رمان گرداب پارت 213

5
(1)

 

 

 

بی حرف نگاهش رو توی چشم هاش چرخوند و جوابم رو نداد…

 

با تعجب صداش کردم:

-سورن!..

 

دستش رو از موهام جدا کرد و اروم سرش رو خم کرد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند…

 

نفس گرمش رو توی صورتم بیرون داد و پچ زد:

-هرروز میومدم دیدنت..

 

از همون فاصله ی کم، چشم هام رو توی چشم هاش چرخوندم:

-کجا؟!..

 

-صبحها قبل از اینکه بری سرکار..یا گاهی بعد از ظهرها وقتی کارت تموم میشد، تا خونه دنبالت می اومدم…

 

اخم هام توی هم رفت و با حرص، جفت دست هام رو توی سینه ش کوبیدم و هولش دادم عقب:

-خیلی بدجنسی سورن..خیلی..خیلی..

 

درحالی که بخاطره فشار دست هام ازم کمی فاصله گرفته بود، اروم خندید و گفت:

-خیلی چی؟..

 

با حرص بیشتری توپیدم:

-هیچ کلمه ای برای توصیف کارت پیدا نمیکنم..

 

خنده ش بلندتر شد و مچ دستم رو گرفت و کشید..

 

سعی کردم دستم رو از دستش دربیارم اما اجازه نداد و کشوندم سمت مبل ها و مجبورم کرد بشینم…

 

خودش هم کنارم نشست و مچ دستم رو محکم تر گرفت تا یه وقت بلند نشم…

 

 

 

دستم رو توی دستش چرخوندم و با حرص گفتم:

-ولم کن..می خوام برم..

 

-چرا؟!..

 

-چرا؟..واقعا میپرسی چرا؟..گفتم ولم کن..

 

-بشین اینقدر وول نخور..مگه نیومده بودی حرف بزنیم..

 

عصبی و با تشر گفتم:

-پشیمون شدم..

 

-پرند..

 

بی حرکت شدم و چند لحظه بینمون سکوت شد و بعد سرم رو چرخوندم و با غصه نگاهش کردم…

 

غمگین و گرفته گفتم:

-میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟..میدونی چه حالی داشتم؟..اونوقت هرروز میومدی اما حتی نخواستی یکبار باهام حرف بزنی….

 

دستم رو ول کرد و نگاهش رو ازم گرفت و لبخنده تلخی زد:

-ازت ناراحت بودم..

 

-اگه بهم اجازه داده بودی برات توضیح میدادم..حتی مثل امروز عذرخواهی می کردم اما توی بی معرفت….

 

سرش رو چرخوند طرفم و اخم هاش توی هم رفت:

-من بی معرفت نیستم..فقط ناراحت بودم..خودتم میدونی حق داشتم…

 

-اما حق نداشتی باهام این کارو بکنی..حق نداشتی اینقدر ازم فاصله بگیری و حتی جواب تماس هامم ندی….

 

جواب نداد که دوباره خودم به حرف اومدم:

-باید میومدی حرف بزنیم..ازم دلیل کارمو بپرسی..بعد اگه قانع نمیشدی اونوقت میرفتی…

 

 

با مکث کوتاهی گفت:

-در این مورد حق با تواِ..ببخشید..

 

مشتی توی شونه ش کوبیدم و با بغض گفتم:

-نمیبخشم..چطور دلت اومد..

 

با یک حرکت کشیدم توی بغلش و محکم بین بازوهاش قفلم کرد…

 

دست هام رو که توی سینه ش جمع شده بود رو محکم بهش فشردم تا فاصله بگیرم اما اجازه نداد…

 

بغضم ترکید و با گریه گفتم:

-سنگ دل..چطور تونستی..

 

یک دستش رو از دورم بالا اورد و از روی شال روی سرم کشید و مهربون گفت:

-ببخشید..

 

-دلم تنگ شده بود..داشتم دق میکردم اما تو جوابمو نمیدادی..جوابمو نمیدادی…

 

با همون لحن پر محبت نازم داد:

-قربونش برم که دلش تنگ شده بود..ببخشید عزیزم..

 

چشم های خیسم رو بستم و سرم رو به سینه ش تکیه دادم و مشت هام رو باز کردم…

 

دستش رو دورم محکم تر کرد و با اون یکی دستش، شالم رو از روی سرم انداخت دور گردنم و انگشت هاش رو لای موهام فرو کرد….

 

بی حرف مشغول نوازش موهام شد و من هم با چشم های بسته، خودم رو به اغوش گرم و دست های پر نوازشش سپردم….

 

نمی دونم چقدر توی اون حال بودیم که فین فینی کردم و با بغض گفتم:

-دیگه این کارو نکن..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x