچال و گفتم:

-سورن بقیه غذارو گذاشتم داخل یخچال..هرموقع خواستی گرم کن بخور…

 

داشت چایی داخل فنجون ها می ریخت و گفت:

-باشه..دستت درد نکنه..برو تو سالن منم الان میام..

 

سرم رو تکون دادم و مانتو و شالم رو از پشتی صندلی برداشتم و بردم جلوی در به جاکفشی کمدی و بلندی که جای اویز داشت، اویزون کردم و برگشتم داخل سالن…..

 

قبل نشستن، نگاهم به تابلوی روی دیوار افتاد که کمی کج شده بود…

 

رفتم سمتش و صافش کردم و با صدای برخورد سینی به میز، سرم رو چرخوندم و به سورن نگاهی کردم و گفتم:

-ببین تابلو صاف شد سورن..

 

 

 

خودم هم چند قدم رفتم عقب و نگاه کردم..به نظرم صاف بود و سورن هم تایید کرد:

-اره خوبه..

 

چرخیدم و خواستم برم سمت مبل ها که متوجه شدم سورن با قدم های ارومی داره به طرفم میاد…

 

تو جام میخکوب شدم و خیره خیره و متعجب نگاهش کردم…

 

نزدیکم که رسید، دست هام رو بردم پشت کمرم و بی اختیار عقب عقب رفتم…

 

لبخنده کجی نشست کنج لبش و با حالت خاصی نگاهم کرد و باز هم اومد جلو…

 

هر قدمی که سورن جلو می اومد، من هم همون رو عقب می رفتم…

 

پشتم که به دیوار برخورد کرد، لبم رو گزیدم و سرم رو پایین انداختم و اروم صداش کردم:

-سورن!..

 

تو فاصله ی خیلی نزدیکی جلوم ایستاد و یک دستش رو روی دیوار کنار سرم گذاشت و لب زد:

-جان!..

 

چشم هام رو محکم بهم فشردم:

-چیکار میکنی؟!..

 

اون یکی دستش رو هم بلند کرد و موهای ریخته توی صورتم رو برد پشت گوشم و انگشت شصتش رو روی گونه ام کشید….

 

با همون صدای اروم لب زد:

-تشکر..

 

بی اختیار نگاهش کردم و با تعجب تکرار کردم:

-تشکر؟!..

 

 

 

لبخندش بیشتر کش اومد و نگاهش رو توی چشم هام قفل کرد:

-اره تشکر..

 

-برای چی؟!..

 

ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:

-برای چی؟..ماه هاست از کار و زندگی انداختمت..حالا میگی برای چی؟…

 

یه جوری نگاهم می کرد که نمی تونستم نگاهم رو از چشم هاش جدا کنم…

 

دوباره لبم رو گزیدم:

-لازم نیست سورن..من اگه کاری هم کردم خودم دوست داشتم انجام بدم..اینقدر هی تعارف و تشکر نکن…

 

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشم هام گرد شد و دلم لرزید…

 

نفس داغش توی صورتم می خورد و داشت حالم رو عوض می کرد…

 

سورن قبلا همیشه رعایت می کرد اما از وقتی برگشته بود، رفتارش خیلی بی پروا شده بود…

 

صورتم از خجالت داغ شده بود و توی جام جابه جا میشدم..

 

خنده ی ارومی کرد و پچ زد:

-چرا هی درجا میزنی؟..

 

چشم هام رو بستم و اروم صداش کردم:

-سورن..

 

و باز هم تکرار کرد:

-جان..

 

نمی دونستم چی بگم یا چکار کنم..بهتم زده بود و انگار قدرت هیچ حرکتی رو نداشتم…

 

با جدا شدن پیشونیش از پیشونیم، چشم هام رو باز کردم و خم شدن سرش رو روی شونه ام دیدم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
⁦⁩
⁦⁩
5 ماه قبل

کشته مرده ی همن ولی اعتراف نمیکنن 😐😂

سارا
سارا
5 ماه قبل

نویسنده چرابلدنیستی اونطرف واینطرفوباهم درنظربگیری منظورسوگل وسامیار ،این چه وضعیه بچه سوگل چیشدخب،یکم به مخاطبات احترام بزاری بدنیست ها

Mahsa
Mahsa
5 ماه قبل

بیشتر بنویس خب ای بابااااا

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x