رمان دونی

 

و بدون آنکه منتظر جوابی از سمت گندم بماند ، از اطاق او خارج شد و در را بست .

با خروج حمیرا از اطاق ، گندم باز پف کلافه ای کشید و نگاهش را سمت میز پر رنگ و لعاب چرخاند ………… هر چیزی که فکرش را می کرد ، روی میز دیده می شد . انگار یزدان بیشتر از آنچه که باید ، سفارشش را به حمیرا کرده بود .

نوت بوک جدیدی که یزدان به تازگی برایش خریده بود را مقابل خودش در انتهایی ترین نقطه میز قرار داد و خودش هم پشت میز نشست و تمام خوراکی ها را سمت خودش کشید و مشغول فیلم دیدن و هم زمان خوردن خوراکی های مقابلش شد ……….. البته نه گشنه اش بود و نه احساس ضعف می کرد ، اما در آن شرایط که نه اجازه خروج از اطاقش را داشت و نه کاری برای انجام دادن ، فیلم دیدن و خوردن بهترین کار بود .

با لحظه به لحظه خالی شدن میزِ مقابلش ، ظرف های خالی از تنقلات و غذا را درهم کرد و گوشه میز گذاشت ……….. آنقدر خورده بود که حس می کرد شکمش اندازه توپ بسکتبالی باد کرده و بالا آمده و راه تنفسش را بند آورده .

چند ساعتی می شد که صدای بسیار بلند موزیکی که از باندها پخش می شد ، کل عمارت را دربر گرفته بود و برای ثانیه ای نه کم می شد و نه قطع ……………….. نگاهش را سمت ساعت دیواری اش که دوازده و نیم نصفه شب را نشان می داد چرخاند و از پشت میزی که دیگر حالا چیزی برای خوردن بر رویش دیده نمی شد ، بلند شد و به سمت تختش رفت و تن سنگین شده اش را دمر روی تخت انداخت و پلک بست ………… اما مگر می شد با این صدای بلند موزیکی که کل عمارت را برداشته بود و یا صدای کوبش بی امان باس باند ها ، خوابید ؟!

نیم ساعتی همان طور بی تحرک روی تخت ، با پلک های بسته دراز کشیده بود که با حس فشاری که لحظه به لحظه بر روی مثانه اش بیشتر و بیشتر می شد ، ابرو درهم کشید و پلک گشود .

او که می دانست ، نه شرایط خروج از این اطاق را دارد و نه اجازه اش را ، پس نباید در خوردن تا این حد زیاده روی می کرد . هر چند در اطاقش حمامی بود که گوشه اش توالت فرنگی داشت ، اما یادش می آمد که چند روز پیش که یکی از خدمه ها برای نظافت اطاق و حمامش به اطاق او آمده بود ، به او هشدار خراب بودن فلش تانک توالت فرنگی اطاقش را داده بود و گفته بود بهتر است در این مدت تا درست شدن توالت اطاقش از توالت انتهای راهرو استفاده کند ……………. هرچند اگر توالت فرنگی هم درست بود ، گندم آدمی نبود که بتواند از این توالت های غربی استفاده کند و یا لااقل روش استفاده از آنها را بداند .

از جایش بلند شد و دو زانو روی تخت نشست و پاهایش را بهم فشرد و ابروانش بیشتر از قبل در هم فرو رفتند .

ـ لعنتی ………….. نباید انقدر می خوردم . چرا فکر دستشویی بعدش و نکردم .

نگاهی به ساعت دیواری انداخت که حالا از یک شب هم گذشته بود ، اما مهمانی به همان شدت و حدت خودش پابرجا بود .

از تخت پایین آمد و به سمت حمام قدم برداشت و نگاهی به فضای بزرگ حمام داخل اطاقش انداخت ………… اینجا چاره کارش نبود .

ناخن شستش را میان دندانش گذاشت و گازش گرفت ………….. فشاری که بر مثانه اش وارد می شد و دلپیچه ای که گرفته بود ، بیشتر از آنی بود که بشود نادیده اش گرفت و یا آدم بتواتد به فردا صبح موکولش کند .

بار دیگر به خودش و شکمش لعنتی فرستاد و با حس فشاری که لحظه ای به اوج خودش رسید ، تنها شال دم دستی برداشت و بر روی موهایش انداخت و به سمت در اطاق رفت و بعد از برداشتن کارت اطاقش ، با احتیاط در را باز کرد و سرکی در راهرویی که نسبتا خلوت به نظر می رسید ، کشید .

جشن پایین برگذار می شید …………… او هم که قصد پایین رفتن و شرکت در جشن را نداشت . پس اشکالی نداشت اگر که برای رفتن به سرویس بهداشتی ، لحظه ای از اطاقش خارج می شد .

با این فکر و توجیهی که برای خودش آورده بود ، همچون فشنگی خارج شده از تفنگ از اطاقش خارج شد و تمام مسیر تا خود سرویس بهداشتی را یک ضرب دوید و خودش را درون دستشویی انداخت و در را از پشت قفل کرد و با خیال راحت به کارش رسید .

با به پایان رسیدن کارش ، پشت در ایستاد و قفل در را آرام گشود و مجددا سرکی در راهرو کشید …………. همه سر و صداها و حتی فریادهای مردانه ای که گاهی لابه لای جیغ های از سر هیجان زن ها ، میان موزیک به گوشش می رسید ، از پایین شنیده می شد .

آرام در را باز کرد و از سرویس بهداشتی خارج شد …………… می خواست به سمت اطاق خودش حرکت کند ، اما این صدای داد و فریادهای از سر هیجان مخلوط با موزیک بدجوری کنجکاوی اش را تحریک می کرد .

به سمت نرده ها راه افتاد …………… به هیچ عنوان قصد پایین رفتن نداشت ، فقط می خواست مردانی که یزدان از آنها به عنوان گرگ های بی وجدان و درنده خو یاد کرده بود را ببیند ………….. دلش می خواست شکل و ماهیت آنها را ببیند .

روی نرده ها خم شد و سعی کرد پایین را ببیند …………… در آن دود مه آلود و رقص نور های قرمزی که لا به لای مه خط انداخته بودند ، دید را برای او سخت کرده بود .

هفت هشت پله پایین رفت و باز گردن به سمت پایین خم کرد و اینبار با دقت بیشتری نگاهش را میان جمعیت زن و مردی که دیوانه وار میان پیست بزرگ رقص میان سالن درهم می لولیدند و هر از گاهی صدای جیغ و فریادهای از سر هیجانشان بلند می شد ، چرخاند .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان

رمان های pdf کامل
دانلود رمان سس خردل جلد دوم به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد

        خلاصه رمان :   ناز دختر شر و شیطونی که با امیرحافط زند بزرگ ترین بوکسور جهان ازدواج میکنه اما با خیانتی که از امیرحافظ میبینه ، ازش جدا میشه . با نابود شدن زندگی ناز ، فکر انتقام توی وجود ناز شعله میکشه ، این دفعه نوبت ناز بود که اومده بود انتقام بگیره و

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان انتقام آبی pdf از مرجان فریدی

  خلاصه رمان :   «جلد دوم » «جلد اول زندگی سیگاری»   این رمان از یه رمز شروع می شه که زندگی دختر بی گناه قصه رو زیر و‌رو می کنه. مرگ پدر دختر و دزدیده شدن دلسای قصه تنها شروع ماجراست. یه ماجرای عجیب و پر هیاهو. به این رمان امتیاز بدهید روی یک ستاره کلیک کنید تا

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان گیسو از زهرا سادات رضوی

    خلاصه رمان :   آریا رستگار استاد دانشگاه جدی و مغروری که بعد از سالها از آلمان به ایران اومده و در دانشگاه مشغول به تدریس میشه، با خودش عهد بسته با توجه به تجربه تلخ گذشتش دل به هیچ کس نبنده، اما همه چیز طبق نظرش پیش نمیره که یه روز به خودش میاد و میبینه گرفتار

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان رقصنده با تاریکی

    خلاصه رمان :     کیارش شمس مرد خوش چهره، محبوب و ثروتمندیه که مورد احترام همه ست… اما زندگی کیارش نیمه پنهان و سیاهی داره که هیچکس از اون خبر نداره… به جز شراره… دختری باهوش و بااستعداد که به صورت اتفاقی سر از زندگی تاریک کیارش درمی یاره و حالا نمی دونه که این نزدیکی کیارش

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان در رویای دژاوو به صورت pdf کامل از آزاده دریکوندی

      خلاصه رمان: دژاوو یعنی آشنا پنداری! یعنی وقتایی که احساس می کنید یک اتفاقی رو قبلا تجربه کردید. وقتی برای اولین بار وارد مکانی میشید و احساس می کنید قبلا اونجا رفتید، چیزی رو برای اولین بار می شنوید و فکر می کنید قبلا شنیدید… فکر کنم برای همه مون این اتفاق افتاده! گلشنِ قصه ی ما

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان ماهلین pdf از رؤیا احمدیان

    خلاصه رمان :   دختری معصوم و تنها در مقابل مردی عیاش… ماهلین(هاله‌ماه، خرمن‌ماه)…   ★فصل اول: ســـرنــوشــتـــ★   پلک‌های پف کرده و درد ناکش را به سختی گشود و اتاق بزرگ را از نظر گذراند‌. اتاق بزرگی که تنها یک میز آرایش قهوه‌ای روشن و یک تخت دو نفره سفید رنگ و ساده در آن به چشم

جهت دانلود کلیک کنید
اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
han
han
1 سال قبل

من تازه شروع کردم به خوندن این رمان توی پارت های اول نویسنده رو به خاطره ایده جدید و مشکلات کودکان کار که بهش پرداخته تحسین می کردم اما الان هیچ فرقی با رمان های کلیشه ای دیگه نداره اینکه یزدان پولدار و خلافکار نمیشد و توی همون دار و دسته کاووس میموند خیلی بهتر بود چون شخصیت یه آدم معمولی رو داشت مثل کیانوش توی آوای باران اما توی دنیا واقعی خلافکار شدن به این آسونی نیست تو هزار بار هم شکنجه ات کنن و تعلیم ببینی بازم نمی تونی رئیس یه تشکیلات بزرگ بشی که واقعا اغراق کرده شخصیت گندم هم به عنوان دختری که بین گداها بزرگ شده خیلی ضعیفه و با کوچکترین مشکلی دادش در میاد و گریه می کنه من که خانواده دارم آخرین بار که گریه کردم فکر کنم زیر یک ساله ام بوده و همیشه خودمو با وجود تمام دردهام کنترل کردم که قوی باشم بعدم اعتماد گندم به یزدان یکم عجیبیه درسته که دوست بچگی بودن اما من اگه میدیم تبدیل شده به مرد زن باز و بی رحمی یه دقیقه هم پیشش نمی موندم

mehr58
mehr58
1 سال قبل

عه عجب نفهمیه این گندم .چقدر یزدان جون بهش تذکر داد.

...
...
1 سال قبل

وای خدا الان یه اتفاقی براش میوفته

Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

اینو بدن دست من یه دل سیر بزنمش دلم خنک شه
دختره فوضووووووووووول

nara
nara
پاسخ به  Mahsa
1 سال قبل

اخه یکی نیس ب این گندم بی ناموس بگع جات بگیره ت اون اتاق کوفتیت اون دفعه هم بخاطر این بی شرف یکی از کار بی کار شد😐
میگم این گندم ک کار با نوت بوک بلد نبود چجوری باهاش کار کرد؟😐😐

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط nara
بی نام
بی نام
پاسخ به  nara
1 سال قبل

تو نمیدونی گندم بااون چشمهای شهد عسلش وموهای گندمیش باهوش هم هست برعکس ماها. البته این نویسنده یادش رفت بگه

...
...
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

درود بر شرفت😂😂😂😂😂😂

Ghazal
Ghazal
1 سال قبل

باز این گندم فوضول دست به کار شد😐

دسته‌ها
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x