10 دیدگاه

رمان گرداب پارت 247

3.6
(5)

 

منتظر بودن زودتر دکتر از اتاق بیرون بیاد تا بتونن خودشون برن پیشش…

بالاخره می تونستن بدون هیچ مانعی پرند رو ببینن و باهاش حرف بزنن…

دل هرکدومشون یک جوری بی قراری می کرد و از دلتنگی زیاد داشتن دیوونه میشدن…

انگار ساعت هم باهاشون لج کرده بود که هر یک دقیقه براشون به اندازه ی یک روز می گذشت…

سورن کلافه نفسی کشید و با پاش روی زمین ضرب گرفت…

هیچکدوم نمی تونستن نگاه از در اتاق بگیرن تا اینکه بالاخره دستگیره ی در چرخید و صدای باز شدن در اتاق اومد….

همشون جز مهتاب خانوم از جا کنده شدن و هجوم بردن سمت دکتر…

دکتر لبخندی بهشون زد و گفت:
-حالش خوبه..همه ی علائمش نرماله..

سورن با بی قراری سرتکون داد و گفت:
-می تونیم ببینیمش؟..

-بله اما خیلی کوتاه..لطفا خسته ش نکنین..

همشون سر تکون دادن و دکتر با لبخندی از کنارشون رد شد و رفت…

بدون حرف نگاهی به همدیگه انداختن و نمی دونستن چطوری برن داخل و چکار باید بکنن…

دنیز نگاهش رو بینشون چرخوند و با بغض گفت:
-بریم زودتر تورو خدا..دیگه طاقت ندارم..

کیان سری به تایید تکون داد و سورن چرخید و به مهتاب خانوم نگاه کرد…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [22/08/1401 11:03 ب.ظ] #پارت1472

هنوز داشت دعا می خوند و با صورتی خیس از اشک بهشون نگاه می کرد…

سورن با قدم های اهسته به طرفش رفت و دستش رو گرفت و درحالی که کمک می کرد از جاش بلند بشه گفت:
-بیایین بریم مادرجون..دیگه تموم شد..می تونیم با خیال راحت بریم ببینیمش…

مهتاب خانوم جفت دست هاش رو به طرف بالا گرفت و با گریه زمزمه کرد:
-خدایا شکرت..

با کمک سورن و با پاهایی که انگار تحمل وزنش رو نداشتن جلو رفت…

کیان لبخندی بهشون زد و در اتاق رو باز کرد..

مهتاب خانوم با ناتوانی چنگی به لباس سورن از روی بازوش زد و با شوق قدم داخل اتاق گذاشت…

پرند که بیدار بود، با صدای باز شدن در و صدای قدم هاشون، سرش رو چرخوند و با دیدن مادرش و سورن اشک تو چشم هاش جمع شد….

ماسک اکسیژش هنوز روی صورتش بود و دستی که توی گچ نبود و سرم بهش وصل بود رو به سختی به طرف صورتش برد و اروم ماسک رو پایین اورد….

نگاه مادر و دختر پر از اشک بهم خیره مونده بود..

پرند با صدایی خش دار و به شدت گرفته، خیلی اروم لب زد:
-مامان..

مهتاب خانوم با شنیدن صداش جون تازه ای گرفت و خودش رو از سورن جدا کرد و پرواز کرد به طرفش:
-جون مامان..دخترکم..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [24/08/1401 09:12 ب.ظ] #پارت1473

خودش رو به تخت رسوند و دست هاش رو دو طرف صورت پرند گذاشت…

اشک های پرند با شدت بیشتری روی صورتش فرو ریخت و با همون صدای خش دار و دو رگه که حاصل روزها خوابیدنش بود تکرار کرد:
-مامان..

مهتاب خانوم خم شد روش و شروع کرد به بوسیدن سر و صورتش:
-جون دلم..عزیزم..قربونت برم..مادر فدات بشه چه بلایی سرت اومد..الهی بمیرم و تورو اینطوری نبینم…

صدای گریه ی دردناک و سوزناکشون اشک همه رو دراورد..

سورن پشتش رو بهشون کرد تا شاهد حال و اوضاع مظلومانه شون نباشه…

البرز و کیان به دیوار تکیه دادن و با چشم و صورتی هایی خیس نگاهشون می کردن…

دنیز هم با گریه ای بلند خودش رو به طرف دیگه ی تخت رسوند و دست پرند رو توی دستش گرفت و زار زد:
-خواهرجونم..الهی بمیرم برات..الهی بمیرم..

مهتاب خانوم سرش رو بلند کرد و با ناباوری دست هاش رو روی صورت پرند می کشید تا باور کنه خواب نیست….

تند تند اشک های پرند رو از روی صورتش پاک کرد و نالید:
-گریه نکن..گریه نکن دردت به جونم..تموم شد..دیگه تموم شد..جات امنه…

موهای اشفته ی پرند که از زیر روسری بیمارستان بیرون زده بود رو نوازش کرد و زار زد:
-خاک بر سرم..خاک بر سر من که نتونستم مواظبت باشم..خدا لعنتشون کنه چه بلایی سرت اوردن..الهی بمیرم….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [28/08/1401 10:35 ق.ظ] #پارت1474

پرند درحالی که اشک هاش تند تند پایین می اومد، با نگرانی به مادرش نگاه کرد و گرفته گفت:
-خوبم مامان..خوبم..

نفسش گرفت و نتونست ادامه بده و دنیز با وحشت نگاهش کرد و گفت:
-چی شد؟..پرند چی شد؟..حالت خوبه؟..

مهتاب خانوم با ترس نگاهش کرد و نالید:
-چی شدی مادر؟!..

سورن با شنیدن حرف هاشون، به سرعت چرخید و با قدم های بلند به طرفشون رفت…

دنیز رو کنار زد و با ترس و دستپاچه خم شد و ماسک اکسیژن رو دوباره روی دهن و بینی پرند گذاشت…

دستش روی ماسک اکسیژن موند و با ترس به صورت پرند خیره شد…

پرند که چشم هاش رو بسته بود و نفس نفس میزد، با اومدن ماسک اکسیژن روی صورتش راحت تر تونست نفس بکشه….

مهتاب خانوم چادرش رو روی صورتش کشید و شونه هاش از گریه لرزید…

داشت با دیدن حال پرند سکته می کرد و احساس ناتوانی داشت و نمی تونست پرندش رو توی این حال ببینه….

البرز و کیان هم جلو اومده بودن و با ترس به پرند خیره شده بودن که حالا اروم تر نفس می کشید و بهتر شده بود….

نگاه همشون به پرند بود که اروم لای چشم های خیس و قرمزش رو باز کرد و نگاهش چرخید سمت سورن….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [29/08/1401 10:11 ب.ظ] #پارت1475

چونه ش لرزید و از زیر اکسیژن اسمش رو بی صدا لب زد…

دست سورن روی ماسک لرزید و بغضش رو بلعید و اهسته گفت:
-جون سورن..

بغض پرند ترکید و با گریه تو چشم های خیس سورن خیره شد…

سورن قطره اشکی که روی صورتش ریخته بود رو پاک کرد و بی قرار لب زد:
-گریه نکن قربونت برم..

پرند سرش رو اروم به دو طرف تکون داد و چشم های خیسش رو بست…

سورن نفس بلندی کشید و قدمی عقب رفت..

دوست داشت سر دردناکش رو به دیوار بکوبه و خودش رو خلاص کنه…

دستی به صورتش کشید و موهاش رو چنگ زد و دوباره پشتش رو به پرند کرد…

طاقت دیدن این حالش رو نداشت و چیزی تا دیوونه شدنش باقی نمونده بود…

البرز و کیان هم جلوتر اومدن و دور تخت ایستادن و دنیز هم لبه ی تخت نشست و دستش رو نوازش وار روی گچ دست پرند کشید و با گریه گفت:
-خوبی عزیزم؟..درد نداری؟..

پرند چشم هاش رو باز کرد و سرش به منفی تکون داد…

البرز با نگاهی لرزون به پرند نگاه کرد و گفت:
-خوبی خواهر کوچولو؟..

نگاه پرند به سمت البرز و کیان چرخید و با دیدن چشم های خیس و قرمزشون، دلش برای دوتا مرد حمایتگر همیشگی زندگیش لرزید….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [01/09/1401 11:04 ب.ظ] #پارت1476

سعی کرد لبخند بزنه اما نتونست و فقط سرش رو به تایید تکون داد…

کیان غمگین نگاهش کرد و اهسته گفت:
-مارو کشتی پرند..مارو کشتی..

پرند با گریه نگاهش کرد و با همون نگاهش، تمام درد و غصه هاش رو تو نگاه کیان ریخت…

کیان با درد چشم هاش رو بهم فشرد و اون هم طاقت نیاورد و سرش رو چرخوند…

پرند دستش رو روی دست مهتاب خانوم گذاشت و سعی کرد با این کارش ارومش کنه…

مهتاب خانوم که دستش رو حس کرده بود، چادر رو از روی صورت غرق اشکش کنار زد و دستش رو گرفت و گفت:
-جونم دخترم..جونم عزیزدلم..عمر مادر..

پرند از زیر همون ماسک اکسیژن با صدای ارومی، بریده بریده گفت:
-گریه..نکن..مامان..حالم..خوبه..

مهتاب خانوم دستش رو نوازش کرد و با عشقی مادرانه گفت:
-تو خوب باش..تو خوب باش مادر..دیگه هیچی مهم نیست..فقط تو خوب باش…

پرند با بی حالی چشم هاش رو باز و بسته کرد و بعد نگاهش رو اروم به طرف سورن چرخوند که هنوز پشت بهش ایستاده بود….

با نگرانی نگاهش کرد و بعد همون نگاه نگرانش رو سوالی به طرف دنیز چرخوند…

دنیز نیم نگاهی به سورن کرد و بعد خم شد سمت پرند و اروم تو گوشش گفت:
-بعدا حرف میزنیم..فقط همینو بدون این چند روز هزاربار مرده و زنده شده…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [02/09/1401 10:53 ب.ظ] #پارت1477

قلب پرند لرزید و با نگرانی بیشتری به سورن نگاه کرد و از اینکه نمی تونست صداش کنه و ارومش کنه، گریه ش شدت گرفت….

مهتاب خانوم اشک های پرند رو پاک کرد و چون متوجه ی حال و نگرانیش شده بود اهسته گفت:
-درست میشه مادرجون..همه چی درست میشه..تو فقط زودتر خوب شو…

پرند نگران به مهتاب خانوم نگاه کرد و سرش رو تکون داد…

اتاق بوی غم و ناراحتی گرفته بود و هیچکدوم نمی تونستن حال و هوای غمگین اتاق رو عوض کنن…

حتی البرزی که همیشه چیزی داشت تا حال همه رو عوض کنه هم سکوت کرده بود و توانی برای خوب کردن بقیه نداشت….

کیان هم فقط کمی دلش اروم گرفته بود و دیگه حالی برای رسیدگی به بقیه نداشت…

سورن اما از همه داغون تر بود و فقط به فکر این بود که زودتر کسایی که همچین کاری با پرند کرده بودن رو پیدا کنه….

حتی نمی تونست به پرند توی این حال و اوضاع نگاه کنه..با دیدنش میمرد و زنده میشد…

مهتاب خانوم و دنیز با مهربونی صورت و دست های پرند رو نوازش می کرد و هردفعه یکیشون خم میشد و سر و صورتش رو می بوسید….

هیچکدوم حرفی برای گفتن نداشتن و فقط توی دلشون مرتب خدارو شکر می کردن…

سکوت کل اتاق رو گرفته بود تا اینکه تقه ی ارومی به در خورد و و نگاه همه به سمت در کشیده بود….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [03/09/1401 10:55 ب.ظ] #پارت1478

در اروم روی پاشنه چرخید و هیبت سرگرد با اون لباس نظامی و پر ابهت توی چارچوب در قرار گرفت…

سورن با تعجب نگاهش کرد و جلو رفت:
-سلام جناب سرگرد..

سرگرد قدم داخل اتاق گذاشت و جواب سلام سورن و بقیه رو داد…

لبخنده خشکی به پرند زد و کنار تخت ایستاد و گفت:
-حالتون چطوره؟..بهترین انشالله؟..

پرند چشم هاش رو باز و بسته کرد و با بی حالی از زیر ماسک تشکر کوتاهی کرد…

سورن خودش رو به کنار سرگرد رسوند و گفت:
-اتفاقی افتاده؟..

-نه چیزی نشده..فقط خواستم حضوری حال خانوم پارسا رو بپرسم..و اگه حالشون مساعده چندتا سوال ازشون داشتم….

سورن نفسی کشید و گفت:
-تازه به بخش منتقل شده..به نظرتون زمان مناسبیه برای سوال پرسیدن؟…

-با دکترش صحبت کردم گفت مشکلی نیست..

بعد نگاهش رو به پرند دوخت و گفت:
-دخترم اگه حالت خوبه چندتا سوال ازت بپرسم..

پرند با ترس نگاهش کرد و بعد نگاهش رو به سمت سورن چرخوند…

سورن لبخند محوی زد و گفت:
-نترس..فقط چندتا سوال میپرسن..اگه حالت خوب نیست باشه برای یه وقت دیگه…

سرگرد هم سری به تایید تکون داد و گفت:
-خسته ت نمیکنم..اگه نتونستی میذاریم واسه بعد..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [05/09/1401 10:22 ب.ظ] #پارت1479

پرند سری به تایید تکون داد و قبول کرد..

سورن به البرز و دنیز نگاه کرد و بعد با اشاره ازشون خواست مهتاب خانوم رو بیرون ببرن…

دنیز به سمت مهتاب خانوم رفت و گفت:
-خاله جون بیایین ما بریم بیرون یه هوایی بخوریم تا کار جناب سرگرد تموم میشه…

مهتاب خانوم با استرس به پرند نگاه کرد و گفت:
-حالت خوبه؟..

پرند دوباره دستش رو بالا برد و ماسک رو اروم پایین کشید و با بی حالی گفت:
-خوبم..نگران نباش..

مهتاب خانوم دستی به سر پرند کشید و خم شد پیشونیش رو بوسید…

با کمک دنیز از جاش بلند شد و گفت:
-من همین بیرونم..کارشون تموم شد برمی گردم..

پرند سری به تایید تکون داد و دنیز و البرز، مهتاب خانوم رو بیرون بردن و در اتاق رو بستن…

سرگرد جلوتر رفت و پایین تخت ایستاد و با اون نگاه پرابهت به پرند نگاه کرد و گفت:
-به خودت فشار نیار..نمی خوام خسته بشی یا حالت بد بشه..هرجا احساس کردی حالت خوب نیست بگو تمومش کنم و بذارم واسه بعد….

پرند سرش رو تکون داد و زبونش رو روی لب خشک شده و ترک خورده ش کشید:
-چشم..

-خوبه..حالا ازت میخوام اون روزی رو که از خونه بیرون رفتی برام تعریف کنی..به چه دلیل از خونه خارج شدی؟….

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [06/09/1401 10:33 ب.ظ] #پارت1480

نگاه پرند به سمت سورن چرخید و با نگرانی نگاهش کرد..

سورن به سختی دوباره لبخند زد و گفت:
-نگران هیچی نباش..خوب فکر کن و راحت به سوالات جناب سرگرد جواب بده..از هیچی نترس عزیزم…

پرند همون نگاه نگرانش رو به سمت سرگرد چرخوند و خش دار و بی حال گفت:
-رفتم با پسرعموم صحبت کنم..

-چرا؟..به چه دلیل خواستی باهاش صحبت کنی؟..

پرند چشم هاش رو بست و لب هاش رو بهم فشرد..

اخم هاش کمی توی هم رفت و با مکث چشم هاش رو باز کرد و لب زد:
-نمی دونم..

چشم های سورن و کیان گرد شد و نگاه سرگرد به سمت سورن چرخید…

سورن هم به سرگرد نگاه کرد و گیج و سوالی سرش رو تکون داد…

اخم های سرگرد توی هم رفت و دوباره به پرند نگاه کرد و گفت:
-چطور نمی دونی؟..یادته داشتی میرفتی پیش پسرعموت اما دلیلشو نمی دونی؟…

پرند چشم هاش رو روی هم فشرد و کمی فکر کرد و بعد سردرگم به سرگرد نگاه کرد و گفت:
-یادم نیست..

سورن موهاش رو چنگ زد و حیرت زده گفت:
-پرند..یعنی چی یادت نیست..چرا داشتی می رفتی پیش اون؟…

اشک تو چشم های پرند جمع شد و مظلومانه به سورن نگاه کرد و با بغض گفت:
-به خدا یادم نیست..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.6 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Rmh
Rmh
1 ماه قبل

خواهشاااا این رمانو اشتراکی نکنید ظلمه واقعامطدژکینکحینیمی🥲

Baharan
Baharan
1 ماه قبل

سلام من اشتراک سه ماهه گرفتم ولی فقط همون موقع که تازه اشتراک گرفته بودم تونستم ازش استفاده کنم الان میگه اشتراک ندارید

Baharan
Baharan
پاسخ به  admin
1 ماه قبل

کجا بفرستم؟

Baharan
Baharan
پاسخ به  Baharan
1 ماه قبل

Minasohra####@yahoo.com

آوین
آوین
1 ماه قبل

با توجه به خریداشتراک وکسر از حساب واینکه شما میگید ایمیل ما درست ونیست وثبت نشده تکلیف واریزی ما چی نیشه؟؟؟؟؟

Mahsa
Mahsa
1 ماه قبل

واه نمیخواد بگه یا واقعا یادش نیست؟؟
اخه مگه میشه همه چیو یادش باشه و اونو یادش نیاد فقط؟؟😕

دسته‌ها

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x