1 دیدگاه

رمان گرداب پارت 259

4.2
(102)

 

دکتر دوباره لبخند زد و گفت:
-چیزی نیست..با فیزیوتراپی درست میشه..

لبم رو جویدم و گفتم:
-همینطور ناقص نمونم اقای دکتر؟..

دنیز اروم خندید و دکتر هم با خنده گفت:
-نه نگران نباش..چون مدت زیادی توی گچ بوده الان کمی مشکل داری..فیزیوتراپی بری کم کم حل میشه…

تشکر کردم و روی صندلی نشستم و دکتر هم پشت میز توی اتاق نشست و شروع به نوشتن چیزی کرد و گفت:
-نامه ی معرفی به فیزیوتراپ رو برات می نویسم..اگه نمی خواهی همینطور ناقص بمونی حتما مرتب و سرموقع انجام بده….

از اینکه حرف خودم رو تکرار کرده بود اروم خندیدم و دکتر هم با لبخند مهرش رو پای برگه زد و به دست دنیز داد….

دوباره از دکتر و پرستار تشکر کردیم و دنیز کمک کرد از روی صندلی بلند بشم…

دستش رو گرفتم و لنگ زنان، با کمکش از اتاق بیرون رفتیم…

سرم پایین بود و نگاهم به قدم هام که با صدای سلام دنیز با تعجب سرم رو بلند کردم…

با دیدن سورن که کنار کیان ایستاده بود، قلبم از جا کنده شد و تو جام ایستادم…

با ذوق گوشه ی لبم رو گزیدم و با شادی گفتم:
-سلام..

با اخم هایی که به شدت توی هم کشیده بود، سرش رو برامون تکون داد و با کیانی که لبخند مهربونی روی لبش بود بهمون نزدیک شدن….

نمی تونستم نگاهم رو از صورتش بگیرم اما اون نگاهم نمی کرد…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [30/11/1401 11:23 ق.ظ] #پارت1537

خدایا چقدر دلم براش تنگ شده بود..

داشتم از خوشحالی می مردم..چقدر حالم نسبت به چند دقیقه قبل عوض شده بود…

باورم نمیشد اومده باشه..

مثل همیشه مرتب و اراسته بود..اصلاح کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود…

بهمون که رسیدن با هیجان بازوی دنیز رو توی دستم چلوندم و با نگاهی خیره به سورن گفتم:
-خوبی؟..

دوباره بدون نگاه کردن بهم سر تکون داد و رو به دنیز گفت:
-دکتر چی گفت؟..

دنیز که از حالم باخبر بود، فشار ارومی به دستم اورد و گفت:
-براش چند جلسه فیزیوتراپی نوشت..

سورن دستش رو دراز کرد و نامه ی معرفی رو از دست دنیز گرفت و بی حرف مشغول خوندنش شد…

کیان لبخندی بهم زد و گفت:
-خوبی؟..درد نداری؟..

به سختی نگاهم رو از صورت سخت و سرد سورن گرفتم و به کیان نگاه کردم:
-نه اما دست و پام یکم بی حسه..درست نمی تونم راه برم..لنگ می زنم…

دنیز اروم خندید و گفت:
-نبودین ببینین تو اتاق چه گریه ای راه انداخته بود..

سر سورن به سرعت از روی برگه ی تو دستش بالا اومد و با اخم به دنیز نگاه کرد…

انقدری می شناختمش که بدونم معنی این نگاه یعنی چرا گریه کرده…

کیان با تعجب گفت:
-چرا؟!..

دنیز چشمکی به من زد و گفت:
-هیچی..فکر کنم الان حالش خوب باشه..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [01/12/1401 10:34 ب.ظ] #پارت1538

چشم غره ای بهش رفتم و کیان متوجه منظورش شد و اروم خندید…

سورن بی حرف و با اخم دوباره خودش رو مشغول خوندن برگه کرد…

کیان بهمون نگاهی کرد و گفت:
-بریم زودتر..پرند خسته میشه..

لبم رو محکم گزیدم و با نگرانی سرم رو تکون دادم..

اگه بازم سورن می رفت چی..

اگه قرار بود دوباره بره، ترجیح می دادم ساعت ها وسط همون بیمارستان وایسم و نگاهش کنم…

سورن برگه رو دوباره به دست دنیز داد و بی حرف همگی راه افتادیم…

با قدم های اروم و من همچنان لنگ زنان از بیمارستان بیرون رفتیم و کنار ماشین کیان ایستادیم…

کیان رو به سورن گفت:
-ماشینت کجاست؟..

سورن اروم گفت:
-تعمیرگاه..

پلک هام با غصه روی هم افتاد و با خجالت سرم رو پایین انداختم…

دنیز با تعجب گفت:
-پس با چی اومدی؟!..

-تاکسی..

کیان سری تکون داد و گفت:
-خیلی خب..سوار شین بریم..

سورن جفت دست هاش رو توی جیب های شلوارش فرو کرد و گفت:
-من خودم میرم..شما برین..

هول شدم و بی اختیار دستم رو به طرف بازوش بردم اما وسط راه نگهش کردم و عقب کشیدم…

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [03/12/1401 11:27 ب.ظ] #پارت1539

با نگرانی و التماس به کیان نگاه کردم که پلک هاش رو با ارامش روی هم گذاشت برام و محکم رو به سورن گفت:
-لوس نکن خودتو..سوار شو هرجا میخواهی بری می رسونمت…

سورن دهن باز کرد باز هم مخالفت کنه که بی اختیار و ملتمس زیر لب صداش کردم:
-سورن..

اخم هاش بیشتر توی هم فرو رفت و با مکث سرش رو برای کیان به تایید تکون داد…

نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی و با کمک کیان سوار ماشین شدم و دنیز کنارم و سورن هم جلو نشست….

کیان پشت فرمون قرار گرفت و ماشین رو روشن کرد و گفت:
-خب..کجا بریم؟..

قبل از همه بخاطره ترس از مخالفت سورن، با صدایی گرفته گفتم:
-بریم خونه..

سورن سرش رو به سمت کیان چرخوند و گفت:
-بی زحمت منو برسون خونه ی خودم..

با ناراحتی از پشت به نیمرخش نگاه کردم و تازه متوجه ی چسب کوچک گوشه ی پیشونیش شدم…

از دلتنگی زیاد انقدر محو نگاه کردن بهش شده بودم که تازه چسب رو دیدم…

لبم رو گزیدم و به دنیز نگاه کردم و با دست به پیشونی خودم اشاره کردم و با نگرانی و خیلی اروم گفتم:
-پیشونیش..

دنیز چشم هاش رو باز و بسته کرد و مثل خودم اروم گفت:
-چیزی نیست..یه زخم کوچیکه..

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [04/12/1401 09:54 ب.ظ] #پارت1540

سرم رو تکون دادم و دوباره از پشت به سورن خیره شدم و کمی خودم رو جلو کشیدم…

دستم رو به صندلی جلو گرفتم و اروم گفتم:
-سورن..میشه بیایی خونه یکم حرف بزنیم؟..

وقتی جوابی نداد با التماس گفتم:
-تورو خدا..

دستش رو بلند کرد و من درجا ساکت شدم..

فکش داشت از فشار دندون هاش روی هم جابجا میشد و من فهمیدم هنوز خیلی عصبانیه…

محکم رو به کیان گفت:
-منو برسون خونه کیان..

کیان سرش رو تکون داد و با نگرانی از اینه وسط نگاهم کرد…

با بغض نگاهم رو از اینه گرفتم..

رفتم عقب و تکیه دادم به صندلی و از شیشه ی کنارم به بیرون خیره شدم…

بدون اینکه دست خودم باشه، بغضم بی صدا ترکید و دونه های اشک به سرعت از چشم هام فرو ریختن…

حقم بود..هرچی سرم می اومد حقم بود..مقصرش فقط خودم بودم…

خودم باعث شده بودم ازم دور بشه و نخواد
باهام حرف بزنه…

حتی بهم نگاه هم نمی کرد..

دلم داشت از غصه می پوکید و اشک هام داغ و سوزان از گونه هام پایین می اومد…

دست دنیز از کنارم جلو اومد و دستم رو توی دستش گرفت…

دستش رو محکم توی دستم گرفتم و گوشه ی سرم رو به شیشه چسبوندم و گریه ی بی صدام شدت گرفت….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 102

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240221 002227 419

دانلود رمان ایاز و ماه به صورت pdf کامل از اکرم محمدی 5 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : گاهی فقط یک قدم اشتباه می‌تواند کلاً آینده‌ات را بکوبد و از نو، با یک داستان دیگر بنویسد. مثلاً من الان باید در گمش‌تپه باشم، عروس بیگ مراد، نه در این اتاق بیمارستانی، کنار مردی که نمی‌شناسم… صدای بم و پرنفوذ دکتر شانه‌هایم را بالا…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahsa
Mahsa
10 روز قبل

اوووف بابا یکم پیش ببر این رمان و
سه چهار روز یه بار یه پارت ۱۰ خطی مینویسی ک توش هیچ اتفاق خاصی نمیفته
فقط سورن اومد و عصبانیه
همیییین

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x