رمان گرداب پارت 218

5
(2)

 

 

 

 

صندلی روبه روش رو عقب کشیدم و نشستم..

 

خیره نگاهش می کردم که اروم لقمه می گرفت و می خورد…

 

با صدای مامان سرم رو چرخوندم که تو درگاه اشپزخونه ایستاده بود و نگاهمون می کرد…

 

لبخندی زد و رو به سورن گفت:

-سورن جان ببخشید من داروهامو خوردم خیلی خوابم گرفتم..امشب همینجا بمون…

 

سورن هم سرش رو چرخوند و به مامان نگاه کرد و لبخنده بی رمقی زد و گفت:

-تو خونه کار دارم باید برم..شما برو بخواب..منم یکم دیگه میرم…

 

مامان سرش رو تکون داد و گفت:

-باشه پسرم..دیگه اینقدر دیر نیا..زودتر بیا بتونم یکم ببینمت و حرف بزنیم…

 

سورن با همون لبخنده بی حالش “چشم”ی گفت و مامان این دفعه رو به من گفت:

-پرند بعد از شام، میوه هم تو یخچال هست برای سورن بیار حتما…

 

-باشه چشم..

 

-شبتون بخیر..

 

من و سورن همزمان با هم “شب بخیر” گفتیم و مامان با خنده سری تکون داد و رفت سمت اتاقش…

 

دوباره به سورن چشم دوختم که بشقابش رو هول داد عقب و گفت:

-دستت درد نکنه..

 

 

نگاهم چرخید سمت بشقابش که نصف بیشترش مونده بود و با تعجب گفتم:

-سورن..تو که چیزی نخوردی..گفتی گرسنه ای..

 

کمی نوشابه داخل لیوان ریخت و یک نفس سر کشید و گفت:

-سیر شدم..ممنون..

 

مستاصل نگاهش کردم و گفتم:

-چی شد اخه..تو که وقتی اومدی سرحال بودی..این چه قیافه ایه…

 

-چیزی نیست..

 

دست هام رو روی میز گذاشتم و کمی خم شدم و با تردید گفتم:

-مامان چیزی گفت؟!..

 

بالاخره سرش رو بلند کرد و نگاه گرفته ش رو بهم دوخت و گفت:

-گفت خواستگار داری..مبارکه..

 

پلک هام روی هم افتاد و نفس عمیقی کشیدم..

 

یعنی تو همون چند دقیقه ای که من نبودم، باید به سورن لو میداد چی شده؟…

 

سری به دو طرف تکون دادم و چشم هام رو باز کردم..

 

سورن هنوز داشت نگاهم می کرد و انگار متتظر بود حرفی بزنم…

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و اروم گفتم:

-به منم قبل از اینکه تو بیایی گفت..به خدا من خبر نداشتم…

 

-اما بهش نگفتی نمی خواهی..

 

پوفی کردم و از دست مامان حرصم گرفت..

 

یعنی اینکه من هیچی نگفتم رو هم باید به سورن می گفت؟…

 

 

 

سرم رو پایین انداختم و لب زدم:

-قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم تو اومدی..هرچند گفتم فعلا نمی خوام به این موضوع فکر کنم…

 

پوزخندی زد و ابروهاش رو انداخت بالا:

-فعلا؟!..

 

دستپاچه و تند تند گفتم:

-می خواستم بگم بهشون جواب رد بده که همون موقع تو اومدی و فرصت نشد…

 

صندلیش رو عقب داد و از جاش بلند شد..

 

من هم سریع بلند شدم و هول شده گفتم:

-کجا میری؟..

 

-دیروقته..برم خونه دیگه..

 

از لحن سردش دلم گرفت و با ناراحتی گفتم:

-می خواستم میوه و چایی بیارم..

 

-ممنون..میل ندارم..

 

-سورن تقصیر من چیه؟..چرا با من اینجوری حرف میزنی؟..

 

راه افتاد سمت سالن و من هم عین جوجه افتادم دنبالش و دوباره صداش کردم:

-سورن جان..

 

کنار مبل ها ایستاد و چرخید طرفم و منتظر نگاهم کرد…

 

لبخندی بهش زدم و گفتم:

-بیا بشین یکم حرف بزنیم..

 

-چه حرفی؟..

 

-تو بیا بشین حالا..

 

سرش رو تکون داد و روی مبل قبلی نشست..من هم کنارش نشستم و کامل چرخیدم طرفش…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x