رمان گرداب پارت 250

4.2
(89)

 

کمی توی سکوت به صورتش خیره شد و وقتی دید قصد جواب دادن نداره، دستش رو از روی دست پرند برداشت و برد سمت صورتش….

سر انگشت هاش رو این دفعه پشت پلک پرند کشید و با همون لحن ادامه داد:
-دلم لک زده واسه اون نگاه خوشگلت..بیشتر از این مجازاتم نکن..حق داری حتی نگاهمم نکنی اما من اینجوری میمیرم….

وقتی دید پرند باز هم جواب نمیده، دست کبودش رو از کنارش برداشت و بین دوتا دستش گرفت و بالا برد….

سرش رو هم کمی خم کرد و اروم روی کبودی دستش رو بوسید و لب زد:
-پرندم..

دست پرند بین دست هاش لرزید و قطره اشکی اروم از گوشه ی چشمش فرو ریخت…

قلب سورن لرزید و دوباره پشت دستش رو بوسید و گفت:
-باز کن اون چشم های خوشگلتو..نگام کن..بعد اگه بگی بمیر نامردم اگه همینجا…

میون حرفش پرند با لب و چونه ای لرزون، بدون اینکه چشم هاش رو باز کنه اهسته گفت:
-برو سورن..

سورن چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید و با شور گفت:
-اخ که داشتم میمردم برای شنیدن اسمم از زبونت..

پرند با بغض و همون چشم های بسته تکرار کرد:
-برو..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [23/09/1401 10:04 ب.ظ] #پارت1492

سورن با بی قراری نگاهش کرد و گفت:
-کجا برم..کجارو دارم برم..من روزهاست پشت در اتاق تو دارم جون میدم بعد تو میگی برو..کجا برم اخه…

قطره های اشک با سرعت بیشتری روی صورت پرند فرو ریخت و با حرکت ارومی دستش رو می خواست از دست سورن بیرون بکشه که سورن محکم تر دستش رو گرفت…..

غمگین به چشم های بسته و صورت خیس پرند خیره شد و لب زد:
-حق داری نخواهی منو ببینی..حق داری حتی نخواهی نزدیکت باشم..نتونستم ازت مراقبت کنم..حق داری..ببخشید….

چشم های پرند خیلی اروم باز و خمار به روبه روش خیره شد…

دل سورن با دیدن چشم های سبز و غرق اشک پرند لرزید و کمی بیشتر خم شد سمتش و با ذوق گفت:
-جونم..جون دلم..قربون این چشم هات برم..

پرند بدون نگاه کردن به سورن و حتی بدون پلک زدن، به دیوار جلوش خیره شد و با بغض دوباره گفت:
-برو از اینجا سورن..

سورن بی توجه به حرفش، خیلی اهسته و پر احساس پچ پچ کرد:
-نمی خواهی نگام کنی خوشگلم؟..

پرند سرش رو به سمت مخالف چرخوند و جواب نداد..

سورن با ناراحتی به نیمرخ پرند نگاه کرد و گرفته گفت:
-حق داری..معذرت می خوام..

بغض پرند بی صدا ترکید و مظلومانه لب زد:
-با من اینطوری حرف نزن..برو..برو..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [26/09/1401 10:48 ق.ظ] #پارت1493

سورن دستپاچه نگاهش کرد و تند تند گفت:
-باشه عزیزم..باشه..هرچی تو بگی..اروم باش..

پرند سرش رو چرخوند و دوباره با نگاهی مات به دیوار خیره شد…

سورن با قلبی کوبنده و پر غصه نگاهش کرد و با مکث گفت:
-هرچی بگی حق داری..من خر پیشت نبودم وقتی این بلاها سرت اومد..نتونستم زود پیدات کنم..حق داری..ولی پرند به خدا..به جون خودت خیلی تلاش کردم..خیلی سعی کردم پیدات کنم..خیلی این در و اون در زدم اما نشد..ببخش عزیزدلم……

صدای پر بغضش قلب پرند رو از جا کند اما باز هم حرفی نزد…

ناراحتیش هیچ کدوم از این هایی که سورن می گفت نبود…

می دونست سورن همه کار کرده تا پیداش کنه..می دونست چه حالی داشته وقتی نبوده…

همه ی این هارو می دونست..

اما مشکلش خودش بود..مشکلش روح و روان بهم ریخته ی خودش بود…

دوست داشت بره داخل یک اتاق کوچک و تاریک و تنها بمونه و هیچکس رو نبینه…

دلش نمی خواست دیگه حتی عزیزترین ادم های زندگیش رو ببینه…

وقتی حتی یادش نمی اومد چه بلایی سرش اومده، طاقت یک لحظه دیگه زندگی کردن رو نداشت…

فقط دوست داشت بمیره و همه ی فکر و خیال های توی سرش تموم بشه و راحت بشه…

حالی رو داشت تجربه می کرد که حتی توی خوابم فکر نمی کرد ببینه…

توی دلش فقط ارزوی مرگ می کرد و بس..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [27/09/1401 09:41 ب.ظ] #پارت1494

سورن وقتی نگاه مات و بدون پلک زدنش به دیوار رو دید، با نگرانی خم شد و لب زد:
-پرند..خوبی؟!..

پرند با صدای سورن پلکی زد و انگار از دنیای دیگه ای برگشت…

روح به نگاهش برگشت اما باز هم به سورن نگاه کرد..

سورن با دلی بی قرار دوباره گفت:
-نگام نمی کنی پرند؟..من دارم از دلتنگی برات دیوونه میشم…

باز هم سکوت پرند و بی قراری سورن..

کلافه نگاهش رو دور اتاق چرخوند و با صدای دورگه و گرفته ای گفت:
-باشه عزیزم..من که این همه منتظر شدم تو بیدار بشی بازم صبر میکنم..کافیه تو حالت خوب باشه…

با بی قراری و دلتنگی بیشتری نگاهش کرد و گفت:
-اما بدون من دارم میمیرم..نفسم به سختی می کشم..هرموقع نگام کنی نفسم بالا میاد…

پرند پلک هاش رو با حالی داغون روی هم فشرد و سورن که متوجه ی حالش بود، پر احساس لب زد:
-قربونش برم..

وقتی دید پرند واقعا نمی خواد حرف بزنه، سکوت کرد و نخواست بیشتر تحت فشارش بذاره…

بی حرف نگاهش رو تو صورت پرند می چرخوند و دستش رو توی یک دستش گرفته بود و با اون دستش اروم نوازشش می کرد….

داشت له له میزد واسه یک نگاه پرند اما ترجیح داد دیگه چیزی نگه تا ناراحتش نکنه…

دیگه پرند پیشش بود و انقدر این مدت عذاب و دلتنگی کشیده بود که از حالا تا ته دنیا می تونست براش صبر کنه تا فقط یک نیم نگاه بهش بندازه….

الان فقط این مهم بود که پرند دیگه پیش خودش بود و بس…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [28/09/1401 09:20 ب.ظ] #پارت1495

===============================

از حسابداری خارج شد و نگاهی به برگه ی مرخصی توی دستش انداخت…

بالاخره دکتر پرند رو مرخص کرده بود و اجازه داده بود به خونه ببرنش…

راه افتاد سمت اتاق پرند و همینطور حرف های دکترش توی ذهنش تکرار می شد…

“حال جسمیش به مراتب بهتره و فقط باید هفته ای یک بار بیارینش من شرایطش رو چک کنم..همون موقع تاریخ باز کردن گچ دست و پاش رو هم بهتون میگم..اما همینطور که خودتونم متوجه شدین حال روحیش به هیچوجه خوب نیست..حتی با روانشناسی که چندبار فرستادم پیشش هم صحبت نمیکنه”……

نفس عمیقی کشید و دوباره صحبت های دکتر توی سرش مرور شد…

“باید مرتب تحت نظر روانشناس باشه..هرجور شده راضیش کنین پیش مشاوره بره..اگه از یک متخصص کمک نگیرین توی زندگیش با مشکل روبه رو میشه..لطفا این توصیه منو جدی بگیرین..باید حتما پیش روانشناس بره”…..

پشت در اتاق پرند ایستاد و به سختی لبخندی روی لب هاش نشوند و وارد اتاق شد…

نگاهی به بقیه انداخت که با ورودش بهش چشم دوخته بودن و برگه ی تو دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-دیگه می تونیم بریم خونه..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 89

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x