3 دیدگاه

رمان گرداب پارت 251

4.3
(72)

 

باز هم پرند هیچ عکس العملی نشون نداد..انگار اصلا براش مهم نبود…

مهتاب خانوم دست هاش رو رو به سقف بلند کرد و با خوشحالی گفت:
-الهی شکر مادر..الهی شکر..

سورن با لبخند سری تکون داد و با ایستادن کیان کنارش، نگاهش کرد…

کیان با نگرانی و اهسته گفت:
-دکتر چی گفت؟..

سورن سری تکون داد و اون هم اروم گفت:
-بعدا حرف می زنیم..

کیان هم سر تکون داد و سورن رو به دنیز و مهتاب خانوم گفت:
-ما میریم بیرون شما لباس تنش کنین که بریم..

دنیز “باشه” ای گفت و پسرها از اتاق بیرون رفتن..

همین که در اتاق رو پشت سرشون بستن کیان، با نگرانی گفت:
-سورن دکتر چی گفت؟..

سورن نگاهش رو به زمین دوخت و اروم گفت:
-گفت باید حتما تحت نظر روانشناس باشه..گفت با روانشناس ما صحبت نکرده اما هرجور شده شما راضیش کنین و ببرینش پیش یه متخصص….

کیان دستی به صورتش کشید و گفت:
-چطوری راضیش کنیم..حتی باهامون حرف هم نمیزنه..

سورن با استیصال سری تکون داد و حرفی نزد..

خودش هم نمی دونست چطور باید این کارو بکنن..

پرند انگار یک ادم دیگه شده بود و انقدر غیرقابل پیش بینی بود که نمی دونست باید چکار کنه…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [01/10/1401 11:31 ب.ظ] #پارت1497

احساس درماندگی می کرد و سرش داشت از فکر و خیال زیاد می ترکید…

الان تنها چیزی که براش مهم بود، این بود که پرند رو ببرن خونه تا از این بیمارستان سرد و دلگیر نجات پیدا کنن….

برگه ی مرخصی و نسخه ای که دکتر نوشته بود رو توی جیبش گذاشت و گفت:
-فعلا ببریمش خونه..چند روز تو محیط خونه و کنارمون باشه بعد کم کم یه جوری راضیش میکنیم…

کیان سری به تایید تکون داد و سورن رو کرد به البرز که بی حرف و با نگرانی نگاهشون می کرد و گفت:
-البرز یه ویلچر بیار..اینطوری سخته ببریمش..

البرز “باشه”ای گفت و رفت برای اوردن ویلچر..

سورن به دیوار تکیه داد و با خستگی چشم هاش رو بست تا سوزشش کمتر بشه…

مدتی گذشت و البرز هم با ویلچر برگشت تا اینکه در اتاق باز شد و دنیز بیرون اومد…

نگاهی به سه تاشون کرد و گفت:
-اماده اس..بیایین..

سورن زودتر از همه وارد اتاق شد و البرز هم پشت سرش با ویلچر وارد شد…

ویلچر رو کنار تخت گذاشت و برای اینکه حال و هوای پرند رو عوض کنه، به شوخی گفت:
-بیا بشین که می خواهیم تا ماشین ویلچر سواری کنیم..همیشه دوست داشتم روی اینا بشینم و یکی هولم بده اما قسمت بوده تو بشینی روش….

از لحن بامزه ش مهتاب خانوم خندید اما پرند بدون هیچ عکس العملی بی روح به ویلچر خیره شد…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [03/10/1401 11:22 ق.ظ] #پارت1498

سورن خودش رو به کنار پرند که لبه ی تخت نشسته بود رسوند و بازوش رو گرفت:
-بیا کمکت کنم عزیزم..

پرند به سرعت، کمی خودش رو عقب کشید تا دست سورن از بازوش جدا بشه…

دست سورن توی هوا موند و بهت زده نگاهش کرد..

کیان که متوجه ی همه چی بود، سریع جلو رفت و گفت:
-سورن تو ویلچر رو نگه دار من کمک می کنم بشینه..

اخم های سورن توی هم رفت و گرفته عقب کشید و جاش رو به کیان داد…

مهتاب خانوم برای دلداری دادن بهش، دستش رو روی بازوش کشید و لبخندی بهش زد…

سورن هم لبخند تلخی زد و پشت ویلچر ایستاد..

کیان و دنیز دو طرف پرند ایستادن و کمک کردن از روی تخت بلند بشه و روی ویلچر نشوندنش…

سورن نگاهی به دور اتاق انداخت و گفت:
-همه چی رو بردارین..چیزی جا نذارین..

مهتاب خانوم نگاهش کرد و گفت:
-نه عزیزم همه چیو برداشتیم..

بعد به البرز نگاه کرد و ادامه داد:
-مادر اون ساک رو بردار سنگینه ما نمی تونیم..

البرز “چشم”ی گفت و ساک رو از روی صندلی برداشت..

سورن ویلچر رو چرخوند و اروم هول داد و از اتاق بیرون رفتن…

بقیه هم پشت سرشون راه افتادن..

سورن جلوی استیشن ایستاد و نگاهی به پرستارها انداخت و لبخندی زد و گفت:
-خیلی ممنونم ازتون..ببخشید این مدت خیلی اذیتتون کردیم..ممنون از توجه و کمک هاتون…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [04/10/1401 10:01 ب.ظ] #پارت1499

پرستارها تشکر کردن و یکیشون جلو اومد و با لبخند گفت:
-خواهش می کنم..وظیفمون بود..امیدوارم موفق باشین و دخترتون هرچه زودتر سلامتیش رو به دست بیاره و دیگه راهتون به اینورا نیوفته….

همه تشکر کردن و پرستار این دفعه به پرند که به روبه روش خیره شده بود، نگاه کرد و گفت:
-قدر خانواده و نامزدتو بدون دخترجان..الان خیلی کم پیدا میشه کسی که اینقدر به فکر باشه…

پرند جوابی نداد و سورن که از لفظ نامزد ذوق کرده و در عین حال جلوی مهتاب خانوم خجالت کشیده بود، با لبخند تشکر کرد….

سری تکون داد و با نگاهی بهشون ادامه داد:
-با اجازتون..

پرستارها هم سر تکون دادن و سورن دوباره ویلچر رو حرکت داد و راه افتادن…

کنار ماشینِ سورن ایستادن و سورن باز هم خواست کمکش کنه اما پرند اجازه نداد و خورش رو محکم به ویلچر چسبوند….

سورن نفس پرحرصی کشید و با اشاره از کیان خواست کمکش کنه…

خودش هم ریموت رو از جیبش دراورد و درها رو باز کرد و منتظر شد…

کیان از بغل زیر دوتا بازوی پرند رو گرفت و کمک کرد بلند بشه…

پرند روی پای سالمش ایستاد و پای گچ گرفته شده ش رو توی هوا گرفت…

اما هرکار کرد نمی تونست سوار اون ماشین شاسی بلند بشه و براش سخت بود…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [06/10/1401 10:38 ب.ظ] #پارت1500

سورن که با اخم نگاهشون می کرد، حرصش گرفت و طرف دیگه ی پرند ایستاد و بی توجه به امتناعش، دست انداخت زیر پاهاش و اون یکی دستش رو زیر کمرش انداخت و با یک حرکت از جا کندش…..

نفس پرند از این نزدیکی حبس شد و پلک هاش روی هم افتاد…

نامحسوس نفس عمیقی کشید و بوی تن سورن رو به ریه هاش فرستاد و دلتنگ تر از همیشه شد…

سورن با حرص و سریع پرند رو داخل ماشین گذاشت و عقب کشید…

دستی به صورتش کشید و رو به دنیز و مهتاب خانوم گفت:
-بفرمایید سوار شین..

دنیز کنار پرند و مهتاب خانوم جلو نشستن..

سورن رو کیان و البرز گفت:
-ماشین شما کجاست؟..

کیان اشاره ای به ماشین البرز که کمی اونور پارک بود کرد و گفت:
-من با البرز اومدم..شما برین ما هم پشت سرتون میاییم…

-باشه..این ویلچرم تحویل بدین..

البرز ریموت ماشینش رو به کیان داد و گفت:
-تو سوار شو من اینو تحویل میدم میام..

البرز با ویلچر برگشت داخل بیمارستان و سورن گفت:
-پس ما میریم..شما هم بیایین..

کیان سری تکون داد و سورن ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست…

اینه وسط رو روی صورت پرند تنظیم کرد و از داخلش نگاهش کرد و رو بهشون گفت:
-راحتین؟!..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 72

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Bahareh
Bahareh
1 ماه قبل

گفتم پرند واسه سورن اخم و تخم میکنه.

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

واقعا پرند چیزی یادش نمیاد یا میخواد سورن ازش زده بشه؟

Mahsa
Mahsa
1 ماه قبل

سورن بیچاره م گرفتار شده این وسط

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x