رمان گرداب پارت 228

3.7
(3)

 

 

 

 

با احساس تنگی نفس، اسپری ام رو برداشتم و دوباره زدم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا کمی بهتر شدم…

 

گوشی رو توی دستم فشردم و زیر لب نالیدم:

-خداروشکر..خداروشکر..

 

کمی چشم هام رو بستم و اروم نفس کشیدم تا از شوک دربیام و حالم رو به راه بشه…

 

می دونستم کاوه اروم نمیشینه و بالاخره زهرش رو میریزه…

 

نگرانی و دلشوره ام الکی نبود..انقدری می شناختمش که بدونم حتما یک غلطی میکنه…

 

گوشی رو بالا اوردم و خواستم زنگ بزنم و هرچی از دهنم درمیاد بارش کنم که یهو یاده حرفش افتادم…

 

گفته بود توی واتساپ برام یک فیلم فرستاده..

 

با نگرانی وارد واتساپم شدم و با همون شماره ای که زنگ زده بود، یک فیلم فرستاده بود…

 

زدم دانلود بشه و با استرس مشغول جویدن لبم شدم..

 

دانلودش کامل شده بود اما من جرات باز کردنش رو نداشتم…

 

با انگشتی که می لرزید زدم روی صفحه و فیلم پخش شد…

 

معلوم بود از داخل ماشین گرفته شده چون فقط قسمتی از فرمون ماشین دیده میشد…

 

کمی تکون خورد و گوشی بالا اومد و تونستم خیابونی که مطب سورن داخلش بود رو ببینم…

 

فیلم کمی زوم شد و حالا سورن رو هم میدیدم که مشغول حرف زدن با یک نفر بود…

 

#پارت1339

 

فیلم از داخل ماشین و همینطور چندین متر دورتر از سورن و مطبش گرفته شده بود…

 

سورن با مردی که داشت صحبت می کرد، دست داد و اون مرد رفت..

 

نگاهی به دو طرف خیابون کرد و همینکه اومد از خیابون رد بشه، چشم هام گرد شد…

 

یک ماشین از رو به رو، از قسمتی که ماشین های پارک شده کنار خیابون بودن، خارج شد و به سرعت داشت بهش نزدیک میشد….

 

دستم لرزونم رو روی دهنم گذاشتم و انگار که این اتفاق الان جلوم داره رخ میده، با صدای خفه ای نالیدم:

-مواظب باش..

 

سورن متوجه ی ماشین شد و به سرعت قدمی عقب پرید و ماشین با فاصله ی چند سانتی ازش رد شد….

 

انقدر سرعتش بالا بود که بادش باعث شد سورن پرت بشه عقب…

 

اشک هام ریخت روی صورتم و با چشم هایی که بخاطره گشاد شدن و خیرگی زیاد می سوخت، به صفحه ی گوشیم زل زده بودم….

 

مردم به سرعت داشتن دور سورن جمع میشدن و فیلم همینجا تموم شد…

 

دوباره افتادم روی تخت و هق زدم..

 

وای وای..چه بلایی داشت سرم می اومد..

 

اگه فقط کمی دیرتر سورن رفته بود عقب، شک نداشتم با اون سرعت بالای ماشین بدبخت می شدم…

 

اسپری زدم و با گریه نالیدم:

-خدا لعنتت کنه کاوه..خدا شرتو از زندگیم کم کنه که جز بدبختی هیچی برام نداشتی…

 

#پارت1340

 

دست و پام هنوز می لرزید و حالم جا نیومده بود که صدای دینگ پیامک واتساپم بلند شد…

 

با چشم هایی که تار میدید، گوشی رو بالا اوردم..کاوه با همون شماره دوباره پیام داده بود…

 

اشک هام رو پس زدم و پیامش رو باز کردم..

 

“می خوام باهات حرف بزنم..تا یک ساعت دیگه به ادرسی که فرستادم نیایی کار ناتمومی که دیدی رو تموم میکنم..قسم می خورم”

 

و بلافاصله ادرس فرستاد و زیرش هم دوباره تاکید کرد که فقط یک ساعت فرصت دارم…

 

گوشی رو انداختم روی تخت و با مشت افتادم به جون تشک و بالشم…

 

با گریه مشت می زدم و به کاوه بد و بیراه می گفتم..

 

نمی دونستم چکار باید بکنم..اگه نمی رفتم و واقعا بلایی سر سورن می اورد چی؟!…

 

با این فکر دلم لرزید و بی معطلی از جا پریدم..

 

جلوی اینه ایستادم و دستی به سر و صورتم کشیدم تا معلوم نباشه گریه کردم…

 

به سرعت خودم رو مرتب کردم و موهام رو محکم بالای سرم بستم…

 

اولین مانتو و شلواری که دستم اومد رو پوشیدم و یک شال مشکی هم روی سرم انداختم…

 

کیفم رو برداشتم و با الارم دوباره ی گوشیم، پریدم سمت تخت…

 

گوشی رو برداشتم و پیام کاوه رو باز کردم..

 

“چهل دقیقه بیشتر وقت نداری”

 

زیر لب فحشی بهش دادم و نوشتم “دارم میام”..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شهر بازي

رمان شهر بازي 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان شهر بازي   خلاصه: این دنیا مثله شهربازی میمونه یه عده وارد بازی میشن و یه عده بازی ها رو هدایت میکنن یه عده هم بازی های جدید طراحی میکنن، این میون یه عده بازی می خورن و حالشون بد میشه و یه عده سرخوش از هیجانات…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۶ ۱۷۰۶۰۹

دانلود رمان شهر بی شهرزاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         یه دختر هفده‌ساله‌ بودم که یتیم شدم، به مردی پناه آوردم که پدرم همیشه از مردونگیش حرف میزد. عاشقش‌شدم ، اما اون فکر کرد بهش خیانت کردم و رفتارهاش کلا تغییر کرد و شروع به آزار دادنم کرد حالا من باردار بودم…
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۴ ۲۳۲۳۳۵۳۱۳

دانلود رمان دژبان pdf از گیسو خزان 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   آریا سعادتی مرد سی و شیش ساله ای که مدیر مسئول یکی از سازمان های دولتیه.. بعد از دو سال.. آرایه، عشق سابقش و که حالا با کس دیگه ای ازدواج کرده می بینه. ولی وقتی می فهمه که شوهر آرایه کار غیر قانونی انجام…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۳۴۹۶۸۰

دانلود رمان رگ خواب از سارا ماه بانو 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سامر پسریه که یه مشکل بزرگ داره ..!!! مشکلی که زندگیش رو مختل کرده !! اون مبتلا به خوابگردی هست ..!!! نساء دختری با روحیه ی شاد ، که عاشق پسر داییش سامر شده ..!! ایا سامر میتونه خوابگردیش رو درمان کنه؟…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۱۳۷۹۰۸

دانلود رمان زندگی سیگاری pdf از مرجان فریدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : «جلد اول» «جلد دوم انتقام آبی» دختری از دیار فقر و سادگی که ناخواسته چیزی رو میفهمه که اون و به مرز اسارت و اجبار ها می کشونه. دانسته های اشتباه همراز اون و وارد زندگی دود گرفته و خاکستری پسری می کنه که حتی خدا…
۰۳۴۶۴۲

دانلود رمان نیلوفر آبی 5 (1)

5 دیدگاه
    خلاصه رمان:     از اغوش یه هیولابه اغوش یه قاتل افتادم..قاتلی که فقط با خشونت اشناست وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی،فقط بخوای تو دستای اون و توسط لب های اون لمس بشی،قاتل بی رحمی که جذابیت ازش منعکس بشه،زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه…
Screenshot ۲۰۲۳۰۱۲۳ ۲۲۵۴۴۵

دانلود رمان خدا نگهدارم نیست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درباره دو داداش دوقلو هست بنام های یغما و یزدان یزدان چون تیزهوش بود میفرستنش خارج پیش خالش که درس بخونه وقتی که با والدینش میره خارج که مستقر بشه یغما یه مدتی خونه عموش میمونه که مادروپدرش برگردن توی اون مدتت…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahsa
Mahsa
8 ماه قبل

یعنی واقعا نمیخواد به هیچ کس چیزی بگه؟؟چند دفعه تا حالا سر همین چیزا با سورن بحثش شده فقط😕

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x