14 دیدگاه

رمان گلادیاتور پارت 272

4.3
(28)

 

یزدان دندان بر روی هم فشرد …………… این مردک انگار واقعاً قید زندگی و رگ حیاتش را زده بود ……….

 

ـ فکر نمی کنی که انقدر احمق باشم که نیتت و نفهمم ، یا اون ذهن کثیفت و نتونم بخونم . باور کن اگه برای بار دوم این دور و اطراف ببینمت ، قسم می خورم که مثل سگ خونت و بریزم …………… فکر کنم به گوشت رسونده باشن که من یا حرفی رو نمی زنم یا اگه بزنم بی برو برگرد عملیش می کنم .

 

سیاوش نگاهش را سمت و سوی دیگری کشید و تنها به تکان دادن سری اکتفا کرد …………… به بدترین شکل ممکن کار او در این خانه به پایان رسیده بود ……………. بد زمانی را برای عملی کردن نقشه هایش انتخاب کرده بود .

 

بی حرف به سمت ساکش رفت و ساکش را برداشت و به سمت رختکن انتهای سالن رفت و بعد از تعویض لباس هایش بدون آنکه حرفی بزند و یا به گندم و یزدانی که خیره خیره با نگاهی عصبی و پر از خشم نگاهش می کرد ، نگاهی بی اندازد ، از سالن خارج شد و گندم و یزدان را تنها گذاشت .

 

یزدان نگاهش را به سمت گندم کشید و به صورت او که راحت می شد خطوط اشک را روی گونه هایش تشخیص داد ، نگاه کرد ……………. می دانست حرف زدنش با آن مردک به گونه ای نبوده که به گوش گندم رسیده باشد …………. هرچند با این حال و هوایی که گندم پیدا کرده بود به نظر نمی رسید یزدان حتی اگر صدایش بلند هم می بود ، گندم چیزی از آن متوجه می شد .

 

ـ گندم .

 

گندم به پاهای بی جانش تکانی داد و تنها از میان دیدگان تار و ماتش به یزدان نگاه نمود و با تمام وجود ، در حالی که تمام جانش از شوق دیدن او به لرزه افتاده بود ، به سمت او نرفت ، بلکه پرواز کرد و وقتی به خودش آمد که میان آغوش او پریده بود و پاهایش را به دور کمر یزدان حلقه نموده بود و دستانش را هم به دور گردن او انداخته بود و سرش را جایی میان گردنش فرستاده بود و بلند بلند هق هق های از سر دلتنگی اش را خالی می کرد و لحظه به لحظه حلقه دستانش به دور گردن او را تنگ و تنگ تر می کرد ……………. انگار قصد داشت خودش را درون جسم او فرو کند تا دو روح در یک جسم شوند .

گلادیاتور, [19/08/1402 09:41 ب.ظ] #part613
#gladiator

 

یزدان که از این پرش ناگهانی گندم متعجب شده بود ، قدمی به عقب برداشت و از ترس اینکه نکند گندم پایین بی افتد ، یک دستش را به سرعت دور کمر او حلقه نمود و دست دیگرش را به زیر باستنش فرستاد .

 

شانه های گندم با هر هق هق بالا می پرید و حتی ضربه های آرامی که یزدان با دستش آرام به پشت کمر او می زد ، انگار هیچ تاثیری در آرام کردن او نداشت ……………. انگار این دوری خیلی بیشتر از آنچه که باید بر روح و روان گندم فشار وارد کرده بود .

 

آنچنان که اصلاً یادش نمی امد اخرین باری که گندم اینچنین به آغوشش پریده باشد یا لااقل خودش او را اینگونه در بغل گرفته باشد ، به چه زمانی بر می گشت ………. احتمالاً به زمانی که گندم کودک سه چهار ساله ای بیش نبود .

 

با دستی که به دور کمر او حلقه نموده بود ، آرام کمرش را نوازش کرد .

 

گندم همان منبع آرامشی بود که می توانست در صدم ثانیه بدون آنکه خودش بفهمد آنچنان آرامشی در لا به لای عروقش تزریق کند که انگار هرگز خشم و عصبانیتی در وجودش وجود نداشته .

 

ـ ببینم فکر می کنی هنوز ده پونزده کیلویی که اینجوری تو بغلم می پری ؟

 

یزدان هیچ مشکلی با وزن گندم نداشت …………… تنها می خواست روشی برای آرام کردن او پیدا کند .

 

گندم سر از میان گردن او بیرون نکشید ……….. می خواست او را به اندازه تمام این صد و خورده ای روزی که نداشتش لمسش کند ، بویش بکشد ، عطرش را میان ریه های دلتنگ و لامصبش بفرستد .

گلادیاتور, [20/08/1402 10:40 ب.ظ] #part614
#gladiator

 

نالید . با همان صدای لرزان و زنگ دار شده اش ………….. با همان صدایی که یزدان می توانست درد نشسته در کلمه به کلمه اش را حس کند .

 

ـ خیلی بدی یزدان …………. نمی بخشمت …………. هیچ وقت نمی بخشمت .

 

یزدان که گوشه باشگاه ایستاده بود ، با به صدا درآمدن درِ سرویس بهداشتی انتهای سالن و فهمیدن اینکه کسی دارد به سمتشان می آید ……….. دستش را آرام روی کمر گندم نوازش وار کشید …………. گندم آنچنان به او چسبیده بود که انگار دیگر هیچ وقت قرار نبود از او جدا شود .

 

ـ بیا پایین گندم جان .

گندم بینی اش را بالا کشید ………….. هق هق هایش آرام گرفته بود . دلش آرام و قرار گرفته بود . بعد از چندین ماه به چیزی که می خواست رسیده بود . حالا در مکانی قرار گرفته بود که در تمام این روزها برای بودن در آن جان می داد .

 

ـ نمیام .

 

یزدان ضربه آرام دیگری به کمرش زد و با صدایی پایین آمده که به گوش فردی که لحظه به لحظه داشت نزدیکشان می شد نرسد گفت :

 

ـ یکی از نگهبانا داره میاد .

 

گندم بار دیگر بینی اش را بالا کشید ………….. صدایش هنوز هم لرز داشت و نفس هایش آنچنان عمیق و از اعماق وجود بود که انگار تازه راه نفسش را باز کرده بودند .

 

الان تنها چیزی که برایش مهم بود رفع دلتنگی اش بود و بس ………….. اینکه تلافی تمام این روز هایی که او را نداشت را در بیاورد .

 

ـ برام مهم نیست .

 

ـ الان پایین بیا ، بالا که رفتیم خودم بغلت می کنم تا اطاقت می برمت .

گلادیاتور, [21/08/1402 10:05 ب.ظ] #part615
#gladiator

 

گندم نه حرفی زد و نه حتی برای ثانیه ای سرش را از میان گردن او بیرون کشید که لااقل نشان دهد برای دقایقی قصد پایین آمدن دارد .

 

یزدان لبانش را بر روی هم فشرد …………. گندم به گونه ای او را سفت چسبیده بود که نگفته هم مشخص بود هیچ تصمیمی برای پایین آمدن ندارد .

 

در حالی که از گوشه سالن بیرون می آمد ، بدون آنکه به پشت سرش توجه کند با قدم های شتاب گرفته و بلند به سمت در خروجی سالن قدم برداشت و پله ها را دو تا یکی بالا رفت . با رسیدن به سالن بالایی ، ابتدا نگاهش را برای دیدن وضع موجود در سالن گرداند . فقط همان خدماتچی که لحظه ای پیش در حال تی کشیدن کف زمین بود ، در سالن حضور داشت که ناچاراً با وضعی که گندم برای او درست کرده بود مجبور به نادیده گرفتنش بود .

 

با قدم هایی بلند به سمت پله ها رفت و توجه ای به چشمان گشاد شده خدمتکار که او را هاج و واج و خشک شده نگاه می کرد نکرد ………….. همینکه در سالن دیگر خبری از نگهبانی نبود باید خدایش را شکر می کرد .

 

به خدمتکار در عمارتش حق می داد که از دیدن گندم در آغوشش ، آن هم در آن وضع چشمانش گرد شود و بیرون بزند . او در تمام این سال ها با رفتارهایش به طور مستقیم و غیر مستقیم نشان داده بود که او اهل انجام دادن این کارها آن هم در انظار عمومی و در مقابل دید خدمتکاران و نگهبانان نیست …………….. هیچ کدام از معشوقه هایش حتی جرات نداشتند به انجام این کار ها فکر کنند ، دیگر چه رسد به انجام دادنش .

 

همیشه این او بود که دستور می داد ………….. او بود که مدل رابطه ها را چه در خفا و چه در انظار عمومی مدیریت می کرد …………… اما انگار در مقابل گندم همه چیز بر روی قاعده ای دیگر می چرخید .

 

پله ها را دو تا یکی کرده بالا رفت و قدم های بلندش را به سمت اطاق خودش کشید …………….. و برای گندم انگار حتی ذره ای اهمیت نداشت اگر وزنش زیاد باشد و به مهره های کمر او فشار وارد شود ………….. یزدان بیشتر از اینها به او بدهکار بود ……………. چند پله بالا آمدن که دیگر چیز خاصی نبود .

گلادیاتور, [22/08/1402 10:16 ب.ظ] #part616
#gladiator

 

یزدان دستی که دور کمر گندم حلقه نموده بود را آزاد کرد و دست درون جیب شلوارش کرد و بعد از در آوردن کارت اطاقش و باز کردن در ، وارد شد و نفسش را صدادار بیرون فرستاد .

 

ـ اصلاً یادم نمی یاد آخرین باری که این مدلی بغلت کردم و راه بردمت چند سالت بود …………. فقط شانس آوردی که به پست نگهبانی نخوردم .

 

گندم باز بینی بالا کشید و سر از میان گردن او بیرون آورد و صورتش را عقب برد و در چند سانتی صورت او قرار داد و اجازه داد تا نگاه نرم شده یزدان در صورتش بچرخاند و در انتها روی چشمان خیس از اشک با آن مژه های بهم چسبیده اش بنشیند .

 

با همان صدای بم شده از گریه های دقایق قبلش آرام و قاطع گفت :

 

ـ برام مهم نبود اگر کسی یزدان خان و در حالی که گندم و بغل کرده بود و بالا می برد می دید .

 

یزدان لبخند یکطرفه ای روی لبانش نشاند و دست راستش را که به دور کمر او پیچانده بود بالا برد و ضربه نسبتاً آرامی به نوک بینی قرمز شده او زد .

 

گندم تنها کسی بود که در مقابلش کوتاه می آمد ………….. که گذشت می کرد …………. که چشم پوشی می نمود .

 

ـ اون معین دیوث کدوم قبرستونی بود که اون مرتیکه عوضی اونجوری داشت از موقعیتش سوء استفاده می کرد …………… مگه اینکه دستم به اون معین احمق نرسه . جوری ادبش کنم که تا عمر داره از خاطرش نره ………….. هر وقت زنگ می زدم می گفت خیالتون راحت یزدان خان یک لحظه هم چشم از خانم بر نمی دارم …………. خوب شد خودم اومدم و دیدم .

 

گندم در چهره جدی شده او نگاه کرد و نگاهش را در صورت آفتاب سوخته او گرداند …………. روی تیغه بینی استخوانی و مردانه اش ، روی گونه هاش برجسته اش می توانست حاله های صورتی رنگ گرفته از آفتاب سوختگی را ببیند .

 

به نظرش حتی این آفتاب سوختگی ها هم بر جذابیت این مرد می افزود .

 

ـ به معین کاری نداشته باش .

گلادیاتور, [23/08/1402 10:11 ب.ظ] #part617
#gladiator

 

ابروان یزدان اندک اندک و آرام آرام در هم فرو رفت و حس ناخوشایندی از این جمله گندم در قلب و روحش نشست …………..
پلکی زد و دو به شک با همان لحنی که رنگ و بویی از جدیت گرفته بود گفت :

 

ـ ببینم …………. تو این مدتی که من نبودم ، بین تو معین ………. قضایایی ………….

 

گندم هول کرده از فکری که در ذهن یزدان شکل گرفته بود ، به سرعت نگاه دستپاچه شده اش را از گونه های آفتاب سوخته او گرفت و تا چشمان او بالا کشید و بلافاصله میان حرفش پرید .

 

به هیچ عنوان نمی خواست در ذهن یزدان اینطور به نظر برسد که او به مرد دیگری فکر می کند .

 

با چشمانی گشاد شده که عسلی چشمانش را بیشتر به رخ او می کشید سری به معنای نفی تکان داد وگفت :

 

ـ نه به جون خودم ………… نه به جون خودت که برام عزیزترینی . من اگه ازش دفاعی می کنم فقط بخاطر اینه که دلم براش می سوزه . اون وفادارترین فردیه که دور و برت وجود داره . چون تو این چند ماه دیدم که چطوری مخلصانه برات کار کرد و وفادار موند ………… فقط امروزم از شانس بدش ، بعد از آبمیوه ای که مربیم بهش داد حالش بهم خورد و هی تو راه دستشویی و سالن رفت و اومد . بدبخت انقدر حالش بهم ریخته بود که رنگ به رخش نمونده بود .

 

یزدان همانطور جدی در چشمان او خیره خیره نگاه کرد :

 

ـ مطمئن باشم ؟

 

ـ آره به جون خودم …………. تنها مرد زندگی من فقط خودتی و خودت ………. به جون خودت قسم .

 

یزدان با همان نگاه جدی سری به معنای تایید تکان داد :

 

ـ پس بهتره از این به بعد جلوی من کمتر معین معین کنی .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 28

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۱۴۷۲۱۹۷۸

دانلود رمان کنار نرگس ها جا ماندی pdf از مائده فلاح 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : یلدا پزشک ۲۶ ساله ایست که بخاطر مشکل ناگهانی که برای خانواده‌اش پیش آمده، ناخواسته مجبور به تغییر روش زندگی خودش می‌‌شود. در این بین به دور از چشم خانواده سعی دارد به نحوی مشکلات را حل کند، رویارویی او با مردی که در گذشته درگیری…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۹۴۴۲۹۸

دانلود رمان لانتور pdf از گیتا سبحانی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دنیا دختره تخسی که وقتی بچه بود بیش فعالی شدید داشت یه جوری که راهی آسایشگاه روانی شد و اونجا متوجه شدن این دختر یه دختر معمولی نیست و ضریب هوشی بالایی داره.. تو سن ۱۹ سالگی صلاحیت تدریس تو دانشگاه رو میگیره…
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۰۵۳۰۳۳۸۰۹

دانلود رمان شهر بی یار pdf از سحر مرادی 5 (1)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مدیرعامل بزرگترین مجموعه‌ی هتل‌‌های بین‌الملی پریسان پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمه‌های سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطه‌ی ممنوعه‌اش با مهمون ویژه‌ی اتاقِ vip هتلش به دست دخترتخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟   «برای خوندن این…
irs01 s3old 1545859845351178

دانلود رمان فال نیک به صورت pdf کامل از بیتا فرخی 3.8 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       همان‌طور که کوله‌‌ی سبک جینش را روی دوش جابه‌جا می‌کرد، با قدم‌های بلند از ایستگاه مترو بیرون آمد و کنار خیابان این‌ پا و آن پا شد. نگاه جستجوگرش به دنبال ماشین کرایه‌ای خالی می‌چرخید و دلش از هیجانِ نزدیکی به مقصد در تلاطم…
unnamed

رمان تمنای وجودم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان تمنای وجودم خلاصه : مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند.…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۶۴۵۸۳۷

دانلود رمان کفش قرمز pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         نمی خواد هنرپیشه بشه، نه انگیزه هست نه خواست قلبی، اما اگه عاشق آریو برزن باشی؟ مرد قلب دزدمون که هنرپیشه اس و پر از غرور؟ اگه این مرد قلب بشکنه و غرور له کنه و تپش قصه مون مرد بشه برای…
IMG 20230127 013646 0022 scaled

دانلود رمان نیمی از من و این شهر دیوانه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   نفس یه مدل معروف و زیباست که گذشته تاریکی داره. راهش گره می‌خوره به آدم‌هایی که قصد سوءاستفاده از معروفیتش رو دارن. درست زمانی که با اسم نفس کثافط‌کاری های زیادی کرده بودن مانی سر می‌رسه و…
567567

دانلود رمان بید بی مجنون به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان: سید آرمین راد بازیگر و مدل معروف فرانسوی بعد از دوسال دوری به همراه دوست عکاسش بیخبر از خانواده وارد ایران میشه و وارد جمع خانواده‌‌ش میشه که برای تحویل سال نو دور هم جمع شدن ….خانواده ای که خیلی‌هاشون امیدی با آینده روشن آرمین نداشتن…
اشتراک در
اطلاع از
guest

14 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آوین
آوین
6 ماه قبل

سلام چرا با اینکه اشتراک خریداری شده بازم رمان ها برام قفل هست وباز نمیکنه؟

آوین
آوین
پاسخ به  admin
6 ماه قبل

چرا تو۲۴ ساعت اولیه عضویت و خرید اشتراک اجازه ورود داده بعدش ایمیلم دچار مشکل شد واجازه نمیده؟؟؟!!!بنده تنها همین یه آدرس ایمیل رو دارم که همه جا ازش استفاده میکنم !! شما میتونید شماره بدید من تمام مراحل ثبت و واریزم رو براتون ارسال کنم بنظرم اگه مشکل از ایمیل بوده لحظه ثبت نام یاواریز یه خطایی چیزی رو صفحه بایدمیومد!!

آوین
آوین
پاسخ به  admin
6 ماه قبل

وسایت بصورت پیش فرض ثبت نامی که کردم رو خودش بالا میاره حتی اجازه تصحیح یا ثبت نام مجدد رو هم نمیده این موارد از ضعف ومشکل سایت شماست که باید درست بشه

آوین
آوین
پاسخ به  admin
6 ماه قبل

و الان با این تفاسیر منی که اشتراک یکساله خریداری کردم وامکان استفاده رو ندارم باید چیکار کنم؟؟؟

آوین
آوین
پاسخ به  admin
6 ماه قبل

چطدر زمان ثبت نام وخرید اشتراک مشکلی تو ایمیل نبوده بنده همین یک آدرس ایمیل رو دارم ازش استفاده میکنم ۲۴ساعت اول ایمیلم مشکل نداشت؟! وتونستم وارد بشم بعد اون ایمیلم مشکل دار شده؟؟؟!!! الانم همون ثبت نام اولیه که کردم برام بالا میاره اجازه تصحیح یا ورود نمیده…حالا باتمام این اوصاف هزینه اشتراک یکساله ای که پرداخت کردم واجازه دسترسی که ندارم چطوری حل میشه؟؟؟

آوین
آوین
پاسخ به  admin
6 ماه قبل

چرا پیامای مجددی که میدم رو سایت ثبت نمیشه ومحبورم دوباره پیامارو بنویشم وارسال کنم؟؟؟

آوین
آوین
در انتظار تایید
پاسخ به  آوین
6 ماه قبل

لطفا این آدرس ایمیل رو هم چک کنیدAkram####i@gmail.com

آوین
آوین
پاسخ به  admin
6 ماه قبل

خب الان تکلیف وجهی که پرداخت کردیم چی میشه؟؟؟
لطفا پاسخگو باشید

Setayesh Parsaeian
Setayesh Parsaeian
6 ماه قبل

کلاهبردارا اشتراک خریدم ولی زدین اشتراک نخریدی. ازم کم شد ولی اشتراکی برام نیومد. اون پول حرومه.حلال نمیکنم

camellia
camellia
6 ماه قبل

خوبه که این هست😊خدا رو شکر🤗ممنون و متشکر .دستتون درد نکنه.😍

آخرین ویرایش 6 ماه قبل توسط camellia

دسته‌ها

14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x