رمان گلادیاتور پارت 259

4.7
(3)

 

 

 

 

یزدان چانه اش را بر روی موهای گندم گذاشت و دست دیگرش را به دور کمر او حلقه نمود و او را بیشتر از ثانیه های قبل به خودش فشرد و گندم بی قرار تر از همیشه ، خودش را میان حصار بازوان او پنهان کرد و گرمای تن او را با عطش عجیبی به جان کشید .

 

 

 

ـ من که از همون روز اول و همون ساعت اولی که من و دیدی بهت گفتم که این یزدانی که رو به روت ایستاده دیگه اون یزدان صاف و ساده و مهربون گذشته ها نیست …………. من که زودتر بهت گفتم که بد شدم ، تاریک شدم ، سیاه شدم . خودت باور نکردی .

 

 

 

گندم صورتش را به سینه عضلانی او چسباند و پلک هایش را بست .

 

 

 

ـ تو حق نداری درباره خودت بد حرف بزنی و برچسب به خودت بچسبونی ………….. فقط من می تونم . فهمیدی ؟؟؟

 

 

 

یزدان نگاه پایین کشید و به گندم مچاله شده میان آغوشش نگاه نمود . از آن بالا هیچ دیدی بر صورت گندم نداشت و تنها می توانست موهای آشفته او را ببیند .

 

 

 

لبخندی از این حس مالکیتی که در میان کلام گندم موج می زد ، بر لب نشاند . گندم با ارزش ترین دارایی در این زندگی نحسش محسوب می شد …………. همان کسی که انگار تنها آفریده شده بود تا با حضورش ، روح و روان ناآرامش را تسلا دهد و آرام کند ………….. با اینکه امروز در قدرتمند ترین شکل زندگی اش قرار داشت ، اما باز هم این گندم بود که می توانست روح و روان ناآرام شده اش را آرام کند و تمام خلاء های روحی اش را پر نماید .

 

 

 

ـ تنها کسی که تو این دنیا فقط با یه کلمه و یه نگاه می تونه من و مثل آب خوردن آروم کنه ، تو هستی .

 

 

 

گندم که هنوز هم میان بازوان او محاصره بود ، بدون آنکه سر از سینه او جدا کند و یا نگاهش را سمت او بالا بکشد ، مشتی به سینه او زد :

 

 

 

ـ کمتر دروغ بگو ………… اگه من واقعاً چنین توانایی هایی که تو میگی داشتم اجازه می دادی منم همراهت به این سفر بیام .

 

 

 

 

 

ـ لازم نیست که حتماً کنارم باشی تا آروم شم ……….. یادتم برای من مثل آب رو آتیش می مونه .

 

 

 

انگار تمام جان گندم گوش شده بود که با هر جمله ای که یزدان بر زبانش می راند ، قلبش فرو می ریخت و حس و حالی متناقض پیدا می کرد .

 

 

 

بی اختیار شانه هایش را بیشتر از قبل جمع نمود و خودش را به سینه گرم و امن او فشرد و اجازه داد تا ریه هایش مملو از عطر تن مردانه او شود .

 

 

 

کدام دختری بود از اینکه بشنود مایع آرامش مردی همچون یزدان است ، دست و دلش به لرز نه افتد ، که گندم دومی آن باشد ؟!

 

 

 

یزدان دستانش را از دور تن او آزاد نمود و دست به بازوانش گرفت و او را اندکی عقب کشید و از سینه اش جدا کرد و نگاهی به گونه های نم برداشته و چشمان برق افتاده او و آن شهد ناب عسل در برکه چشمان او انداخت .

 

 

 

نفهمید چه شد ………….. اما وقتی به خودش آمد که لبانش بر روی چشم بسته شده گندم نشسته بود و آرام چشم زیبای او را می بوسید .

 

 

 

آرام سر عقب کشید ، اما گندم آنقدر از این بوسه ناگهانی او در شوک فرو رفته بود که انگار توان باز کردن پلک هایش را در خود نمی دید .

 

 

 

یزدان با همان صدای خش برداشته اش ، ادامه داد :

 

 

 

ـ احتمالاً مربیت یکی دو روز بعد از رفتن من می یاد ………… ازت می خوام که تمام هم و غمت و بذاری روی تمریناتی که مربیت بهت میده ……….. می خوام وقتی برگشتم ، با یه گندم دیگه رو به رو بشم . یه گندم قوی و محکم .

 

 

 

گندم آرام پلک گشود ……….. یزدان داشت چه بلایی به سرش می آورد ؟؟؟

 

 

 

دلش خون بود و قلبش یکی در میان می زد ………….. بی شک یزدان او را سحری چیزی کرده بود که اینچنین به حضورش معتاد شده بود . معتاد به صدایش ……….. معتاد به نگاه مردانه اش ……….. معتاد به این آغوش های گرم و امنش و حتی ………… معتاد به این بوسه هایی که انگار تنها از سر مهری پاک و برادرانه بود .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nazila
Nazila
4 ماه قبل

هعیییی روزگار

هیچی بدتر از این نیست که کسیو دوست داشته باشی و نتونی باور کنی،چون نباید دوسش داشته باشی.

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x