3 دیدگاه

رمان گرداب پارت 241

3.4
(5)

 

البرز دست هاش رو مشت کرد و با حرص گفت:
-لاشی..فقط پرند پیدا بشه، اونوقت بلایی سرش میارم از به دنیا اومدنش پشیمون بشه…

دنیز نگاهش رو بینشون چرخوند و با ناراحتی گفت:
-نمی دونم چطور بعد از یک هفته هنوز نتونستیم یه سرنخ پیدا کنیم..یعنی اینقدر نقشه ش دقیق بوده که هیچ سوتی ازش نگرفتیم….

کیان که کارش تموم شده بود و داشت باند رو دور دست های سورن می پیچید، گفت:
-مطمئنم مدتها نقشه کشیده..فکر همه جارو کرده..برای همین نمی تونیم ازش اتو بگیریم…

سورن پوزخندی زد و گفت:
-می دونستم عوضی تر از این حرفاست اما حتی منم اینقدرشو فکر نمی کردم..هنوز موندم چطور جرات کرده..اصلا هدفش چی بوده….

کیان چسب کوچکی به انتهای باندها زد و گفت:
-من از همین می ترسم..می ترسم برای اینکه لو نره، دست به کار احمقانه ای بزنه..بالاخره وقتی پرند پیدا بشه همه چی رو میگه..اونوقت چه غلطی میخواد بکنه..این منو نگران میکنه…..

دنیز با دلهره دست هاش رو توی هم پیچید و گفت:
-یعنی میگین ممکنه برای اینکه لو نره بلایی سر پرند بیاره؟!…

سورن دست های بانداژ شده ش رو مشت کرد و عصبی غرید:
-گوه خورده..

کیان سریع دستش رو روی دست های سورن گذاشت و گفت:
-نکن..تازه دستاتو بستم..داریم هم فکری میکنیم..چرا فقط بلدی به خودت اسیب بزنی…

سورن مشت هاش رو باز کرد و بی حوصله گفت:
-تو هم که فقط بلدی غر بزنی..

-چیکار کنم..اگه به حال خودتون ولتون کنم معلوم نیست چه بلایی سر خودتون میارین…

سورن چشم های قرمزش رو به نگاه کیان دوخت و با سر انگشت هاش که از باند بیرون بود، به شونه ش زد و گفت:
-دمت گرم رفیق..خوبه که هستی..

کیان لبخنده محوی زد و سرش رو تکون داد:
-نوکرم..کاش کار بیشتری از دستم برمیومد..

-همه ی کارامون افتاده گردن تو..فکر نکن حواسمون نیست…

البرز و دنیز هم سری به تایید تکون دادن و لبخنده تلخی روی لب های همشون نشست…

دنیز به سه تاشون نگاه کرد و گفت:
-خداروشکر تنها نیستیم و تو این روزهای سخت همدیگه رو داریم…

مکثی کرد و اب دهنش رو قورت داد و با بغض ادامه داد:
-الهی بمیرم برای پرند که الان تنهاست..

دوباره بینشون سکوت سنگینی برقرار شد و قبل از اینکه یکیشون فرصت کنه حرفی بزنه، صدای جیغ و گریه ی مهتاب خانوم از داخل خونه بلند شد….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [11/05/1401 09:56 ق.ظ] #پارت1413

یک لحظه خشکشون زد و به همدیگه نگاه کردن و بعد با کمی مکث، همشون از جا پریدن و دویدن سمت خونه….

سورن زودتر از همه خودش رو به در رسوند و بازش کرد و رفت داخل…

گیج نگاهی به دور خونه کرد و متوجه شد صدا از داخل اتاق خواب میاد و دوباره دوید و بی مکث در رو باز کرد و خودش رو پرت کرد داخل….

با چشم های گرد شده وسط اتاق ایستاد و به مهتاب خانوم که روی تخت نشسته بود و با گریه جیغ میکشید و خودش رو میزد، نگاه کرد….

با دست هاش به سر و صورت خودش میزد و با جیغ پرند رو صدا می کرد…

سورن هجوم برد طرفش و زانوش رو روی تخت گذاشت و سعی کرد دست هاش رو مهار کنه…

مهتاب خانوم با گریه تقلا می کرد تا دست هاش رو ازاد کنه و همچنان جیغ میزد:
-پرند..پرندم کجاست..دخترم کجاست..حالش خوب نیست..پرند حالش خوب نیست..من دیدمش..دیدمش….

سورن دست های مهتاب خانوم رو گرفت و برای اینکه بتونه جلوش رو بگیره، محکم تو بغلش گرفتش…

با یک دستش مچ جفت دست های مهتاب خانوم رو گرفت و به سینه ی خودش چسبوند و با دست دیگه ش سرش رو توی بغلش کشید….

چشم هاش رو بست و برای اینکه صداش میون جیغ های مهتاب خانوم به گوشش برسه، فریاد کشید:
-مادرجون..اروم باش..چی شده؟..چی شده؟..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [12/05/1401 10:54 ب.ظ] #پارت1414

مهتاب خانوم که صدای سورن رو شنیده بود، توی یک لحظه دست از جیغ زدن برداشت و بعد از سکوتی چند ثانیه ای بغضش پر صداتر ترکید….

سورن با ترس و دلهره دست های مهتاب خانوم رو ول کرد و محکم تر با دوتا دستش بغلش کرد…

با چشم های گرد شده به دیوار روبه روش خیره شد و با وحشت گفت:
-چی شده مادرجون..چی شد؟..

مهتاب خانوم دست هاش رو دور سورن حلقه کرد و پیراهنش رو از روی کمرش چنگ زد و زار زد:
-سورن..سورن..حال پرند خوب نیست..سورن من دیدمش…

سورن با ترس کمی خودش رو عقب کشید تا بتونه صورت مهتاب خانوم رو ببینه…

به صورت رنگ پریده و خیسش خیره شد و نالید:
-کجا دیدیش؟!..کسی زنگ زد؟!..

مهتاب خانوم با وحشت به سورن نگاه کرد و درحالی که لب و چونه ش می لرزید گفت:
-دیدمش..پرندمو دیدم..حالش خوب نبود..ازمون کمک می خواست..سورن ازمون کمک می خواست..حالش خوب نبود….

سورن شونه های مهتاب خانوم رو توی دست هاش گرفت و گفت:
-کجا دیدیش..چطوری ازمون کمک خواست؟..

مهتاب خانوم به سینه ی خودش چنگ زد و با چشم های گرد شده و وحشت زده بریده بریده گفت:
-خوا..خواب..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [13/05/1401 09:47 ب.ظ] #پارت1415

سورن متوجه ی منظورش شد و چشم هاش رو بست و نفسش رو فوت کرد بیرون…

مهتاب خانوم خواب دیده بود و سورن نمی تونست نسبت به این خواب یا کابوس بی توجه باشه…

اون مادر بود و حتما حال دخترش رو حتی از دور هم شده حس می کرد…

زانوش رو از روی تخت برداشت و لبه ی تخت نشست و دست های مهتاب خانوم رو توی دستش گرفت…

نیم نگاهی به عقب انداخت و رو به کیان و البرز و دنیز که اون هم داشت زار میزد گفت:
-یه لیوان اب بیارین..

البرز به سرعت برای اوردن اب از اتاق بیرون زد و سورن رو به کیان با سر به دنیز اشاره کرد تا ارومش کنه….

می خواست جو اتاق رو کمی اروم کنه تا بتونه با مهتاب خانوم حرف بزنه…

فشاری به دست های مهتاب خانوم اورد و با لحن اروم و مهربونی گفت:
-مادرجون اروم باش..فقط یه خواب بود..اروم باش..

مهتاب خانوم چشم های خیسش رو باز کرد و با گریه نالید:
-نه نه..خواب نبود..خیلی واقعی بود..واقعی بود..

سورن یک دستش رو از دست های مهتاب خانوم جدا کرد و با ملایمت اشک هاش رو پاک کرد و گفت:
-باشه..یکم اروم باش..گریه نکن..اروم باش عزیزم..

مهتاب خانوم چشم هاش رو بست و سعی کرد جلوی هق هقش رو بگیره…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [15/05/1401 09:29 ب.ظ] #پارت1416

چند نفس عمیق کشید اما یهو دوباره بغضش ترکید و زد زیر گریه:
-سورن..سورن چرا پرندمو پیدا نمیکنی..سورن پرند کجاست…

سورن بغضش رو همراه با اب دهنش قورت داد و لیوان ابی که البرز به طرفش گرفته بود رو از دستش گرفت….

لیوان رو به لب های مهتاب خانوم نزدیک کرد و گفت:
-یکم اب بخور قربونت برم..نفست بالا نمیاد..یکم اب بخور بتونیم حرف بزنیم…

مهتاب خانوم چند قلوپ اب خورد، بعد لیوان رو پس زد و مستاصل و با زاری گفت:
-یک هفته شده پرند نیست سورن..چرا پیداش نمی کنین..دخترم کجاست…

سورن لیوان رو دوباره به دست البرز داد و دست های مهتاب خانوم رو گرفت و با شرمندگی گفت:
-پیداش میکنیم..قول میدم پیداش کنیم..حالا اروم برام تعریف کن چه خوابی دیدی…

مهتاب خانوم دوباره چند نفس عمیق کشید تا جلوی گریه ش رو بگیره و بتونه حرف بزنه…

نفس زنان چشم هاش رو باز کرد و با وحشت گفت:
-منو تو بودیم..یه جای کم نور..یهو صدای پرند رو شنیدیم..رفتیم به طرف صدا و دیدیم روی زمین نشسته و دست هاش رو به طرف من و تو دراز کرده و دوتامونو صدا میکنه..می گفت مامان، سورن کجایین، کمکم کنین…..

بغض مهتاب خانوم دوباره ترکید و زار زد:
-تمام سر و صورت و دست هاش زخمی و خونی بود..نمی تونست از جاش تکون بخوره..ما هم نمی تونستیم به طرفش بریم..هی صدامون می کرد و کمک می خواست..بچه ام حالش خوب نبود..کل صورت و دست هاش خونی بود……

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [25/05/1401 10:16 ب.ظ] #پارت1417

قلب سورن از جا کنده شد و سرش به دوران افتاد..

چشم هاش رو بست و مشتش رو روی قلب بی قرارش که محکم به طپش افتاده بود کوبید…

سرش رو خم کرد و از دردی که تو سینه ش پیچید، ناخوداگاه نالید:
-اخ..

کیان دوید طرفش و شونه ش رو گرفت و مهتاب خانوم هم با وحشت صداش کرد:
-سورن..پسرم..

رنگش سفید و لب هاش کبود شده بود و تنش می لرزید..

کیان با ترس شونه ش رو تکون داد:
-سورن..چی شد پسر؟!..

سورن چشم های غلتان خونش رو باز کرد و به مهتاب خانوم نگاه کرد…

لب های کبود و لرزونش رو تکون داد:
-پیداش میکنم..

مهتاب خانوم با ترس و گریون، صورت سورن رو توی دست هاش گرفت:
-می دونم..می دونم پیداش میکنی..حالت خوبه؟..

سورن صورتش رو از درد جمع کرد و دوباره مشتش رو روی قبلش کوبید و تکرار کرد:
-پیداش می کنم..

کیان با ترس به مشت سورن که روی قبلش می کوبید نگاه کرد و گفت:
-سورن خوبی؟!..

سورن بی توجه به کیان، دوباره به مهتاب خانوم نگاه کرد و بی صدا لب زد:
-قول میدم..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [26/05/1401 09:59 ب.ظ] #پارت1418

مهتاب خانوم دوباره زد زیر گریه و دست هاش رو باز کرد و سورن رو توی بغلش کشید…

سورن هم طاقت نیاورد و بغض خودش هم ترکید و مثل یک بچه بی پناه، خودش رو توی اغوش مهتاب خانوم جمع کرد و شونه هاش لرزید….

مهتاب خانوم موهاش رو نوازش کرد و با گریه نالید:
-میدونم مامان..میدونم پیداش میکنی..

سورن صورتش رو به شونه ی مهتاب خانوم چسبوند تا بقیه شاهد اشک هاش نباشن…

قبلش فشرده میشد و انگار یک وزنه ی سنگین روی قفسه ی سینه ش گذاشته بودن…

کمی توی بغل هم گریه کردن و سورن برای اینکه حال مهتاب خانوم بدتر نشه، بغضش رو قورت داد و سرش رو عقب کشید….

تند تند دستش رو روی صورتش کشید و اشک هاش رو پاک کرد…

با نگرانی به مهتاب خانوم نگاه کرد و لب زد:
-حالت خوبه؟!..

-اره مامان..تو خوبی؟!..

سورن سرش رو تکون داد و دستش رو روی شونه ی مهتاب خانوم گذاشت و گفت:
-دراز بکش..یکم بخواب حالت بهتر بشه..

مهتاب خانوم مطیعانه روی تخت دراز کشید و گفت:
-باشه عزیزم..من حالم خوبه نگران نباش..

سورن لبخنده تلخی زد و دست دراز کرد و پتو رو برداشت و روی مهتاب خانوم کشید…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [27/05/1401 09:15 ب.ظ] #پارت1419

خم شد و پیشونی مهتاب خانوم رو بوسید و دست نوازشی روی موهاش کشید و گفت:
-نگران هیچی نباش..همه چی رو بسپار به من..قول میدم به زودی همه چی درست بشه…

مهتاب خانوم لبخنده محوی زد و سرش رو تکون داد و چشم هاش رو بست…

هنوز اثر قرص هایی که سرشب خورده بود، توی بدنش بود و خیلی زود نفس هاش منظم شد و به خواب رفت….

سورن از لبه ی تخت بلند شد و اشاره ای به بقیه کرد و همگی از اتاق بیرون رفتن…

سورن در اتاق رو اروم بست و به سمت سالن رفتن و روی مبل ها نشستن…

البرز کلافه دستی به صورتش کشید و گفت:
-چیکار کنیم..زن بیچاره داره از دست میره..چرا هیچکاری نمی تونیم بکنیم…

دنیز اشک هاش رو پاک کرد و با بغض گفت:
-حق داره..تو این دنیا کسی رو جز پرند نداره و اونم معلوم نیست کجاست و توی چه حالیه..تا الانم خوب طاقت اورده….

البرز نگاهش رو بین همه چرخوند و گفت:
-میترسم بلایی سرش بیاد..

سورن توی یک حرکت از جاش بلند شد و دست های بانداژ شده ش رو مشت کرد و طبق معمول شروع کرد به قدم رو رفتن و بی قرار گفت:
-باید هرچه زودتر پرند رو پیدا کنیم..باید پیداش کنیم..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [29/05/1401 09:27 ق.ظ] #پارت1420

===============================

با نشستن کسی کنارش، چشم هاش رو باز کرد و سرش رو از پشتی مبل برداشت…

نگاهی انداخت و با دیدن مهتاب خانوم، صاف سرجاش نشست و لبخنده بی رمقی زد و گفت:
-خوبی مادرجون؟..

مهتاب خانوم هم بی حال سرش رو تکون داد و گفت:
-خوبم مامان..تو بهتری؟..

سورن هم سر تکون داد و نگاهش رو ازش دزدید..

از اینکه هنوز نتونسته بودن کاری انجام بدن خجالت می کشید…

حتی روی نگاه کردن تو چشم های مهتاب خانوم رو هم نداشت…

با حس دست های مهتاب خانوم روی دست هاش، سرش رو پایین برد و به دست هاشون نگاه کرد…

مهتاب خانوم جفت دست های سورن رو توی دست هاش گرفت و با نگرانی گفت:
-دست هات چی شده؟!..

سورن نفس عمیقی کشید و باز هم تو صورت مهتاب خانوم نگاه نکرد و گفت:
-چیزی نیست..

-پس چرا باند پیچیدی بهشون؟!..

-یکم خراشیده شده..بچه ها شلوغش کردن و بانداژ کردن…

مهتاب خانوم مشغول وارسی دست هاش شد و گفت:
-چیکار کردی با خودت؟!..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1676877296835

دانلود رمان تو همیشه بودی pdf از رؤیا قاسمی 0 (0)

21 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مادر محیا، بعد از مرگ همسرش بخاطر وصیت او با برادرشوهرش ازدواج می کند؛ برادرشوهری که همسر و سه پسر بزرگتر از محیا دارد. همسرش طاقت نمی آورد و از او جدا می شود و به خارج میرود ولی پسرعموها همه جوره حامی محیا…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۶ ۲۳۳۰۲۳۹۵۴

دانلود رمان حس مات pdf از دل آرا دشت بهشت 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       داستان درباره سه خواهره که در کودکی مادرشون رو از دست دادن.پسر دوست پدرشان هم بعد از مرگ پدر و مادرش با اونها زندگی میکنه ابتدا یلدا یکی از دختر ها عاشق فرزین میشه و داستان به رسوایی میرسه اما فرزین راضی به ازدواج…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان خاطره سازی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         جانان دختریِ که رابطه خوبی با خواهر وبرادر ناتنی اش نداره و همش درگیر مشکلات اوناس,روزی که با خواهرناتنی اش آذر به مسابقه رالی غیرقانونی میره بعد سالها با امید(نامزدِ سابقِ دوستش) رودررو میشه ,امید بخاطر گذشته اش( پدر جانان باعث ریختن…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۸۱۶۶۸۶

دانلود رمان پرنیان شب pdf از پرستو س 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :       پرنیان شب عاشقانه ای راز آلود به قلم پرستو.س…. پرنیان شب داستان دنیای اطراف ماست ، دنیایی از ناشناخته های خیال و … واقعیت .مینو ، دختریه که به طرز عجیبی با یه خالکوبی روی کتفش رو به رو میشه خالکوبی که دنیای…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۳۴۹۶۸۰

دانلود رمان رگ خواب از سارا ماه بانو 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سامر پسریه که یه مشکل بزرگ داره ..!!! مشکلی که زندگیش رو مختل کرده !! اون مبتلا به خوابگردی هست ..!!! نساء دختری با روحیه ی شاد ، که عاشق پسر داییش سامر شده ..!! ایا سامر میتونه خوابگردیش رو درمان کنه؟…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۱۴۷۷۳۵

دانلود رمان در سایه سار بید pdf از پرن توفیقی ثابت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ابریشم در کوچه پس کوچه های خاطراتش، هنوز رد پایی از کودکی و روزهای تلخ تنهایی اش باقی مانده است.دختری که تا امروزِ زندگی اش، تلاش کرده همواره روی پای خودش بایستد. در این راه پر فراز و نشیب، خانواده ای که به فرزندی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
سارا
7 ماه قبل

نویسنده یه حسی قشنگ اومده تووجودم نسبت بخودت وقلمت اونم اینکه کاش خفه شی دیگه ادامه به این مزخرفی نداشته باشی با این حجم کشش زشت ومسخره وبی پایان مخاطب مسخرته بازم بپای تو صدرحمت به دلارا حداقل بعدمدتها دلارا وارسلان دیدن همو،فقط دریک کلام بترکی هی با این وقت تلف کردنت از مخاطب بنده خدا فقط همین

خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

و همچنان خبری از وضعیت پرند توی پارتا نیست😳

Mahsa
Mahsa
7 ماه قبل

الهی😢بابا یه خبری از این پرند بده ببینیم کجاس خب

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x