رمان گلادیاتور پارت 273

4.2
(145)

 

گندم نتوانست جلوی لبخندی که آرام آرام بر روی لبانش می نشست و رنگ می گرفت را بگیرد ……………. تنها با تمام آن حال خوبی که پیدا کرده بود ، دوباره سر بر روی شانه های او گذاشت و پلک بست .

 

چقدر خوب بود که یزدان برگشته بود …………….. چقدر خوب بود که بعد از چندین ماه باز هم می توانست گرمای آغوش مردانه او را حس کند ……………. چقدر شنیدن این حساسیت های زیر پوستی مردانه او شیرین و لذت بخش بود .

 

یزدان ضربه ای به کمر او زد :

 

ـ نمی خوای بیای پایین ؟ کمرم نصف شد .

 

گندم تصنعی چهره درهم کشیده و طلبکار سر از شانه او بلند کرد و باز سرعقب کشید تا راحت تر بتواند نگاهش را در چشمان او بی اندازد :

 

ـ این همه تو تمام این سال ها این دختر و اون دختر و بغل کردی چیزی نبود ، کمرت مشکلی نداشت ……………… حالا که به من رسید کمرت مشکل دار شد ؟

 

یزدان ابرویی بالا داد ………….. خیلی خوب می شد اگر می توانست ذهن چموش گندم را از تمام دوست دخترهایش پاک کند .

 

ـ من باید یه فکر اساسی به حال این زبون دراز تو بکنم …………… در ثانی تو از کجا می دونی که دختر مختر بغل می کردم ؟؟؟

 

گندم در حالی که دستانش هنوز هم به دور گردن او پیچیده بود ، پشت چشمی برای او نازک کرد :

 

ـ قبل از اینکه بنده وارد این عمارت بشم ، از تمام اون دخترایی که باهام هم اطاقی بودن تعریف روابط خاصتون و دوست دخترهای رنگ و وارنگتون و شنیدم …………. بعدشم که خودم به عنوان هدیه تقدیم جناب عالی شدم . تو همون چند روز ابتدای ورودم به این عمارت هم اون دوست دختر ایکبیریت و هم دیدم که با اون لباس فوق جذابش از تو اطاقت زد بیرون ……………. نگو که تا صبح باهم دعا می خوندید و مناجات می کردید …………. سابقه درخشانت دستمه قربان .

گلادیاتور, [25/08/1402 10:39 ب.ظ] #part619
#gladiator

 

یزدان بعد از دیدن پشت چشم نازک کردن او و آن لحن خاص و‌ منظور دارش ، نتوانست آنچنان مقابل لبخندی که می خواست بر روی لبانش ظاهر شود ، مقاومت کند .

 

در حالی که گونه هایش از لبخندی که به زور قورتش می داد ، کمی برجسته تر از قبل دیده می شد و چشمان مشکی اش را برخلاف همیشه نوری شفاف در برگرفته بود ، چپ چپ نگاهش کرد …………. انگار خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را می کرد پرونده سیاهش پیش روی گندم باز شده بود .

 

دستی که به دور کمر او حلقه نموده بود را به پشت گردنش فرستاد تا دستان گندم را از دور گردنش باز نماید .

 

ـ خودم زبونت و درستش می کنم …………… حالا هم بیا پایین و اون ساک بزرگ سیاهِ رو برام بیار ببینم .

 

چشمان گندم به آنی گرد شد و لبخند پت و پهنی بر روی لبانش نشست :

 

ـ برام سوقاتی آوردی یزدان ؟ آره ؟

 

یزدان نگاهی به ابروان تمیز شده او انداخت …………. یادش نمی آمد روزی که گندم را به این عمارت آورده بودند ابروانش را همچون الان برداشته بودند یا نه …………. تنها چیزی که می دانست این بود که این چهره اندک زنانه شده گندم زیادی به دلش می نشست .

 

نگاهش به سمت بالا و روی روسری بر سر او نشست ……….. تازه یادش آمد که گندم حرف از کوتاه کردن و رنگ گردن موهایش هم زده بود .

 

دست بالا برد و خواست روسری اش را از روی سرش بردارد که گندم به سرعت قصدش را فهمید و سرش را عقب کشید .

 

ـ می خوام موهات و ببینم .

گلادیاتور, [26/08/1402 09:57 ب.ظ] #part620
#gladiator

 

گندم ابرو بالا داد …………. امکان نداشت اجازه دهد یزدان الان این موهای بهم چسبیده و عرق کرده اش را ببیند .

 

ـ از صبح کلی ورزش کردم . الان موهام عرق کرده و بهم چسبیده . نما نداره .

 

یزدان باز هم دست جلو برد :

 

ـ اشکال نداره می خوام ببینم چه بلایی سر اون موهای بلند و خوش رنگت در آوردی .

 

و باز این گندم بود که برای او ابرویی بالا انداخت و در یک حرکت پاهایش را از دور کمر او آزاد نمود و در یک آن از او فاصله گرفت و به سمت ساک رفت و مقابلش زانو زد و زیپش را همانجا باز کرد .

 

ـ هوی گندم ……… گفتم ساکم و بیار اینجا . نگفتم خودت زیپش و باز کنی …………. هیچ وقت یه خانم سر ساک یه آقا نمیره .

 

گندم بی تفاوت نسبت به حرف یزدان در ساک را باز کرد و به عقب انداخت و لا به لای لباس های او به دنبال چیزی دخترانه که یزدان برای او خریده باشد ، گشت .

 

ـ ساک من و تو نداره عزیزم .

 

یزدان نفس عمیقی کشید و دنده عقب رفت و با تماس پشت ساق پایش با لبه تخت ، خودش را روی آن انداخت و تنش را عقب کشید و ساق دو دستش را ستون تنش کرد و با لبخند نامحسوسی به گندمی که هنوز هم ما بین لباس هایش جستجو می کرد ، نگاه کرد .

 

گندم با دیدن صندل های سفید رنگ لا انگشتی با آن بندهای مروارید دوزی شده اش به همراه لباس ساحلی بلند نخی سفید رنگ زیرش ، لبخندش پهن تر از قبل شد .

 

لباس را با ذوق وافری بالا برد و تا چشمانش بالا کشید و نگاهش کرد ………….. لباسش از آن دست لباس هایی بود که از زیر سینه تا کمر با چین های کش مانند ، کمر لباس را تنگ می کرد . نگاهی به آستین های بیست سی سانتی روی شانه هایش انداخت ………….. این لباس جون می داد برای روزهای گرم مرداد و شهریور .

 

در این عمارت از صدقه سر یزدان کم لباس نداشت ………… اما برایش بی نهایت ارزش داشت که یزدان حتی در این سفر هم به یادش بوده و دست خالی برنگشته .

 

دوستان گلم عضو گیری کانال vip گلادیاتور برای مدت کوتاه و تنها برای ۵۰ نفر باز گردید .

دوستانی که تمایل دارن پارتهای شش ماه آینده رو همین امشب یکجا بخونن ، می تونن به آیدی زیر پیام بدن .

با پر شدن ظرفیت ، عضو گیری مجدداً برای مدتی بسته خواهد شد .‌
@Pro2021admin

گلادیاتور, [27/08/1402 10:10 ب.ظ] #part621
#gladiator

 

لباس را به سینه اش چسباند و فشرد و رویش را به سمت یزدان کرد :

 

ـ خیلی خیلی دوستش دارم یزدان ………….. ممنون . خیلی قشنگه .

 

یزدان با ابرو به اطاق لباسش اشاره کرد :

 

ـ برو بپوشش ببینم اندازت هست یا نه ………… اونجا مغازه لباس فروشی درست و حسابی نداشت که گزینه های متعدد برای انتخاب کردن داشته باشم . حتی اونجا تک و توک می تونستی سوپر مارکت ببینی . اینم چند وقت پیش وقتی داشتم به مقر برمی گشتم چشمم به مغازش افتاد .

 

گندم لباس و صندل را به سینه اش فشرد و از جایش بلند شد .

 

ـ بدنم عرق کرده . بذار برم یه دوش سَر سَری بگیرم بیام .

 

و به سرعت از جایش بلند شد و به سمت در چرخید و از اطاق یزدان خارج شد و به سمت اطاقش دوید .

 

رو به آینه ایستاده بود و موهای کوتاه و مرطوبش را سشوار می کشید …………… می خواست زیبا به نظر برسد . زیبا تر از همیشه .

 

با اتمام سشوارش به سمت لباس روی تختش چرخید و لباس را به تن زد .

 

لباس اهداییِ یزدان بسیار زیبا بود . قدش تا کمی پایین تر از زانو و اواسط ساق پایش می رسید . مقابل آینه ایستاد و بیشتر عاشق لباس در تنش که یک جورهایی هماهنگ با موهای بنفشِ دودی رنگش بود ، شد . مخصوصاً آن چین های کش مانند دور کمرش که از زیر سینه شروع می شد و تا انتهای کمر ادامه پیدا می کرد . کش هایی که حسابی کمر باریکش را قاب می گرفت .

 

دستی به موهای کوتاه شده اش که درازایش تا استخوان ترقوه اش می رسید کشید و خم شد و صندل های لا انگشتی با بندهای مروارید دار سفیدش را به پا زد و به سمت در راه افتاد .

 

در راباز کرد و گردن بیرون کشید و آرام در راهرو آرام و ساکت سرکی کشید ………….. به نظر خبری از نگهبان و یا خدمتکاری نبود .

گلادیاتور, [28/08/1402 10:05 ب.ظ] #part622
#gladiator

 

در حالی که کارت اطاقش را به دست می گرفت به سرعت از اطاقش خارج شد و با قدم هایی بلند به سمت اطاق یزدان دوید و در حالی که استرسِ سر رسیدن نگهبانی او را به هول و لا انداخته بود ضربه ای به در اطاقش زد و منتظر باز شدن در ماند …………….. می ترسید هر لحظه کسی بالا بیاید و او را با این سر و ریخت ببیند .

یزدان که او هم تازه از حمام بیرون آمده بود ، در حالی که حوله ای را به دور کمرش محکم می نمود برای باز کردن در ، به سمت در رفت ………….. ندیده هم می دانست گندم پشت در است .

 

با گشودن در و افتادن چشمانش بر روی دختر طناز مقابلش ، ابروانش بالا رفت و ثانیه بعد بلافاصله گردن از کنار شانه گندم رد کرد و نگاهش را این طرف و آن طرف راهرو چرخاند ……………. دلش نمی خواست چشم آدم دیگری غیر از خودش به این عروسک مقابلش بی افتد .

 

با ندیدن کسی در راهرو دست به بازوی گندم گرفت و او را داخل کشید :

 

ـ با این سر و ریخت تو راهرو رژه میری که چی شه ؟!

 

گندم بی توجه به حرف یزدان ، با دیدن حوله پیچیده شده به درو کمر او ، گوشه لبش را گزید و نگاهش را تا چشمان او بالا کشید :

 

ـ می خوای برم یه ده دقیقه دیگه بیام که لباسات و پوشیده باشی ؟

 

ـ لازم نکرده ………… بیا داخل ببینم ……… تا جایی که یادمه ، ما از این عروسکا تو این عمارت نداشتیم .

 

و با بستن در ، در حالی که هنوز اتصال دستش را از بازوی او قطع ننموده بود ، نگاهش را بار دیگه ای روی او چرخی داد و گندم لبخندی از نگاه مات شده او بر لبش نشاند .

 

ـ چطوره ؟………. خیلی قشنگه نه ؟ من که خودم زیادی ازش خوشم اومد .

 

یزدان بی توجه به لباسی که برای او خریده بود و گندم هم الان بر تنش پوشانده بود ، دست آزادش را بالا برد و درون موهایش فرو برد .

 

ـ تو این مدتی که من نبودم ، کسی هم تو رو با این سر و ریخت دید ؟

 

گندم متعجب از سوال او و چرخش دستانش میان موهای سشوار کشیده اش ، ابرو بالا داد :

 

ـ سر و ریخت ؟ کدوم سر و ریخت ؟

گلادیاتور, [29/08/1402 10:10 ب.ظ] #part623
#gladiator

 

نگاه یزدان هنوز هم روی سر و صورت و موهای او در گردش بود .

 

ـ منظورم با این موهای کوتاه و رنگ شدته .

 

گندم ابرویی درهم کشید و قدمی به عقب برداشت و بازویش را از میان پنجه های او بیرون کشید .

 

ـ در مورد من چه فکری با خودت کردی ؟ …………. نخیر آقا ، خیالت جمع . جناب عالی تنها مردی هستی که موهای رنگ شده من و دیده …………… اگه منظورت به سیاوش و ………

 

یزدان میان حرفش پرید ………… اسم جدید می شنید .

 

ـ سیاوش ؟ سیاوش کیه ؟ ما سیاوش نداشتیم .

 

گندم چشمانش را در حدقه چرخاند :

 

ـ منظورم مربیم بود …………… همونی که خودت برام گرفتی .

 

یزدان با یادآوری مربی گندم ، ابرویی درهم کشید و سری تکان داد .

ـ فهمیدم ، خب .

 

ـ اگه منظورت به مربیم یا معینه که باید بگم من هیچ وقت جلوشون بی حجاب نگشتم که بخوان چشماشونم به موهام بی افته …………. همیشه یه چیزی رو سرم بوده …………… بعدشم فکر کردی چون جلوی تو آزاد و بی قید و بند می گردم ، جلوی خدم و حشم و نگهبانانتم همین مدلیم ؟ من اگه جلوی تو آزادم فقط بخاطر اینه که تو برای من چیزی از یه هم خون کم نداری …….. چون تو برای من همه کسی ………….. چون تو روح و جسم خودمی .

 

یزدان سری تکان داد و قدمی که گندم عقب رفته بود را او جبران کرد و جلو رفت …………….. دلش آرام گرفته بود . گندم خوب می توانست او را تنها با چند جمله آرام و رام نماید .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 145

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x