3 دیدگاه

رمان گرداب پارت 251

4.2
(74)

 

باز هم پرند هیچ عکس العملی نشون نداد..انگار اصلا براش مهم نبود…

مهتاب خانوم دست هاش رو رو به سقف بلند کرد و با خوشحالی گفت:
-الهی شکر مادر..الهی شکر..

سورن با لبخند سری تکون داد و با ایستادن کیان کنارش، نگاهش کرد…

کیان با نگرانی و اهسته گفت:
-دکتر چی گفت؟..

سورن سری تکون داد و اون هم اروم گفت:
-بعدا حرف می زنیم..

کیان هم سر تکون داد و سورن رو به دنیز و مهتاب خانوم گفت:
-ما میریم بیرون شما لباس تنش کنین که بریم..

دنیز “باشه” ای گفت و پسرها از اتاق بیرون رفتن..

همین که در اتاق رو پشت سرشون بستن کیان، با نگرانی گفت:
-سورن دکتر چی گفت؟..

سورن نگاهش رو به زمین دوخت و اروم گفت:
-گفت باید حتما تحت نظر روانشناس باشه..گفت با روانشناس ما صحبت نکرده اما هرجور شده شما راضیش کنین و ببرینش پیش یه متخصص….

کیان دستی به صورتش کشید و گفت:
-چطوری راضیش کنیم..حتی باهامون حرف هم نمیزنه..

سورن با استیصال سری تکون داد و حرفی نزد..

خودش هم نمی دونست چطور باید این کارو بکنن..

پرند انگار یک ادم دیگه شده بود و انقدر غیرقابل پیش بینی بود که نمی دونست باید چکار کنه…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [01/10/1401 11:31 ب.ظ] #پارت1497

احساس درماندگی می کرد و سرش داشت از فکر و خیال زیاد می ترکید…

الان تنها چیزی که براش مهم بود، این بود که پرند رو ببرن خونه تا از این بیمارستان سرد و دلگیر نجات پیدا کنن….

برگه ی مرخصی و نسخه ای که دکتر نوشته بود رو توی جیبش گذاشت و گفت:
-فعلا ببریمش خونه..چند روز تو محیط خونه و کنارمون باشه بعد کم کم یه جوری راضیش میکنیم…

کیان سری به تایید تکون داد و سورن رو کرد به البرز که بی حرف و با نگرانی نگاهشون می کرد و گفت:
-البرز یه ویلچر بیار..اینطوری سخته ببریمش..

البرز “باشه”ای گفت و رفت برای اوردن ویلچر..

سورن به دیوار تکیه داد و با خستگی چشم هاش رو بست تا سوزشش کمتر بشه…

مدتی گذشت و البرز هم با ویلچر برگشت تا اینکه در اتاق باز شد و دنیز بیرون اومد…

نگاهی به سه تاشون کرد و گفت:
-اماده اس..بیایین..

سورن زودتر از همه وارد اتاق شد و البرز هم پشت سرش با ویلچر وارد شد…

ویلچر رو کنار تخت گذاشت و برای اینکه حال و هوای پرند رو عوض کنه، به شوخی گفت:
-بیا بشین که می خواهیم تا ماشین ویلچر سواری کنیم..همیشه دوست داشتم روی اینا بشینم و یکی هولم بده اما قسمت بوده تو بشینی روش….

از لحن بامزه ش مهتاب خانوم خندید اما پرند بدون هیچ عکس العملی بی روح به ویلچر خیره شد…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [03/10/1401 11:22 ق.ظ] #پارت1498

سورن خودش رو به کنار پرند که لبه ی تخت نشسته بود رسوند و بازوش رو گرفت:
-بیا کمکت کنم عزیزم..

پرند به سرعت، کمی خودش رو عقب کشید تا دست سورن از بازوش جدا بشه…

دست سورن توی هوا موند و بهت زده نگاهش کرد..

کیان که متوجه ی همه چی بود، سریع جلو رفت و گفت:
-سورن تو ویلچر رو نگه دار من کمک می کنم بشینه..

اخم های سورن توی هم رفت و گرفته عقب کشید و جاش رو به کیان داد…

مهتاب خانوم برای دلداری دادن بهش، دستش رو روی بازوش کشید و لبخندی بهش زد…

سورن هم لبخند تلخی زد و پشت ویلچر ایستاد..

کیان و دنیز دو طرف پرند ایستادن و کمک کردن از روی تخت بلند بشه و روی ویلچر نشوندنش…

سورن نگاهی به دور اتاق انداخت و گفت:
-همه چی رو بردارین..چیزی جا نذارین..

مهتاب خانوم نگاهش کرد و گفت:
-نه عزیزم همه چیو برداشتیم..

بعد به البرز نگاه کرد و ادامه داد:
-مادر اون ساک رو بردار سنگینه ما نمی تونیم..

البرز “چشم”ی گفت و ساک رو از روی صندلی برداشت..

سورن ویلچر رو چرخوند و اروم هول داد و از اتاق بیرون رفتن…

بقیه هم پشت سرشون راه افتادن..

سورن جلوی استیشن ایستاد و نگاهی به پرستارها انداخت و لبخندی زد و گفت:
-خیلی ممنونم ازتون..ببخشید این مدت خیلی اذیتتون کردیم..ممنون از توجه و کمک هاتون…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [04/10/1401 10:01 ب.ظ] #پارت1499

پرستارها تشکر کردن و یکیشون جلو اومد و با لبخند گفت:
-خواهش می کنم..وظیفمون بود..امیدوارم موفق باشین و دخترتون هرچه زودتر سلامتیش رو به دست بیاره و دیگه راهتون به اینورا نیوفته….

همه تشکر کردن و پرستار این دفعه به پرند که به روبه روش خیره شده بود، نگاه کرد و گفت:
-قدر خانواده و نامزدتو بدون دخترجان..الان خیلی کم پیدا میشه کسی که اینقدر به فکر باشه…

پرند جوابی نداد و سورن که از لفظ نامزد ذوق کرده و در عین حال جلوی مهتاب خانوم خجالت کشیده بود، با لبخند تشکر کرد….

سری تکون داد و با نگاهی بهشون ادامه داد:
-با اجازتون..

پرستارها هم سر تکون دادن و سورن دوباره ویلچر رو حرکت داد و راه افتادن…

کنار ماشینِ سورن ایستادن و سورن باز هم خواست کمکش کنه اما پرند اجازه نداد و خورش رو محکم به ویلچر چسبوند….

سورن نفس پرحرصی کشید و با اشاره از کیان خواست کمکش کنه…

خودش هم ریموت رو از جیبش دراورد و درها رو باز کرد و منتظر شد…

کیان از بغل زیر دوتا بازوی پرند رو گرفت و کمک کرد بلند بشه…

پرند روی پای سالمش ایستاد و پای گچ گرفته شده ش رو توی هوا گرفت…

اما هرکار کرد نمی تونست سوار اون ماشین شاسی بلند بشه و براش سخت بود…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [06/10/1401 10:38 ب.ظ] #پارت1500

سورن که با اخم نگاهشون می کرد، حرصش گرفت و طرف دیگه ی پرند ایستاد و بی توجه به امتناعش، دست انداخت زیر پاهاش و اون یکی دستش رو زیر کمرش انداخت و با یک حرکت از جا کندش…..

نفس پرند از این نزدیکی حبس شد و پلک هاش روی هم افتاد…

نامحسوس نفس عمیقی کشید و بوی تن سورن رو به ریه هاش فرستاد و دلتنگ تر از همیشه شد…

سورن با حرص و سریع پرند رو داخل ماشین گذاشت و عقب کشید…

دستی به صورتش کشید و رو به دنیز و مهتاب خانوم گفت:
-بفرمایید سوار شین..

دنیز کنار پرند و مهتاب خانوم جلو نشستن..

سورن رو کیان و البرز گفت:
-ماشین شما کجاست؟..

کیان اشاره ای به ماشین البرز که کمی اونور پارک بود کرد و گفت:
-من با البرز اومدم..شما برین ما هم پشت سرتون میاییم…

-باشه..این ویلچرم تحویل بدین..

البرز ریموت ماشینش رو به کیان داد و گفت:
-تو سوار شو من اینو تحویل میدم میام..

البرز با ویلچر برگشت داخل بیمارستان و سورن گفت:
-پس ما میریم..شما هم بیایین..

کیان سری تکون داد و سورن ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست…

اینه وسط رو روی صورت پرند تنظیم کرد و از داخلش نگاهش کرد و رو بهشون گفت:
-راحتین؟!..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 74

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۰ ۲۳۴۷۵۳۰۵۶

دانلود رمان لانه ویرانی جلد اول pdf از بهار گل 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     25 سالم بود که زندگیم دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که شاید اول با اومدن اسم تو شروع شد؛ ولی آخرش به اسم تو ختم شد… و من نمی‌دونستم بازی روزگار چه‌قدر ناعادلانه عمل می‌کنه. اول این بازی از یک وصیت شروع شد، وصیتی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…
Negar ۲۰۲۱۰۶۰۱ ۰۱۵۶۵۸

رمان اشرافی شیطون بلا 5 (1)

2 دیدگاه
  دانلود رمان اشرافی شیطون بلا خلاصه : داستان درباره ی دختریه که خیلی شیطونه.اما خانواده ی اشرافی داره.توی خونه باید مثل اشرافیا رفتار کنه.اما بیرون از خونه میشه همون دختر شیطون.سعی میکنه سوتی نده تا عمش متوجه نشه که نمیتونه اشرافی رفتارکنه.همیشه از مهمونیای خانوادگی فرار میکنه.اما توی یکی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۰۲۹۰۳۹

دانلود رمان قلب سوخته pdf از مریم پیروند 1 (1)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     کاوه پسر سرد و مغروری که توی حادثه‌ی آتیش سوزی، دختر عموش رو که چهارده‌سال از خودش کوچیکتره نجات میده، اما پوست بدنش توی اون حادثه می‌سوزه و همه معتقدن قلبش هم توی آتیش سوخته و به عاشقانه‌های صدفی که اونو از بچگی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۹۱۷۶۲۱

دانلود رمان انار از الناز پاکپور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خزان عکاس جوانی است در استانه سی و یک سالگی که گذشته سختی رو پشت سر گذاشته دختری که در نوجوانی به دلیل جدایی پدر و مادر ماندن و مراقبت از پدرش که جانباز روحی جنگ بوده رو انتخاب کرده و شاهد…
IMG 20230128 233546 1042

دانلود رمان گوش ماهی pdf از مدیا خجسته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان یک عکاس کنجکاو و ماجراجو به نام دنیز می باشد که سعی در هویت یک ماهیگیر دارد ، شخصی که کشف هویتش برای هر کسی سخت است،ماهیگیری که مرموز و به گفته ی دیگران خطرناک ، البته بسیاز جذاب، میان این…
1

رمان عصیانگر 2 (2)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…
IMG 20230128 233708 1462 scaled

دانلود رمان ضد نور 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         باده دختری که عضو یه گروهه… یه گروه که کارشون پاتک زدن به اموال باد آورده خیلی از کله گنده هاس… اینبار نوبت باده اس تا به عنوان آشپز سراغ مهراب سعادت بره و سر از یکی از گندکاریاش دربیاره… اما…
رمان اوج لذت

دانلود رمان اوج لذت به صورت pdf کامل از ملیسا حبیبی 4 (38)

بدون دیدگاه
  خلاصه: پروا دختری که در بچگی توسط خانوادش به فرزندی گرفته شده و حالا بزرگ شده و یه دختر ۱۹ ساله بسیار زیباست ، حامد برادر ناتنی و پسر واقعی خانواده پروا که ۳۰ سالشه پسر سربه زیر و کاری هست ، دقیقا شب تولد ۳۰ سالگیش اتفاقی میوفته…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bahareh
Bahareh
6 ماه قبل

گفتم پرند واسه سورن اخم و تخم میکنه.

خواننده رمان
خواننده رمان
6 ماه قبل

واقعا پرند چیزی یادش نمیاد یا میخواد سورن ازش زده بشه؟

Mahsa
Mahsa
6 ماه قبل

سورن بیچاره م گرفتار شده این وسط

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x