7 دیدگاه

رمان گرداب پارت 246

3.2
(6)

 

لب های خیسش رو تکون داد و پچ زد:
-پرندم..دلم برات یه ذره شده..پاشو صدام کن..با اون چشم های خوشگلت نگام کن..دلم برای صدات و نگاهت لک زده….

نفس عمیقی کشید و لرزون ادامه داد:
-ببخشید که نتونستم ازت مواظبت کن..ببخش من بی لیاقتو..پاشو خوشگلم..روزهاست نمی تونم نفس بکشم..پاشو نفسمو بالا بیار….

بغض اجازه نداد ادامه بده و نفس نفس زنان به صورت پرند خیره شد…

اب دهنش رو همراه با بغضش بلعید و باز به حرف اومد:
-پاشو عشقم که کلی حرف برات دارم..حال هیچکس خوب نیست..تا تو خوب نشی و چشم هاتو باز نکنی، حال هیچ کدوممون خوب نمیشه….

نگاهش رو روی تن پرند چرخوند و گرفته لب زد:
-دیدنت تو این حال داره منو میکشه..دیگه طاقت ندارم پرند..دیگه طاقت ندارم..مگه نگفته بودی تو خونه منتظرمی..پس چرا من اومدم تو نبودی..لعنت به من که زودتر نیومدم..که نتونستم مواظبت باشم..پرند دیگه نمی تونم…..

پلکی زد و اشک هاش با سرعت بیشتری روی صورتش فروریخت و نالید:
-دیگه نمی تونم..نمی تونم..

دوباره پیشونیش رو روی دست پرند گذاشت و شونه هاش با شدت بیشتری لرزید…

صدای باز شدن در اتاق رو شنید اما نتونست سرش رو بلند کنه…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [07/08/1401 10:47 ب.ظ] #پارت1462

پرستار که در رو باز کرده بود تا ازش بخواد بیرون بیاد، با دیدن صحنه ی مقابلش حرفش رو خورد و همونجا بهش خیره موند….

با تاسف و دلسوزی سرش رو تکون داد و اهسته گفت:
-بیشتر از این نمی تونین داخل بمونین..

سورن سرش رو بلند کرد و دستی به صورت خیسش کشید و همونطور که هنوز روی سر پاهاش نشسته بود، چرخید و با صدای دو رگه ای گفت:
-باشه..الان میام..

پرستار سر تکون داد و سورن باز برگشت سمت پرند و پشت دستش رو اروم بوسید و لب زد:
-من همین پشت درم..از پشت شیشه نگاهت میکنم..هرموقع چشماتو باز کنی منو اونجا میبینی..نگران مامانتم نباش حواسم بهش هست..تو فقط زود خوب شو…..

دوباره بوسه ای به دستش زد و با نوک انگشت هاش نوازش وار روی چسب و انژیوکت داخل دستش کشید و به سختی از جاش بلند شد….

با دلتنگی باز نگاهش رو توی صورتش چرخوند و بعد بی طاقت خم شد روش و لب هاش رو به گوشش نزدیک کرد و توی گوشش پچ زد:
-دوسِت دارم..

مکثی کرد و با چند نفس عمیق، بوی پرند رو به ریه هاش کشید و بعد سرش رو بلند کرد…

نگاهش خیره موند به قطره اشکی که اروم از گوشه ی چشم پرند داشت به طرف شقیقه ش میرفت…

نفسش گرفت و به سرعت دستش رو به طرف چشم پرند برد و با سر انگشت هاش قطره اشک رو پاک کرد….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [08/08/1401 11:07 ب.ظ] #پارت1463

انگشت هاش رو جمع کرد، جوری که انگار قطره اشک رو توی مشتش قایم کرد…

مشتش رو روی قلبش گذاشت و به صورت پرند خیره شد و دوباره بی صدا لب زد:
-دوسِت دارم..

اروم عقب عقب رفت و به در اتاق که رسید، چرخید و با پاهایی که همراهیش نمی کرد از اتاق بیرون زد…

پرستار هم از اتاق بیرون رفت و در رو اروم بست..

با دلسوزی به سورن نگاه کرد که پشت بهش، شونه ش رو به دیوار تکیه داده بود و نفس نفس میزد…

طاقت نیاورد و اروم گفت:
-نگران نباشین..به زودی حالش خوب میشه..

سورن با تکون محکمی، انگار از یک دنیای دیگه برگشت و تازه یادش اومد تنها نیست…

از دیوار جدا شد و چرخید سمت پرستار و با صدایی تحلیل رفته گفت:
-دیگه طاقت اینطوری دیدنشو ندارم..

پرستار چیزی پیدا نکرد برای همدردی باهاش بگه و فقط گفت:
-همه چی درست میشه..

سورن گرفته تشکری کرد و با وسواس بدون اینکه مشتش رو که فکر می کرد هنوز قطره اشک پرند داخلشِ رو باز کنه، با یک دست گان رو از تنش کند و به همراه کلاه و ماسک داخل سطل زباله ی گوشه ی اتاق انداخت….

با همون حال بدش باز هم تشکر کرد و بعد سریع در رو باز کرد و از اون اتاقی که انگار داشت خفه ش می کرد، خودش رو پرت کرد بیرون….

نفس زنان پشتش رو به دیوار تکیه داد و مشتش رو روی قلبش گذاشت و انگار که هنوز پرند جلوش باشه، با چشم هایی بسته و بی صدا تکرار کرد:
-دوسِت دارم..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [10/08/1401 09:38 ب.ظ] #پارت1464

===============================

جفت دست هاش رو داخل جیب های شلوارش فرو برد و با شونه های خمیده و اهسته طول راهرو رو می رفت و می اومد….

کیان و البرز و دنیز ازش خواسته بودن چند ساعتی به خونه بره و استراحت کنه اما نتونسته بود از اون راهروی سرد و بی روح دل بکنه….

حتی مهتاب خانوم با گریه ازش خواسته بود بره خونه اما حتی اشک های اون هم نتونسته بود مجابش کنه…

به جاش خودش بقیه رو راضی کرده بود که چند ساعتی برن استراحت کنن و دنیز رو هم همراه مهتاب خانوم فرستاده بود تا توی خونه تنها نمونه….

صدای باز شدن در اتاق پرند بلند شد و قبل از اینکه برگرده، صدای پرستار رو شنید:
-اقای پارسا؟..

با تعجب چرخید و به پرستاری که با فامیلی پرند صداش زده بود نگاه کرد…

چند قدم به طرفش برداشت و متعجب گفت:
-بله؟..

پرستار به پنجره ی اتاق پرند اشاره کرد و گفت:
-چند لحظه تشریف بیارین اینجا..

سرجاش ایستاد و با نگرانی گفت:
-اتفاقی افتاده؟!..

-نه چیزی نشده..بیایین لطفا..

با قدم های اهسته به طرف پنجره رفت اما نگاهش همچنان به پرستار بود…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [11/08/1401 11:13 ب.ظ] #پارت1465

پرستار لبخندی زد و دوباره به پنجره اشاره کرد..

اروم سرش رو چرخوند و به داخل اتاق نگاه کرد..

با دیدن صحنه ی مقابلش، چشم هاش گرد شد و به سرعت نیم قدم فاصله رو پر کرد و دستش رو روی شیشه ی پنجره گذاشت….

اب دهنش رو بلعید و با شادی به پرند نگاه کرد..

چیزی رو که میدید نمی تونست باور کنه و برای مطمئن شدنش به پرستار نگاه کرد و لب زد:
-این واقعیه؟!..

پرستار با لبخند سرش رو تکون داد و سورن دوباره سرش رو چرخوند و به پرند خیره شد…

چشم های پرند، خمار و بی حال باز بود و از این فاصله هم می تونست مردمک چشم هاش رو که به اطراف می چرخید رو ببینه….

با خوشحالی نالید:
-خدایا شکرت..باورم نمیشه..

ضربان قلبش به سرعت بالا رفت و با دیدن نگاه معصومانه و متحیر پرند دلش به درد اومد…

دستش رو مشت کرد و چند ضربه ی اروم به شیشه زد…

سر پرند خیلی کم چرخید و نگاهش خیره موند به سورن..

حتی از اون فاصله هم اشکی که توی چشم هاش جمع شد رو دید…

سورن با نفس نفس پیشونیش رو به شیشه چسبوند و بی صدا لب زد:
-خوبی؟!..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [14/08/1401 11:06 ب.ظ] #پارت1466

انگار پرند متوجه ی سوالش شد که پلک هاش رو اروم روی هم گذاشت و با مکث باز کرد…

اشک تو چشم های سورن هم جمع شد و با خوشحالی خندید و پچ زد:
-قربونت برم..

نگاه پرند با گیجی چرخی به اطراف زد و دوباره با نگرانی به سورن خیره شد…

از اینکه توی اون حال داخل بیمارستان بود، متعجب و نگران بود…

سورن نمی دونست پرند متوجه ی حرف هاش میشه یا نه اما با این حال دوباره با همون لحن قبل لب زد:
-چیزی نیست..نگران نباش..

اشک های پرند از گوشه ی چشمش اهسته پایین اومد و به دو طرف صورتش سر خورد…

هنوز ماسک اکسیژن روی صورتش بود و نمی تونست حرف بزنه…

سورن کف دستش رو محکمتر به شیشه چسبوند و گفت:
-گریه نکن عزیزم..

دوباره با خوشحالی خندید و انگشت های اون یکی دستش رو روی چشم هاش کشید و خیسیش رو پاک کرد…

نمی دونست چکار کنه و دوست داشت تمام دنیارو از اینکه پرند چشم هاش رو باز کرده خبر کنه…

همینطور که با بغض و در عین حال لب های خندون به پرند نگاه می کرد دستش رو سمت جیبش برد و گوشیش رو دراورد….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [15/08/1401 11:03 ب.ظ] #پارت1467

دستپاچه شماره ی کیان رو گرفت و گوشی رو بغل گوشش گذاشت…

اون یکی دستش رو دوباره روی شیشه گذاشت و خیره شد به چشم های پرند:
-عزیزدلم..

تماس برقرار شد و صدای خسته ی کیان توی گوشش پیچید:
-جانم..

بغضش رو قورت داد و با صدای دورگه ای گفت:
-کیان؟..

کیان مکثی کرد و بعد با نگرانی بلند گفت:
-جانم..چی شده..سورن..

دوباره پیشونیش رو به شیشه چسبوند و تکرار کرد:
-کیان..

بغض اجازه ی حرف زدن بهش نمیداد و می دونست الان کیان چقدر از لحن و صداش ترسیده…

-سورن چی شده؟.اتفاقی افتاده؟..پرند خوبه؟..

قطره اشکی از گوشه ی چشمش فرو ریخت و فقط تونست کوتاه بگه:
-بهوش اومد..

کیان دوباره مکثی کرد تا بتونه جمله ش رو تحلیل کنه و وقتی از نگرانی دراومد و متوجه ی حرفش شد بلند و با شادی گفت:
-جون من؟..بهوش اومد؟..خدایا شکرت..خداروشکر..سورن..سورن؟…

-جونم..

-شوخی که نمیکنی..واقعا بهوش اومده؟..مرگ کیان راستشو بگو…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [16/08/1401 10:44 ب.ظ] #پارت1468

سورن با بغض خندید و گفت:
-دیوونه این موضوعیه که بشه باهاش شوخی کرد..الان دارم نگاهش میکنم..چشم هاش بازه…

کیان بلند خندید و گفت:
-خداروشکر..الان..الان میام..میام..تا نبینم باور نمیکنم..

-به بقیه هم خبر بده..من..من نمیتونم..

-باشه..باشه خودم بهشون زنگ میزنم..

-کیان؟..

کیان نفس بلندی کشید و با لحن ارومتری گفت:
-جونم؟..

سورن نگاه دو دو زده ش رو به نگاه پرند دوخت و با بغض گفت:
-داره نگام میکنه..

بغض کیان ترکید و با گریه تکرار کرد:
-خداروشکر..خداروشکر..

چند قطره اشک دیگه روی صورت سورن فرو ریخت:
-زود بیایین..

-چند دقیقه دیگه اونجاییم..میاییم..میاییم..

سورن گوشی رو از گوشش پایین اورد و بدون اینکه نگاه از پرند بگیره، تماس رو قطع کرد…

می ترسید نگاهش رو بگیره و وقتی دوباره نگاهش میکنه، باز هم مثل این مدت چشم هاش بسته باشه….

هنوز انگار باورش نمیشد و می ترسید خواب باشه..

گوشی رو سر داد توی جیبش و خیره تو نگاه پرند لب زد:
-سورن به فدای اون چشم های خوشگلت..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [18/08/1401 10:38 ب.ظ] #پارت1469

===============================

سورن رو به مهتاب خانوم که روی صندلی های داخل راهرو نشسته بود، لبخندی زد و گفت:
-بهترین؟..

مهتاب خانوم درحالی که دعایی رو زیرلب زمزمه می کرد، چشم هاش رو باز و بسته کرد و سرش رو به تایید تکون داد….

دنیز با بی قراری دست هاش رو محکم بهم مالید و گفت:
-پس چرا نمیان؟..

کیان دستش رو روی دست های دنیز گذاشت و از هم بازشون کرد و گفت:
-نکن..میان..

کیان دستش رو عقب کشید و دنیز بلافاصله دستش رو سمت دهنش برد و مشغول جویدن ناخن هاش شد….

کیان چشم غره ای بهش رفت و غر زد:
-نکن دنیز..اروم بگیر..

دستش رو از دهنش دراورد و کلافه گفت:
-نمی تونم..ولم کن تورو خدا..

البرز که حرف هاشون رو شنیده بود، بهشون نزدیک شد و گفت:
-راست میگه دنیز..چته اروم باش..

دنیز دستش رو تو هوا تکون داد و جوابش رو نداد..

البرز با چشم و ابرو به سورن اشاره کرد و اروم گفت:
-سورنو نگاه کنین..رنگ و روش باز شده..چشاش برق میزنه..بالاخره یکم حالش بهتر شد…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [19/08/1401 11:00 ب.ظ] #پارت1470

کیان با لبخنده محوی سر تکون داد و گفت:
-انگار خودتونو ندیدین..همتون همینطورین..بالاخره بعد از مدتها لبخند روی لب هاتون دیدم…

البرز هم لبخند زد و گفت:
-کی داره این حرفو میزنه..اول برو خودتو ببین..

دنیز نگاهش رو بینشون چرخوند و گفت:
-طبیعیه..این مدت اصلا زندگی نکردیم..اما حالا که پرند چشاشو باز کرده می تونیم یه نفس راحت بکشیم…

کیان نگاهش رو به در اتاق پرند دوخت و اروم گفت:
-همه خوشحالیم اما یادتون باشه پرند الان بیشتر از همیشه بهمون نیاز داره..روانشناس می گفت حال جسمیش خوب میشه اما حال روحیش زمان میبره تا مثل قبل بشه…..

دنیز و البرز سری به تایید تکون دادن و با صدای پوف بلنده سورن، نگاه هر سه تاشون چرخید سمتش…

کیان صداش کرد و گفت:
-سورن..چیه؟..

سورن دستی به صورتش کشید و کلافه گفت:
-چرا نمیان بیرون از اتاق؟!..

کیان باز هم لبخند زد و گفت:
-این همه صبر کردیم..این چند دقیقه هم روش..

سورن سر تکون داد و پشتش رو به دیوار تکیه داد و بی قرار شروع کرد به جویدن گوشه ی لبش…

پرند به بخش منتقل شده بود و دکتر و پرستار داخل اتاق خصوصی که براش گرفته بودن، مشغول چک کردن حال و احوالش بودن….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.2 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.1 (15)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 4 (4)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 43

دانلود رمان بانوی رنگی به صورت pdf کامل از شیوا اسفندی 4 (4)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   شایلی احتشام، جاسوس سازمانی مستقلِ که ماموریت داره خودش و به دوقلوهای شمس نزدیک کنه. اون سال ها به همراه برادرش برای این ماموریت زحمت کشیده ولی درست زمانی که دستور نزدیک شدنش، و شروع فاز دوم مأموریتش صادر میشه، جسد برادرش و کنار رودخونه فشم…
IMG 20230123 230123 526

دانلود رمان غرور پیچیده 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :             رمو فالکون درست نشدنیه! به عنوان کاپوی کامورا، بی رحمانه به قلمروش حکومت می کنه، قلمرویی که شیکاگو بهش حمله کرد و حالا رمو میخواد انتقام بگیره. عروسی مقدسه و دزدیدن عروس توهین به مقدساته. سرافینا خواهرزاده ی رئیس اوت…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۴۲۹۹۴۷

دانلود رمان وسوسه های آتش و یخ از فروغ ثقفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ارسلان انتظام بعد از خودکشی مادرش، به خاطر تجاوز عمویش، بعد از پانزده سال برمی‌گردد وبا یادآوری خاطرات کودکیش تلاش می‌کند از عمویش انتقام بگیرد و گمان می کند با وجود دختر عمویش ضربه مهلکی میتواند به عمویش وارد کند…  
IMG 20240425 105138 060

دانلود رمان عیان به صورت pdf کامل از آذر اول 2.4 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می دهم. -ب..ببخشید، مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز میکوبد. نیشخند ریزی میزند. – نه شیرینه..من مرض دارم می گم شوره    
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۴ ۲۳۱۴۳۵۵۹۹

دانلود رمان حبس ابد pdf از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی 2.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     یادگار دختر پونزده ساله و عزیزدردونه‌ی بابا ناخواسته پاش به عمارت عطاخان باز شد اما نه به عنوان عروس. به عنوان خون‌بس… اما سرنوشت جوری به دلش راه اومد که شد عزیز اون خونه. یادگار برای همه دوست شد و دوست بود به جز توحید……
اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مهدیس حسنی
مهدیس حسنی
6 ماه قبل

چطوری میشه بعد خرید اشتراک ازش استفاده کرد؟

neda
عضو
پاسخ به  admin
6 ماه قبل

داشتم آماده میشدم‌ بیام جلو درتون
خدارو شکر بخیر گذشت

Rmh
Rmh
پاسخ به  neda
6 ماه قبل

😂😂😂

Mahsa
Mahsa
6 ماه قبل

اخی خداروشکر ک به هوش اومد
خداکنه حالش خیلی بد نباشه و تعریف کنه چیشده

آنی
آنی
6 ماه قبل

چرا رمان آووکادو باز نمیشه پارت آخرش؟؟!! مگه رمانو شما نوشتین که اشتراکم میخواید؟ این مسخره بازیا چیه؟

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x