رمان گلادیاتور پارت 261

5
(3)

 

 

 

 

بی توجه به ضربان پر سرعت و محکم قلبی که انگار میان حلقش می کوبید و یا پاهای برهنه اش ، تنها پا بر زمین می کوبید و بی وقفه می دوید و پله ها را دو تا یکی پایین می رفت ……… تنها چیزی که الان و در این زمان برایش اهمیت داشت این بود که اجازه ندهد یزدان یکبار دیگر او را بی خداحافظی ترک کند .

 

 

 

تمام پله های عمارت را پایین رفت و در عمارت را باز کرد و توانست یزدانی که در جلو ماشینش را باز کرده بود و قصد سوار شدن داشت را ببیند .

 

 

 

با بغض و از اعماق جانش با فریاد صدایش زد :

 

 

 

ـ یزدان ……..

 

 

 

یزدان با شنیدن صدای فریاد گندم ، متعجب

سر به سمت عمارت چرخاند و توانست گندم را با موهایی پریشان که بخاطر دویدن ، پشت سرش در هوا به رقص درآمده بود ، ببیند .

 

 

 

با دیدنش آن هم برخلاف وضع و ظاهر و پوششی که همیشه رعایتش می کرد ، اندک ابرویی درهم کشید و بدون آنکه در ماشین را ببندد به سمت گندم راه افتاد که نگاهش به سمت پاهای برهنه او که بر روی سنگ ریزه های در باغ کوبیده می شد ، کشیده شد و ابروانش از تصور دردی که در کف پاهای گندم می نشست ، بیشتر از قبل درهم فرو رفت …………. پابرهنه با قدم هایی آهسته و ارام بر روی این سنگ ها راه رفتن هم درد داشت ، چه رسد به دویدن و کوبیده شدن پاها بر روی سنگ های روی زمین .

 

 

 

با گام هایی بلند به سمتش قدم برداشت ، اما این گندم بود که زودتر به او رسید و خودش را به سینه او کوباند و دستانش را به دور کمر او حلقه نمود و گریه اش را اینبار صدا دار شکاند .

 

 

 

یزدان یک دست به دور سر گندم حلقه نمود و دست دیگرش را به دور شانه هایش چرخاند که گندم بیشتر از قبل به سینه اش فشرده شد …………… آنقدر هیکل گندم در برابر تن ورزیده اش ، ریز نقش و کوچک به نظر می رسید که با همان دو دست حلقه کرده بر دور گندم ، توانست تا حدی او را از نگاه دیگر نگهبانان پوشش دهد .

 

 

 

 

 

 

نگاهی اجمالی به دور و اطرافش انداخت ……….. این حرکت ناگهانی گندم و صدای بلند هق هق های از اعماق وجودش ، آنقدر شوکه کننده بود تا بتواند سر تمام افراد حاضر در باغ را به سمتشان بچرخاند . در این فضا و در مقابل چشمان این نگهبانانی که دور تا دورش را در فاصله پنج شش متری از آنها گرفته بودند ، نه جای ابراز احساسات بود و نه جای دلداری دادن ……………. آن هم با آن وضعی که گندم با لباس آستین کوتاه و نازکی که بر تنش داشت و موهای پریشانی که بر شانه هایش رها نمونده بود که چهره اش را بسیار دلنشین تر از همیشه می کرد ، زمان مناسبی برای ابراز احساسات نبود .

 

 

 

سر سمت جلال چرخاند و بلند گفت :

 

 

 

ـ همه چیز و آماده کن جلال …………بگو بچه ها با ماشین هاشون بیرون عمارت منتظر بمونن . تا یک ربع دیگه حرکت می کنیم .

 

 

 

ـ بله قربان .

 

 

 

و گندم را همانطور محاصره میان سینه و بازوانش به سمت عمارت کشاند و وارد عمارت شد و مستقیم به سمت اطاق گندم راه افتاد .

 

 

 

گندم همانطور هق هق زنان ، دو دستی آنچنان یزدان را چسبیده بود و صورتش را به سینه او می فشرد ، که انگار کودکی به مادرش پناه برده .

 

 

 

یزدان با رسیدن به جلوی در اطاق گندم ، سر سمتش پایین کشید :

 

 

 

ـ کارت اطاقت و بده ……..

 

 

 

گندم هیچ واکنشی نسبت به این خواسته یزدان نشان نداد ………….. تنها حلقه دستانش را به دور کمر او تنگ تر نمود و صورتش را بیش از پیش به سینه او فشرد .

 

 

 

یزدان گردن بیشتر خم کرد ، آنقدر که لبانش می توانست موهای روی سر گندم را لمس کند :

 

 

 

ـ گندم ، کارت اطاقت کو ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x