رمان گرداب پارت 258

4.3
(84)

 

دستی به صورتم کشیدم و اروم گفتم:
-میشه یه چیزی بگم؟..

کیان با لبخند گفت:
-شما دوتا چیز بگو..

لب هام رو جمع کردم و با مکث گفتم:
-من خیلی اینجا حوصله ام سر میره..هیچ کاری نیست انجام بدم..میگم میشه کارامو بیارین تو خونه فعلا روشون کار کنم؟….

کیان اخم هاش رو توی هم کشید و گفت:
-دیگه چی..نه نمیشه..

-تورو خدا کیان..اینجا خیلی بیکارم..حوصله ام سر میره…

-نه پرند..نباید خودتو خسته کنی..فعلا استراحت کن تا بهتر بشی..کار باشه برای بعد…

-قول میدم خودمو خسته نکنم..خیلی کم کار میکنم..فقط وقتی خیلی بیکار بودم…

-تو دست و پات هنوز توی گچه پرند..چطوری می خواهی کار کنی؟…

-دست راستم سالمه..روی تختم کار میکنم..از جام بلند نمیشم..قول میدم..تورو خدا..تورو خدا..تورو خدا….

کیان به لحن التماسی و لوسم خندید و قبل از اینکه چیزی بگه البرز گفت:
-اگه از جونت سیر شدی براش بیار..

با تعجب گفتم:
-چرا؟!..

-فکر کنم اون شیر زخمی که تو خونه ش خوابیده و اتفاقا خیلیم ناراحت و عصبیه رو فراموش کردین..کافیه بفهمه اونوقت خشتک هممونو میکشه سرمون….

-اگه چیزی گفت میگم خودم اصرار کردم..کیان..تورو خدا نگو نه…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [23/11/1401 10:15 ق.ظ] #پارت1532

دنیز اروم گفت:
-انگار میاد به تو چیزی بگه..مارو میشوره میذاره کنار..

-چیزی نمیگه..هرچی گفت پای من..

کیان سری تکون داد و با مکث گفت:
-باشه اما اگه ببینم خودتو خسته کردی و داری شلوغش میکنی دیگه نمیذارم حتی از تختت بیایی بیرون..اوکی؟….

با ذوق خندیدم و گفتم:
-اوکی..چشم..قول میدم..

کیان هم با لبخند سرش رو تکون داد و کمی بینمون سکوت شد و بعد اهسته گفت:
-درمورده دکتر رفتن فکر کردی؟..

اخم هام توی هم فرو رفت و سرم رو پایین انداختم:
-من حالم خوبه..نیازی به دکتر ندارم..

البرز با حرص گفت:
-اره خیلی حالت خوبه..فقط هردفعه یکیمونو با حرفات میکشی یا یهو میزنی زیر گریه..اونی هم که شبها با کابوس و جیغ از خواب میپره عمه ی منه….

با حرص صداش کردم:
-البرز..

-کوفت..یکم فکر کن دختر..دکتر که نمیخواد بکشتت..میری یکم حرف میزنی میایی..مگه میخواد چیکارت کنه….

کیان دستش رو برای البرز بلند کرد و رو به من گفت:
-باشه عزیزم اما قول دادی درموردش فکر کنی بعد تصمیم بگیری..باور کن برات خوبه…

-باشه گفتم که فکر می کنم..فعلا حالم خوبه..نیازی به دکتر ندارم…

دنیز با ناراحتی صدام کرد اما یهو ساکت شد و چیزی نگفت…

فهمیدم کیان بهشون اشاره کرده بهم فشار نیارن و دیگه هیچ کدوم حرفی نزدن…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [24/11/1401 11:01 ب.ظ] #پارت1533

===============================

کیان ویلچری که روش نشسته بودم رو هول داد و کنار صندلی های توی سالن گذاشت و خودش و دنیز هم کنارم نشستن….

غمگین به اطرافم نگاهی کردم و رو به کیان گفتم:
-نمیاد؟..

با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
-نمی دونم پرند..

-بهش گفتین امروز نوبت دکتر دارم؟..

-خودش برات نوبت گرفت..می دونست امروز قراره بیایی…

لب برچیدم و زیر لبی گفتم:
-بی معرفت..

دنیز مهربون نگاهم کرد و گفت:
-شاید بیاد..هنوز وقت هست..

با ناامیدی سرم رو تکون دادم و حرفی نزدم..

فکر می کردم حداقل امروز دیگه تنهام نمی گذاره و حتما میاد…

بیشتر از یک ماه بود که ندیده بودمش و به معنای واقعی داشتم دیوونه میشدم…

چطوری فکر کرده بودم می تونم بدون سورن زندگی کنم که ازش خواسته بودم برای همیشه بره…

فقط یک ماه بود که ندیده بودمش و داشتم از غصه میمردم…

هرروز به امید اومدنش بیدار میشدم و وقتی خبری ازش نمیشد، به امید روز بعدش می خوابیدم…

فکر می کردم امروز حتما میاد..

قرار بود گچ دست و پام رو باز کنم و دلم خوش بود که همچین روزی تنهام نمی گذاره…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [25/11/1401 09:56 ب.ظ] #پارت1534

اهی کشیدم و با صدای پرستار سرم رو بلند کردم..

نوبتم شده بود..

دنیز از جاش بلند شد و رو به کیان گفت:
-من میبرمش..تو همینجا بمون..

کیان سری به تایید تکون داد و دنیز پشت ویلچر ایستاد و بردم سمت اتاق…

تا لحظه ای که وارد اتاق بشیم، سرم مدام به اطراف می چرخید که شاید ببینمش…

بغض توی گلوم نشسته بود و حالم خیلی بد بود..

با کمک پرستار و دنیز از روی ویلچر بلند شدم و روی تخت نشستم…

با چشم های پر اشک به دنیز نگاه کردم و لب زدم:
-نیومد..

با ناراحتی نگاهم کرد و دستش رو روی شونه ام گذاشت و با همدردی فشرد…

دکتر وارد اتاق شد و با خوشرویی جواب سلاممون رو داد و حالم رو پرسید…

بعد روی صندلی کنار تخت نشست و در حالی که ازم سوالاتی می پرسید، مشغول کارش شد…

صدای دستگاهی که داشت باهاش گچ هارو میبرید روی مخم بود و داشت اعصابم رو نابود می کرد….

اشک اروم از گوشه ی چشمم فرو ریخت و دکتر با تعجب دست از کار کشید و گفت:
-اِ اِ چیشد؟..درد داری؟..

چشم هام رو باز کردم و با بغض لب زدم:
-نه خوبم..

دکتر نیم نگاهی به دنیز انداخت و دوباره به من نگاه کرد و گفت:
-پس چی شده؟..

-هیچی اقای دکتر..کارتونو بکنین تا زودتر از این گچها راحت بشم…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [26/11/1401 09:45 ب.ظ] #پارت1535

با لبخند سرش رو تکون داد و دوباره دستگاه رو روشن کرد و ادامه داد…

دنیز اومد کنارم و دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و من سرم رو از بغل به سینه ش تکیه دادم…

بیشتر از یک ساعت طول کشید تا دکتر کامل گچ هارو باز کنه…

احساس خوبی داشتم..از شر اون گچ های سنگین خلاص شده بودم و احساس می کردم دست و پام ازاد شده….

با بغض لبخندی زدم و رو به دکتر گفتم:
-ممنون اقای دکتر..دیگه داشتم دیوونه می شدم از دستشون…

دکتر اروم خندید و گفت:
-یکم دست و پات رو تکون بده ببین دردی چیزی نداری..

با دست سالمم، دستی که از توی گچ دراومده بود رو مالیدم و کمی حرکتش دادم…

پوست دستم چروک و پوسته پوسته و به شدت قرمز شده بود…

لب هام رو جمع کردم و گفتم:
-یکم انگار کرخت و بی حس شدن..

دکتر از جاش بلند شد و گفت:
-طبیعیه..برات چند جلسه فیزیوتراپی می نویسم تا از این حالت دربیاد…

درحالی که همچنان دستم رو می مالیدم با کمک دنیز از روی تخت پایین اومدم…

با احتیاط پام رو روی زمین گذاشتم و دست دنیز رو گرفتم و سعی کردم راه برم…

کمی لنگ می زدم و با نگرانی تو جام ایستادم و به دکتر نگاه کردم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 84

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x